يلدا

همه چيز تحت تاثير فوت ايت الله منتظري كمرنگ ميشه واست

انگار منتظر يه حادثه اي

سعي ميكني بيخيال باشي و شب يلدا خوبي باشه

فال ميگيري

روي بنماي و وجود خودم از ياد ببر              خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا            گو بيا سيل غم و خانه زبنياد ببر

زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات          اي دل خام طمع اين سخن از ياد ببر

سينه گو شعله اتشكده پارس بكش             ديده گو اب رخ دجله بغداد ببر

دولت پير مغان باد كه باقي سهل است         ديگري گو برو ونام من از ياد ببر

سعي نابرده درين ره به جايي نرسي            مزد اگر ميطلبي طاعت استاد ببر

روز مرگم نفسي وعده ديدار بده                  وانگهم تا به لحد فارغ و ازاد ببر

دوش ميگفت به مژگان درازت بكشم             يارب از خاطرش انديشه بيداد ببر

حافظ انديشه كن از ناز كي خاطر يار             برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر



ميتونيد معنيشو بهم بگيد؟؟؟؟؟

يلداي همتون مبارك

اميدوارم سال ازاد و شاد باشيم

عزاي عمومي

بانك خلوت بود و سرگرم حرف زدن با همكارا

يه دفعه واسم مسيج اومد

با خوندنش چنان حيرت كردم كه ناخوداگاه بلند گفتم نه!!!!

خبر كوتاه بود

"ايت الله منتظري درگذشت"

و من در شوك خبر مبهوت موندم


شنبه

به اين ميگن ي شنبه خيلي معمولي از نوع كوفتي

فكر كن

عرشيا ديروز ساعتتو جلوي چشت دست كاري كرده و تو موقع روشن كردن آلارمش يادت بره درستي ساعتشو چك كني و به دليل فكر هاي زياد در باره خبط انجام شده در پست قبل،به زور خوابت ببره و بعد پسرعموي مردم آزارت ساعت 2 ميس كال بندازه واست و خوابت بپره و دوباره زور بزني كه بخوابي و  يه ساعت بعد...

دينگ دينگ دينگ....دينگ دينگ دينگ

شاهكار عرشيا ميچسبونتت به سقف كه چه زود صبح شد و موبايلتو نگاه ميكني ميبيني 3 نصفه شب

ساعتو خاموش ميكنيه

مگه خوابت ميبره!!!

ميخوابي دوباره 4 پاميشي

بعد 5

بعد 5.35

5.45 و

اخر سر دير پا ميشي!!!

سر ايستگاه بدترين راننده اي كه هست نوبتشه

مرتيكه خرشو فروخته پرايد خريده و دوزار رانندگي بلد نيس و با سرعت 30 تا ميره

نوحه عزاداري گذاشته

از اينايي كه متنفرم ازشون

از اين حسين حسين گفتنا كه فقط سينش قابل شنيدنه و چندشم ميشه ازشون

و اروم ميره

ديرم شده

پسراي پشت سري ميگن ميشه تندتر بري ديرمون شده

راننده محل نميده

سعي ميكنم اعصابمو خورد نكنم با 20 دقيقه تاخير ميرسم

عجله دارم بفهمم 5 شنبه چي شده؟

اقايون چشم و ابرو ميندازن كه بعدا ميگن

و تا معاون ميره بالا اقايون صدا ميكنيم تا بيان اتعريف كنن

 و اونا هي سانسور ميكنن

خلاصه اش اينكه به فحش دادن و نزديك بزن بزن رسيدن

و هرچي دهنشون در اومده به هم گفتن

و معاون يه ليست بلند بالا دراورده و گفته شماها اينكارو كردين و از ماهم مايه گذاشته كه خانومها گفتن شما اسمتون رو توي دفتر ورود و خروج نمينويسيد

ميگم:ما اصلا با اين حرف ميزنيم تا بخوايم بهش اعتراض كنيم؟بياد رو به رو كنه ببينم

خلاصه اخرش مث ايكه بهش گفتن اگه اخلاقشو عوض نكنه سرپرست گفته ميفرستتش جايي كه 200 كيلومتر با اينجا فاصله داشته باشه

و اخرش هم روي ماه همو بوسيدن و امروز گل و بلبل بودن

و همان موقع اين شعبه مادر ما كه خيرسرشان يه ماهه تشريف بردن سر جايشان زنگيدن كه يه نفر از خانومها رو بفرستيد كمك اينجا

خيلي نامردن

ديدن ما اين چند روز كارمون كمه  ازمون بيگاري ميكشن!!!!

تازه جزومو گذاشته بودم روي ميز درس بخونم رييس جان فرمودن تو برو و منم اول يه كم نه  اوردم بعد گفتم چشم

رفتم اونجا ديدم بايگاني وامهاي سالهاي قبلشن ميدن من انجام بدن كمدشون تميز شه

ميگم من مانتومو ديروز شستما همش خاكي شد

و بعد  بيا واسمون اين سندا رو جمع كن

كلا من  جمع و تفريق خيلي افتضاحه با ماشين حساب

حساب كن 100 تا سندو جمع ميزني اختلاف داري

دوباره جمع ميكني يه عدد ديگه بدست مياري

حالا ازصبح هم قرار بوده كه با همكارت بري خريد

و عجله داري  به رييسشون ميگي و اجازه ميده

ميري بالا لباستو برداري و يهو

....

