درد ميكشيم

كي گفته درد نداره كشيدن دندن

دهنم و صورتم رسما سرويس شده

3 ساعت به 3ساعت دارم ايبوپروفن ميخورم ولي بازم از درد به خودم ميپيچم

نميدونيد با چه بدبختي يه ليوان شيرو تي تاپ خوردم

جاي سوزن ها يبي حسي و دندون و چشم چپم و گوشم درد ميكنه

فردا صبح ساعت 7.30 سيستم عامل دارم و مجبورم برم

چون اسم استاد رو تو سايت نزده بود بايد برم اگه كريم پور احمق بود حذفش كنم

شنبه حذف و اضافه است و توي اين كلاس هيچكيو نميشناسم

گرچه  فكر نكنم بتونم سر پا بمونم

خونريزي دندنه قطع نشده

شنيدم كه تا 24 ساعت ادامه خواهد داشت

هيچ فكري هم ندارم كه با فكر كردنش دردم يادم بره

كلا داغونم

دندانمان را كشيديم

ما دندانمان را كشيديم

كشيدنش زياد درد نداشت

ولي الان كهداره حس مياد اذيت ميكنه

مرده شور اون دندون پزشكه قبلي رو ببرن

پدرمو در اورد و اخر نتونست بكشه

فكر كن اين دكتره داشت زور ميزد و بعد يه دندن در اورد

فكر كردم بغليشو كشيده

بهش ميگم اقاي دكتر بغليشو كشيدي

چپ چپ نگام ميكنه ميگه تموم شد

اصلا باور نميكردم

خلاصه هفته ديگه هم قراره اون يكي دندونه رو بكشه و خلاص

اينقذه گشنمه و هوس شيريني كردم

دندونمو از دكتره گرفتم ميخام بزارم زير بالشم تا برام پول بياره!

ضايع تر ميشويم

وقتي ميگيم ما ته شانس هستيم يعني اينا

فكر كن ديشب تا 3 داشتم تو رختخواب وول ميخوردم و خوابم نميبرد

ساعت 7.30 كلاس داشتم

اهنگ الارم گوشي رو عوض كرده بودم

و اينقدر زنگ زد  و من انگار نه انگار

من نميدونم چرا با اينكه هيچ شباهتي بين گوشي من و سيب زميني نيس

اونو مث سيب زميني نگاه ميكنم و بايد كلي فكر كنم تا يادم بياد چطور باهاش كار كنم

خلاصه ما خاموشش كرديم و خوابمان برد و يهو 7 بيدار شديم

عينهو جت حاضر شديم و بدو رفتيم دانشگاه

شد 7.45

دم در زنه بهم ميگه كارت

ميگم بابا منكه هر روز دارم رد ميشم از اينجا نميدونيد دانشجو هستم يا نه؟

ميگه خب كه چي ،ماهم هر روز ميايم!!!!

يكي نيس بهش بگه خب نيا

دوان دوان و به علت اينكه منتظر اسانسور بودن طول ميكشيد رفتم طبقه سوم

به دختره ميگم نرم 1 كلاسش اينجاس؟

ميگه نميدونم

دوباره رفتم طبقه اول

رو بردو نگاه كردم ديدم درست رفته بودم

دوباره طبقه سوم

استاد هنوز نيومده بود

در عوض كاميون اومده بود

بلوز ليمويي پوشيده بود و ما به روي خودمان نياورديم و سلام نكرديم و با دوستان مشغول غيبت اساتيد شديم

1 ربع گذشت

نيم ساعت گذشت

يه ساعت گذشت

يه ساعت و ربع گذشت

ولي استاد نيومد!!!!

استاد از تهران هر دو هفته يه بار از تهران مياد و كلاسا رو دوبل تشكيل ميده

ديروز اومده بود پس قاعدتا بايد  امروزكلاس تشكيل ميشد

دست به دامان رييس دانشكده شديم

به همه شماره هايي كه داستن زنگيدن ولي استاد پيداش نبوود

به يكي از دوستاش زنگيدن تا پيداش كنه

احتمالا يا خواب مونده يا دچار گاز گرفتگي شده

البته بين علما اختلاف هست كه خانومش اينجاست يا تهران وگرنه بهش ميگفتيم تا بوس هست گاز چرا!!!!

ما جيم فنگ زديم و مطمئنيم از شانس خوب ما همين الان استاد كلاسو تشكيل داده!!!!!!

خدا يه ذره شانس به ما بده

اين ماشين روسي قديميا رو ديدين؟

همونا كه توي دنياي شيرين دريا،عموهه داشت!

طرف با اعتماد به نفس فضايي به من ميگه بيا سوار شو!!!!!

يه ديوار بدين من سرمو بكوبم بهش

گرچه خب اونم ادمه،دل داره ولي كبوتر با كبوتر،باز با باز

حرف خيلي جالبيه

من دارم از خواب ميمرم

حيف رختخواب عزيزم كه صبح با عجله تركش كردم

الان ميرم در اغوش بكشمش

احتمالا وسط جراحي ما برق بره!!!!

پي اس1:ما هم ايرانسل گرفتيم و هم كارت شارژ،ولي از تعرفه هاي اين طرح هاش خبر نداريم

ميشه راهنمايي كنيد؟

پي اس2:ما ما دلمان واسه عرشيا تنگ شده

رفته مسافرت و جمعه مياد

ديشب صداشو كه ضبط كرده بودم گوش ميكردم

به زور گرفته بودمش و اون داشت دعاي فرج كه تو مهد بهش ياد ميدادنو ميخوند و زور ميزد كه ولش كنم

اينقذه باحاله

صداي اين بشر خيلي زير و جيغه

با اون درست  ادا نكردن لغتاش و زوري كه ميزد خيلي پايه خنده بود

ما اين عكسمان را فردا حذف ميكنيم!!!

قرباني

هميشه يه قرباني،يه قربانيه

هرچقدر هم روحش بزرگ باشه

هر چقدر خوب تربيت شده باشه

هرچقدر بخواد فراموش كنه

ولي زخم جاش ميمونه

مهم نيس اين زخم توسط كي زده شده و چي بوده

ممكنه حتي يه نيش زبون ساده باشه

ممكن يه خشونت بين زن و شوهر باشه

ممكنه...

ممكنه كه بتوني چشم پوشي كني ولي ديگه اون ادم سابق نخواهي بود

ممكنه ببخشي ولي داغ اون موضوع تا هميشه تو دلت و يادت ميمونه

اون وقت همه چيز تغيير ميكن

تو يه ادم ديگه ميشي

با تمام ظاهر سازي ها ديگه سالم نيستي

يه چيزي درونت تحليل ميره

ديگه تمام روان پزشكاي دنيا نميتونن كمكت كنن

اونا ميتونن كمكت كنن كه چطور با قضيه برخورد كني ولي نميتونن اونو از خاطرت پاك كنن

اون جزيي از تو ميشه

جزء لاينفك زندگيت

كم كم باعث ميشه دچار خيلي مشكلات ديگه بشي

شايد در ظاهر موفق باشي ولي ديگه در باطن احساس خوشي نميكني

مثل يه ترك تو اينه

گرچه بازم ميشه خودتو توش ببيني

ممكنه تميز باشه

ولي يه ترك رو صورتشه كه هميشه دو قسمتت ميكنه

البته خيلي كم پيش مياد ادمي سالم باشه

انسان هميشه ناقص بوده

و حتي اگه سالمم باشه افراد بيمار ديگه اي وجود دارن

كه بيمارش كنن

اون وقت اونم مريض ميشه و بقيه رو مريض ميكنه

مث ايدز

يه قرباني هميشه يه قربانيه

ممكنه بشه با مشكل كنار اومد

ولي گاهي اوقات سالها اسيري و اين اسارت جوهره انسانيتو ميگيره

كم كم از تو خالي ميشي

پوچ ميشي

كي اين وسط مقصره؟

خدا؟

ادم؟

ادم ديگه؟

ولي يكي كه يه نفر ديگه هم مريض ميكنه

چه جسمي چه روحي

خودشم توسط يكي ديگه مريض شده

و اين چرخه هميشه ادامه داره

يك سيكل معيوب

نميدونم

شايد مريضياي جسمي سخت تر باشه تحملش

 ولي شايد اون زني كه شوهرش ميزنتش،دردش كمتر باشه از كسي كه شوهرش فقط خيانت ميكنه بهش

شايد اوني كه صورتش با اسيد سوخته بيشتر زجر بكشه تا اوني كه مورد تجاوز قرار گرفته

نميدونم ولي اوقات سخت ترين كار اينه كه با دردي كه تو دلته،لبخند بزني و جار بزني كه خوشبختي و براي اينكه نميشه خيلي چيزا رو گفت

بهانه اين حرفا فيلمي بود كه ديدم

و شخصي كه به نظرم مزخرف ترين و لا ابالي ترين بود،يه قرباني بود

قرباني شخص معصوم و جوانمرد فيلم

و اين خيلي ناراحتم كرد و به فكر واداشت.....

حالم زياد خوب نيست



ما فردا دكتر ميرويم

از انجايي كه ما ته شانس هستيم

كلي روي خودمان كار كرديم كلي تمركز گرفتيم

با كلي روحيه راهي مطب شديم

و در كمال ناباوري دكترمان فرمودند:منشي شان حالش خيلي بد بوده رفته دكتر

و قرار عمل ما به فردا ساعت2.30 موكول شد

كلا ما همش ضايع ميشويم

من در اثر يه موضوع كوچك خلقم تنگ شده

پي اس1:اينم عكس من و عرشيا و خنگه كه البته ما سه سال پيشه

احتمالا به زودي برش ميداريم كه چشم نا محرم به جمال ما روشن نشود!

البته توجه كنيد كه خنگه و عرشيا توي ژاكت ما ميباشند

و ايضا اينكه پاي عرشيا رو با دست نگه داشتم

بچه فسقلي نميتونست پاشو نگه داره

مرگ

ما نيم ساعت ديگه حاضر ميشويم كه به دندان پزشكي برويم

ما ارزو ميكنيم كه كاش دهانمان قدري بزرگتر بود كه الان خطر چاك خوردن گوشه لبمان پيش نمي امد

ما به مانند بچه گنجشكي ميترسيم و ميلرزيم و دريغ از يك احد الناس كه به ما دلداري بدهد

همه مشغول خود اند

حيف كه دير متوجه ميشوند كه چه گوهري را از دست دادند

خلاصه اگه ما نبوديم نگذاريد كه چراغ اينجا خاموش شود

هر ازگاهي يادي از ماكنيد و اهي بكشيد

اگر بار گرااااااااان بوديم و رفتيم


اگر نا مهربان بوديم رفتيم*

(ايه ايه ايه)**

خلاصه بدي ،خوبي ديدين حلال كنيد

ببخشيد كه غر زياد ميزديم

ببخشيد كه حرف زياد ميزديم

ببخشيد كه....

اخ اخ اخ

اللان يادم افتاد با رفتن من ني ني هاي منم از هستي ساقط ميشن

(ايه اييه اييه)

چه دنياي بي معرفتيه

اهاي شماها يادتون باشه ها من ناكام از دنيا رفتم

يادتون باشه كه ما حسرت يه كادو والنتاين به دلمان ماند

يادتون باشه ما حسرت رانندگي كردن،پول تلفن كم اومدن،ژامبون تنوري سلمان، ني ني دار شدن،

سركار رفتن و كلي چيز ديگه به دلمان ماند

يادتان باشد شب جمعه اي يه فاتحه نثار روح بنده بفرماييد

من به مانند امام،با دلي مطمئن و سرشار از اميد راهي دندان پزشكي ميشويم

باشد كه رستگار شويم

*:اين شعرو سوزناك بخوانيد

هرچي باشه ما جوان بوديم و دستمان از گور بيرون ميماند

**:ايه ايه ايه،صداي گريه كردن بود،مثل ها ها ها كه صداي خنده است

پي اس1:ميگم نامزدي،كوفتي هم نداريم كه سر قبرمان ضجه بزند يا برايمان حنا بندان بگيرد

پي اس2:ما ميخواستيم اين عكس خودمان و عرشيا جانمان و خنگه رو اپلود كنيم ولي سرعت كامپيوترمان كوفتي است

پي اس3:اقا ما امروز مدار الكترونيكي داشتيم

استادش بيشتر شبيه بنگاه دارا بود و مث اقاي گلابي كه داره فوتبال گزارش ميده حرف ميزد

البته با تلفظ وحشتناك برخي كلمات كه همه منفجر ميشديم

شايد اون بنده خدا درست تلفظ ميكرد و اين ماييم كه بد ميگوييم

مثلا ايشان باتري رو با كسره روي حرف "ت" و در دو سيلاب بيان ميكردن

قانون كووالانس را كئو والانس ميفرمودند

پي اس4:ما دم مرگ هم ادم نميشويم و دست از مسخره كردن ديگران بر نميداريم

راستي به خبري كه هم اكنون به دستم رسيد توجه كنيد

كاميون،پرايد داره

ما در عجب مانديم كه با اون هيكل چطور در پرايد جا شده

البته حالا كه ايشان ماشين دارد شايد ما بيشتر تحولشان بگيريم

خدا رو چه ديدي

پي اس5:همينه كه هست

ما ظاهر بين و نديد بديد و ذوق وكن و بي جنبه ايم

بازم

همينه كه هست

پي اس6:من فقط يادم رفت مث اين فيلم مادر،علي حاتمي

برنج عزامو پاك نكردم

كاش حلوامو ميپختم

اهاي نبينم بعد من بشينيد عيب و ايراداي منو بگيدا

روحم از اون دنيا خرتونو ميچسبه و شب نميزاره بخوابيداااااااا

در پايان

ديدار به قيامت

راستي وصيت نكردم

اهاي عمو بهرام از اون عكساي منكراتي و حرفاي زشت زشت نزن

سر پل صراط ميگيرنتاااا

سلمان بسه اكسيژن كم مياريا برگرد،پشيمون ميشيا(مث فيلم هندي ها بخونش!)

يگانه جونم،از فراق خواهرت گريه نكنيا

الهام معلومه كدوم گوري هستي؟

اقاي سابقا خيانتكار و يا دوست جونش

بيخيال دنيا

اينقذه فكر اين زنا رو نكنيد

نه بدست اوردنشون شادي داره نه از دست دادنشون

البته مردا هم چنين ارزشي ندارن

يعني كلا فقط خود شخص به درد خودش ميخوره

همان ضرب المثل معروف: كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من


ما دم مرگي عاقل شديم

ميدونم كه دلتان برايم من يه ريزه ميشه

سعي ميكنم با خدا كنار بيام تا از اون دنيا هم برايتان نگارش كنم

ما ميرويم كه بميريم

پيش به سوي مرگ

باباي


روشنفكر ميشويم

سلام عليكم

خوب هستين؟

ما بدكي نيستيم

ما امروز خيلي سري از خونه ريحان اينا جيم فنگ زديم

دليلش هم بماند

ما امروز خيلي تريپ روشن فكري طي كرديم

مامان بابايمان تشريف برده بودن خونه خاله مان براي عيادت شوهر خاله خيلي مريضمان

(البته ناگفته نماند اين صله رحم رفتن پدر جانمان،مطمئنا بخاطر گوش دادن روضه امام حسين در اين 50 روزه است

وگرنه پدر ما چشم ديدن باجناق محترمشان كه 8 سالي ميشه بشدت مريض هستن و كلي عذاب كشيدن رو ندارند!)

خلاصه ما بالاخره حوصله كرديم فيلم "سر در ابرها" را ببينيم(ما از اينكه شايد درست ترجمه اش نكرديم ،پوزش ميخواهيم)

البته اين نديدن دو دليل داشت:اينكه فيلم حتي زير نويس انگليسي هم نداشت كه ما يه خرده بيشتر شير فهم بشيم

و هم غم انگيز بود و من واقعا از سوختن زندگي يه نسل بخاطر يه مرد ديوانه نابغه و يه ملت ديوانه و ابله و شكست خورده،ناراحت شدم

البته مصطفي فحش هاي بيشتري نثار مردم المان ميكرد

خدا هر جا كه هست مراقبش باشه،فقط اميدوارم هنوز باشه...

خلاصه ما فيلم رو نگاه كرديم و كمي افسرده شديم

بعد يك مزاحم تلفني احمق دهنمان را سرويس كرد

و من اينقذه عصباني شدم كه  چرا نميتونم فحش بدم

جدا،خيلي كم فحش ميدم،يعني تا حالا پيش نيومده

فحشهاي متعارف،ديونه و كوفت و...منظورم نبودا

اينا قربون صدقه رفتنه!!!

پسره ول نميكرد،ميگه دليلت چيه نميخواي بحرفي؟ميگم دليل تو چيه ميخواي بحرفي؟

خلاصه،ما گوشيو كشيديم از پريز و بعد مامان اينا تشريف اوردن باز وصليديمش

ولي پسره كه زنگ زد،مامان بابا در حياط بودن

اي ادم حرصش ميگيره

ميخواي با يكي حرف بزني و قضيه جدي،حتما در همون لحظه مامانت مياد تو اتاق و وقتي كه بايد باشه نيست

اين قانون جديد مورفيه!!!

خلاصه يكي از دوست جونامون زنگ زد و قرار شد بريم بيرون

البته ايشان بنده رو به تنبل بودن متهم كردن،چون گفتم دوس ندارم مهاجرت كنم ويه دليلشم ياد نگرفتنه زبانه

ايشان بشده خر پول ميباشن و همراه همسر محترمه احتمالا تا چند وقت ديگه راهي ديار استراليا ميشوند

البته ما برايشان ارزو كرديم كه ايشالا بري استراليا،برنگردي

ماهم بيايم پيشت مهموني و برنگرديم!!!!!

رفتيم قدم زني خيلي فاز داد

البته چندين عدد پسر همشهري  و هم دانشگاهي ديديم كه تازه كشفشون شد همشهري هستيم و چشممان را در اوردند!!!

يادتان هست ما اون اوايل غر ميزديم كه هوس كافي شاپ كرديم ولي پايه نداريم؟

ما بالاخره رفتيم كافي شاپ و در سرما رو تراس نشستيم وشكلات گلاسه ميل كرديم و بحث روشنفكري كرديم!!!!

اين دوست جونمان يه كتاب ممنوعه برايمان اورده به نام"آن سوي سراب" نوشته هوشنگ معين زاده كه البته سال 77 در المان چاپ شده

البته ما نسخه پرينت شده ان را ميخوانيم و حظ ميكنيم در مورد خدا و فلسفه وجودي ادم و... است

پي اس 1:ميدونستين كلمه اصلي "خدا"،"خودآ" هستش؟

پي اس2:خيلي از ماها بلد نيستيم يه خبر بد رو چطور بديم

جدي ميگم

مثالش يه قضيه مسخره است

چند سال پيش،دقيقا روز اول فروردين ،پسرخاله من  با خانواده راهي تهران ميشه كه سال نو پيش مامانش اينا باشن

وقتي ميرسن تهران سوار تاكسي ميشن و راننده ميگه نوبت اون يكي ماشينه، وموقع پياده شدن،پسر كوچولو شش سالش مياد زودتر پياده بشه

پاش گير ميكنه و سرش اروم ميخوره به جدول

رضا كوچولو چند ساعت بعد بر اثر مرگ مغزي ميميره

اين خبرو كه به ما دادن،چون چند ماه پيش رضا رو ديده بوديم شوكه شديم

مامان خونه نبود ولي رضا رو خيلي دوس داشت

 من و خواهرم خونه بوديم و قرار شد خواهرم قضيه رو يه جور به مامانم بگه كه هل نشه

دقيقا صحنه اش يادمه

مريم بين در اتاقش وايساده بود و به مامان اينجوري گفت:

تسليت ميگم،رضا پسر اردشير مرد!!!!!

منو ميبيني يكي زدم تو سرم،گفتم خاك بر سرت كنن با اين خبر گفتنت

ديروز دقيقا با اين وضع يكي خبر شيمي درماني شدن يكيو داد!!!