موقع پايين اومدن پاشنه بووتت گير ميكنه به پله و از چهارتا پله

گرووومب

پرت ميشي پايين

مراقب سرتي  كه به كنج ديوار نخوره و زانوت محكم ميخوره زمين

حالا دردت گرفته و اقايون دورتو گرفتن و ميخان كمكت كنن و تو به زور جلوي خودتو ميگري كه مث بچه ها به گريه نيافتي و ميخندي و ميگي هيچي نشد

حالا زانوت داره ميشكنه هااااا

لباساتو ميتكوني و ميگي برم

ميگن بشين

ميگي خوبم فعلا گرمه حاليم نيس

و فلان اقاي همكار رو باهاش كل داري  رو ميبيني كه از خنده در شرف تركيدنه و جلوي خودشو نگه داشته

ميدوني تو دلشون ميگن دختره دست پا چلفتي

از رو نميري

ميخندي و خداحافظي ميكني

و يك ساعت تمام در خيابان با همكارات خريد ميكني

يه عالمه شامپو و صابون ميخري

با يه عالمه شكلات

گل و بلبل مياي خونه

و الان پات در حال شكستنه و مامانت ميگه فردا نرو ميگي عمرا

برام دست ميگيرن اگه نرم!!!!

ولي خيلي برام ملال انگيزه يه روز نرم بانك

خوشيم خدارو شكر

خوش باشيد ايشالا

بچه فسقلي

خيلي لذت بخشه كه صبح با زنگ تلفن بيدار شي و ببيني كسي نيس گوشيو برداره و پاشي بري گوشي رو برداري و ببني كه زنداداشته كه قرار بوده با مامانت صبح برن فلان جا و الان زنگ زده بگه كه چون داداشت عرشيا رو نگه نميداره نميره و بگي :جات خالي مامان جان رفته ولي من عرشيا رو نگه ميدارم تا تو هم به مراسم برسي

و يه عدد بچه سرتق كه امروز به طرز عجيبي ادم شده بود و دست به خرابكاري نزد رو بيارن تحويل تو بدن تا روز جمعه ات رو باهاش بگذروني

خداييش پسرك امروز خيلي حرف گوش كن شده بود و خرابكاري نكرد

خيلي لذت داره ببيني كه پسرك قدش نرسيده و دستش فقط به خط لبت رسيده و برش داشته تا نقاشي كه قبلا با خط چشمت!!! رو در كمد كشيده رو رنگ كنه

بگي عرشيا بيا اين مداد رنگي بيا هر چقدر ميخاي در و ديوار رو رنگ كن دست از سر وسايل ارايشاي من بردار و اينجوري جون مداد چشم ابيتو نجات بدي

و سه ساعت باهاش بازي بكني و بغلش كني و راه و بي راه بوسش كني و تو تختت بغلش كني و بهش بگي: ميدوني بچه، من خيلي دوست دارم و اون بگه ولي عمه مرجان من تورو دوس ندارم و ريز ريز بخنده و من بهش بگم برو گمشو بچه پررو

خيلي لذت داره تا ميخاي بخوابي بياد با دستاي كوچيك و سياهش هي تكونت بده و صدات كنه عمه مرجان عمه مرجان اينو نگاه كن

نخواب

خيلي لذت داره كل كارت هاي اشتي با حيواناتو براش بخوني و اون باهات بازي راه بندازه و سرت كلاه بزاره و تو قربون صدقه اش بري

و اخر وقت موقع خداحافظي بغلت كنه و كلي ببوستت و بخواد لباتو ببوسه و جا خالي بدي و بهش بگي پيش دبستانيت خوش بگذره

بچه فسقلي با بابام رفت مسجد!!!!!!

اينا به اين معني بود كه روز تعطيل ما به علافي گذشت

و اينكه من امروز تازه متوجه شدم كه از 26 امتحاناتم شروع ميشه تا 4 بهمن و من به جز يه كلاس بقيه رو كلا پيچوندم و بايد يه گلي به سرم بگيرم

خوبيش اينه كه روز حقوقي ما تا 25 مه و تا 5 ماه بعد كار زيادي نيس بكنيم و اين يعني مرخصي گرفتن بسيار سهله

من خودم از اين حال و بي حالي خودم به شدت شاكيم

دلم فيلم رومانتيك ميخاد

اينا پي اس بود،حوصله نداشتم پي اساشو بنويسم!!!!!!

معاون جان

ما كمي تا اندكي از فضولي داريم ميميريم!!!

قضيه از اين قرار است كه معاون جانمان كه چند وقتي بود دسته گل هايش را برايتان نگفتم و مطمئنم دلتان برايش لك زده،بس كه خواستني!!!!!!!!است يه دسته گل اساسي به اب داد

نميدونم قضيه درگيري ايشان با يكي از كارمنداي پر سابقه اين شعبه كه البته از زير كار در رويي و كار بلد نبودن نيز معروف است درگير شد

يعني معاون جانمان به اقاي ايكس كه معمولا الكي توي شعبه ميگشت و كار نميكرد فرمودند پول تو حلال نيس و همه كارها رو من ميكنم  و البته اقاي ايكس خير سرش بسيجي است و هي ميگن اقاي معاون اينكارو بكن ،اون كارو بكن

البته وقتي داشت اينها رو ميگفت ما هممون دو تا عدد شاخ خوشگل در اورديم و پقي زديم زير خنده

مهمترين كار معاون شعبه ما تعويض دفترچه مشتريان بخت برگشته است كه ماشالا همينم درست انجام نميدهد.

يكي رو اسمشو اشتباه مينويسه يكي رو شماره حسابو اشتباه مينويسه

نمونه اش رو براتون گفتم؟؟؟طرف فاميلش روستايي بود نوشته بود شهرستاني!!!!!

جدي ميگم ها

اينكه يه شماره حساب رو با يه اسم ديگه بنويسه كه كاملا روتينه

و خدا نكنه دفترچه اي ميره واسه تعويض پيشش  و نتونه باقيمونده حسابو درس و حسابي بخونه از همون جا داد ميزنه اينو اشتباه نوشتي و نميگه چشاي باباقوري خودش اشتباه ميبينه

البته يكي ديگر از كارهايي كه ايشان براي حلال نمودن پولشان انجام ميدهند،همانا رسيد كردن پولهاي ما در اول صبح و اخر وقت است كه هفت جدمان را جلوي چشمانمان ميرقصانند و بعد دوباره اشتباه ميزنند  و از رو هم نميروند

وقتي تعداد دسته ها و قطعات پولها رو اشتباه ميزنند و تذكر ميدهي با كمال پررويي ميگويند منم كه همينو زدم!!!!!

كلا لذت ميبريم از بودن ايشان و اين لذت اساسا زده زير دلمان

دو روز پيش ما با اقاي ايكس داشتيم حرف ميزديم

اخر وقت بوديم و شعبه خلوت

روزنامه رو ميز بود و همكارم به اقاي ايكس گفت هاكوپيان 20% تخفيف ميده برو كت و شلوار بخر و  از اين حرفا و اقاي معاون شعبه خوش مزه!!!!!مستخدممان رو كشيد كنار و گفت بهش بگو  به جاي هاكوپيان بره پالون بخره!!!!!

البته اقاي ايكس بعد از اتمام وقت اداري  با شكنجه!! اين حرف رو از دهن مستخدممون كشيد

خلاصه

جونم براتون بگه كه رييس جانمان كه تا حالا صبر كرده بود و نميخواست حكم اخراج معاون فلان فلان شده مان با امضا ايشون باشه( چون ايشان را اينجا تبعيد كرده بودن و خيلي وقته كه  منتظرن حكمشو بزنن  و يه بلايي سرش بيارن)

امد پيش ما و فرمودن كه تكليفشو روشن ميكنن و امروز بعد تاخير يك روزه و براي اولين بار ساعت 1.30 بعد بستن حسابها و تموم شدن كارها فرمودند كه خانومها شما ميتونيد بريد و قراربود جلسه مردونه تشكيل بدن كه مطمئنا با شناختي كه از افراد حضور يافته در ان جلسه  موجوده احتمال درگيري و فحش و دعوا وجود دارد

ماهم كه عشق دعواااا

البته همكارانمان مارا از اين لذت مهيج محروم كرده و غيرت بازي در اوردن و جلوي ما بحث نكردند و ما هي ثانيه شماري ميكنيم شنبه شود و برويم  ببينيم سر و كله ي كي خونين و مالينه!!!!!

نكته جالب اينه كه اقاي معاون جان رفتن يه شعبه ديگه و به شدت از ما ها تعريف كردن كه خيلي بچه هاي اين شعبه خوبن و من راضيم و ازشون و امروز صبح كه به اطلاعش رسيده بود كه اخر وقت جلسه است و اين جلسه مردونه است گفته بود خانوم ها هم باشن

طفلك فكر ميكرد ما طرفداريش ميكنيم

نميداند ما چشم ديدنش را نداريم

اقاي عمرا محترم با هممون يه فصل دعوا گرفته  و  توقع طرفداري داره

زهي خيال باطل

اقاي ايكس تموم گلايه ها و اتفاقاتي كه رخ داده رو نوشته و قراره مورد به مورد بگه

اقاي معاون احتمالا شنبه ما رو درسته ميخوره ،چون به شكل كاملا تابلويي نصف اون اطلاعات رو ما داديم

يه چيز ديگه هم در مورد اين اقاي معاون بگم

ايشان نيس خيلي راهشون دوره!!!!!در حد 5 دقيقه باخودشون ناهار ميارن و دست بر قضا نصف غذاهاش بوداره و توي بانك ميپيچه و بعد ناهار مسواك ميزنن و توي حياط خلوت پياده روي ميكنن و بعد توي اينه  چهار لاخ مويشان را شانه ميكنند و استراحت ميكنند!!!!

البته با تذكر اقاي رييس به خاطر حامله بودن همكارمان ايشان از اوردن غذا ي بودار محروم شدند!!!

اين بود داستان امروز





پي اس1:ما امروز يه خبطي كرديم كه گندش بعدا در مياد

اولين تولد

فردا سالگرد اولين نوشتنم توي اين وبلاگ بوده

چه روزهاي خوب و بدي بوده

چه روزهايي رو پشت سر گذاشتم

وقتي داشتم اولين پست رو مينوشتم فكر نميكردم اينقدر كمكم كنه

يادمه اولين كامنت چقدر ذوق زده ام كرد

و بعد يكي يكي دوستانم اومدن الهام عمو بهرام سلمان و مرجان و نسرين و بقيه

دوستاني كه همه جوره تحملم كردن و كنارم موندن

يه مدت وبلاگمو ترك كردم و دوباره برگشتم و حالا يكساله شده

چه حس خوبيه

انگار بچه ادم بزرگ شده

چه زود گذشت





پي اس1:هايده داره ميخونه و من براي اولين بار بعد اينكه قول تغيير دادم گريه كردم

دلم گرفته

خيلي تهي شدم

توي بانك پر از انرژي شاد و خندون و پر از سر و صدا و نشاط هستم و توي راه بغض ميكنم و توي خونه توي لاك تنهايي و سكوت فرو ميرم

يادم نمياد اخرين بار كي واسه تفريح رفتم توي شهر بگردم؟

كي رقصيدم؟

كي هيجان داشتم؟

نميدونم اين همه تهي شدن رو چطور بايد پر كنم

پي اس2:فكر كنم همه چير برام معني و مفهوم و ارزششو از دست داده

نميدونم با اين سرعت به كجا دارم ميرم

به خدا پناه ميبرم



بعضي حرف تا نوك زبونت مياد و بعد .... قورتش ميدي

تصميم گرفتم يه مدت هر چي به ذهنم ميرسه فرتي ننويسم اينجا

تا يه خرده حرفام مغز داشته باشن و ارزش خونده شدن رو داشته باشن



پي اس1:امتحانات پايان ترم نزديكه و من حتي نميدونم كي امتحانام شروع ميشه

خدا رحم كنه

پي اس2: "امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بش غم و شادی که پس پرده نهان است"

پي اس3:من به مرداي سرزمينم افتخار ميكنم

ارزو

غروب جمعه است

دلم چييزهاي عجيب غريب ميخواد

بيخيالشون ميشم

اخه يه هفته است تصميم گرفتم عاقل شم و دلمو كنترل كنم

گيرم دلم يه چيزايي بخواد اي دنيا كه سرش نميشه دلت چي ميخاد و وقتي بخواي بهشون برسي

هزارتا مشكل ديگه پيش مياد كه پشيمونت ميكنه

واسه همين

پناه ميبرم به رختخوابم و رويا ميبافم كه اگه اون چيزها اتفاق ميافتاد زندگي من چه شكلي ميگرفت

...