براي مريض موردنظر دعا بفرماييد

پي اس3:

ميدونيد ضربه هاي مغزي،تا چند ساعت بعد اتفاق،گرچه علايمي ندارن ولي قابل شناساييه

كه اگه به موقع تشخيص داده بشه،مريض از مرگ نجات پيدا ميكنه

1-به كسي كه سرش ضربه خورده،بگيد لبخند بزنه

2-بگيد دستاشو بالاي سرش ببره

3-بگيد يه جمله در مورد امروز و هوا و...بسازه

 واگه تو هركدوم مشكل پيدا كرد سريعا به بيمارستان منتقلش كنيد

پي اس4:ما هر كدوم از عيبامون برطرف كنيم،چاره اي براي پرحرفي و اظهار فضلمون پيدا نميشه!!!

به بزرگواري خودتو ببخشيد

پي اس4:البته ما ميدانيم كه ما گل ميباشيم و هيچ عيب و ايرادي نداريم

پي اس5: ما فردا ساعت 5.30 جراحي داريم

ما اعتراف ميكنيم كه ميترسيم

لطفا پيام هاي هم دردي خود رو ارسال كنيد تا ما با قوت قلب راهي مطب شويم

لطفا پيام هاي دلداريتان،شامل اينكه وحشتناكه،دركت ميكنم نباشه

و صداي ساكشن و حس هايي كه به ادم دست ميده هم نفرماييد

پيام هاتون توي اين مايه ها باشه

-اصلا چيز مهمي نيست بابا

-يه جراحي دندن عقله ديگه

-تو خيلي قوي هستي و بهت ايمان دارم كه از پسش بر مياي

-من به شجاعت تو غبطه ميخورم كه با پاي خودت به قربانگاه دندونت ميري

دل قوي دار

-...

اگه خواستي ما اين شماره موبايلمان رو بدهيم كه فرت و فرت به ما پيام قوي كننده و اميد بخش بدهيد و هي جوياي احوالمان شويد تا ما دندان دردمان را در سايه توجه شما از خاطر ببريم

البته ما انواع اب ميوه ها و كمپوت ها و بستني هاي شما را پذيرا ميباشيم

ادرس پشت صفحه مرقوم است

پي اس تو پي اس5:ما پس فردا از ساعت7.30 تا 12.15 با يه انتراكت 15 دقيقه اي با استادي كه به تكان خوردن هم حساس است چه برسه به حرفيدن و خوابيدن،كلاس داريم

هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم

پي اس 6:حال كرديد وبلاگ ما مفيد هم ميباشد

  

حراست

من الان از خونه ريحانه اينا مينويسم

بعد از ظهر پاشدم رفتم دانشگاه ولي مث اينكه استاد اومده ديده هيچكي نيست كلاس رو تشكيل نداده

من داشتم ميرفتم دانشگاه هي با خودم فكر ميكردم

گرچه ميدونم قرار بود طولاني ننويسم

اها يه چيزي

ترم پيش يه دختره تو دانشگاه ما خودشو كشت

البته گفته ميشه كه طرف چند ماهه حامله بوده

اون زماني كه خودشو داشت مينداخت ساعت11.20 دقيقه بود و من 11.10 دقيقه توي طبقه اول همون ساختمون بودم و دنبال كاراي حذف پزشكي رياضي 2

البته اصلا صداي قضيه رو در نياوردن

يعني بعدها من يه عكس ازش ديدم كه صورتش معلوم نبود

طرف ترم پيشش فارغ التحصيل شده بود و موقع امتحانا اومده بود دانشگاه و با يه پسر سال اولي روهم ريخته بود و همون كار دستش داده بود ،دختره رفته بود حراست كه يهو خودشو از طبقه چهارم پرت كرده پايين

البته بعدها ما گفتيم خاك بر سرش

با 300 تومن شر بچه رو ميكند

ابته بعدها دختر همسايمون گفت با هفتاد تومن هم ميشه سقط كرد

ما زياد درجريان نيستيم!

ولي خب خدايش بيامرزاد

ادم بايد تو شرايط قرار بگيره،شايد خيلي فشار روش بوده

روزاي بعد ،رييس دانشگاه و معاوناش تو حياط ميگشتن

انگار اگه يكي بخواد خودشو پرت كنه تو بغل اينا ميافته

البته همون زمان كه متقارن با قضيه دانشگاه زنجان بوده،خيلي سر و صدا كرده و خيلي ها مسئولين دانشگاه رو مقصر دونستن

از اين موقع به بعد براي وارد شدن به دانشگاه بايد كارت دانشجويي نشون بديم

البته فقط از دخترا ميگيرن

انگار پسرا  خودشونو نميكشن

و انگار اگه ما دانشجوي اين دانشگاه باشيم خودمونو نميكشيم

خلاصه ما هي كارت نشون ميديم و هي غر ميزنيم

حراست دانشگاه هم بشدت سگ شدن

ما علاوه بر حراست دم در كه زير ذره بين ميزارنمون،

توي هر ساختمون و توي همه محوطه كلي مامور حراست داريم كه ماهارو ميپان كه ما يه بار كار خلاف شرع نكنيم

اون سري ديدم مامور حراست داره توي دستشويي رو نگاه ميكنه

كلي خنديدم كه اي ول ديگه تجديد ارايش هم تو دستشويي ها ممنوع  شده

بعدها كاشف به عمل اومد كه دخترا با  خودشون مانتو ميارن  و  وقتي از حراست  رد ميشن تو دستشويي مانتوشونو عوض ميكنن!!!!

واقعا بايد چقدر احمق باشند كه براي جلب توجه پسرا بچه ننه دانشگاه اينكارو كنن!!!!

اصلا پسراي دانشگاه ماه!

كمبود شوهر هم بيداد كنه

خداييش از خودشون خجالت نميكشن

اين يعني كه من فقط جسمم و بيايد هرچي بيشتر جسممو ديد بزنيد و تشخيص بديد براي خوابيدن باهاتون به درد ميخورم يانه؟

از خودشون و شخصيتشون خجالت نميكشن

البته تجربه نشون داده پسرايي كه وضع بهتري دارن ،كمي ساده لوح ميباشن و جذب اين چنين دخترايي ميشن

حالا تا كي باهم باشن و دختره چقدر مهارت در مخ زدن پسره داشته باشه بماند

نميگم زيبايي مهم نيس

اتفاقا خيلي هم مهمه ولي همه چيز نيس

ما چون وسط حرفامون رفتيم فيلم ديدم يه سري حرفامون يادم رفت

ولي 1 سوال برام پيش اومده

اينكه چرا اين تهرانيا مث اسلش(/)رانندگي ميكنن؟؟؟

من واقعا جدي هستما

چرا اسلش مانند به سمت دند خم ميشن و فكر ميكنن از دماغ فيل افتادن و اخر بچه باكلاس ان حتي اگه مال جنوب تهران باشن؟

 

پي اس نوشت

پي اس1:امروز بالاخره رفتم دانشگاه،اونم براي درس رياضي 2

بعد 2 بار حذف كردن اينبار با يه استاد خوب برداشتم كه اكثر بچه ها قبلا باهاش بالاي 16 شدن

دوترم پيش اين درس با خانومي داشتيم كه سر كلاس علنا به ما فحش ميداد و هيچكي هم هيچ عكس العملي نشون نميداد!!!

(فقط 5نفر از نرم افزارها رو انداخته بودن با الكترونيكا،كه يكيش من بودمو اواخر ترم كه مشكل اساسا حاد شده بود،رييس دانشكده گفت زودتر مي اومدي درستش ميكردم!!!!)

نهايتا حذف كردم

همين خانوم باعث شد داداش جان 3 بار اين درسو بگيره و امتحان نده و نهايتا قيد مهندسي رو زد و به همون كارداني اكتفا كرد!!!

حتي وقت نوشتن فرمول بهمون  فرصت نميداد

تمرين هم كه ابدا

پي اس2:كلاسامو با توجه به استادا انتخاب كردم و خيلي پراكنده شده

امروز 7.30 كلاس داشتم،بعدازظهرش 4

بدبختي عظيم اينه كه 3 روز هفته رو بايد 6 پاشم ،چون كلاسام اول وقته!!!

پي اس3:گرچه ديگه اصلا برام مهم نيس چند نفر حوصلشون ميشه تا ته حرفامو بخونن

اما ميخوام كوتاهتر بنويسم

پي اس4:مامان باباي ريحان هنوز نيومدن،امشب هم اونجا تشريف داريم

پي اس5:تازگيها خيلي به خودم گير ميدم

بسه ديگه

چه معني داره



ما خوب ميشويم

از صبح خيلي بد اخلاق و عنق بودم

از دنده چپ پاشده بودم و خيلي زود اعصابم بهم ميريخت

خيلي بد حرف ميزدم و بد بختي اين بود كه مامانم پا پيچ ميشد كه چته

دندونم داره كلافه ام ميكنه

3 شنبه نوبت دكتر دارم حالا ترسش بماند ولي موندم تا اون موقع چطور تحمل كنم

با قرص هم اروم نميشه

هي توي سرم چرخيد

برم بيرون

نرم بيرون

برم بيرون نرم بيرون

حوصله هيچ كاري نداشتم

ميخاستم منو به حال خودم بزارن و تو خودم باشم

اعصاب هيشكيو نداشتم

بالاخره ساعت 5 زدم بيرون

باباجان: كجا ميري

ما:بيرون

باباجان:كجاي بيرون؟

ما:بيرون ديگه

باباجان:اخه كجاي بيرون

ما:ميدون شهدا

رفتم پايين

دم در مامان جانو ديدم

مامان جان:كجا؟

ما:بيرون

مامان جان :كجاي بيرون؟

ما:بيرون

و منتظر نشديم و رفتيم

حوصله توضيح دادن و حرف زدن نداشتم

يه سوز سرد مي اومد و من لباس كم پوشيده بودم

گوشام يخ زد ودو دل بودم برگردم شالمو عوض كنم يا نه

بيخيال شدم و سرما رو با تمام وجودم پذيرا شدم

رفتم و اروم براي خودم قدم زدم

حيف شهر كوچيكه

اول ميخاستم برم يه جا كه طبيعتش قشنگ بوود

ولي احتمالا بخاطر والنتاين پر از عشاق سينه چاك بود

منصرف شدم

تازه حوصله متلك و تيكه و پسراي مسخره رو نداشتم

رفتم به طرف مركز شهر

شلوغترين جا

براي خودم قدم ميزدم

به ادمها دقت ميكردم

هيچ ميلي به اهنگ گوش كردن نداشتم

ميخاستم جريان واقعي زندگي رو بشنوم

صداي ماشينها،ادمها و ...

يه مرده از كنارم رد شد

كت و شلوار كرم رنگي پوشيده بود

نگام به دستاش افتاد

گچي بود

نگام سر خورد رو كفشاش

كفشاي ورزشي فوق العاده ارزون قيمت

و يه كيف مندرس كه مچاله زير بغل زده بود

معلوم بود كارگره

سنش تقريبا 40 بود

چنان با عجله و اسودگي خيال قدم بر ميداشت كه معلوم بود براي رسيدن به خونه خيلي عجله داره

يه دختره خل مشنگ،كه سنش خيلي كمه و خيلي قاطي داره

هر روز با يه وضع ميگرده و حتي يه بار به من و ريحان تيكه انداخت

و كنار بلوار وايميسه و به طرز مسخره اي ميخواد سوار ماشين پسرا بشه

جالبش اينه كه هيچكي سوارش نميكنه

مرداي شهر من از دختر بچه ها سو استفاده نميكنن

جلوتر دختر عمه مو ديدم و من زودتر متوجه اش شدم

حوصله سلام عليك نداشتم

و با كمال پررويي به روي خودم نياوردم

بزار فكر كنن من خودمو ميگيرم

رفتم يه مجله بگيرم

چلچراغ گرفتم

حيف 500 تومني كه بالاش دادم

كوفتم ننوشته بود

به ادما و سر و وضع ها و قيافه هاي عجيبشون نگاه كردم

عجيب بود

زنا و مرداي مسني ديدم

اكثر خانوم ها با اينكه معلوم بود روستايي ان و وضع مالي خوبي ندارند

رژ لب زده وبازوي شوهراشونو گرفته بودن!!!

مغازه ها رو ديد زدم

محض رضاي خدا حتي يه وسيله هم چشممو نگرفت

توي شلوغي به زنا و مردا و بچه هاشون نگاه ميكردم

كاملا از خودم خالي شده بودم

ميخاستم تو زندگي مردم سرك بكشم كه چطور زندگي ميكنن

از قيافه هاشون معلومه چه مشكلي دارن؟

يكي از سرگرميهام اينه

وقتي با يكي ميرم مغازه و دوستم مشغول خريد ميشه من برميگردم و به ادمايي كه بيرون مغازه رد ميشن نگاه ميكنم

راه رفتنشون و حرفي كه نصفه كار ميشنوي

لباس پوشيدنشون و رفتارشون با بقيه

خيلي جالبه

اروم اروم برگشتن

به خودم گفتم هر چقدر ميخواي عنق باش و لبخند نزن ولي وقتي برگشتي خونه بايد اون حس رو بيرون بزاري

به يه دختر كه از روبه رو مي اومد و مث من تنها بود و اهسته قدم برميداشت نگاه كردم

شالش با بيقيدي دور سرش بود

با خودم فكر كردم كه ايا خرابه؟

بعد خنده ام گرفت

شال من هم باز بود و فكر ميكنم حتي گوشواره هام ديده ميشدن و منم لاقيد راه ميرفتم و به هيچكي توجه نميكردم

ايا منم خراب بودم؟

تا وقتي خودمون به ديگران شك داريم نميشه توقع داشت ديگران خوب قضاوت كنن

گرچه كلا قضاوت كردن سخته چه براي كسي كه باهات زندگي ميكنه چه براي كسي كه يه لحظه ميبينيش

رفتم دور بلوار اروم راه رفتم

تقريبا لقمه رو دور دهنم پيچوندم و تا بيام خونه

اكثرا در حال ورزش كردن بودن

پسرا كم اذيتم كردن

ارومتر شده بودم

پاهام ذق ذق ميكرد

حوصله نداشتم كتوني بپوشم

با نيم بوت پاشنه دار رفته بودم پياده روي!!!!!

دوباره اون دخترك خل و چل رو ديدم و دلم براش سوخت براي پدر و مادرش

توي اين 1.30 دقيقه هي به خودم ميگفتم چته

همه چي از يه سوال ساده شروع شده بود و همه ماجراها رو تازه كرده بود

كم حوصله بودم

ولي دلم هميجوري خواست خودم تحويل بگيرم

رفتم و كلي پاستيل و چيپس و پفك و شكلات و ابميوه براي خودم گرفتم

وقتي برگشتم خونه يادم اومد

ريحان قراره برام سيم كارت ايرانسل بياره

گفتم برم كارت شارژ بخرم

مغازه اولي نداشت

كاملا معلوم بود كه حال ندارم

رفتم مطبوعاتيه كه نميدونم پسر جوون فروشنده اش باهمه اينجور برخورد ميكنه يا فقط مختص منه

گفت يه ربع ديگه بيا

اها تا برسم به مطبوعاتيه 2 تا پسر رو ديدم از پشت

لباسهاشون ساده بود ولي معلوم بود لات و الواط نيستن

قيافشونو خوب نديدم ولي عجيب به دلم نشستن، معلوم بود يه كاره اي هستن

در يك كلام شخصيت داشتن

با خودم خنديدم

بعد ديدن اين همه ادم فقط از يه نفر خوشم اومد اونم از يكي از اين پسرا

خوشحال شدم

لااقل تريپ هايي كه من ميپسندم وجود دارن!!!

مغازه سومي هم كارت شارژ نداشت

برگشتم خونه

حوصله نداشتم ولي به ريحان زنگ زدم

ميدونستم امروز دوستشو ديده

اول فكر كردم بد عنقي ميكنم

ولي كاملا با علاقه به حرفاش گوش دادم

ولي حتي وقتي بهش گفتم ميدوني كجاها رفتم

وسط حرفام حرف تو حرف شد و اخه نگفتم چكارا كردم

گوشي رو كه قطع كردم

شروع كردم به چيپس خوردن،خداييش چسبيد

چيپس پنير وپياز

حالم خوب شد ولي دندونم كماكان درد مينه و عصبيم

ولي اين عصبي بودن فقط شامل حال بقيه ميشه و با خودم خوشم

ولي حوصله ندارم خودمو سر حال نشون بدم

براي بقيه بايد ظاهر سازي كرد ولي اگه ميشد پيش بقيه هم خودت ميبودي ارومتر بودي

پي اس1:امشب ممكنه يه اتفاق ناجور بيافته خدا رحم كند

پي اس2:چند تا سايت كه چيزاي به در بخور و جالب داشته باشن به ما معرفي كنيد

ديشب شب خيلي جالبي نبود

يهو غمگين شدم و دلم گرفت

بابت خيلي چيزا

و بعدنميدونم چرا دوباره بغضم گرفته بود

فكر كنيد دماي اتاق ثابت بود

رفته بودم زير پتو و از سرما ميلرزيدم

هرچي" ها" كردم زير پتو تا گرم شم افاقه نكرد

بالاخره با سردرد شديد خوابم برد

يهو ديدم گوشيم زنگ ميخوره

ساعت 5.11 دقيقه صبح

فكر ميكنيد كي بود؟

عليرضا خان!!!!

بهش ميگم اخه بشر،ساعتو نگاه كن

فكر نميكني من خواب باشم

ميگه من كه خواب نبودم و خوابم هم نميبره

خدا يه خرده به ايشان مراعات احوال ديگران ياد بده

باخودم قرار گزاشته بودم جواب تلفنشو ندم ولي نصفه شبي اينقدر گيج بودم كه جواب دادم

هرچي بهش ميگم خوابم مياد به خرجش نميره

ميپرسه اين همه مدت كه نزنگيدم دلت براي من تنگ نشد؟

ميگم من فقط ميدونم الان اگه دم دستم بودي كلي ميزدمت

تازشم از دستشون دلخور بودم

اصلا نميدونه من در مورد چي صحبت ميكنم!!!!

اقا،تا 5 صبح داره درس ميخونه

ميگم واسه چي

امتحانات كه تازه تموم شده!!!

ميفرمايند براي دكتري عمران!!!!

الان دارن فوق عمران ميخوانند

بعدشم ميفرمايند كه فروردين ماه كه اقساط زميني كه خريدن تموم ميشه،بشدت وضعشون توپ ميشه و ميگه نميخواي هنوز بامن دوست باشي؟

يكي به اين بشر بفهمونه،گرچه پول براي من خيلي مهمه ولي نميتونم بخاطر پول باكسي باشم!!!

در حيني كه ميحرفيد

من داشتم از گرما هلاك ميشدم

تمام تنم خيس عرق بود

درجه بخاري فرقي نكرده بود و اتاق به نسبه سردتر بود

خلاصه يه چند دقيقه هم 7 پاشديم

و ساعت حدود 10 بود عليرضا دوباره زنگيد

اصلا حس نداشتم جواب بدم

گفتم بهش اس ام اس ميدم دانشگام

فكر كردم اس ام اسه رو فرستادم

نگو فقط تو خيالم نوشته بودمش و خوابم برده بود

ناچارا پيام دادم كه دانشگام بعدا بزنگ

1 ساعت بعد مامانم اومده بهم ميگه نميخواي بري دانشگاه

ميگم اومدم

مامانم تعجب كرد و گفت كي رفتي من نفهميدم

ميگم ها

ميگه دانشگاه رفتي

ميگم نميدونم

طفلي چند قدم اومد نزديكتر و ميگه رفتي دانشگاه؟

من تازه يادم اومد به عليرضا دروغ گفتم

حواسمو جمع كردم و گفتم تشكيل نميشه

بعدش سارا زنگ زد

ديروز و امروز ارشد داشت

ميگفت با ريحان بياين بريم استخر

اول خوشحال شدم و گفتم باشه

زنگيدم به ريحان گفت حوصله ندارم و نميام

خلقم تنگ شد و زنگيدم به سارا كه باشه بعدا

گفت خب،تنها بيا

ولي حسش رفت

فك نميكنم برم

دلم ميخاد عصر پياده و تنها پاشم برم بيرون وقدم بزنم

حيف كه اهنگاي گوشيم قراضه شده

و يه گوشي هندزفريم هم ناك اوت شده و من بنده به شدت فضولم و تا حالا نشده كاملا از محيط بيرون خارج شم و برم تو حال خودم

اينگار ميخوام كنترل همه چيزو داشته باشم

برم اين سيم كارت ايرانسلو از ريحان بگيرم

ديشب داشتم فكر ميكردم چه كارهايي كه ممنوع شدم از انجامشون

چقدر دلم ميخاد بدوم

ولي نميشه

داد بزنم نميشه

دوچرخه سواري كنم

(مامانم فرمودن نه،تا 2 ماه پيش ايراد نداشتا،نميدونم تازگيها چي شده،اخه يه دختر خانوم متشخص تنهايي دوچرخه سواري نميكنه!!!)