چهار روز هي با خودت كلنجار ميري و سعي ميكني اروم باشي و قضيه رو از ديد طرفت ببيني و باز هم بهش حق نميدي كه اونقدر عتاب كنه

و بعد كه بهش ميگي

ميگه من اصلا يادم نمياد!!!!

و بعد بهت ميگه حالت خوب نيستااااااا

و تو منفجر ميشي از عصبانيت واين عدم درك ولي با لبخند سكوت ميكني و مشغول ادامه سرو كله زدنت با مشتريها ميشي

ديد

خودتو با خودت مرور ميكني

درسته مث خيليا رفتار نميكني درسته كه مامانت هميشه چيز بيشتري ازت ميخاد

درسته كه بعضي وقتا دلت ميخاد جدي باشي مهربون نباشي و نخندي ولي نميشه

بعضي وقتا ميخاي تلافي در بياري و دلت نمياد

بعضي وقتا ميخاي سنگدل باشي و نميتوني

بعضي وقتا ....

همه اين بعضي وقتا كه واسه اين جامعه گرگ امروز واجبه و تو صاف و ساده ميخندي بهش

چون اگه اينجوري نباشي معذب ميشي

و اون بچه كوچيكه توت!!!غصه اش ميشه و نميتوني دووم بياري و خنده هات از صورتت ميره و غم دنيا تو دلت ميشينه

ولي با تمام اين بعضي وقت ها احساس ميكنم از وقتي رفتم سر كار بزرگتر شدم

زندگي واقعي برام ملموس تره

گرچه هنوز تو كوچه باغهاي احساس زندگي ميكنم و سر به هوامو و بچه ام ولي فكر ميكنم  يه هوا قد كشيدم

لازمه زندگي كردن هم همينه

گرچه در خيلي موارد از خودم ناراضيم

ولي اينو ميدونم كه اگه طور ديگه اي باشم اون وقت ديگه من نيستم

ولي فكر ميكنم برداشت كلي م نسبت به خودم اشتباهه

تصور ميكردم خيلي چيزها هستم ولي وقتي پاش رسيد و اون اتفاقات واسه خودم افتاد فهميدم اون طور نبوده

گرچه به قول روانشناسه تجسم و تصور و دوست داشتن يك چيز با انجام دادن و داشتنش و حس هايي كه داري فرق ميكنه

پي اس1:تازه فهميدم كه چيزهايي كه به عنوان تحليل از خودم در ميكردم همش سخنان ديگران و عاريه از ديگران بوده كه بسته به اعتمادي كه به منبع خبري داشتم جا و وزن بيشتري توي ذهنم گرفته

و باتوجه به اطلاعات عمومي و سرك كشيدن به اينور و اون ور جمعشون كردم و حالا با خودم درگيرم كدوم يك از اعتقادات و افكارم واقعا مال خودم هستند و تا چه حد بهشون پايبندم

؟

شايد حتي از بيان معيار هام و تفكراتم بترسم

چون احتمالا برخلاف اون چيزيه كه اخلاق و عرفه

و من دوس دارم كه همه بگن كه واي چه دختر خوب و با اخلاق و خوبي

و اينكه ديگران بگن فلاني فلان عقيده بد و يا منحرف و يا غير عادي رو داره ناراحتم ميكنه

هر چي نباشه ما تو همين جامعه زندگي ميكنيم و واكنش هاي افراد نسبت بهمون روي ما و برخوردامون با اونها تاثير ميزاره

گرچه اينو هم قبول دارم كه هر كس بسته به ديد خودش ديگري رو قضاوت ميكنه

خوشبخت بودن و لذت بردن زندگي چيزي نيس كه بشه بدستش اورد

 توي ذات انسانه

يكي ميتونه با نداشتن همه چيزها يك لبخند به بزرگي دنيا بزنه و با ارامش بخوابه و با ارامش تمام از اين دنيا بره و يكي ميتونه با داشتن همه چيزها هر لحظه غمي توي دلش بجوشه و از همه چيز سيرش كنه و هيچ چيزش به چشمش نياد

همه اش بسته به اون حسيه كه اون لحظه رووش غالبه

حالا سوال اينه كه چطور ميشه كنترل احساسات رو به دست گرفت تا هر لحظه اون حسي كه ما ميخايم رو داشته باشيم؟؟؟

ميشه ذات ادمو عوض كرد تا وادار بشه خوشبخت باشه؟


ما متحول میشویم

نمیدونم چی شده که این تصمیم رو گرفتم

یعنی یه حسی درونمان فوران کرد که این تصمیم را بگیریم و بسی امیدواریم که وقتی این تب خوابید این تصمیم ما از بین نرود

ما از امروز قصد تغییر داریم

یعنی میخواهیم کمی بیشتر ادم شویم و یک سری کارها را بر خودمان حرام کنیم

ما کمی میترسیم که یه موقع از دستمان در برود و دوباره این ذاتمان برگردد

بنابراین برای اینکه بعدا هی به ما نگویید :

دیدی نتونستی دیدی نتونستی

و ما کلی خجل و سر افکنده شویم پیش شما و صد البته پیش وجدان خویش

و هی بزنیم تو سر خودمان که

خاک تو سرت

خاک تو سرت

عرضه نداری رو حرف خودت بمونی

ولی خداییش از انجاییکه وقتی هر حرفی میزنیم کل زمین و اسمان و تقدیر و قضا و قدر دست به دست هم میدهند که پوزه مارا به خاک بمالند و ثابت کنند اینطور نیس

بنابراین ما لال میشویم و تصمیماتمان را اینجا بیان نمیکنیم

باشد که رستگار شویم

شما میتوانید از جمله"ما سعی میکنیم ادم شویم" پی ببرید که ما  میخاهیم چه تغییراتی در خودمان ایجاد کنیم

یعنی میتوانید فکر کنید قبلا چی ما به ادمها نمیخورد که حالا سعی میکنیم درستش کنیم

البته میدانیم همه شما میگویید ما خیلی از ادم هم بهتر بودیم و خدا مثل ما نیافریده بود و دوست دارید همینجور بمانیم

ولی الکی اصرار نکنید ما تصمیمان جدی است و در این زمینه راسخ هستیم

بنابراین

پیش به سوی اینده و ادمیت

ما ادم میشویم

شعر

هر چی ارزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قرار مال من

 

پی اس۱:چشام پر اشک میشه میخام گریه کنم ولی نه نباید گریه کنم

همه چی درست میشه

پا میشم میرم نسکافه درست کنم

 

پی اس۲:امروز جمعه بود

سگ خر

اوضاع ما بدکی نیس

امتحانمان را به ضرب و زور تقلب و از رک و روده دراوردن و چرند گفتن بد ندادیم

مامان اینا هم که فعلا  مشهد خوش میگذرانن و ماهم عینهو چی...کار میکنیم و مث جنازه ساعت ۸ شب میخوایم تا ۵ صبح فردا

کلا زندگی نمیکنیم به قول یکی که ما گفت زندگی سگی مکنیم و ما به جای اینکه ناراحت بشویم و بزنیم دهن طرف رو سرویس کنیم به این فکر کردیم سگ بیچاره

چه ظلمهای که بهش نمیشه

طفلک قبل از ظهور اسلام چه ارج و قربی داشت و الان هرکی بخواد فحش بده و یا بدی چیزی رو توصیف کنه سگ رو مثال میزنه

البته این شامل خر هم میشه ها

و در ضمن در بانک همکارمان راه به راه به ما میگویند که ما به شدت و به شدت خر میباشیم

با این طرز برخورد و احساساتمان

خب

ما چی کار کنیم که وقتی تمام نق و نوقامو که زدیم دیگه یادمان نمیاید دعوا سر چی بوده و گل و بلبل میشویم؟

چی کار کنیم که دلمان طاقت نمیارد یکی ازما ناراحت شود گرچه این مستخدم زبون نفهم ما بشه

چی کار کنیم که واقعا واقعا دلمان نمیاید یه مورچه رو بکشیم و همکارای گرامی سابقه ی طولانی در حیوون ازاری در کودکی داشتن

و ما وقتی از اینکه چندین سال پیش یه بچه دیدیم  که بالهای سنجاقکو کند و طفلی سنجاقکه نمیتونست پروازکنه و زجر کش میشد و عذاب کشییم وناراحتیمان را از این بابت گفتیم

همکارم گفت کار مورد علاقه اش همین کار بوده

و اون یکی گفت خودکار داغ میکرده میزده سر مورچه و مورچه با جیلیز ویلیز میمردن!!!!

و ما وقتی بهشان گفتیم سنگدل

به ما گفتن تو خیلی خری

و البته یک چیز خیلی بد هم به ما گفتن که در شب عروسی فلان بلا تا فلان قدر باید سرت بیاد تا ادم شی

و هی هر روز مقدارشو یشتر میکنند

تا جاییکه با بیان اینکه من دلم نمیاد با کسی قهر باشم حتی مودب ترین همکارمون گفت تو برو اونور و به بیان این یکی همکارم یعنی برو گمشو

این الفاظی که میشنوید در بانک رد و بدل میشه نه در دبیرستان دخترانه!!!

کلا این ها دارن مارا اموزش میدهند که میخ اول را در زندگی مشترک محکم بکوبیم و پسره رو بدبخت کنیم و گربه رو دم حجله بکشیم

و ما بسی دلمان برای کسی که خدا بزنه پس سرش تا بیاید مارا بگیرد میسوزد

 

پی اس۱:این چند روزه ما هر بار میخواهیم چیز دیگری بگوییم ولی یک چیز دیگر میگوییم!!!!

 

مرخصی گرفتم که برم دانشگاه

صبح بعد بیرون رفتم میام خونه و یه خرده تو نت چرخ میزنم نیم نما میخونم و پست جدید مینویسم

صبحانه میخورم و تازه لای مقاله انگلیسی رو باز میکنم تا ترجمه اش کنم

به ریحان اس ام اس میدم که با دوستش هماهنگ کنه که برم مغازه اش بن کارت همکارمو تبدیل به پول کنم

و بعد دوباره میرم میزنگم بهش

گوشی رو برنداشته شروع میکنم به شماتت کردن من

و قسم و ایه که فلانی و بساری  و خیلی احمقی و خیلی فلانی و دیونه ای

و من سکوت میکنم

عادت به سکوت من نداره

لا به لای فحش داداناش از اینکه هیچی نمیگم بیشتر عصبانی میشه و بیشتر غر میزنه

و من توی اینه بزرگ رو دراور به چشمای خودم زل زدم و دارم با خودم حرف میزنم که چطور روت میشه تو  چشای خودت نگاه کنی