دلم يه خنده از ته دل ميخاد

يه خنده كه وقتي تموم شد،حالمو حسابي سرجا بياره ونه اينكه بيشتر افسرده بشم و بگم كه چي

پي اس1:ما موجودي بسي دهن لق ميباشيم و نخود در دهانمان اب نميخورد

ما نميدانيم چرا نميتوانيم در مورد خودمان دروغ بگوييم

اين واقعا معضل بزرگي است

پي اس2:اصلا حوصله هيچكيو ندارم

فقط حوصله يكيو دارم كه اونم دارم رو خودم كار ميكنم كه زياد بهش نزديك نشم

اميدوارم اينها همه بخاطر خانه نشيني مان باشد و از فردا كه با سلام و صلوات ميرويم دانشگاه كم كم محو شود

پي اس3:گرچه از اين نانسي عجرم فوق العاده بدمان مي ايد

ولي يه كليپش را خانه ريحانه اينا ديديم كه فكر كنم مثلا لال بودن

يه كلبه فوق العاده كنار يه ابشار بود كه واقعا دلم خواستش

اونجا رو بالكنش بشيني و شكلات داغ بخوري و زبونت بسوزه

و ثانيه هاتو به ياد كسي بگزروني كه داره مياد بهت ملحق بشه و پر از خاطرات خوب باشه

دلم يه دنياي دونفره ميخواد

دلم نوازش ميخاد و محبت

البته طي ساعات متوالي فكر كردن ،به اين نتيجه رسيدم كه بودن با همسر به اندازه بودن با كسي كه هيچ قرار دادي بينتون نيست و دوستت محسوب ميشه لذت نداره

نميدونم چرا اينطور فكر ميكنم

چون با همسر خيالت راحت شده كه مال هميد و يه سري مشكلات جدي زندگي پيش مياد

و تمام وقت باهميد

ولي با دوست فقط زمانهايي كه بخواي با هميد و فقط اوقات خوبا رو باهم ميگزرونيد

سعي ميكنيد نظر طرف رو جلب كنيد و مشكلات جدي زندگي كمتر به چشم مياد


من حالم خوبه
يه پريود روحيه كه زود مرتفع ميشه

1-

خيلي چيزا فقط يه زمان خاص دارند

يعني فقط تو يه برهه زماني خاص دوس داري ازشون استفاده كني و داشته باشيشون

اگه اون زمان خاص بگذره ،نداشتن اون چيز و يا تجربه اش باعث ايجاد كمبود ميشه

به همين راحتي

تصور كن،توي يه زمان خاص يه چيز مده بين همه

مد نه فقط به معناي بد

يه موضوع جديد و فراگير

و تو از تجربه اون عاجزي

به دلايلي كه وجود داره

اون وقت تا موقعي كه اون بحث داغه،تو چاره اي جز سكوت نداري

و اين سكوت از روي سياست و عاقلانه نيست بلكه از سر ناچاريه

و اون موضوع براي تو يه غول ميشه

در حاليكه ديگران اينقدر تجربه اش كردند كه براشون عادي ميشه و جزيي از زندگيشون

ولي براي تو اون چيز هميشه غير قابل دسترس ميمونه

و كم كم يه ترس تو دلت خونه ميكنه

كار به جايي ميرسه كه به كسايي كه اون چيز رو دارند و يا تجربه اش كردن به چشم ادمايي نگاه ميكني كه ازت برترن

و اعتماد به نفست سير نزولي پيدا ميكنه

اونا تجربه اي دارن كه تو نداري

پس اونا برترن

(درست مث حس زنداني و زندانبان و يا برده نسبت به اربابش)

اون وقته كه فكر ميكني ،زندگي تو كمتر ارزش داره و اشتباهات فاحش رو شروع ميكني

سعي ميكني توي روابط با اون افراد همواره طوري برخورد كني كه خداي نكرده ناراحت نشن و نرن

حتي به قيمتي كه خودت خورد بشي

از خودت مايه ميزاري و تمام خواسته هاتو ميكشي

همون كه اون طرف باهات هست يه منت بزرگه

و بديش اينه كه همه از داشتن كسي كه مطيع هست و نميرنجه، خسته ميشن و ميرن

و بدي ديگه اينه اگه اون چيز يا حس رو بعدها بدست بياري

بعدها كه هنوز دلت ميخاد طعم اونو بچشي

و مطمئنا زماني كه براي اولين بار ميخاي امتحانش كني

در تنهايي اينكارو ميكني و مث بچه ها ذوق ميكني

كم كم ميفهمي كه چندان مهم هم نبوده ،اون غولي كه ساختي

و براي اينكه اون حس كمبود رو خاموش كني،دنبال خيلي چيزاي بالاتر ميري كه بازم همونا باعث سقوطت ميشن

درست مث روابط ج.ن.س.ي،هرگونه كمبود ضرر بزرگتري ميزنه

و گاهي براي اينكه اون كمبودا رو پاك كني سعي ميكني خيلي خوب و مهربون باشيو نزاري كسي ازت برنجه

ولي در باطن زجر ميكشي

و بعدها به اين زجر عادت ميكني

مازوخيست ميگيري و از ازار دادن و زجر دادن خودت لذت ميبري

هيچ راه چاره اي هم پيدا نميشه

يه كورسوي اميد از دور گاهي اوقات اميدوارت ميكنه ولي خيلي زود خاموش ميشه

چون شرايط تغيير نميكنه اين تويي كه بايد تغيير كني كه نه انگيزشو داري و نه پشتكارشو

2-

اومدم يه چيز ساده رو واسه يه دوست توضيح بدم

چنان خاطرات بد تنيده بهم، بهم هجوم اورد كه با اينكه هيچ مشكلي وجود نداشت و همه چيز رو به راه بود بشدت بغضم گرفت و از شدت فشاري كه بهم اومد سر درد شديد گرفتم و خواستم بازم بنويسم

مث اين ميمونه توي يه مكان غير قابل تحمل زندگي ميكردي ولي برات عادي شده بود تمام رويدادها و اتفاقاتي كه اومده بودن و رفته بودن

و ناگهان وقتي مياي براي يكي توضيح بدي

ناچار ميشي از اون چارچوب خارج شي واز بالا به محيطت نگاه ميكني و ناگهان دوباره ميفهمي چي شده و تمام صورتكها و نقاشيها پاك ميشن

نميدونم يهو چه مرگم شد

دوباره قولمو شكوندم و طفلي يكي ديگه رو هم ناراحت كردم

كاش ميتونستم بهش بگم چيز مهمي نيست و من عادت دارم

3-

مطمئنا من در زندان الكاتراز يا كوانتانامو زندگي نميكنم

من بسيار ادم ناسپاس و قدر نشناسي هستم


ما الان حس انيشتين بودن بهمان دست داد

اين شارژر ما خونه ريحانه اينا جا مونده

ماهم بيخيال تمام ديشب كه بيخوابي به سرمان زد با گوشيمان اهنگ گوش كرديم

و تمام امروز صبح ،كه نميدانيم افتاب از كدام طرف طلوع كرده بود،و مشغول ظرف شستن و جارو كردن بوديم هم اين بيچاره داشت خودش را ميتركاند!!!

يهو ديديم كه اين خيلي شارژش كم است و گفتيم چه گلي به سرمان بگيريم

نظر به اينكه خونه ريحانه اينا اون سر شهره و ما اصلا حوصله نداريم روز جمعه اي پاشيم بريم اونجا

گرچه خودش هم الان خونه نيست

و كامپيوترش خرابه و ما وعده سر خرمن داديم كه درستش كنيم

و حوصله نداريم بريم خونشون

افسردگي گرفتيم كه چه كنيم

يهو يه فكر بكر به ذهنمان رسيد

ما گوشيمان را به پي سي محترمه وصل كرديم و از طريق usbدر حال شارژ شدن است

و چون فكر نميكنيم كسي فعلا سراغمان رابگيرد ميگذاريم كمي شارژ شود

ما حتما حتما براي خودمان اسپند دود خواهيم كرد

ما عينهو اين بچه كلاس اوليها در روز اول مهر

رفتيم مقنعه و جورابمان را شستيم

چون فردا ترم جديد شروع ميشه و بعد سه هفته تعطيلي هيچكي حوصله كلاس دو در كردن و جيم فنگ زدن نداره و اميدواريم هفته اول كلاسها تق و لق نباشد!!!

ما مث اين بچه ها سعي ميكنيم اين ترم ادم شيم و درس هايمان را روي هم تلنبار نكنيم

و مطمئنا تا يكي دو هفته تمام تمريناتمان را حل ميكنيم

و حتي پيشاپيش درس جديد را ميخوانيم

ولي عمرا ما ادم بشو باشيم و معدل الف بياريم!!!!!

داداش جانمان فردا ارشد دارند!!!!!

اينقذه هوا اينجا خوب ميباشد و دلمان دريا ميخواهد

اين ريحانه كه الان سر امتحان ارشده

و شخص ديگه اي هم موجود نيس!!!!

ما هي به خودمان ميگوييم كه يه دوست پسر همشهري براي چنين وقتايي زاپاس بگزاريم ولي هيچكي چشمان را نميگيرد

ما قول ميدهيم در دانشگاه بالاخره يكي را تور كنيم كه ناكام از دنيا نريم!!!!جان عمه مان

ما در دانشگاه بسي سگ ميباشيم

البته ناگفته نماند يك شخص تپلي هست كه آي از ما خوشش ميايد،آي از ما خوشش ميايد

ما اسمش را كاميون گذاشتيم

بنده به شخصه چنين وجه شباهتي را در ايشان يافتم

چون ايشان دو ترم پيش كه ديفرانسيل داشتيم

هي كنار ما مينشست و چون استاد خيلي ريز مينوشت و سريع توضيح ميداد ،ايشان ملتفت نميشدند و هي آآآه ميكشيدند

شبيه صدايي كه كاميونها موقع تخليه بار از خودشان در مياورند

اخر سر با اينكه اول جلسه به من ميگفتند جزوه ام را بهشان قرض بدهم،ولي همش سرشان در جزوه من بود

اگه 4تاي من را به صورت 2تا 2تا كنار هم قرار بدهيم

يعني يه مستطيل،ميشود ايشان!!!

ايشان بسي سفيد ميباشند و چشمهايشان سبز است

و علاقه شديدي به پوشيدن بلوزهاي نارنجي و صورتي دارند

ترم پيش،ما ايشان هيچ كلاسي باهم نداشتيم ولي ايشان هر وقت مارا ميديد،مخمان را بكار ميگرفت

طفلكي اولين باري كه فهميد ما باهم كلاس نداريم چنان غصه دار شد كه من در حد انفجار بودم از خنده!!!!!

ايشان روزي 10 بار به من سلام ميگويد

و كافيست ببيند من بعد امتحان و يا بعد كلاس دارم با يك جنس مذكر صحبت ميكنم،ايشان سريع السير خودشان را وارد بحث ميكنند

خلاصه ما كلي ميخنديم

ولي تازگيها متوجه شديم يكي از دوستانمان علاقه شديدي به ايشان دارند و هي قربون صدقه تپلي بودن ايشان ميروند

بنابراين ما فداكاري كرديم و گفتيم ما كاميون را به شما ميبخشيم

مطمئنا ما دلمان براي كاميونمان تنگ شده و ميخواهيم زودتر ايشان را بينيم تا دلمان باز شود....

پي اس1:همينه كه هست ما مردم ازاريم

پي اس2:همين الان به اطلاع رسيد كه ما با پدر و مادرمان راهي گردش ميشويم

ما مطمئنا از شنيدن راديو پيام لذت ميبريم!!!

ما اميدواريم بتوانيم مخ ايشان را بزنيم و راندگي كنيم

پي اس3:اهاي ما كمبود توجه گرفتيما

پي اس4:الان پدر جان متوجه شدند ريحان امتحان فوق داره،

به ما فرمودند كه ما ابروي ايشان را بريدم

من زودتر از ريحانه وارد دانشگاه شدم

ما الان احساس سوسك بودن ميكنيم

بابا ما نخوايم فوق بخوانيم كيو بايد ببينيم؟؟؟؟

پي اس5:بنده با والدين گرامي بيرون نرفتم

چون مقصدمان يكي نبود

وباباجان جايي كار داشتن

ما هم گفتيم كه چي بشه بيايم؟

برويم گاو ببينيم؟

تازه اجازه رانندگي هم ندادند

ما كلا الان بيكاريم

كاش فيلم داشتم و ميديدم

تنهايي هم خوبه  و هم بد

نصفه شب نوشت....

ما دندانمان درد ميكند

بيخابي هم زده به سرمان

هيشكي هم نيست باهاش دوكلوم اختلاط كنيم

حوصله مردم ازاري هم نداريم

گشنمان هم هست

ما عجيب اين چند روزه خوش خوراك شديم

ولي مث اون مهموناي زي زي گولو،هرچه ميخوريم سير نمشويم

ما ازترس اينكه بعد جراحي لثه مان نتوانيم چيزي بخوريم دائم در حال لمباندن هستيم

ما الان پايه ايم تا صبح فك بزنيم

ولي چشممان از بس به مانيتور زل زده درد ميكند

و حوصله وبگردي نداريم

ما نميدانيم اين دوستان ما چرا اينقدر دير به دير چيز مينويسن

اها!فكر كنم كلاس داره

چيه من هي فرت و فرت مينويسم

كلا ما موجود بي كلاسي هستيم

ما بدجور دلمان ضعف ميروود ولي هيچي هم ميل نداريم

فكر كنم اين ني ني ها هي خون ما را ميمكند باعث شدن ما اينجوري شويم

ما اهنگ جديد ميخواهد ولي هيچي مورد نظرمان نيست

ما كمي تا قسمتي تنوع ميخواهيم

بيگانه

كتاب "بيگانه" آلبر كامو با ترجمه جلال آل احمد رو خوندم

جالب بود

ميخام كلي در موردش فكر كنم و بعد اظهار نظر كنم

ولي بعضي تيكه هاش تو مغزم پژواك داره

پي اس1:بينايي عجب نعمتيه ها

بيشترين لذت هايي كه ميبرم از چشمامه

ادمها رو ميبينم

طبيعتو ميبينم

فيلم ميبينم

كتاب ميخونم

خودمو ميبينم

و...

فكر ميكنم بجز راه رفتن كه جز حس پنجگانه محسوب نميشه با هيچ حس ديگه اي بجز بينايي اينقدر حال نميكنم

البته بقيه هم مفيدنا ولي بيشترين كاراي زندگيمو بينايي انجام ميده

دارم فكر ميكنم اگه يه روز كور شم چي ميشه؟

پي اس1:باباجان زدن زير رانندگي فردا

بعييد هم نبود ازشون!!!!!!!!

ميمانيم كه محسن جان بيايد و مخشان را بزند!!! و مارا تاييد كنند تا رانندگي كنيم!

پي اس2:يه كار شديدا احمقانه كردم خودم خندم گرفت

كتاب بيگانه رو از كامپيوتر ميخوندم و چون چشام ضعيف شدن ،سرم درد گرفت

10 صفحه اخر به ذهنم رسيد بزرگنمايي كنمش(اصطلاحش يادم رفت،فوكوس)

انگار همون جور كه صفحه باز شده بود بايد ميخوندمش بي هيچ تغييري!!!

بعضي اوقات تو زندگي عادي هم چنين اتفاقي ميافته

يه چيزو همون جوري كه هست قبول ميكني،يا يه قانون رو همون طوري كه بهت گفتن انجام ميدي

ميترسي كه تغييرش بدي

يهو توي يه لحظه جراتشو پيدا ميكني كه يه تغيير توش ايجاد كني

اون وقت يه اسودگي خيال عالي خواهي داشت و تعجب ميكني چطور مدتها با اون وضع قبلي ادامه داده بودي!!!

صادق هدايت يه ترجمه(يا تاليف،دقيق يادم نيست)داره به اسم قانون

خيلي جالبه

اول دبيرستان خوندمش و خيلي طول كشيد تا منظورشو بفهمم

خلاصه اش اين بود،كه يه مرد ميره سراغ در قانون كه يه نگهبان جلوش بوده،نگهبان اجازه داخل شدن نميده

 و بهش ميگه تازه 7تا در ديگه با 7 نگهبان هست كه عبور از اون ها سختتره

مرد منتظر ميمونه تا راهي پيدا بشه

و سالها جلوي اون در ميشينه

تا زماني كه مرگش فرا برسه

اون وقت نگهبانه صدا ميكنه و ميپرسه چرا توي اين همه مدت كس ديگه اي سعي نكرد وارد بشه ونگهبانه بهش ميگه اين در،فقط براي عبور تو ساخته شده بود

و حالا كه تو داري ميميري اين درو ميبندم و ميرم

عجيب بود،نه؟

ما مثلا حرف نداشتيم اين همه گفتيم واي به حال.....

در راستاي اينكه ما فكر كرديم اگه يه روز هيچي نگيم،شما خداي نكرده فكر ميكنيد ما لاليم گفتيم اعلام وجود كنيم

ما هنوز سالم و قبراق به نفس كشيدن ادامه ميدهيم،تا كور شود هر آنكه نتواند ديد

ما ديروز يه نيمچه تصميمي گرفتيم ني ني هايمان را بكشيم!!!!!!!

ولي بعد گفتيم ما از زن حامله خوشمان ميايد بنابراين دوست داريم ني ني هايمان هي گنده تر شوند!!!!

ما فقط ميخابيم

امروز اندكي هم كتاب خوانديم

اها،مادر جان امروز نگراني خود را مبني بر اينكه بنده وقتي يه شوهر پيدا كردم!!!،چطور ميخام از مهمونا پذيرايي كنم ،ابراز كرد

قضيه از انجا اب ميخورد كه داداش جانمان تشريف بردند مسافرت و قراره چند وعده هم خونه خواهر جان اقامت كنند

و چون خواهر جانمان واقعا واقعا كدبانو تشريف دارند و به تمام معني يك زن است

(برخلاف ما كه نه معلوم هست پسريم و نه معلوم هست دختريم،نخير،دو جنسيتي نيستم،رفتار و طرز فكر را عرض كردم!)

ميگفتيم چون خواهر جانمان به تمام معني زن هست از 3 شنبه در تدارك غذا و دسر و كوفت وغيره هستند

ما كه دست به سياه و سفيد نميزنيم احتمالا با اردنگي از خانه شوهر بيرون انداخته ميشويم

ناگفته مشخصه كه خانه شوهر خيلي جاي خوبيه و بايد كلي غصه خورد اگه انداختنت بيرون!!!!

ماهم گفتيم كه حالا 10 نوع غذا درست نكنه

در ضمن بنده خيلي هم فرفره هستم و سريع هستم

(فوت فوتي هم اسم ديگه مه!!!)

خلاصه مامان جانمان هي نگران شدن كه ما ليته شديد شويم(ليته علاوه براينكه نوعي ترشي است نوعي فحش هم محسوب ميشود!!!!!!!!!!!)

ماهم ياد اوري كرديم

يادتان هست من فلان روز زرشك پلو با مرغ درست كردم و باباجان از دست پخت ما چنان تعريف كرد كه تو عمرش از دست پخت زنش تعريف نكرده بود

و به ما پيشنهاد داد در قبال اشپزي به ما پول بدهد

و فردا صبح به مادر جانمان فرمود تو هر چقدر دلت ميخواهد مسافرت برو،مرجان غذا بلده درست كنه و خيلي هم خوشمزه درست ميكنه!!!!!

ما در عرض نيم ساعت همه چيو رو به راه كرده بوديم

و در هنگام اشپزي به اين فكر ميكرديم حالا ما با بي ميلي داريم غذا ذرست ميكنيم اگه با عشق و علاقه درست كينم ديگر چه شود!!