جیغ ریحان خندم میاره

حرص میخوره بابت من

و میدونم بابت دوست داشتنشه

ولی من دفاعی ندارم بکنم

یه حرف میزنه که دلم میشکنه و غمگین تر میشم

هیچی بهش نمیگم

فقط میگم اینطور نیس و دوباره داد و فریاد

من سکوت میکنم

احساس خستگی میکنم

میرم دانشگاه

توی اون همه جوون احساس غریبگی میکنم

صبح هم همینطور بودم

از بس صبح های زود رفتم بیرون و عصرهای خلوت برگشتم تاب اون همه شلوغی رو ندارم

طاقت دیدن اون همه قیافه ها اجق وجق با ارایش ها و لباس های مختلف

منی که قبلا بدون خط چشم تا نونوایی هم نمیرفتم

فقط یه کم سرمه به چشام کشیدم قیافه ساده

قیافه خودمو که تو شیشه ماشینا میبینم

خیلی مظلوم به نظر میرسم

از بس به اون مانتو سرمه ای اندامی بلندم عادت کردم دستم نمیره مانتو کوتاه بردارم

دوباره مانتو بلندمو میپوشم با شلوار ابی یخی

ژاکتمو دستم میگیرم

حس پوشیدنشو ندارم

بارون سرد میخوره تو صورتم و عین خیالم نیس

تو کریدور دانشگاه منتظر استاد وایسادم

محو چهره هاو ادمها

چقدر برام غریبه ان

دلم میگیره که هیچکدوم از این ادمها برام اشنا نیستم و من براشون اشنا نیستم

کلاس شروع میشه و معلوم میشه یه فرم برامون فرستاده بوده تا پرکنیم و بیاریم و من میل استادو نخوندم و فرم ندارم

کل صحبتش همین بود و هیچ حضور و غیابی نشد

و خیلی راحت یه روز مرخصیم هدر رفت

دلم بیشتر میگیره

وبیرون باد و بورانه

هنوز ژاکتمو نپوشیدم

وسطای راه از تاکسی پیاده میشم

بی خیال دیگران میشم که میگن طرف دیونه است

تو بلوار اروم برای خودم راه میرم و عکس میگیرم

تنم میلرزه ولی خودمو بازخواست میکنم

تو ذهنم حرف میزنم

دماغم از سرما یخ زده

چشام درد میگیره از سرما

دستام زیر ژاکتم قایم کردم و به برگا نگاه میکنم

به خودم فکر میکنم

به اینکه چطور میشه یه ادم بی رویا بشه

به خوودم میگم چه حرفی داری؟

و فکر میکنم حتی اگه ده تا گوش شنوا هم داشته باشی تو خودت حرفی برای گفتن نداری

حرفی نمیشه زد

میترسی که خودتو برای دیگران تعریف کنی

چه فایده داره

دیگران که دید تو رو نسبت به زندگی ندارن

و هر کس با توجه به دید و تجربه خودش از مسایل درک داره

بنابراین سکوت میکنی

بری اینکه بازخواست نشی

برای اینکه حرفی نداری

برای اینکه این زندگی به اندازه کافی کوفتی هست

برای اینکه توش گمی

برای اینکه....

 

پی اس۱:این مطلب مخاطب خاص نداشت ولطفا سو تعبیر نشود

 

پی اس۲:خیلی خسته ام

واکسن عذاب وجدان فراموشی

اینکه بگم دیوونه ام که چیز تازه ای نیست هست؟؟؟؟

اینکه بگم سیستم فکری و روحیم به هم خورده چی

اینم چیز تازه های  نیست هست؟

فکر نمیکنم چیز تازه ای باشه

خب پس واسه اینکه دوباره فراموش نشه

ما به شدت از لحاظ روحی و فکری دیوانه شده ایم.

دلم میخاد تصادف کنم و کل حافظه مو از دست بدم

یه ادم بی حافظه میتونه در اینده اون چیزی باشه که میخاد

فکر کنم در این صورت گذشته دست از سرت بر میداره

وگرنه تغییر محیط و شروع در یک محیط تازه هیچ گلی به سرت نمیگیره

چون تو هنوز همون توئی

اینکه میگن خدا گناهای ادمو میبخشه و توبه و این حرفا هم همش کشکه

شاید خدا ادمو ببخشه

اما خودتم میتونی خودتو ببخشی؟

دیگران میتونن فراموش کنن؟

پس هر اشتباهی همیشه زنده است تا توی فکر تو دیگران زنده است

 

 

 

اینکه میبینید یک کارمند نمونه بانکی!!! الان داره پست مینویسه به این علته که خیر سرمان امروز جلسه گزارش پیشرفت پروژه ازمایشگاه سیستم عامل هست و استاد محترم در جواب درخواست ما مبنی بر عدم شرکت در جلسه یک چهار شنبه* حواله شما کرده و پاسخ داده:شرکت کلیه دانشجویان الزامی است

رییسمان هم چند تا تیکه به ما انداخت که تو میخواستی درس بخونی چرا اومدی بانک

و ما هم عینهو کرگدن و اردک که هر چی اب بریزی روش باز خودشو تکون بده خشکه و از پوست کلفتی تمام برگه مرخصی نوشته و در اخر با کلی زحمت جلوی دیگران به ایشان دادیم و نا گفته نماند همکاری همکاران مربوطه نیز بی تاثیر نبوده است

البته ما ارزو به دلمان ماند که یک روز که مرخصی میگیریم و تا ساعت ۱۰ بکپیم و بخوابیم و از مرخصیمان لذت ببریم

ساعت ۷ صبح مامان جان از نزدیکیهای مشهد زنگیده و یهو هل میشه که وای مرجان خواب موندی

و لی بعد هم بیدار شدیم تا به یک کار در بیرون از خانه بپردازیم و خیر سرمان قرار است بعد از صرف صبحانه دو کلمه هم ترجمه کنیم تا صفحه سفید تازه پرینت گرفته شده دست استاد ندهیم

پریروز  بانک کلی شلوغ بود و پدرمان در امد دوتا اثر جانبی هنوز روی ما دارد

یکی این که اخرین مهره ستون فقراتمان به شدت درد میکنه

و دومیش که خیر سرمان امدند واکسن هپاتیت بزنند مجانی!!!

ما هم که عشق مجانی بودن داریم و البته پرسیدیم که درد ندارد گفتند نه

و نشان به ان نشان که ۳ روزه بازوی چپمان درد میکنه و کوفته است و از شانس افتضحمان پول شمارمان هم سمت چپ است و هی این بازو رو تکان میدهیم و به خودمان فحش حواله میکنیم

* یک جوک بی مزه اما با فایده در زمینه به کار بردن یه کلمه زشت

پی اس۱:ما خیرسرمان نتوانستیم دلیل عذاب وجدان و فراموشی خواستنمان را بگوییم

ما به شدت مرض  داریم

 

تا حالا ده بار این صفحه رو باز کردم تا چیزی بنویسم و بعد زل زدن به صفحه خالی و بی خیالش شدم و شروع کردم به سرک کشیدن به صفحات دیگه

مغزم کلا آف شده

کلا اینقدر افکارپیچ در پیچ توشه که سرگیجه گرفتم

نمیفهمم حالا چیکار باید کنم

نمیفهمم کی میخام بزرگ شم و درست رفتار کنم

نمیفهمم حالا دیگه چه مرگمه

میرم حموم و زیر دوش آب سعی میکنم خودم رو واکاوی کنم

تو اینه به خودم نگاه میکنم

میخندم

و شیطنت از قیافه ام میباره

چشام برق میزنه

به موههام نگاه میکنم

دلم میخاد که از ته بزنمشون و یک سانتی کوتاش کنم

و بعد یادم میاد که اون موی بلند دوس داره

به خودم میگم شاید پسرونه هم دوس داشته باشه!!!!!! 

نمتونم از چشام بفهمم دارم به چی فکر میکنم

فکر نکنم کسی تو عالم نباشه که خودش نتونه از چشمای خودش بفهمه که به چی فکر میکنه  چی میخاد

به پروژه سیستم عاملم فکر میکنم

به یه مقاله انگلیسی چندین صفحه ای که هنوز وقت نکردم پرینتشو بگیرم و سه شنبه جلسه گزارش پیشرفت کار دارم و حتی یه کلمه ترجمه نکردم

و بعد یادم میاد چهارشنبه میان ترم شبکه دارم و حتی یک چهارمشو هم روخونی نکردم

و بعد یادم میاد که مامانم اینا دو شنبه به مدت یه هفته تشریف میبرن مشهد و من مسئول غذای خودم و داداشمم

و یادم میاد این ماه به شدت شلوغه و  حتما جنازه میشم

و با همه اینها بازم ته دلم چیز دیگه ای میخاد بگه که نمیتونه

موهام خیسه و هوا تاریک شده

خیر سرمان شاید خواستیم با ریحان بریم بیرون تا ما به یه سری از کارها سر و سامان بدهیم

بهتره پاشم برم موهامو خشک کنم

ما اخر ان چیزی که میخاستیم بگوییم را نگفتیم

 

بعدا نوشت:بیرون رفتنمان به علت نداشتن ماشین ماسید

 

دلیل دیوانگی

۱-این چند روزه که خیلی بی تاب بودم و به در و دیوار میزدم و در کسری از ثانیه چشام پر از اشک میشد و هی غمباد میگرفتم و کسیو هم نداشتم که براش درددل کنم

هر وقت هم  می اومدم خونه از خستگی و خواب اوری قرصایی که واسه سرما خوردگیم میخوردم بعد یه گشت کوتاه تو نت راهی رختخواب میشدم تا بخوابم و صبح با تن خسته از خواب بیدار بشم و وقتی هنوز تو اسمون ستاره است راهی بانک بشم

یه چیز رو فراموش کرده بودم

تو ناخود اگاه ذهنم یه چیز باعث این دلتنگی شده بود

برای جدایی خیلی وقته داشتم تمرین میکردم

هر بار هم مدت جدایی رو طولانی تر میکردم

اول یه روز بعد دو روز...بعد یه هفته دو هفته... و اخر سر یک ماه

اخرین باری که زنگیدم اواخر مهر یا اوایل ابان بود و به خودم گفته بودم که حق نداری تا اخر ابان بزنگی

حالا مهلتم تموم شده و دلم بیتابی میکنه

دلم دلش میخاد به قولی که بهش دادم عمل کنم و حالا دوباره صدای اونو بشنوه

ولی نمیدونه که من نمیتونم بزنگم

حالیش نمیشه که به زور نمیشه کسی وادار کرد تورو دوس داشته باشه و یا ازش پرسید چرا دیگه دوست نداره؟

۲-ریحان زنگیده بود و بهش گفتم چقدر بیتابم

میگه زنگ بزن

میگم نه

میگه از کجا بفهمه که دلت تنگ شده

میگم اخه دل اون که تنگ نشده

میگه از کجا میدونی شاید اونم فکر میکنه که تو فراموشش کردی و نمیخاد یاد اوری کنه

میگم حرفی نداریم بزنیم

مگه خب تو بگو دلت تنگ شده

میگم جوابش مطمئنا فقط سکوته

میگه اصلا تو دیوونه ای

اون گفت جدا بشیم و تو هم گفتی باشه

ادم به همین راحتی از کسی که دوسش داره که جدا نمیشه

سکوت میکنم

حرفی ندارم در جوابش بگم

 

۳-من واقعا بابت این دیونگی ها و بیتابیهام عذر خواهی میکنم.بعضی وقتا میزنه به سرم که این حرفا رو توی وبلاگ دیگه بنویسم که کسی منو نشناسه

اینجا 

یه خرده خجالت میکشم بابت این اعترافات

۴-حالمان بدکی نیس 

سیم اخر

هر وقت که دیگه نزدیکه دستم به طرف تلفن بره و زنگ بزنم یه چیزی رو به خودم یاد اوری میکنم:

وضعیتی که جدا شدین وضعیت نرمالی برای تو نبود

تو بد موقعیتی بودی و از همه طرف تحت فشار بودی

یه هفته دیگه سه ماه میشه که خط پایان کشیدین روی  اون ارتباط

جدا از دلتنگی برای کسی که یه زمانی ادعا میکرد دوسش داره

ایا نباید برای یه دوست ساده یا یه اشنا زودگذر که میدونست درگیر چه مشکلاتیه نگران میشد؟

یه تماس ساده یه میل کوتاه یا یه خبر گرفتن کوچیک ایا کار زیادی بود؟ 

این نشون میده که براش اصلا مهم نبود که تو چه شرایطی هستی و بعد از جدایی و مشکلات عاطفی اون در چه شرایطی به سر میبری

این یعنی  اینکه براش پشیزی هم ارزش نداشتی و ختم رابطه به عنوان ختم وجود داشتن تو تلقی میشه

این یعنی اینکه تو هر کسی هستی باش دیگه تورو نمیشناسه

و اینها باعث میشه با اینکه پول تلفن رو پرداخت کردم

با اینکه وسوسه میشم وصلش کنم تا شاید بزنگه

اینکارو نکنم

چون میدونم نمیزنگه

چون به تمام شواهد موجود کاملا فراموش شده ام از نظر اون

حالا هر چقدر هم من اینجا جیز و پر بزنم و بال بال بزنم و حتی به خودش هم بگم براش مهم نیس

نتیجه گیری اخلاقی تلخ این قضیه اینه که هر چقدر هم یک مرد راستگو و خوب باشه بازم نباید به اینکه میگه دوست داره اعتماد کرد

چون برای یک مرد به خصوص از نوع کاری و منطقیش

 اولین چیزی که اهمیت داره کارشه دومیش کارشه سومیش کارشه و بعد دوستان و علایق و خانواده و ماشین و خونه و ... هست و در اخر اگه سر سوزنی تو ذهنش خالی موند برای دختری که میگه بهش علاقه داره

البته این دختر باید هر آن منتظر باشه که با یه کار جدید ماشین جدید و مشکل جدید در  زمینه مالی اداری و شرکتی و مملکتی جای خودشو با اونا عوض کنه و جل و پلاسشو جمع کنه و بره بیرون از توی دل اقا پسر منطقی

و به خاطر منطقی بودن هم نباید انتظار داشت که اقا پسر یه لحظه برگرده و عقب رو نگاه کنه ببینه اون دختره از جدایی جون سالم به در برده یا نه

منطق همینه

زندگی هر کی به خودش ربط داره

***من اصلا منطقی نیستم.حرف و قولی که روزاول  بهت زدم و به خاطرش مث بچه ادم لال شدم و راحت جدا شدم رو پس میگیرم.بنده به شدت احساسیم و این احساساتم نسبت به تو داره دیونه ام میکنه.حالا که چی؟؟؟نمیتونم به خاطر این احساسات سر افکنده باشم پیشت.پس حرفایی که میگفتی چی شدو اس ام اس هات که هنوزم دارمشون و هنوزم با خوندنشون میگم پس چرا نشد اینطور که گفتی؟

چرا دوست داشتن با زمان بیشتر نشد؟

مگه ادعا نمیکردی بیشتر از من علاقه داری اون علاقه چی شد پس؟

همش حرف بود؟

لق لقه زبون؟؟؟؟

اخ.ببخشید

ببخشید که کنترل خودمو از دست میدم و نمیتونم شرایطتو درک کنم

 

 

پی اس۱:یه جایی قبل تر ها یه چیزی خونده بودم باحال بود

راوی یه پسر بوده که با دوستاش رفته بودن عروسی همکلاسی دوران دبیرستان

"کراوات های همو مرتب کردیم و در ماشین قفل کرد و چند قدم از ماشین دور شدیم یهو برگشت در ماشینو باز کرد و خم شد و گوشیشو از تو داشبورد برداشت و گفت:۵ ساله منتظرم زنگ بزنه شاید امشب زنگ زد!!!....."

پی اس۲:حتما حتما باید قبل از جدا شدن یه دعوای درست حسابی بکنید چون این جوری جدایی اسونتره

اگه مث من دیوونه باشید که گل و بلبل جدا بشین از هم و تا اخرین لحظه به همدیگه سفارش کنید که توروخدا مواظب خودت باش و از این حرفا میشه وضعیت من که هیچ وقت نمیتونی قضیه رو فراموش کنی

پی اس۳:خیلی خسته ام از هم از لحاظ روحی هم از لحاظ جسمی هم از لحاظ فکری و هم از لحاظ مالی

خدایا یه نگاهی هم به ما کن

پی اس۴:اومدم خونه دیدم چند شاخه گل شمعدونی صورتی رو کیبوردمه

مامان بعدا گفت عرشیا چند دقیقه اومده بود و این گل رو از باغچه چیده و گفته اینو بدین به عمه مرجان

گفته بودم که پیش دبستانیه و یونیفرم ابی نفتی میپوشه میره دبستان و عاشق نظم و ترتیب و زنگ زدن های دبستانه!!!!!!!!!!!

حیف که سرما خوردم وگرنه میرفتم پیشش

خوشبختی شاید همین به خاطر داشتن تو از طرف یه پسر کوچولوی شیطون ۵ سال و ۸ ماه و ۲۵ روزه(به قول خودش)باشه

زندگی شاید همینه

 

سوال

یه سوال فلسفی منطقی جدی:

خودم:دوسش داری؟

من:اره فک کنم

خودم:پس نخواه تا دوباره خودتو تو زندگیش وارد کنی و به همش بریزی

شیر فهم شد

من:

 

 

پی اس:ما سی دی خریده بودیم که یک سری شعر محلی برای رییسمان رایت کنیم

سی دی ها اب شدند رفتند توی زمین

شما ندیدینشون؟؟

یعنی تو مغازه جا گذاشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