(با عشق و علاقه زماني ميتوان غذا درست كرد كه بداني كسي كه دوسش داري و ني ني هاي ناز و ملوس ميخواهند ان غذا را ميل كنند بنابراين علاوه بر طعم متداول اون غذا خوردن خواهد داشت چون با مراقبت و توجه خاص پخته شده)

خلاصه اينها را گفتيم تا بدانيد ما انچنان كه مينمايانيم دست و پا چلفتي نيستيم

فقط براي زير كار در رفتن اينطور نشان ميدهيم

خونه بابا كي كار كرده،ميرويم خونه شوهر جان كار ميكنيم

ظرف ميشكانيم

غذايمان شور و بينمك در ميايد وهمه اينها خاطره ميشود

خوبه مثل خواهرمان همه چيز بلد باشيم و قدرمان را ندانند و فكر كنند بايد دختر همه چيز بداند!؟؟؟

تازه مرده پررو ميشه اگه هر روز غذاي خوب بخوره

براش عادي ميشه

بايد گاهي اوقات غذاي بد بخوره كه اون روزاي كه غذا خوبه خيلي ذوق در وكنه و تشكر كنه

(اين افكار خبيثانه و ساديستي الان به ذهنمان رسيد وگرنه ما اينقذه مهربانيم كه نگو!)

خلاصه

ما ميگوييم حالا يكي بيايد مارا بگيرد ما قول ميدهيم در دوران نامزدي همه فوت و فن ها را بياموزيم

خلاصه اين بود اظهار وجود امروزمان

پي اس1:ما با سنگدلي هر چه تمام تر،علي رغم دلسوزي شديد،جواب پيام هاي هر روزه قزويني اولي را نميدهيم

اميدواريم رستگار شويم!!!

پي اس2:ما بد نيستيم

پي اس 3:ما هيچ فكري نداريم

پي اس4:ما منتظر اتفاقات ناجوري هستيم

پي اس5:ما اينقذه دلمان دريا ميخواهد هيشكي نيست مارا ببرد

پي اس6:باباجان فرمودن جمعه كله سحر پاشويم تا برويم رانندگي تا ايشان حاليشان شود كه ما دست فرمان خوبي داريم

ماكه چشممان اب نميخورد و تمام اينها را نقشه شومي براي بي خواب كردن خود ميدانيم

ولي براي اينكه اتو دست طرف ندهيم،بيدار ميشويم

البته ما عاقبت نگر هستيم و اصلا دلمان نميخواهد با اين ماشين كوفتي بيرون رويم ولي چون تيرماه ماشين جديده اقا ميايد

اگر با اين رانندگي نكرده باشيم ارزوي ان به دلمان ميماند

پي اس7:يكي از ارزوهاي ما اين است كه با ماشين تنها بيرون رويم و اهنگ گوش كنيم و هر وقت دلمان خواست بيرون رويم

پي اس8:ما ارزوهايمان دم دستي و كوچيكه چكار كنيم ديگه!!!

اين ارزوها ممكنه امور عادي زندگي شماها باشه كه خيلي وقت باشه يادتون رفته باشه كه چقدر بزرگن!!!!

ما هرچه به خودمان فشار مياوريم ارزوي بزرگي نداريم

چرا وقتي ما چيزهاي انچناني داشته باشيم،باعث ميشود اونايي كه ندارن غصه بخورن و اين لذت داشتن او چيزا را كوفت ميكند

به طور مثال،يه باريه دختر راهنمايي امد خانمان،كه وضع ماليشان زياد خوب نبود،چنان با حسرت به اتاق و وسايل من نگاه ميكرد،دلم داشت ميتركيد

تحمل نگاه حسرت بار ديگران رو ندارم و خودم هم با حسرت به ديگران نگاه نميكنم

همه چيز رو در حد عادي و متداول ميخوام نه كمتر نه بيشتر

از اين چيزايي كه دارم راضيم

خداروشكر

`پي اس9:چند روز پيش كه عرشيا اومده بود خونمون و ميخواستيم ميز هل بدم جلوش و سر قندون از روش افتاد و هزار تكه شد

بابا جان هي غر زد،چرا شكوندي

عرشيا هم از بس همش خودش خرابكاري ميكرد و مورد شماتت قرار ميگرفت،مث اينكه نوارش گير كرده و به خاطر اينكه اونو دعوا نكنن،هي ميگفت عمه مرجان شكوندش

اينقدر گفت،كه بهش گفتم هي بچه،من شكوندم بس كن ديگه

الان بابا ميخاست بره بخوابه،دقيقا همون ميزو بلند كرد بزاره اون ور

طبقه پايين ميز يه قندون ديگه مث همون قبليه بود

افتاد پايين ،هم خودش شكست هم سرش!!!

منم هر هر خنديدم

بابا جان هل شد بچه ام

مامان ميگه اينقذه منو اذيت ميكني و حرف ميزني!!!!

ديشب هم داشته ميگفته تو هم مث خواهرات ميموني و از اين حرفا

شب خواب ديده غول دنبالش كرده!!!!!!

ريسه رفتم مامان تعريف ميكرد باباجان از شدت ترس از خواب پريدن!!!!!!!

ما كمي بدجنس ميباشيم


لمس

ديشب خونه نبودم

مامان باباي ريحان خونه نبودن و من رفتم و بديش اين بود كه دوستاي خواهرشم دعوت بودن

واي كه اصلا حوصله نداشتم

نميدونم چرا توي جمع احساس غريبگي ميكردم

حرفي براي گفتن نداشتم بجز يه لبخند ماستي كه رو لبام خشك شده بود

شب راحتي نبود

بد خوابيدنم بماند ولي راحت نبودم

با اينكه ريحان همه تلاششو كرد بهم خوش بگزره ولي قاطي بودم

گرچه الان قدر ارامش اتاقم رو بيشتر ميدونم

يه مدت رو تخت دراز كشيدم و صداي بارونو گوش دادم

بعضي وقتا پر از حرفم و بعضي وقتا غرق سكوت

درك كردنم بعضي اوقات واقعا سخته

راستي يه چيزي

پريروز كه رفته بودم دندون پزشكي،منو فرستاد يه عكس جديد از دندونام بگيرم و تا دقيقا بدونه دندونم در چه وضعيه

نميدونم تا حالا از دندوناتون عكس گرفتيد يا نه

ماشالا اين دندونا باعث شدن ما فرت و فرت عكس بگيريم از دندونامون

يه دستگاهيه كه بايد سرپا باشي و دستگيرشو بگيره و يه ميله در قسمت جلو هست كه بايد گازش بگيري!

چند بار پيش مطب دكتر ديگري ميرفتم واسه عكسبرداري ولي اينبار يه جا جديد رفتم

مسئول دستگاه يه مرد حدود 35 تا 40 ساله بود

گوشواره هام و حتي گيره سرمو در اوردم(چون فلز نبايد همرات باشه!)

مرده فوق العاده حساس بود

قوز نكن

سرتو صاف نگاه دار

با دستش سرمو تنظيم كرد

به قول سنت اگزوپري،وقتي يكي خيلي بهت نزديك ميشه ناخوداگاه لبخند ميزني

لبخند زدم

عكس العملي نشون نداد

چشامو بستم

صورتش يه وجبي صورتم بود

يهو دست گذاشت رو لبام

براي اينكه ميله رو چك كنه

ناخود اگاه سرمو عقب كشيدم

چشامو باز كردم و نگاش كردم

قصد بدي از صورتش معلوم نميشد

تمام تنظيماش بهم خورده بود

دوباره

سرمو تنظيم كرد و لبامو چك

چندين بار اين مراحل رو تكرار كرد

يا من خنگ بودم نميتونستم اونطور ميخاد وايسم يا اون خيلي حساس بود يا…

ولي مريض بعدي كه پسر بود كارش خيلي زودتر تموم شد!!!

چشامو بستم و اجازه دادم سرمو اونطور ميخاد تنظيم كنه

اون لحظه داشتم به اين فكر ميكردم

خب،اين يه مرده كه دستش رو سرم و رو لبامه

اسلام ميگه اين حرومه

خب چه لذتي هست توي اين لمس؟؟؟

براي من كه مطمئنا هيچي و به اون هم نميخورد كه اشغال باشه

 

يا تو تاكسي

ميشيني يه مرد ميشينه كنارت

در حد نرمال خودتو كنار ميكشي

ولي مطمئنا تو پيچ ها باهم اصطكاك پيدا ميكنيد

دليل نداره كه كيف وسط بزاري(خداروشكر تو شهر من اين امر متداول نيست!)

اين برخورد لذت بخش نيست

چون فرقي نميكنه بغل دستيت مرد باشه يا زن،حس اصطكاك بين دو انسان يك حس هست،فارغ از جنسيتش

حس لذت بخش زماني به وجود مياد كه با شخصي باشي كه دوسش داشته باشي و در جاي مناسب و زمان مناسب و حالت مناسب و پوزيشن مناسب و…

حالا ميري سوار تاكسي ميشي،طرف كرم داره

خودشو بهت ميچسبونه،به بهانه پول برداشتن از جيبش ويا هزار كوفت ديگه

خودتو كنار ميكشي

بارها در چنين موقعيتي گير كردم و هر بار نتونستم اعتراض كنم

انگار زبون به اعتراض گشودن در چنين موقعيتي توهين به خودمه

و اينكه جار بزن اهاي من دخترم

ميتونيد حتي با لمس بدنم بدون خواست من لذت ببريد همين كاري كه اين اشغال ميكنه

در اين موقعيت ناراحت كننده تا جاي امكان خودمو كنار ميكشم و طرفو چپ چپ نگاه ميكنم و ديگه در بدترين حالت ممكن پياده ميشم

انگار زن بودن و ضعيف بودن با تمام اركان وجودمون مخلوط شده

پي اس1:تو كتاب اسيب شناسي رواني چنين رفتاري رو نوعي بيماري رواني دونستن

طفلي زنها كه قرباني ميشن

مثل اشغالهايي كه تو جاهي شلوغ خودشو به ادم ميمالن و تنها رفتار ممكن ترك كردن اون موقعيت از طرف قرباني هست

پي اس2:نميدونم چرا اينا رو نوشتم

پي اس3:اين مرض فقط شامل مردا نميشه

بعضي دخترا هم خودشونو به پسرا ميمالن،نميدونم براي كسب لذت يا شايد براي اينكه پسر اتيشي شه و دنبالشون بره

انگيزه ها فرق ميكنه

ما همينجوري به سرمان زد كه از خودمان ذئق در وكنيم

در ضمن اون سكرته واسه اتفاقيه كه قراره بيافته و سكرته

چون احتمالا نود درصدتو ذوق دربارشو درك نميكنيد

ما احساس ميكنيم خيلي خنك شديم

يعني بي مزه مينويسيم

موقع امتحانا نوشتنمون بهتر بود

دوستان گرامي زيادي ارشد دارند برايشان دعا ميكنيم  اميدواريم به خواستشون برسن

اما خداروشكر من اين استرس رو تحمل نخواهم كرد چون اين ليسانس كوفتي مارا بس است

پي اس1:راستي با درخت كرمو چكار بايد كرد؟از ريشه قطعش كرد و ريشه شو سوزوند و كاملا منحدمش كرد

اقايون سلمان و عمو بهرام دارم براتون اساسي

پي اس2:ما دندونمون درد ميكند و تازه از خواب پاشديم و ويندوزمان بالا نيامده مث نديد بديدا افتاديم سركامپويتر

بنابراين بدخلقي ،كم جنبه گي ،بچه بازي و كم صبري و لجبازي ما را ببخشيد

ولي بازم هم ميگم دارم براتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


همه چيز يكنواخته بجز يه اتفاق جديد كه نميدونم چطور بايد باهاش برخورد كنم

سعي ميكنم از پيش اومدنش لذت ببرم ولي به چيزي هايي كه براي رسيدن بهشون سعي  كردم،پايبند بمونم

امروز رفتم دانشگاه و همين يك روز كلي روحيه مو عوض كرد و باعث شد بخندم

واي كه اين ورودي هاي جديد ناپيوسته چقدر جوجه و بچه هستن

خداييش ورودي ما اصلا بچه فشن  سوسول كم داشت

حتي اگه بيرون هم خيلي سانتال مانتال باشن تو دانشگاه عادين

گرچه بعد خودكشي يكي تو دانشگاه،حراست دانشگاه فوق العاده سخت گير شده و به مني كه واقعا ساده ميگردم 3 بار اخطار دادن و كارت دانشجويي مربوطه توقيف شده

البته ارايش ازاده و فقط بلندي مانتو ملاك هست

منم لج كردم يه مانتو تنگ كه كاملا قالب تنمه ولي بلنده ميپوشم

جالبه اصلا بهش گير ندادن

ولي اين ورودي جديدا خيلي بچه ان

و صد البته خيلي خنگ و سر به هوا

حالا بماند من خواب موندم و دير رسيدم دانشگاه

يه پسره خيلي متشخص(اصلا قيافه نداشت)اي سوالاي مزخرفي ميپرسيد

كل مبلغ رو ميخواست قسط ببنده

بهش ميگم اقا ،بايد شهريه ثابت رو پرداخت كنيد

ميگه شهريه ثابت چيه؟؟؟؟

ميگم ورودي جديدين؟

ميگه نه

(انگار ميخام برم خواستگاريش،بهم اطلاعات نميده!!!)

گفتم در هر صورت يه مبلغي بايد پرداخت كنيد

يه پسره ترم پيش باهام طراحي داشت و جفتمون 6 شديم

اين ترم ديدمش و معلوم شد مشروط شده(معدل من بالا بود وگرنه با اين 6 مزخرف منم مشروط ميشدم!!!)

اومده جلو ميگه معماري چند شدي؟

ميگم 14 ميگم شما چي؟

ميگه:2.25

چشام در اومد

ميگم استاد بهت 9 نداد ،خب چه فرقي ميكنه كه با 2 بيافتي يا با 9

هر هر ميخنده و ميگه اخراج شدم!!!

چهار ترم مشروط شده

هرچي ميگم نميخواي تعهدي بدي،اعتراضي كني

ميگه بيخيال

ميگم حيف اون همه پول

ميخنده!!!

رفتم صف بانك تو دانشگاه يكي درست پهلوي گوشم ادامس ميتركونه!!!!

برميگردم يه پسره پشتم وايساده

ادامس باد ميكنه و بامب ميتركونه

1 دقيقه بعد،همون پسر:مامان پول بده!!!!

خدا همه مارا به راه راست هدايت كنه

پي اس1:دندانپزشك جديدمان براي 3شنبه اينده برايمان وقت جراحي تعيين كردند!!!ميخواهند جفت دندوون هاي عقلمان را كه هنوز در نيامده اند از فك و زير استخوان در بياورند و معلوم شده پزشك قبلي گند زده كه نتونسته درشون بياره!

خدا به من بدبخت رحم كنه

ما از الان فشارمان افتاده و ني ني هايمان از ترس جراحي شب خوابشون نميبره!!!!

پي اس2:اون طراحي كه گفتم هم نياز با هوش برداشتم،13 شدم

پرونده اين ترم من با 13 اوري خاتمه يافت و بنده با معدل 14.20 اين ترم را از سرگذراندم

پي اس3:دارم سعي ميكنم خوب گوش كردن و ياد بگيرم

دارم از تجربه جديد لذت ميبرم و فكرم مشغوله

من امروز يه نكته واقعا جدي ياد گرفتم كه از گفتنش معذورم

پي اس4:من حتما حتما حتما فردا به راه پيمايي خواهم رفت!!!!

جالبه تو شهر ما حتي يه بانگ الله اكبر هم برنخواست

مردم شهر من خيلي جالبن

يه بار سردار سازندگي اومد شهرمون و اينقدر مردم كم استقبال كردن هيچ پروژه اي رو تصويب نكرد

و كلا براشون مهم نيست تو كشور چه خبره كار خودشونو ميكنن!!!

پي اس5:سكرته

 

مث اينكه مطلبه نپريده ولي حذفش نكردم چون گرچه محتواشون شبيه همه ولي دونثر مختلفه

جالبه ساعت 2 شب چطوري مينويسم

حوصلتون شد هر دورو بخونيد حوصلتون نشد يكي رو بخونيد

جوجه عقاب

كلي چيز نوشتم و از حواس پرتي دكمه رو اشتباه زدم حيف انهمه در فشاني!!!!!!

رفته بودم بخوابم ولي خوابم نبرد و پيش خودم فكر كردم هيچكي هيچ جاي دنيا منتظر من نيست نه اينجا نه تو دنيا واقعي

احساس تنهايي زيادي كردم

براي هيچكي من يه ادم خاص نيستم

مث حكايت والنتاين شده،هيچ سالي نشد ما از اين هدايا جينگلي به درد نخور قرمز هديه بگيريم

هيچ وقت نشد تو خيابون با يكي را بريم و با اينكه ميترسيم مارا بگيرند ولي لذت ببريم و دست همو بگيريم و بخنديدم

هيچ وقت نشد بريم كافي شاپ و حرفاي عشقولانه رو در رو بزنيم

هميشه تو جمع هاي واقعي سعي كردم خيلي خانوم و متشخص و سواي اين حرفا باشم

تو دنيا واقعي يا كسايي كه طرفم مياومدن و نميپسنديدم و يا اونايي كه ميپسنديدم جلو نمياومدن

اين بار اينقدر غر زدم مامان رفت واسم شكلات خارجي خريد به عنوان كادوي والنتاين

مسخره است كه مامان ادم بهش كادو والنتاين بده

وقتي احساس تنهايي كردم به خودم گفتم بهتر بي مسئوليت هستي و ميتوني هر كاري دلت خوايت بكني و به هرجا بخواي برسي

ولي ديدم نه چيز اون چناني نميخوام

يه زندگي معمولي با يه شوهر معمولي و با 2 تا بچه(اوليش دختر باشه)

يه زندگي معمولي(تبليغ دادن پول قبض بانك ملتو ديدين؟يه چيزي تو همون مايه ها)

يه بار با يكي از همكلاسيهاي پسرم،كه پيشش كلاس ميرفتم و 180 درجه باهم تفاوت داريم و همين تفاوت باعث شده بود يه مدت بهم جذب بشيم،در مورد روياها حرف ميزدم

بهم گفت تصور كن،بعد يه برنامه نويسي چندين ميليون دلاري براي تفريح با يه كشتي بزرگ از امريكا راهي اروپا هستي و چنان جزيياتو با دقت توضيح ميداد و ميشد فهميد بارها بهش فكر كرده

و چون ادم فوق العاده پرتلاشي هست مطمئنم بهش ميرسه،فكر كنم سال ديگه همين موقع امريكا باشه،تمام اقوامشون امريكان و تمام كاراش جور شده

با اينكه ادم خيال بافيم ولي تا حالا به اين قضيه فكر نكرده بودم

شبيه اين كارتوناي والت ديزني شدم يه لحظه،

كه از پنجره يه خونه كه ديد محدودي داره يهو رفتم اسمون و يه ديد نامحدود جلوي چشام اومد

حس خوبي بود

به خودم گفتم خودتم ميتوني به اينجاها برسي

ولي براي رسيدن به اين مرحله به كار و تلاش و انگيزه و از شكست نترسيدن لازمه

من اصلا حوصله اشو هم ندارم

به قول همون اقا پسر ،مشكل اينجاست كه ادماي بزرگ رو نديدي تا ارزوهاي بزرگ داشته باشي و سعي كني بهش برسي

حس اون جوجه عقابي رو داشتم كه تصادفا توي لونه يه مرغ افتاده و يه روز با سرت به عقابي كه بالا سرش پرواز ميكنه و نگاه ميكنه و ميگه چه باعظمت و خوش بحالش

همه اون ادمايي كه موفق شدن تلاش كردن ولي من انگيزه شو ندارم و يا نميدونم چطور از انرژيم استفاده كنم

ميدونم اون روز جزايي كه بهش اعتقاد دارم ازم ميپرسن با اون همه استعداد و ظرفيت خوش بخت شدني كه بهت داديم چكار كردي؟

جوابي نوام داشت

مسخره اش اينجاست تو كل خانواده به پرتوقعي و لجبازي و سرتق بودن معروفم

ولي كسي نميدونه تا چه حد مطيعم

دلم ميخواست با يكي اس ام اس بازي كنم

تمام دوستانم خواب هستن

دلم ميخواس براي يكي مهم بودم و سعي ميكرد شادم كنه و شادش كنم و چشاشو به ياد من ميبست و باهم بيرون ميرفتيم

بدون اينكه زير بار ازدواج رفته باشيم

جووني ميكرديم در حد معقول

هميشه وقتي مشكلات كوچيك داري از خودت غافلي و وقتي كه برطرف ميشن ميفهمي كه واي چقدر عقبي

احساس ميكنم غريبه ام حتي براي خودم

نميدونم حتي چي بايد بخوام....


جوجه عقاب

اي خدا كلي نوشتم پريد

جوجه عقاب

رفتم بخوابم ولي خوابم نبرد

يهو به اين فكر افتادم كه هيچكي ،هيچ جا منتظر من نيست

نه اينجا نه تو دنياي واقعي

احساس تنهايي عظيمي كردم

يهو يه ققسمت فلبم گفت:چه بهتر

حالا راحتي و هركاري بخواي ميتوني بكني و به هر چيزي كه بخواي ميتوني برسي

ولي ديدم توي اين دنياي بزگ چيز بزرگي نميخام ارزوهام كوچيكن

چيز زيادي نميخوام

يه حقوق مكفي يه شوهر معمولي با دو تا بچه(اوليش دختر باشه!)

يه زندگي معمولي با غصه هاي معمولي

يه بار داشتم با يكي از همكلاسيهاي پسرم،كه پيشش كلاس ميرفتم و 180 درجه باهم متفاوتيم و اين تفاوت يه مدت مارو بهم جذب كرده بود در مورد روياها حرف ميزديم

روياشو برام تعريف كرد

گفت تصور كن يه پروژه چندين ميليون دلاري رو برنامه نويسي كرديم و حالا توي يه كشتي مسافرتي از امريكا عازم اروپاييم

چنان جزييات رو با دقت توضيح ميداد كه متوجه شدم بارها  اونو پيش خودش مجسم كرده و با تلاشي كه اون ميكنه بعييد هم نميدونم بهش برسه

احتمالا سال ديگه امريكا خواهد بود،چند ماه ديگه خواهرش ميره و بعد خودش

اينقدر كاري و فعال هست كه ادم وقتي خودشو ميبينه لجش ميگيره

وقتي داشت برام تعريف ميكرد يه تازگي عجيبي برام داشت

با اينكه من ادم رويا پردازي ام ولي هيچ وقت نشده بود كه خودمو اينطور تصور كنم

درسته ميشه گفت من هم ادمي هستم مثل اون و ميتونم به اين چيزا برسم

ولي ترجيح دادم بهش فكر نكنم

چون براي رسيدن به اين چيزا بايد تلاش كرد و كار كردو سختي كشيد

حكايت ما شبيه اون جوجه عقابه كه تصادفا تو لونه يه مرغ قرار گرفت و هيچ وقت نفهميد عقابه و يه روز با حسرت به عقابي كه پرواز ميكرد نگاه كرد و گفت خوش بحالش!!!!

نميخوام تلاش كنم و به كمترين راضيم

عجيبه با اين حال به پرتوقعي مشهورم!!!!

وقتي داشتم به اين چيزا فكر ميكردم يه دلم ميخواس بيام نت ولي اون يكي دلم جلوشو گرفت و گفت بشين و ببين چكار ميخاي كني

ميدونم تمام استعدادايي كه بهم داده شده رو دارم حروم ميكنم

به روز جزا اعتقاد دارم و فكر ميكنم مهمترين سوالي كه ازمون بشه اينه در قبال استعداد ها و فرصتهايي كه براي خوشبختي بهتون دادم چكارا كردين؟

شايد غصه هاي كوچيك زندگي باعث ميشه ادم به چيزا ديگه فكر نكنه و خوشحال باشه ولي وقتي كه حل شدند اونوقت ادم ميبينه چقدر كوچك بوده و چقدر موضوعات بي ارزشي فكرشو مشغول كردن

دلم ميخواست با يكي اس ام اس بازي ميكردم

حيف تمام دوستام الان خوابن

فردا بايد برم دانشگاه پول شهريه متغير رو بدم

نميدونم چرا كلاساي من 5 روز هفته افتاده و مال بقيه تو 2 روز جمع شده

گرچه من حدودا يه ترم از هم وروديهاي خودم جلوترم(چون يه مدت پيام نور خوندم)

ولي فردا يه دور ديگه چك كنم ببينم مگه ميشد جمع و جورتر برداشت؟

گرچه دانشگاه تا خونمون يه ربع فاصله است و هنوز سركار رفتن من معلوم نيس و اين هر روز بيرون ومدن توي هواي عالي بهار خودش كلي كيف ميده حيف كه اكثر كلاسا تنهام


فعلا قضيه قبض تل حل شده است اگه اتفاق جديدي نيافته

نميدونم چرا شبا غصه ام ميشه

يه حس غير قابل گفتن

دلم ميگيره

خيلي چيزا دلم ميخاد ولي چون فعلا بهشون دسترسي پيدا نميكنم بيخيالش ميشم

راستي فكر ميكنم اگه ديروز ميمردم خيلي خوب بودا

تمام صحنه ها رو مجسم كردم

مرگو دوس دارم چون شيرينه

" مرگ یه تصویر نمادین از نبودنه و همون‌طور که خودتون می‌دونین ، چیزی که نباشه ، نمی‌تونه وجود داشته باشه ... بنابراین مرگ وجود نداره و فقط یه توهمه .‌ "

وودی آلن

اينو از يه وبلاگ برداشتم

جالبه

گرچه....



ما پرسيديم

مودم adslحدود 45 تومن و هزينه نصب اوليه 25تومن و شار ماهانه از 10 تا 60 تومن

سلمان نصب اوليه چي هست پس؟

ما عمرا اين ور سال به adslبرسيم

اينجا تورم بالاست!!!!


حس ششم

خدا مارا دوباره به زندگاني برگردانيد

گفتم حس ششمم قويه

امشب با اينكه خوابم مي اومد ولي چون كارت شبانه داشتم ساعت 1تا 2 وبگردي كردم

و بعد رفتم بخوابم ولي چون شام نخورده بودم

خوابم نبرد

يه خرده هم اتاقم سرد بود ولي زورم مي اومد پاشم بخاري رو زياد كنم

هرچقدر هم كرم ريختم تمام دوستانم خواب بودند

به سرم زد كه بيام نت

بلند كه شدم خواستم بخاري رو زياد كنم

يه حسي بهم گفت حالا لوله شو يه چكي كن

لوله اش كاملا در اومده بود

و چون پنجره هم بسته بود و تا فردا ظهر معمولا مامان هم به اتاقم نمياد احتمالا مرگم حتمي بود

مرگ چقدر به ادم نزديكه به اندازه يه غفلت

حالا ميخوام با اين زندگي دوباره هديه داده شده چكار كنم؟؟؟

خيلي وقتها به همين سادگي عزيزي رو از دست ميديم(نميگم خودم عزيزم،كلا گفتم!!!)

كاش قدر ادما،حتي ادم بدا رو بيشتر بدونيم.

رويت قبض

سلام عليكم

خوب هستين؟

ما بد نيستيم

ميدونيد امروز چي شد؟

خب براتون تعريف ميكنم

ما صبح دير بيدار شديم و به سرمان زد برويم عرشيا رو بياريم خانمان

بنابراين زنگيديم به زنداداش گرامي و اجازه ايشان را گرفتيم

فرتي حاضر شديم و داشتيم ميرفتيم  مهد كودك گفتيم يه سر به صندوق پستيمان بزنيم

و يهو از خوشحالي بال در اورديم چون هم قبض تلفن و هم قبض موبايل را درون ان را يافتيم

و خوشحال شديم كه ديگر نبايد غصه رويت ان را بخوريم

بدون نگاه كردن به مبلغ ان ،ان را درون كيفمان قرار داده و بيرون رفتيم

وسط راه يهو يادمان افتاد نگاه كنيم چقدر پول برايمان امده

كه ناگهان چشمانمان چهار تا شد و بهت زده شديم و نزديك بود بزنيم توي سرمان و گفتيم خاك بر سرمان

مبلغش باورنكردني بود

بيشتر از اون چيزي كه فكرش رو ميكردم

افسردگي گرفتيم و هي به خودمان فحش داديم

57 هزار تومان ناقابل براي اتاقمان و 54 تومان ناقابل براي گوشيمان

تا حالا سابقه نداشته اين همه پول اتاقمان بيايد

حدود 27 تومانش براي اينتر نت هوشمند كوفتي بود

ما هي گفتيم حيف اون پولهايي كه براي پول لباس كنار گزاشته بوديم

با اين پول ميتوانستيم كلي كيف و كفش بخريم

هي افسوس خورديم

هي خواستيم اين زياد شدن پول را ريشه يابي كنيم

نشد كه نشد

البته پول موبايلمان را عليرضا تقبل كرده بدهد

چون از اول قرارمون همين بود و گفته بود ميدهم

ما با اينكه رابطمان را قطع كرديم ولي پول موبايلمان را از ايشان ميستانيم چون اين شاهكار ايشان در طي ده روز است و ما بعد از ايشان تقريبا يك ساعت فقط با گوشيمان حرفيديم

اميدواريم نامردي نكند و زير حرفش نزند

خداييش فكر نميكردم اينقدر زياد بيايد

قول نميدهم كه ادم شم  و اين بار كمتر بيايد چون قولهايي كه در وضعيت حاد داده شود عملي نميشود

مث وقتي كه ادم داره غرق ميشه و ميگه خدايا نجاتم بده قول ميدهم ادم شم و وقتي كه نجات پيدا ميكنه ميزنه زير حرفش

چون حرف منطقي نيست

گرچه فكر ميكنم خيلي كمتر بيايد چون از هفته ديگه ميرم دانشگاه و سرم گرم ميشه

ولي حالا كه سرگرمي بجز نت ندارم سخته جلوي خودمو بگيرم

در جواب اينكه چراADSL نميگيرم اينه كه حالا هزينه اولش به كنار

مامان جان بنده فكر ميكند اينترنت فقط چت كردن هستش و هيچ استفاده مفيدي هم نميشه كرد

گرچه ما ميپذيريم كه حق با ايشان است و تقصير ما است كه استفاده انچناني از نت نميكنيم و طوري رفتار كرديم كه ايشان اينطور بيانديشد

بنابراين اين قضيه نصب(كه بنده اطلاع انچناني در موردش ندارم)پيش بياد كه احتمالا نياز به حضور نماينده شركت به وجود مياد و من جواب مامانمو نميتونم بدم

البته محسن بياد باهاش صحبت ميكنم كه مخ اونا رو بزنه و از اين كارت مزخرف راحت شيم

پس تا اسفند ما هنوز از كارت استفاده ميكنيم

خداييش خيلي از خدا متشكرم و اون خيلي كارا خيلي بهتر از اون چيزي كه فكر ميكنيم پيش ميبره

البته هنوز 50 درصد قضيه حله

چون قضيه پول تل 3 مرحله داره

1-مرحله اومدن كه فعلا به خير گذشته چون به رويت افراد بيگانه نرسيده

2-مرحله گفتن پول،با توجه به سوتي قبلي مان اميدواريم خدا رحم كند و بتوانيم يه جوري جمع و جورش كنيم

اين مرحله سر و كارمان با مامان است و برخلاف بابا،كمتر ميشود سرشان كلاه گزاشت

اميدوارم به خير بگذره

3-مرحله پرداخت،كه چشمم كور دنده ام نرم بايد از همه چي بزنم و پرداخت كنم

دم عيدي اخ سوز داره

دفعه پيش،بنا به سوتي داده شده،خودمان قبضمان را دو دستي تقديم مامانمان كرديم و مامانمان كلي تصميمات سخت براي ما در نظر گرفته بودند و تقريبا 10 روز با ما قهر بودند

و من يكي واقعا طاقت بي محلي ايشان را ندارم و اعصابم به شدت خورد ميشود

الان ميترسم باز بخواد قبضمو ببينه

خيلي بد ميشه

خيلي خيلي خيلي بد ميشه

بنابراين ما هنوز در هول و ولا به سر ميبريم و نميدانيم چطور شر قضيه را بكنيم

برايمان مقاديري دعا بفرماييد

 

 

خلاصه ما رفتيم عرشيا را اورديم خانه و تا خانه امدن كلي مارا خنداند

 و يه كوچولو ناهار خورد ما كلا مبهوت قبض تل بوديم به زور رفتيم كه ايشان را بخوابانيم

دو تا داستان براش خوندم ديدم انگار نه انگار

هي ميگه بيا با من نقاشي بكش

اين بشر عجيب قلمبه و سلمبه حرف ميزنه

مثلا ميگه خدا نگهدار

شما خيلي لطف كرديد و...

هي ديديم شر و ور ميگويد الكي خودمان را زديم به خواب

عكس العمل هاي ايشان به طرق زير بود:

امد خوابيد رويمان

رفت نقاشي كشيد

امد بر عكس خوابيد رويمان

رفت نقاشي كشيد

از كنار كمد يهو دويد و پريد رويمان فكر ميكنيم ني ني هايمان از شدت ضربه وارد شده سقط شدند

رفت با دكوريهاي اتاق بازي كرد

كنارمان  به حالت جنيني خوابيد و پاهايشان در دهن ما واقع شد

سيم هد ست ما را قطع كرد

امد مثل بچه ادم پيش ما خوابيد و ماهم دست در بلوز ايشان كرديم و پشتشان را ماساژ داديم كه خوابش برد

البته در تمام مواردي كه ايشان از سر و كول ما بالا ميرفتند ما خودمان را به خواب زده بوديم

ماشالا ماشالا اين بچه تماما به اقايون خانواده ما رفته خرخرش سرمان را برد

ما درضمن به اين نتيجه رسيديم روي يه تخت يه نفره به هيچ وجه نميشود دو نفر بخوابن

چون ما هردو هم بدخوابيم و بايد ولنگ وباز بخوابيم

در جوابتان بايد بگويم،وقتي ما ميگوييم نميشود يعني نميشود لطفا حالت خاص را مثال نزنيد چون فوقش يه ساعت بشه در ان حالت دوام اورد

البته محسن ميگفت الان زوجهاي جوان دو تخت يك و نيم نفره  جدا ميخرند و جدا بسر ميبرند

ما نديديم

و ما نظر مادرمان را قبول داريم كه بدن زن و شوهر بايد موقع خواب بهم بخورد

خلاصه ما بچه را برديم پارك و صحنه بدي ديديم

ما مشغول تاب دادن بچه بوديم كه بهو دختر جواني نزديك ما شد

و بلند بلند مشغول حرف زدن شد

ما دير سرمان را برگردانديم و دير متوجه موضوع شديم

اشاره اين دختر و دختر ديگري كه بهش ملحق شد

به دو زن با 5 عدد بچه بود كه مثل اينكه خراب تشريف داشتن وديروز و امروز در پارك با دو پسر جوان و فشن قرار داشتن و همان لحظه از پارك راهيي خانه پسران بودند

البته دو هفته قبل هم مادرمان يك چنين صحنه اي را برايمان تعريف كردولي ما باور نكرديم

ما واقعا خيلي متاثر شديم

دلمان حقيقتا براي ان بچه ها سوخت

طفليها زندگيشان بيخود حرام شد

پي اس1:من حس ششم قوي دارم،بارها بهم ثابت شده

امروز وقتي خواب بودم يهو از خواب پريدم و دو ثانيه بعد عرشيا بد غلت زد و اگه نگرفته بودمش با كله خورده بود زمين

پي اس2:خدا هميشه بهترين چيزا رو براي بنده اش ميخاد،بنابراين دست از اين همه اصرار براي سركار رفتنم بر ميدارم

ميدونم هرچي اون بخواد همون ميشه و فعلا هم كه كاري از دست من برنمياد

اتفاقا شايد بهتر هم باشه كه فعلا نتيجه گزينش حراست مشخص نشه،من بيشتر و راحت تر ميتونم درسامو پاس كنم

پي اس3:با تمام حماقت ها و اقتصادي نبودن و پول كم اوردن و سر قولام نموندن،از خودم راضيم

خوشحالم كه خودم هستم

زندگي كوفتي در هر صورت ميگزره

پي اس4:مامان الان گفت چرا پكري؟گفتم دندونم دوباره درد گرفت(واقعا درد گرفته)

پس نتيجه كه نميشه فردا قبضا رو رو كرد

اميدوارم همسايمون چيزي در مورد پول تل بهش نگه

كاش ادم هيچ وقت با عواقب كاراش رو به رو نميشد

هر كاري ميكرد در همون لحظه پوچ ميشد

هيچ وقت نگران نبود اشتباهاش دامنشو ميگره

 و ممكنه گرفتار بشه

اين گرفتاري ممكنه يه سرزنش كوچيك باشه

ولي خب خيلي خوب بود كه ماها هممون يه خرده بيشتر ادم ميبوديم



دك كردن

از حماقت خودم خندم ميگيره

ده دفعه گفتم فلاني ارزششو نداره محلش نده و بيخيال شو ولي باز دلم ميسوزه

يكي دوستان زنگ زده كه مرجان يه مشكلي برام پيش اومده ميخوام باهات مشورت كنم

باتمام دو دلي و شكي كه بهش داشتم بازم خر شدم و فكر كردم شايد راست بگه

سركارم گزاشته بود

از اينكه اينقدر هنوز ساده ام كه فكر ميكنم مردم همه خوبن لجم ميگيره

هزار بار به خودم ميگم ازموده را ازمودن خطاست

ولي دلم هي ميسوزه و ميگم نه  شايد طفلي راس ميگه

ولي اين بار اخر بود ديگه خودشو اينجا جر بده كه بخدا مرجان تو فقط ميتوني كمكم كني محلش نميدم

ادم اشغال

حيف كه فحش دادن بلد نيستم وگرنه دلم ميخواست بشورمش وبزارمش

بعضي از مردم حتي ارزش حرف زدن هم ندارن

خيلي از دوستامو اينجوري كنار گزاشتم

يه دوست ديگه داشتم

چند سال با هم دوست بوديم والبته قهر من و ايشون باعث شد من و ريحان باهم صميمي بشيم

دوم دبيرستان بوديم و سر يه موضوع مسخره دعوامون شد و به بغل دستي ريحان گفت كه بهم بگه جامو باهاش عوض كنم ومن از خدا خواسته قبول كردم و رفتم پيش ريحان نشستم   بعدها باهم اشتي كرديم ولي كلا باهم خيلي فرق داشتيم

اين دختر خانوم كه خونشون برخلاف خونه ريحان اينا كه اون ور شهره،نزديك خونمونه.  كه روز باهم بيرون مي رفتيم

تو اون سالها من خوره كتاب بودم و خيلي سريع كتاب ميخوندم و اين بهانه اي شده بود كه هروز خدا بخوام برم بانك كتاب

و اين دوستم هم باهام مي اومدبعدها گفت بر اساس حرف من با يه پسر دوست شده

چون من گفته بودم بعضي وقتا ادم احتياج داره با يكي حرف بزنه و اون با مزاحم تلفني شروع به حرف زدن كرده بود

خدا شانس بده،الان 7 سال ميگذره و اونا بدون هيچ گونه مشكلي هنوز باهم دوستن و قصد ازدواج دارن و پسره براش كلي حلقه و طلا و كادو ميخره

به خاطرش فوق ليسانس قبول شد و هر روز خدا زنگ ميزنه بهش و پول موبايلش هر بار 300 مياد

ما البته مونديم با اين خنگي اين بشر چه شانسي اورده

البته اينقده گفتم كه خنگه كه حالا زودتر از من درسشو تموم كرد در نتيجه من خنگ ترم!!!

اون سالي كه باهم كارشناسي ناپيوسته امتحان داديم،تراز من خيلي بيشتر از اون بود من 5700 اوردم و اون 5000ولي چون رشته اون گلاب بود قبول شد و بنده قبول نشدم!!!

البته يه دليل ديگه هم هست كه ما ميگيم والا چه شانسي داره

اون زمان كه اين خانوم هنوز كارداني ميخوند،قرار بود زمان ثبت نام ارشد رو به پسره بگه،ولي نگفت و پسره زماني باخبر شد كه مهلت ثبت نام گذشته بود

بهش گفتم فلاني چرا نگفتي؟

گفت نميخواستم خيلي از من سرتر بشه !!!!!!!!!

يه بار من و اون و ريحان رفتيم دانشگاه من براي تحويل پروژه من و بعد از اون سفر رابطه جون جوني ما سرد شد

 و بعدها از ايشون شنيدم كه فرمودند مرجان يادته،اون زمان هي به بهانه بانك كتاب هر روز بيرون ميرفتيم

من هاج  وواج موندم و گفتم ولي من واقعا بخاطر كتاب بيرون مي اومدم

و يا اينكه وقتي بيرون ميرفتيم ميخواست به دوست پسرش زنگ بزنه و اينقدر طول ميكشيد كه دير ميرسيديم و به مامانش ميگفت مرجان كار داشت

مامانش هم يه بار تو يه جمع خانومانه كه مامان منم حاضر بود گفت،دختر من اصلا بيرون نميره فقط با دختر خانوم فلاني بيرون ميره و همش دير ميكنه وگرنه هميشه به موقع خونه است!!!!

ديگه حتي بهش زنگ نميزنم

در عوض من و ريحان روزي نيم ساعت بايد باهم حرف بزنيم و گاهي شب خونه همديگه ميمونيم

خب خيلي دوسش دارم

گفته بودم كه ريحانه دو روز از من كوچكتره

پي اس1:با اون دوست اولي هم بايد قطع رابطه كنم

جلو ضرر رو از هر جا بگيرم منفعته من باشم كه پشت دستمو داغ كنم كه به ادما اعتماد نكنم هر كسي ارزش توجا و كمك نداره

ولي اخه دلم ميسوزه و نميتونم نه بگم

پي اس 2:همونجوري خواستم حرف بزنم

پي اس3:خدارو شكر بعدش يكي ديگه از دوستام زنگ زد و كلي خنديدم و حالم سر جا اومد

پي  اس4: بعد دو يا سه هفته اي كه هيچ ميلي نداشتم نماز بخونم الان ميخام پاشم نماز بخونم. گرچه اكثرا وقتي نماز ميخونم اتفاقات بدي برام ميافته

فكر نميكردين نماز بخونم؟؟؟/

پي اس5:ما فيلم انعكاس را ديديم و كلي از دكور ان خوشمان امد و خانه ان مدلي دلمان خواست

كاش شوهرجانمان از ان خانه ها براي ما بسازد

دكورش خيلي باحال بود

پي اس6:چرا هيشكي حال ني ني هاي ما رو نميپرسه؟

ما همچنان لواشك ميخوريم

پي اس7:لباس اختراع كدوم ادمي بوده؟

 

ادم مزخرف

تو وبلاگي كه جديدا لينكش كردم ولي قبلا هم در موردش حرف زده بودم

يه خانومي قبلا كامنت گزاشته بود كه شوهر خوب و زندگي خوبي داره ولي دلش تنوع ميخاد كه اين اقا سابقا خيانتكار بهش گفت

بچسب به زندگيت و اين افكارو دور بنداز

و خانوم جواب داده بود شايد به خازر ماه تولدم باشه چون من يه خردادي تنوع طلبم

يكي دو سال پيش با يه پسره چت كردم كه وقتي فهميد خردادي هستم رم كرد

چون مامانش خردادي بود و به خاطر تنوع طلبيش از پدرش جدا شده بود و كلي كارهاي بد بد كرده بود!!!!

خودم اكثرا زود خسته ميشم از يكي

ولي اين به خاطر اينه كه اول طرف برام خيلي جالبه و وقتي يه خرده بهش نزديك ميشم و ميشناسمش ميبينم فقط ظاهر سازي ميكرده و ازش دور ميشن

ترسيدم نكنه من هم در دوران ازدواجم چنين مشكلي پيدا كنم

نتونم وفادار بمونم

به گذشته كه نگاه ميكنم من براي قزويني اولي و علي واقعا وفادار بودم

تا اون زماني كه باهم بوديم و رابطمون خوب بود

بعدش براي اينكه بتونم جدا شم سعي كردم براشون جايگزين پيدا كنم

حالا سوال اينه اگه همسرم ادمي نباشه كه بتونم بهش احترام بزارم و منو در كنه ،اون وقت ميتونم وفادار بمونم؟؟

در اين صورت زندگي خودم نابود ميشه و بايد خودمو فدا كنم

پي اس1:نميدونم چرا فكر ميكنم مجبورم ازدواج كنم و شوهرم يه ادم افتضاح و غري منطقي و عاقله

اينگار زوره

اينگار هيچ مرد خوبي پيدا نميشه و همه مردا بد هستنو خون ادمو تو شيشه ميكنن

احتمالا اگه برم سر كار پروسه ازدواج چندين سال عقب ميافته

اونقدر كه خودمو كامل بشناسم و بدون نياز به اسم شوهر ،پولش و اعتبارش يكيو انتخاب كنم

اميدوارم كارم جور شه گرچه چشمم اصلا اب نميخوره

پي اس2:من از دست خودم شديدا عصبانيم

چون به حد كافي شورشو در اوردم

پي اس3:يه مدت كلاس طراحي وب ميرفتم ولي وقتي كه اينجا رو راه انداختم فهميدم هيچي بلد نيستم و تمام چيزهايي كه ياد گرفتم تئوري بوده

به خودم گفتم چرا اعصابمو خورد كنم و قالب طراحي كنم در صورتي كه به بهترين وجه اش اينجا موجوده

سر خيلي چيزا گير كردم

از يه اپلود ساده گرفته تا قرار دادن كد بعضي از چيزا مث تعداد بازديد و اهنگ و اين مزخرفات

ولي ديشب فكر كردم بشينم اساسي خودم بخونم

گرچه اصلا عادت ندارم از رو كتاب چيزي رو بفهمم و خيلي كسلم ميكنه ولي شايد بتونم يه خرده وضعمو بهبود بدم

من از مهندسي كامپيوتر فقط اسمشو يدك ميكشم

حتي تو يه رشته اش هم قوي نيستم

يه زماني خدا برنامه نويسيc بودم ولي دوساله هيچ برنامه اي نوشتم و همه چي يادم رفت

خلاصه ما خداييش يه انگل هستيم كه فقط بلديم پول بگيريم و اونو حروم مخابرات كنيم

من بايد يه فكري به حال خودم كنم

لطفا اگه به فكرتان ميرسد راه هايي رو پيشنهاد كنيد كه زماني كه دلمان مي تنگولد و ميخواهد با يكي حرف بزنيم،چه گلي به سرمان بگيريم كه حرف نزنيم

ما واقعا خجالت ميكشيم از بس گفتيم پول تلفن

ما حاضريم محسن كه امد تلفن به همراه كامپيوتر را راهي اتاق ايشان كنيم و خودمان اينترنت امدن را ترك كنيم

جدي ميگم

بسه ديگه اين مسخره بازيا.هي همش غرغر پول تلفن،

واقعا بايد زد تو سر من كه بزرگترين مشكل زندگيم شده قبض تل

حالم از گفتنش بهم ميخوره

جالبش اينه با اين همه مراقبت نزديك 2 ساعت با گوشيم حرف زدم نميدونم با كي

موقع انتخاب واحد هي به دوستام زنگ زدم

با محسن هم حرف زدم و شايد تايمر گوشيم خرابه چون هر جور حساب ميكنم بايد حدود 1 ساعت بشه نه 2 ساعت

لطفا يه خرده مارا دعوا كنيد

و راه حل نشان دهيد

ايرانسل بزارم كه دردي دوا نميشه چون 2تا گوشي ندارم و نميتونم اينو خاموش كنم

در ضمن هي بخودم ميگم من كه با كشي حرف نميزنم چرا ايرانسل بگيرم

اره جون عمه ام

بهتره دوباره سيم كارت ايرانسلو از ريحان بگيرم و با اون پيام بدم شايد فرجي شد

كارت اينترنت خريدم كه از اينترنت هوشمند استفاده نكنم و اينم پولش كم بياد

ما ارزوي adslبه دلمان ماند!!!!!!!!!

پي اس4:ما كلا ادم مزخرفي هستيم

من هنوز ديوانه ام


دلم بدون علت ميخاد زار زار بزنه زير گريه

حالم ارامش قبل از طوفانه

طوفان با قبض تلفن شروع ميشه البته فقط بهانه اش اينه

حالم بده

دلم شور ميزنه و نگرانم

رفتم با ريحان بيرون

طفلي حال نداشت مجبورش كردم نصف شهر رو باهام پياده بياد

و خودم هر چي شر و ور بلد بودم بهش گفتم

اخرش گفتم من خيلي بلند دارم حرف ميزنم؟

گفت اره

گفتم ميخوام داد بزنم و بلند بخندم و ديونه باشم،اشكالي داره؟

گفت نه

و من ساكت شدم

غمگينم

و هزار و يك علت داره

ولي ناگهاني از يك مود خنده و شلوغي ،بغض ميكنم و ساكت ميشم

هر چيز كوچكي متاثرم ميكنه

دلم گرفته ولي حرف زدن با هيچكي ارومم نمكنه

هم بخاطر تجربياتم و هم بخاطر اينكه هي ميگم پول تلفنم زياد ميشه و عذاب اور شده اين قضيه مسخره

به خودم ميگم فكر كن در 10 سال ديگه داري زندگي ميكني

كدوم يك از مشكلاتت اون موقع هم به نظظرت مهم ميان

مطمئنا قبض تل يكي از مشكلات نيست

اعصابم كشش دعوا رو نداره

گرچه شايد كل اخم و تخم يه هفته هم نكشه

چند ماه پيش يه غلطي كردم ه تمام اعتماد خونوادمو از بين برد

چند ماه گذست تا تونستم رابطه رو بهبود بدم وحالا قبض نشون دهنده اينه كه من دروغ گفتم

واسه اينه كه اينقدر ناراحتشم

ولي اين فقط يه قسمت از اعصاب خوردي منه

قزويني اولي ول كن قضيه نيس

برام اف ميزاره و حرفاش عذابم ميده

اينكه به جاي اينكه به من فحش بده به خودش فحش ميده

اينكه خودشو مقصر ميبينه تو ووضعيتي كه دچارش شده بودم و اينكه ميگه غرور ش شكست

كاش حوصله ام ميشد داستان زندگيشو ميگفتم تا متوجه بشيد چقدر ازارش دادم

نميدونم چرا ولي اصلا عذاب وجدان ندارم

اينگار ميخوام عذابش بدم

عليرضا دست بردارم نيست

تا حالا خيلي سعي كردم مودبانه برخورد كنم و بهش توهين و بي ادبي نكنم

ولي ديگه حاضر نيستم جواب تلفناشو بدم

بزار هرچقدر ميخاد زنگ بزنه

من حرفمو هزار بار زدم

داغونم در يك كلمه

گور پدر زندگي

ولي هنوز ميخندم

پريود فكر من خيلي وقته شروع ده

خدا خاتمشو به خير كنه

ترم تا 10 روز ديگه هم شروع نميشه

دلم براي دانشگاه تنگ شده


خبر جديد:

پدر گرامي از رفتن منصرف شده اند

اين موجود خود بسي بي ثبات تشريف دارند و همه برنامه ها را در دقيقه نود كنسل ميفرمايند و اون وقت به من و مامان جان ميفرمايند بي ثبات

البته مطمئنا تمام تقصيرها گردن من ميافته

اه

ما هنوز در همان حالت كوفتي بدون دليل، به سر ميبريم

نه خوشحاليم كه نرفتن و نه ناراحت

هيچ برنامه اي هم براي نبودنشان نداشتيم و ميخواستيم تنهايي به سر ببريم

بجز اين قبض تل  از هيچ چيز ديگري ككمان هم نميگزد!!!!

ما نگران خودمان شديم

ااين حالت خطرناك است


نميدونم چم شده اصلا هيچ حسي ندارم

هيچكاري دلم نميخواد

ديگه حتي نت اومدن هم شادم نميكنه

فقط ميخام وقتمو يه جور پر كنم كه فكر نكنم

بخوابم كه فكر نكنم

فيلمهاي چرت ببينم كه فكر نكنم

بيرون برم كه فكرنكنم

اصلا چيزي براي فكر كردن ندارم

پي اس1:احتمال زياد والدين گرامي فردا راهي تهران ميشن!

به من اصرار كردم كه برم و حتي تهديد كردند اگه من نرم اونا هم نميرن كه باز من راضي نشدم

باباجان تهديد كرده تا عيد حتي 1000 تومن هم به ما نميدهد

و ما شرط گذاشتيم بگذارد كه ما رانندگي كنيم و ايشان قبول نكردند!!!

از انطرف خواهرمان اصرار ميكند ما برويم ولي چه كنيم دلمان تنگ نشده

من و خواهرم اصلا رابطه نزديكي نداريم

تو 2فاز مختلفيم

اون شبيه بابامه من شبيه مامان و چون اين دو بعد 35 سال زندگي مشترك هنوز به تفاهم نرسيدند ماهم نميرسيم!

پي اس2:حالا ما خيلي حالمان خوب بود فيلم زن دوم سيروس الوند رو هم ديديم

كلي سوراخ و عيب داشت

فيلم نداشتم همينجوري اينو ديدم

ما ديروز هم باغ فردوس5 بعدازظهر را ديديم

پي اس3:ما حالمان بيخودي گند اشت

پي اس4:اميدواريم اين قبض كوفتي تل جمعه بيايد

 

زندگي كوفتي!!!!!!!!!!!!!!!!

حرفي كه ديشب ميخواستم بگم و نگفتم اين بود

نميدونم چرا اين همه اذيتم داره ميكنه

يهو ميبرتم به فكر و يهو گيج ميشم

بغضم ميگيره

شايد زيادي حساسم

توي چند روز گذشته به چندتا وبلاگ سر زدم(اين به اضافه مسايل خانوادگي كه پيش اومده،اذيتم كرده)

يكيش در مورد مردي بود،كه ميگفت به زنش خيانت ميكنه و يه زن ديگه رو دوست داره

و بعد مشخص شد كه زنش زودتر بهش خيانت كرده و قرار شد از هم جدا بشن

تنها تصوري كه از اون مرد تو ذهنمه،يه ادم تحصيلكرده و منطقي و پولداره(طبق گفته هاش)كه اسير زيبايي زنش شده بود و هيچ اشتراك فكر باهاش نداشته ولي هيچگونه توهين و دعوايي با زنش نكرده و حالا با كسي رابطه داره كه گرچه اونم زيباست ولي خيلي باهم تفاهم دارند

و قرار شده با خانوم دومي ازدواج نكنن و خودشونو درگير اين قراردادها نكنند چون ميدونن كه زماني كه عشق و اعتمادشون تموم بشه هيچ قراردادي نميتونه مانع جدايشون بشه

يه وبلاگ ديگه رفتم و خانومه بعد از يه ازدواج عاشقانه،بعد 7 سال،بعد از اينكه شوهرش كتكش ميزنه داره طلاق ميگيره

يه وبلاگ ديگه خانومه به خاطر بچه اي كه تو راه داره از خيانت شوهرش چشم پوشي ميكنه و گرچه هنوز داشت تعريف ميكردولي شرط ميبندم شوهره با دوست خود خانومه رو هم خواهد ريخت

يه وبلاگ ديگه شوهرش زنه رو عاشقانه دوس داره و همه چيز مهياست و زنه واسه اينكه به قول خودش امادگي بچه دار شدن نداره دنبال اينه كه جنينشو بكشه

خدايا ما چرا اينطوريم؟

هيچكدوم از اين ادما رو نديدم ولي انگار عزيزترين كسانم هستم باهاشون غصه ميخورم

ميدونم واقعا مسخره است

نميدونم چر اينجوري دارم ميشم

طاقت ندارم كسي اذيت بشه حتي توي فيلم

من حدود 20 بار كتاب بر باد رفته رو خوندم ولي جرات نكردم سي دي 4 شو ببينم چون ميدونستم اسكارلت به رت خيانت ميكنه

طاقت ديدن زشتي و خيانت رو ندارم

نميدونم چرا مث بچه دبيرستاني ها حرف ميزنم

ميترسم خودم طاقت نداشته باشم و يكي از اين بلاها سرم بياد

ما واقعا چي ميخوايم؟

داداشم ميگه ماها(دختراي اين فاميل)اينقدر مرد بد دهن و الكي گير ده و بي منطق و ... ديديم كه با هر مردي ميتونيم كنار بيايم

ولي اينطور نيست

من شايد هفته اي نيست كه دعوام نشه و بهم توهين نشه

ولي بعد اين همه سال

هنوز با كوچكترين توهيني ،حتي به مادرم،دلم ميشكنه و اشك تو چشام جمع ميشه

پس نميشه گفت پوست كلفت شدم

واي كه چه زندگي مزخرفي داريم

اون وقت در مورد هركدوم از اين مشكلات چكار بايد كرد؟

مثلا دفعه اولي كه شوهرت يا زنت،يه مشكلي از خودشون نشون دادند؟

مثلا شوهره زدتت،بايد چكار كرد؟

به خونواده گفت

اقدام قانوني كرد

به روي خودت نياري و ببخشيش؟

فكر كني شوهره ادمو ميزنه

شايد طرف اون سري واقعا عصبي شده و به خاطر شرايط خاص اينكارو كرده

اگه به خونوادت يا خونوادش بگي اوضاع بدتر شه و بايد چشم پوشي كرد

ولي شايد اين چشم پوشي گستاخش كنه و دفعه بعد محكمتر بزنه

معمولا دفعات اول،كه طرف فحش ميده يا ميزنه

ادم ميگه با چشم پوشي و سعه صدر ميشه جلوشو گرفت ولي فكر نميكنم درست باشه

هميشه در دوران نامزدي،ادم كوتاه مياد.به دليل مهر و محبتي كه موجوده،ولي همين رفتارها سنگ بنا رابطه رو ميسازه

اگه همش كوتاه بياي طرف جسور ميشه و نميدونه حد تحمل تو چقدره و هي پيشروي ميكنه و اگه كوتاه نياي طرف فكر ميكنه تو خيلي لجبازي و با اينكه خودت هم عيب داري از عيبهاي ديگران چشم پوشي نميكني

اونوقت بدتر ميشه

كلا توي يه رابطه يكي بايد عاقل تر ، ادم تر و كم اشتباه تر باشه

تا باهم سازگار بشن

ولي وقتي ما،يا من،اين همه عيب دارم،هنوز نميدونم چي از زندگي ميخوام،هنوز اونقدرها رشد فكري و عقلي ندارم و بر روي خودم كنترل ندارم چطور ميتونم توي رابطه بتونم يه رابطه سالم و عقلاني و بدون سو استفاده يكي از طرفين را داشته باشم

كلا غصه ام شده

ناراحتم

و فكر ميكنم مردم چقدر مشكل دارن

ولي با اين مشكلات الكي و كوچيكي كه خونواده من داره طوري برخورد ميكنن كه ادم از زندگي سير ميشه

كاش همه چي پول و قيافه بود

اون طرفي كه بيماري لاعلاج داره

اون كه بچه دار نميشه و....

زندگي معجون مزخرفيه

تو اون پستهاي اولي از سوره بلد بود فكر كنم،گفتم،كه خدا ميگه ما انسان را در رنج و تعب افريديم

چرا كسي از مانپرسيد كه ميخوايم ادم باشيم يا نه؟

من ترجيح ميدادم يك كوه ميبودم

يه تخته سنگ

نه مث حيونات به غريزمون ميرسيم و از اون لحاظ راضيم و نه مث فرشته ها به معنوياتمون

پس به چه در ميخوريم

يا رومي روم يا زنگي زنگ

به هيچكدوم نميرسيم و اصلا نميدونيم چه خبره

چشم بهم بزاريم 50 سالمون تموم ميشه  وشرط ميبندم هنوز هم نميدونيم چرا زنده بوديم

يه چيزايي ميخواستم بگم ولي حس نوشتن ندارم باشه بعد

ماهواره اميد

من واقعا تبريك

جدا تبريك دارم

من از صميم قلب اين موفقيت بزرگ رو تبريك ميگم

به اين خبر توجه كنيد:

پيام صوتي رياست محترم جمهوري،كه توسط ماهواره اميد به فضا برده شده بود،در فضا طنين انداز شد

من واقعا تبريك ميگم كه علاوه بر اينكه ايشون براي هدايت جهان و برنامه داشتن براي اين مهم، ابراز تمايل كرده اند

اينك در فكر رياست بر كل جهان و مريخي ها و موجودات فرازميني هم هستند

خدا رو شكر كه مريخيها هم در عذاب شنيدن چرنديات ايشون با ما هم درد شدند

و ما كلي خاك وچوك گفتيم و صورتمان را خراشيديم

خدايا چرا اين موجود اينقذه ابله هست؟؟؟؟

كسي ميدونه؟

اميدواريم اين مير حسين موسوي زودتر كانديداتوري خويش را اعلام كند

من حاضرم شخصا كوچه به كوچه برم و تبليغ ايشان رو بكنم

پي اس1:اين برنامه نگاهي به تاريخ(يا همچين چيزي)كه توسط خسرو معتضد اجرا ميشه رو ديدين؟

برنامه مورد علاقه باباي ما ميباشد

ما ميخواستيم يه جوري به ايشان بگوييم

جناب معتضد،تاريخدان بزرگ،تمام حرفا و مدارك شما درست و قبول

قجر ها و پهلوي ها بد و اخ بوده اند و هيچ كار خوبي نكرده اند

ولي انقلابيون چه گلي به سر ما زده اند؟

داداش ما كار اموزي اش را در عسلويه گذرانده و كلي اطلاعات واقعي از حروم كردن نفت و بي عرضگي ايران و...تعريف فرمودند

يكي از مواردشون اين بوده كه مبلغ پولي كه از تركيه بابت صادرات گاز به اين كشور ميگيرند،از هزينه اكتشاف و استخراج و حمل كمتر است

يعني از جيب مايه ميزارند

و يا در مورد پارس جنوبي كه بين ايران و قطر مشتركه،يه طرف غولهاي گازي مثل توتال با تمام توان و وقت مشغول به استخراج هستند و يه طرف مهندسين ايراني با دستگاههاي معيوب!!!!

اون وقت در شهر پرده نوشت زدند به اين مضمون:30 سال ازادي اجتماعي و رفاه عمومي

خبر كه داريد همكاري با بي بي سي فارسي جرم و مبارزه عليه نظام تلقي شده

اقاي احم*دي نژ*اد در اين سفر اخرشون در جمع مردم فرمودند:

ما در ايران،ازادي نه در حد مطلق،ولي ميل كننده به سمت مطلق داريم و در امريكا هيچ ازادي موجود نيست و خطاب به اوباما فرمودن بزاريد مردم ازاد باشند و حرفشونو بزنن

(احتمالا اگه بزارن مردم امريكا حرف بزنن،خواسته اشون اينه كه چون ايشون يه خرده شبيه لينكلن تشريف دارند ،به ايشون تابعيت امريكايي داده شده و ايشون به جاي اوباما رييس جمهور شوند!!!!!)

البته در همون نطق ايشون فرمودند اوباما بايد از ملت ايران بابت كودتا 28 مرداد و جاسوسي در لانه جاسوسي عذر خواهي كند

حالا اقاي معتضد در مورد قرارداد كرسنت چي ميفرماييد؟

در مورد مدرك كردان و حرفاي رياست جمهور*ي در اين مورد

درباره نفت 140 دلاري و تورم 30%چه ميفرماييد؟

هنوز يك ماه از امدن اوباما نميگزره،تلويزيون ايران خودشو خفه كرده كه ايشون به شعارهاي تغيير عمل نكرده

پايان دوره چهار ساله رياست جمهوري احمد*ي نژ*اد نزديكه

پس نفت بر سر سفره مردم چي شد؟

كسي ميدونه؟


يا شايد چون هنوز اينها نگذشته جزو تاريخ نيست و بايد بعدها در موردش قضاوت كرد؟

چند دقيقه بعد نوشته:در وبلاگ يك خبرنگار خوندم خاتمي تصميم به اومدن گرفته

هر چه باشد بين بد و بدتر بد گزينه بهتري است!!!

هركسي بجز احمد*ي نژ*اد

خيلي مسخره است كه حتي اينجا نميشه بدون سانسور حرف زد

دلم خوش گذروني ميخاد

دوس دارم با كسي كه قابل تحمل باشه و دوسش داشته باشي و باهاش راحت باشي،فارغ از جنسيتش

دونفري توي يه ماشين،شيشه ها پايين،با سرعت زياد،صداي اهنگ بلند،توي جاده خلوت و سرسبز و زيبا،

باشم

دلم ميخاد جيغ بكشم

دلم ميخاد واسه يه روز هم شده به هيچي فكر نكنم

دلم شادي ميخاد

دلم بودن با هم سن و سالامو ميخاد

دلم ميخاد كسي امر و نهي نكنه

دلم ميخاد اگه دوتا دختر هم باشيم پسراي بي جنبه كوفتمون نكنن و جامون امن باشه

دلم عشق ميخاد

دلم ارامش ميخاد

دلم...

پي اس1:از مراسم اسنك خورونمون تا حالا فكر كنم 3 يا 4 روز ميشه از در خونه بيرون نرفتم

پوكيدم

حلوا

ما امروز دقيقا تا12 در رختخواب بوديم و حمام رفيتم و امديم و باز خوابيديم تا5

سرمان عجيب درد ميكند

شايد از اثرات بارداري باشد!!!

بعدشم باباجانمان مخمان را خورد كه تو چرا اينقذه ميخوابي

ما پريشب كه خدمتون عرض كرديم 2 خوابيديم،ديشب1.30 چراغمان را خاموش كرديم

(لطفا فكرهاي ناجور نكنيد،ليلا ميگفت توي فيلمفارسي بازيگره به مامانش ميگه ميخوام برم پيش فلان دختره و چراغش رو روشن كنم!!!!!!!!!!)

باباجان امروز ساعت 1.30 زنگيده به محسن جان و اين بشر خواب بوده چون ميگويد شبها خر ميزند،اونوقت غرغرش رو ما بايد تحمل كنيم!!!!!!!!

باباجان اين روزا به دلايلي شاد و شنگول است و روشن تشريف دارند

اولا كه ايشان دو يا سه سال پيش كه از سفر حج همراه مادر مكرمه نزول اجلال فرموده بودند ،مطلع شدند كه پدر خانوم داداشم،كه از مداحان!!!به نام شهر هستند و ايشان نيز همراه همسر مكرمه شان تازه از مكه تشريف فرما شدن،دوباره ثبت نام كردند

وچون پدر بنده به شدت جوگير بودند فرداي ان روز راهي شدند و چون در ان سفر كلي بين زن و شوهر شكراب شده بود،فقط اسم خودشان را نوشتند و اكنون كه موقع اعزام هست،ايشان به تنهايي در 3 فروردين راهيي سرزمين نزول وحي ميشوند!!!

به قول محسن ما عيد بابا نداريم

و به قول ريحانه،اخ جون راحتيم پس!!!!!!!!

باباجانمان به فكرش نميرسد كه ممكن است مامان جانمان كه ايشان هم مذهبي است غصه بخورد،چون عقيده دارند كه وظيفه شان را در قبال همسرشان به انجام رسانده اند وايشان را كربلا ،مكه و سوريه برده اند

البته ناگفته نماند،در تمامي اين سفرها ايشان تمام سعي خود را به كار بردند تا سفر را كوفت مامانمان كنند و موفق نيز بودند

چون هر بار پس از مراجعت مامانمان ميگفت پشت دستم رو داغ ميكنم كه ديگه با اين جايي نرم ولي موقع سفر زود دلشان به رحم ميامد و راهي ميشدند

حالا پدرمان ذوق مرگ شدند و ما مانديم در ديد و بازديد عيد جواب اين مردمان فضول را چه بدهيم!!!!

و يكي ديگر از دلايل ذوق در وكردن ايشان،اين است كه بهشان وحي شده ما بعد 22 بهمن شاغل ميشويم!!!

خاك بر سرما،من 19 واحد درس برداشتم

كي ميخواد بخونه درسارو

بنابراين ايشان از كم شدن يه انگل خونخوار به اسم مرجان به وجد امدند

وچون به گفته جفت برادرهايمان بعد از شاغل شدنمان،تعداد خواستگارانمان دوبل ميشود بنابراين ما به زودي مزدوج ميشويم

ميگفتيم،ما در خواب ناز به سر ميبرديم،كه بابايمان تقه اي بر در زد و بعد از غر غر كردن در مورد هميشه خواب بودنمان به ما امر فرمود كه حلوا درست كنيم

ذكر اين نكته ضروري به نظر ميرسد كه حلوا هاي من چنان خوشمزه از اب در ميايد كه مادر و خواهرمان وصيت كردند،بعد از 120 سال حلوايشان را من بپزم!!!

و يا در خوابگاه ،مثل فيلم مهمان مامان،بچه ها شكر و ارد و روغن و زعفرون جمع كردند و دادن به من كه حلوا درست كنم و فقط همون يه قاشق موقع پختن،كه واسه چشيدن خوردم،چيزي به مانرسيد و عينهو وحشي ها حلوا را تمام كردند!!!!

خلاصه ما كه هنوز خواب الود بوديم رفتيم بيرون در جمع گرم خانواده،و بعد از رفتن ايشان قرار شد حلوا بپزيم

كه يهو دوست دختر برادر گرامي،پيام داد كه ما دعوامون شدهو از محسن خبر ندارم و گفته ديگه به من زنگ نزن و من نگرانشم و تو يه زنگ بهش بزن و بهم بگو

ماهم پطروس

هي تلاش ميكنيم كه كم حرف بزنيم و هي هر ثانيه تايمر گوشيمان را چك ميكنيم و از ترس يه كلمه بيشتر حرف نميزنيم

انوقت 20 دقيقه تمام با داداشمان شر و ور گفتيم و جفنگ بازي در اورديم كه حال ايشان را سرجا بياوريم و بعد حوصله اس ام اس بازي نداشتيم و بنابراين زنگيديم به دوست دختر جان و خيالش را راحت كرديم

ما اخرش اختيار زبانمان را از دست داديم و گفتيم بچه،اين چه طرز رفتار كردنه ،اينقذه ناز اين پسرا رو نكش،بيخيال شو خودش مياد

كه ايشان فكر كردند ما جك ميگوييم،هر هر خنديدن،

ما جدي ميگفتيم

اخه ما دختر اصفهاني خرپول اينجوري نديده بوديم

طرف در چند رشته ورزشي قهرمان استان و كشور هستند ومادرشان استاد دانشگاه است

از پولداري دارن ميتركند

اون وقت اينقذه ساده و بچه و مظلوم

فكر كنيد،واسه داداش جان ما هي هر روز غذا درست ميكند(داداش ما شكمشان را ميپرستند،گرچه اين همه ميخوره دنبه اش معلوم نيس!)

يا وقتي داداشمان عازم سفر هستند،برايش انار دون ميكنند و انواع خوراكيهاي تو راهي و كوفت و زهر مار بهش ميدهند

و البته به داداشمان پيشنهاد كرده اند به عنوان يكي از كارمنداي پدرشان،خانوادگي مهاجرت به كانادا كنند و داداشمان قبول نكردند،ما گفتيم خاك تو سرت

منشي نميخوان ما باهاشون بريم!؟؟؟

خلاصه ما هي سعي كرديم به اين دختره بفهمانيم پسرا وفا ندارند و اينقذه اين پسره رو پررو نكنه

اميدواريم از دهنش در نره اينارو به محسن بگه چون منو ميكشه!!!!!!!!

خلاصه

ما رفتيم يه حلوايي درس كرديم،يه حلوايي درست كرديم كه مامان اينا انگشتانشان راهم خوردن

اين بود از انشا امروز

ما اميدواريم خون شهيدان را پاس بداريم(بيربط بود،جدي نگيريد!)

پي اس1:ما امروز به عليرضا زنگيديم تا ايشان را از سر خود باز كنيم

اين بشر اينگار اصلا كر هستند

ما كلي دعوا كرديم و داد زديم و ايشان خنديدن و گفتن اصلا ميدوني چيه؟گفتيم هان چيه؟

گفت ما دلمان برايت تنگ شده

ما چهار چنگولي دق كرديم!!!!!!!!!!!!!

خدايا مارا به راه راست هدايت فرما

پي اس2:اين فن كامپيوتر ما صداي خر ميداد،ما امروز بالاخره تميزش كرديم و الان صدايش خيلي كم شده

پي اس3:به نظر شما كلمه دعوا گرفتن درسته يا دعوا كردن؟

پي اس4:دو نكته ديگه هم ميخواستم بگم،يادم رفت

شيخ بهايي و يوزارسيف

داشتم سريال شيخ بهايي رو نگاه ميكردم.خيلي خوب و روون ساخته شده و كاملا قابل باور

همه چيز سر جاشه و ميتوني از معايبش چشم پوشي كني

فكر كنم كارگردانش همون كارگردان روز واقعه باشه،شهرام اسدي،شوهر لادن مستوفي!

 دركل وقتي داري نگاه ميكني حرص نميخوري

در عوض اون يوزارسيف مزخرف

فقط يه بار موقع شام توفيق اجباري نصيبم شد كه نگاه كنم و اينقدر حرص خوردم كه نزاشتم مامانم اينا هم حاليشون بشه

اخه اون چه فيلميه كه ساخته شده،همشو ازرو سينوهه ساخته و با بعضي مزخرف و مصنوعي بازيگراش

با اون دكور و حرف زدن مزخرف

انگار كارگزدانش حتي يه كتاب هم در مورد فراعنه مطالعه نكرده

اونا حتما اونقدر عظمت داشتن كه هرم هاي به جا مونده و مقبره هاشون اونقدر باشكوهه

گرچه تمام اهرام پوشيده با سنگ هاي مر مر بوده كه  مردم كندنشون.يادم نمياد در چه زماني

ولي اخه اين فيلم چيزي از اون عظمت رو نشون ميده؟

اخه اون فيلم چي ياد مردم ميده؟

چرا سطح توقع مردم اينقدر پايينه

برام عجيبه كه تقريبا نود درصد كسايي كه ميشناسم واسه اين فيلم جون ميدن و حتما بايد جمعه نگاه كننو كاملا تحت تاثير فيلم قرار گرفتند و به به و چه چه ميكنن

به يكي از دوستام كه جمعه صحبت ميكردم باهاش و گفت الان يوزارسيف نشون ميده،گفتم اخه اون كه از رو سينوهه ساخته شده،ميگه چه فرقي ميكنه،حالا اسامي و داستان يكي باشه!!!!!!!

واقعا فرقي نميكنه؟

گرچه از اين مردم كه كاراي اون سيروس مقدم مثل نرگش يا اون يكي اسمش چي بود،الياس يا يحيي(يادم نمياد) رو اونجور نگاه ميكردن،الان يوزارسيف فوق العاده است

قبلتر ها سريالها قشنگ بود

خانه سبز يا ... ولي كلا اينگار تو ايران همه چيز پسرفت و به طرف آرمانهاي ابتدا انقلاب!ميرود

از همه بدتر خود اون بازيگره است.اسمش مصطفي زماني است و مال كومله(يكي از روستاهاي اطراف لنگرود)هستش

(اين اطلاعاتو زمان بحث پسر عمو و دختر عموم بدست اوردم!!!)

ومث اينكه به خاطر 3 سال بازي در پروژه عظيم حضرت يوسف(ع)،از سربازي معاف شده(قابل توجه سلمان،برو بازيگر شو پسر!!!)

جلوي يه رونامه فروشي منتظر ريحانه بودم ،كه اين تيتر مجله خانواده نظرمو جلب كرد:

مصطفي زماني!جواب خانواده ام را چه بدهم.

مصطي زماني ديگر جواب تلفن هايم را نميدهد.

انگاري طرف بيخيال دوست دخترش شده و دنبال كيس هاي بهتره!!!!

چون بنده از عنفوان كودكي حتي از روزنامه دور سبزي هم نميگزشتم و هر چرندي رو ميخونم ،چون بر اين باورم كه هر چيزي ارزش يه بار خوندن،يه بار ديدن و يه بار امتحان كردن رو داره

يه مجله زرد در خانه داداشمان يافتم كه در ان خصوصيات اقا مصطفي زماني نوشته شده بود

ايشون اعتقاد داشتند حتما گلزار لياقت جايگاه اكنونشو دارند

و پارسا پيروز فر بازيگر با دانشي است و ارزو داشتن با خسرو شكيبايي مرحوم هم بازي شوند و از اين كوفتا

منتظر باشيد تا ايشان نظرياتشان را در مورد زن گرفتن،ازدواج،دوست و نحوه زندگي،نحوه خوابيدن،نحوه دستشويي رفتن ،نحوه ....(سانسور) اعلام كند

پي اس1:يعني ميشه بنده يه روز ديگه حرفي براي گفتن در اينجا نداشته باشم؟!،كم كم دارم از ادمهاي واقعي كنار ميكشم.امروزبا زنداداشم هيچ حرفي نداشتم بگم

با ريحان هم بيرون رفتم دوس داشتم سكوت كنم

بايد به خيلي از دوستانم زنگ بزنم ولي حرفي براي گفتن بهشون ندارم

ولي اينجا دوس دارم تا صبح هي پست جديد بزارم و حرف بزنم

بحث كنم نقد بشم و نقد كنم

اينجارو دوس دارم

پي اس2:راستي سلمان،من همه نوع فيلم بجز ترسناك و زيادي فلسفي دوس دارم.ناگفته معلومه كه رمانتيك و كلاسيك بيشتر مورد پسندم هست

فرقي هم نمكنه از كجاي دنيا فقط با زير نويس لطفا!!!!

محسن قراره اون كارتونا رو از اصفهان برام بياره.اينجا اصلا دنبالش نرفتم.

محسن ميگه در مورد اون سنجابه تو عصر يخبندان يه كارتون نيم ساعته ساختن كه برام مياره

تعطيلات رومي رو ديدي؟

ما عاشق اون مايه ها هستيم.يادم باشه فيلم غرور و تعصب رو ببينم و ببينم به خوبي كتابش هست يا نه؟!

پي اس3:ما لحنمان باز مفرد شده است و نميدانيم چرا.احتمالا چون جدي مينويسيم

حدس ميزنيم روز به روز از امار خواندن وبلاگمان كم شود.چون خيلي طولاني مينويسيم

گرچه ديگه برام مهم نيست

برام خيلي مهمتره چندتا دوس ثابت كه كم كم من و روحياتمو ميشناسن برام نظر بدن تا يه سري ادم كه هي بگن وبلاگ خوبي داري به ماهم سر بزن(اين قضيه اپيدميه؟!!)

گرچه داد عمو بهرام از طولاني بودن در اومده،بقيه دوستان ديگه تشريف نميارن و فقط سلمان هر روز حوصله اش ميشه همه پستامو تا اخر بخونه

نمدونم چرا طولاني ميشه.احتمال چون خيلي چيزا به ذهنم هجوم مياره(اقا سلمان ما قبلا هم اين جمله رو بكار ميبرديم!!!)و دوس دارم همه شو بگم بنابراين طولاني ميشه

و خاصيت تنهايي و بيكاري هم هستش!!

پي اس4:ما پايگاه 13.75 شديم و ما نميدانيم چرا رنج نمراتمان حول 14 است معدلمان با 3 واحد بدون نمره،14.50 است

هرچقدر من 14 ميگيرم،شقايق 10 ميگيره.معدلش 10.56 شده!!!!

 

روزمرگي افراطي

شديدا احساساتمون قاط زده و دچار تناقضيم گرچه اين چيزا براي خرداديا عادي هستش

نميدونم چرا اينجوري شدم

شادم ولي پكرم

خسته ام ولي پر انرژي ام

خوابم مياد و لي خوابم نميبره

اعصبانيم ولي ارومم

نگرانم ولي بي خيالم

نميتونم تمركز كنم

كلي كار دارم ولي هيچ كاري براي انجام ندارم

بريدم ولي مشتاق ادامه هستم

علاقه عجيبي دارم در اين هواي نيمه سرد بيرون برم ولي حوصله بيرون رفتن ندارم

دوست دارم صداي خندم گوش اسمون كر كنه ولي اروم و بي صدام

دوست دارم نباشم ولي دوس دارم پيش همه باشم

حتي نميدونم چي ميخام

همه چيز كم دارم ولي احساس به نياز به هيچي نميكنم

پول ميخوام ولي دست به پولاي تو كيفم نميزنم

دوست دارم ارايش كنم ولي حوصله ندارم

همه چي ميخوام و هيچي نميخوام

خلاصه اينكه خنثي خنثي هستم

نه خوبم نه بد

نه افسرده ام نه با نشاط

نه زندگي ميخوام نه مرگ

الان محسن بود يه اصطلاحي بكار ميبرد!!!


شب بيداري

ديشب تا ساعت 2 چراغ اتاقم روشن بود ولي من بيشتر بيدار ميمونم ولي چراغ اتاقمو خاموش ميكنم و در تاريكي ميشينم

وديشب بابا ديد كه بيدارم وامروز كلي نصيحت همراه با عتاب شدم،كه چه وضعيه تا دير وقت بيدارهستي و صبح تا دير وقت خوابي

ميگم خب،الان در تعطيلات به سر ميبرم،ميگه چه ربطي داره،يه دفعه تو صبحانه حاضر كن،بعد دوباره بخواب!!!

وقتي يه چيزي ميخوري و بعدش دوباره ميخوابي ،دهنت يه حالت خاص ميشه كه از بچگي ازش متنفر بودم وبنابراين حتي اگه از گشنگي در حال ضعف باشم،حاضر نيستم وسط خواب پاشم چيزي بخورم

بابا ميگفت،تو پس فردا ميخاي بري سركار،با اين خواب الودگيت ميخاي چكار كني؟

ميگم فعلا كه نرفتم وبايد از الانم لذت ببرم

خواب تنها لذتيه كه ميبرم!

حالا خود بابا جان،30 سال كه ميرفت بانك،هر روز صبح با فحش و گور پدربانك و...راهي سركار ميشد و هيچوقت لذت نبرد و الان هم كه پيش دوستش ميره ،اوضاع همينه

ولي خب حرفش رو قبول دارم

گرچه نه براي اين دوهفته تعطيلي،

ولي دليلي ديگه اي هم براي دست به سياه و سفيد نزدن من هست

در يك اقليم دو پادشاه نگنجد

من در زماني كه در خوابگاه بودم،اينقدر كاري بودم كه همه اذعان ميكردند

طوري كه يه بار زنگيدم به يكي از دوستام ،دوستش پيشش بود واسه اينكه منو معرفي كنه گفت،هموني كه از همه بيشتر كار ميكرد!!!!

صبح زودتر از همه پا ميشدم،چايي ميزاشتم،سفره پهن ميكردم و خيلي اوقات ميرفتم نون سنگك ميگرفتم

يا ليلا،بهترين دوست دانشگاهم توي يه اتاق ديگه بود و يه مدت بنا به دلايلي افسردگي گرفته بود،همش گريه ميكرد(همش يعني سر كلاس،توي راه،تمام روز و...و رسما منم دق ميكردم!)

من واسه اينكه خيالم راحت شه كه اون غذا ميخوره،پيشنهاد كردم دو تا اتاق ادغام كنيم،ولي بچه ها حاضر نبودن بيشتر از نوبت خوشون كار كنن و من به جاي 3 نفر در 3 نوبت تقسيم شده كار ميكردم تا خيالم راحت باشه

دست پختم هم خوب بوود،اصلا هم بهونه نمي اوردم و اون جوري هم نيستم كه ناناز باشم و سوسول بازي در بيارم

به موقعش به اندازه يه مرد كار ميكنم و از كار عار ندارم

ولي چي شده كه اون مرجان تبديل به اين مرجان شده،كه بيشترين كارش يه سفره گزاشتن و چايي گذاشتن باشه؟

من كه همون ادمم(البته نظريه ملاصدرا رو كنار بزاريد!)

چي شده كه اصلا حوصله ام نميشه كاري كنم؟

در صورتي كه تا مامان اينا براي يه مسافرت چند روزه تنهام ميزاشتن،كل خونه رو از اتاقا تا حموم دستشويي تميز ميكردم و كلي كدبانو ميشدم؟

دليلش اينه كه وقتي مامان هست،حس پادو بودن ميكنم

كه بايد خرده كارا رو انجام بدم و هي بياد نظر بده

الان نمك بريز ولي اونجوري خودم تصميم ميگيرم و خداييش دستم پيمانه است

هيچ وقت غذام شور در نيومده

خوشم نمياد من هي وسايلو اونجوري بزارم دو دقيقه بعد به حالت قبل برگرده

اره حق با مامان بابا است

شب برا ي خوابه و همون كاري كه شب انجام ميشه رو صبح ميشه انجام داد

گرچه شب رو خيلي دوس دارم و از تاريكيش لذت ميبرم

و از صبح نه

و اينكه كاري ندارم كه صبح زود پاشم

اين روزا كه در هول و ولاي فيش تلفن هستم،هي فكر ميكنم اينقدر حرص ميخوري ولي بازم افراطي در اينتر نتي و فروردين بابتش باز حرص ميخوري ولي كار ديگه اي ندارم

فيلم كه نگاه كنم فكر ميكنن چه فيلميه و كتاب خوب ندارم و نميتونم بدست بيارم

تا قبل از دانشگاه چندتا بانك كتاب عضو بودم كه تقريبا همه كتاباشونو خوندم و معمولا از اين كتاباي عامه پسند چرند مياره،تمام كتاب خوباشو خوندم

فكر كنيد حتي شوي معمولي هم به دليل طرز لباس پوشيدنشون قابل ديدن نيست

خب من چه سرگرمي ديگه اي بجز نت اومدن داشته باشم؟

قبلا چت ميكردم

چون از رفتن به روم ها لذت ميبردن،برام خيلي جالب بود با كسي اشنا بشي و اسم كسايي رو بشنوي كه تا قبل از اون فكر نميكردي حتي وجود دارن

ولي خب خيلي اذيت شدم و حالا به وبلاگا سر ميزنم و چيز مينويسم

حق با مامان بابام هم هست

تقريبا خيلي باهاشون كم هستم و اكثرا تو اتاقم هستم و در بسته است و هيچ كاري نميكنم

خيلي ترسو شدم ،يعني اينقدر دست به هر كاري زدم و ايراد ازم گرفتن،نميدونم چكار بايد كنم كه ازم ايراد نگيرن

فرض كنيد تا ريحان مياد خونمون و قراره ناهار و شام بخوريم ميترسم حرفي بزنه كه به مامان بابام بر بخوره

يا طوري لباس بپوشه كه مورد پسندشون نباشه

ميترسم فلان حركتو كنم كه باز ناراحت شن

حوصله جر و بحث ندارم

و جالبش اينه كه همش برعكسش ميشه

من به كسي معروف شدم كه همش عادت به بحث داره

براي نظرات ديگران ارزش قائل نيست و به هيچ چيز اهميت نميده

يه بچه كه هنوز كله اش بوي قرمه سبزي ميده

و جالبه با اينكه تمام سعيمو ميكنم تا بي احترامي نكنم ولي هميشه سر من شكسته است

چه بابت درس چه طرز زندگي و دوست انتخاب كردنو رفتارها و باورهام

در عوض محسن كلي بيشتر از من گند زده

چندين ترم مشروط شده و اين گند اخري رو فقط من ميدونم و اميدوارم با هر جون كندني اون ليسانس كوفتي رو بگيره

واي كه سر دوست دختر اوليش چه دعوايي شد

علي يادشه

بابت اون روز به علي مديونم

فكر كنيد محسن زنگ زده بود و از بس داشت داد ميزد من از اتاق خودم صداشو ميشنيدمو نميشد ارومش كرد

ميگفت ميكشمش

دختره رو گرفته بود و زده بود!!!

جدي زده بودش!گلوشو فشار داده بود و ميخواست خفه اش كنه

من چقدر از اينجا حرص ميزدم تا ارومش كن

حالا بماند اين درگيريشون 1 سالي بود ادامه داشت و دختره بيشتر مقصر بود

چون احمقانه رفتار ميكرد

و اين وسط من بيشتر ضرر ميكردم چون محسن فرت فرت به من اس ام اس ميداد اينگار من پيشگوام يا اينگار من چقدر عاقلم!

پول تل من زياد ميومد و اعصاب من خورد ميشد

(بماند تو اين هير و ويري بابا جانمان كنار كشيد و به مامان و بيشتر به من توپيد كه قبل ها كه محسن ميومد به شما ميگفت الان هم مشكلشو خودتون حل كنيد و تربيت كرده خودته و اين وسط دعوا شد)

اخرش ميدونيد چي شد

كميته انضباطي راي به تبرئه محسن داد و پول تلفنش 120 تومن اومد كه بابا بدون غر پرداخت كرد و سري بعد كه محسن اومد هيچكي بهش نگفت بالاي چشمت ابروست و اون حماقتو تو كردي

در عوض من،گند كارام بالا نيومده توبيخ ميشم و بهم اعتماد ندارن و تحملم ميكنن

مشكل كار در طرز برخورد و رشته تحصيلي ماست

محسن 4 يا 5 دانشگاه برتر ايران درس ميخونه و من ازاد فلان ده كوره شروع كردم

محسن دائم از خودش و كاراش تعريف ميكنه و تبليغ ميكنه و خالي ميبنده من عيبامو ميگم و

محسن وقتي دعوا ميشه دهنشو وا ميكنه و هرچي دهنش در مياد ميگه من ميرم تو اتاقم و لال ميشم و فحش ميخورم

محسن حتي با اون ليسانس ميتونه بره سركار و درامد خوبي داشته باشه ولي من هنوز مفت خورم

فكر كنم اينجوري زندگيمو ميبازم چون نه ميتوانم رضايت اونا رو بدست بيارم و نه كاري كه دلم ميخوادو انجام بدم

گرچه اصلا شايد كار زيادي هم دلم نخوادا

نه

فقط اينكه ازادي داشته باشم  و مطمئنا باز همون كاري كه ميكنم كه خواست اوناست

منظورم انگار با حرفشون منو به سمتي سوق ميدم كه برخلافش رفتار كنم

سالها من و بابام دعوا ميكرديم ،بابت اينكه بابا دوست داشت من غروب خونه باشم و من هميشه نيم ساعت دير ميرسيدم

وقتي رفتم خوابگاه و ديگه اقا بالاسري نداشتم خيلي زودتر خونه بودم

گرچه گاهي اوقات تا دير وقت بيرون بوديم و خوابگامون مسئول نداشت و ما هر وقت دلمون ميخواست ميرفيتم

من برخلاف اون چيزي كه نشون ميدم اونقدرها هم قانون شكن نيستم ولي انگار وادارم ميكنن به كاري  برخلاف اون و اينگار دست خودم نيست مقابله كنم باهاش

ولي هر كاري ميكنم،هر اهنگي كه گوش ميدم،هر لباسي كه ميپوشم نگرانم كه چي فكر ميكنن در موردم

حتي زماني كه با دوستهاي دخترم حرف ميزنم نگرانم كه فكر كنن طرف پسره

 و خيلي چيزاي ديگه

پي لس1:خيلي بابت تلفنم نگرانم.اين براي بار هزارم بود!!!!ببخشيد نميتونم نگم

اسنك

اينقدر كه اين سلمان در مورد ژامبون تو وبلاگش نوشته بود و ما ديشب بدجور هوس كرده بوديم

و ني ني هايمان هي گوشه مانتومان ميكشيدن و گريه ميكردن كه ما غذاي مضر با ژامبون ميخواهيم

ما به اتفاق ريحانه رفتيم اسنك  گرفتيم و در يه هواي فوق العاده تميز و بعد بارون و در تاريكي هي خورديم و هي خنديديم

تمام لب و لوچه مان سسي شده بود

ما هم هي اين فيلم اخري خنده داره را تعريف ميكرديم و ميخنديدم!!!!

ما نميدانيم چرا اين پسرا دچار كمبود دختر شده اند

هي براي ما بوق ميزدند

اي مرده شورشان رو ببرند،غرق غذا خوردن و سس ريختن رو اسنكم بودم و با تمام وجود گاز ميزدمش كه يهو 4 عدد پسر خل همزمان سرشان را از شيشه بيرون اوردند و جيغ بنفش كشيدند

تمام اسنكمان هضم شد!!!!

اينقذه خوش گذشت و بعد امديم خانه ديديم بابايمان نيامده بعد دوباره رفتيم چيپس خريديم و در تاريكي ميل نموديم و بعد سرمان را پايين انداخته و قبل از بابايمان خانه امديم

خيلي خوش گذشت

پي اس1:نميدونم تازگيها چرا اينقدر سرم درد ميكنه و گيج ميره و احساس خواب الودگي ميكنم!!!

به ريحان ميگم ،دارم سكته مغزي ميكنم.يادت باشه اعضاي بدنمو هديه كنيدااااااااااااااا

تقريبا يه ماهي هر روز 1قرص كلسيم،1قرص اهن و 1امگا3 ميخوردم و الان چند روزيه كه ديگه نميخورم شايد به خاطر اون باشه

شايدم فشار عصبي باشه

شايدم كم خوابي باشه

خوشحالم

قزويني اوليه

(***پست رو اديت و رفع ابهام كردم!!!!!***)

داداشم يه بار گفت،تو دل هر كسي فقط يه مقدار معين انرژي و عشق وجود داره كه وقتي هرز بره و تموم بشه،ديگه خالي و تهي ميشه

گفتم نه

من پر از احساس و عشقم

من ميتونم بدون چشمداشت ببخشم

من ميتونم همه رو دوست داشته باشم و به همه عشق بورزم

من ميتونم دوست پسر داشته باشم ولي جايگاه همسرم بالاتره،محبت و علاقه من نسبت به اون فرق ميكنه

دوسال گذشته،حالا خسته ام،بيش از حد بخشيدم،بيش از حد مهربون بودم و سعي كردم ديگران رو درك كنم،بيش از حد ازدست همه كشيدم

حالا ديگه به اون پر انرژيي نيستم،بدبين شدم و به پسرا اعتماد ندارم

تازگيها هر وقت حرف يكي رو ميزنم همون روز پيداش ميشه

اون سري كه با زنداداشم در مورد علي حرف ميزدم وفرداش علي بعد 10 ماه زنگيد

اين سري در مورد يكي با ريحان حرف ميزدم و فرداش سر و كله اش تو نت پيدا شد

برخلاف علي كه اومدنش بهمم ريخت و درگير بودم ولي اينبار خيلي سنگدل بودم و دلشو شكستم

گرچه همش به خاطر بدجنسي نبود

دو تادليل داشت

بايد ازم متنفر ميشد و ميرفت و به زندگيش ميرسيد

در ثاني خودم سبك ميشدم از اون همه حرف كه رو دلم مونده بود

گرچه فكر كنم وسط حرفام دي سي شد

قبل از علي باهاش بودم

توجيه منطقيش اين بود بشدت جاي پدرمو پر ميكرد،قوي و موفق و منطقي

اختلاف سنيمون زياد بود

از فرمان دادنش لذت ميبردم و خيلي سريع جذبش شدم

يكي از مسئولين مهم مملكت

به طرز مسخره اي رابطمون زياد شد.نه نگين كه همه خر پولاي و نميدونم مسئول اشغالن

باور نميكنيد اگه بگم واقعا دوسم داشت و داره

ولي همش تو برزخ بودم

لااقل اون اوايل با علي ،همه نيازهام برطرف ميشد ولي با ايشون (كه منو ريحان بهش قزويني اوليه ميگيم،يادم نمياد براساس كدوم جك اين اسمو روش گزاشتيم!!!)

همه چيز تناقض داشت و هيچ وقت نيازهامو بر طرف نميكرد

شرايطش خيلي خاص بود

تناقض حرفا و كارامون ديوانه ام ميكرد

ميگفت نبايد موهات ديده بشه و بعد ميگفتم پس رابطمون با تو چي؟

ميگفت يه موسسه خيريه افتتاح كن و به ديگران كمك كنو...

خندم ميگيره از بچگيم

تو همون موقع كه در پيام نور مي درسيدم،يه پسره خيلي ازم خوشش مي اومد و گرچه خيلي غد بود ولي منم ازش خوشم مي اومد

حتي مامانشو اورده بود منو ببينه،اينقدر احمق بازي در اوردم كه نگو

پسره گفت بهت شماره بدم.يكي از كتابام دستش جامونده بود واون روزي كه قرار بود تو دانشگاه همو ببينيم براي هردومون سخت بود و كلي از برنامه هامونو كنسل كرديم ولي من قبول نكردم

بعدها اون كارمند بانك شد و ديگه نديدمش و كتابم دست دوستش جا موند(چهار سال پيش 6تومن خريده بودم كتاب رو!!!!)

يا بخاطرقزوينني اولي عروسي بهترين دوستم ليلا تهران نرفتم،البته گرچه قزويني اولي  اصرار كرده بود چون مختلطه نرم ولي من براي اين نرفتم كه با خودم قرار گذاشته بودم ديگه  قزويني اولي رو نبينمش ولي باز شكستم داده بود وقولمو شكسته بودم وخودمو تنبيه كردم و نرفتم

واي كه سر عروسي قزويني اولي من چقدر غصه ميخوردم وبا اين حال خودمو شاد نشون دادم

حاضر نبود حتي به دختره كه دكتر هم بود،دست بزنه

چقدر اصرار

چقدر خواهش

فكر كنيد من ازش خواهش ميكردم كه باهاش رابطه داشته باشه!!!!

عذاب وجدان داشت،ميگفت نبايد با من رابطه برقرار ميكرد،ماه رمضون چقدر نماز خوندم و گريه كردم كه گناهاش همه گردن من

4 ابان 86بود كه بالاخره زنش رو تصاحب كرد و شرح ماوقع رو بهم داد و من از اشك نفسم بند اومده بود ولي ميگفتم خيلي خوشحالم

گرچه يكي دو ماه اخر خيلي كم باهم بوديم ولي چنان رو تسلط داشت كه نميتونستم كنار بكشم

ولم نميكرد .ميگفت منو ميشناسه و ميدونه حتما بايد سرم رو زانوي يك مرد باشه و تنها نميتونم بمونم و ميگفت بايد تا زماني كه ازدواج ميكنم باهاش باشم تا با خيال راحت منو دست شوهرم بسپره

خداييش روم تعصب داشت

واي كه چقدر با مانتو هاي تنگ و ارايشم دقش داده بودم

26 ابان86 با علي اشنا شدم و همون روز اول قضيه قزويني اولي رو بهش گفتم به اضافه خيلي چيزاي ديگه

طفلي روز اول 6 ساعت با موبايل تهران باهام حرف زد و ساعت 4 صبح بهش گفتم من تو اتاقم هم گوشي دارم

كلي فحش داد و من غش غش خنديدم

يادمه تو اون 6 ساعت،چندين بار به گريه افتادم

محسن ميگفت،زنايي كه طلاق ميگيرن،دفعات اول كه با يه مرد ديگه ان ،براشون خيلي سخته و خاطرات مرد اول رهاون نميكنه و من اونجور بودم

گرچه اون ديگه مال من نبود ولي احساس ميكردم دارم بهش خيانت ميكنم

و خداييش علي هم برام كم نزاشت

باهام موند تا براي بار هفتم پاشد رفت كربلا

من به شوخي با عليرضا حرف زدم،با خواهرش كار داشتم واون ول نميكرد ووقتي علي از كربلا برگشت بهش گفتم و علي ناراحت شد و ديگه مث سابق نشد

من اعتراف ميكنم اشتباه از من بود و خيلي احمقانه رفتار كردم

بازم دوسش داشتم

ولي حقيقتش اين بود كه علي درسته نسبت بهم احساس داشت ولي بيشترش كشش جن*سي بود

ازم دور شد ومن كاري نميتونستم بكنم

ديگه از قزويني اوليه خبر نداشتم .دوتا ايدي درست كرده بودم با شماره هاي 1و2و اسم من پسورد اون و اسم اون پسورد من.

ولي به محسن گفتم و خواستم پسورد منو عوض كنهو خداييش ديگه سراغش نرفتم تا عيد

 عيد87ميزنگيد و ول كن نبود

ميخاست منو ببينه

خيلي مقاومت كردم و اخر سر راضيم كرد

به علي زنگيدم

اون زمان خواهرش يه ماهي شده بود فوت شده بود و معده دردش عود كرده بود،هر كاري كردم روم نشد بهش بگم قضيه چيه

خيلي كم باهم حرف ميزديم و بجز هر روز صبح كه براي نماز صبح يا مدرسه بيدارش ميكردم و صداشو ميشنيدم

ولي خيلي وقت بود ازم دور بود

نتونستم بهش بگم

نتونستم

فقط گفتم علي يه كار بد ميخام بكنم خواهش ميكنم يه چيزي بگو كه جلومو بگيره

و

و

وعلي هر چي فحش بلد بود نثارم كرد كه اينقدر احمقم

گرچه حق داشت چي بايد ميگفت

فكر كنم بعدش فقط يه بار ديگه تو نت ديدمش كه اخرش باز با فحش خوردن من تموم شد و علي رفت

بعدها ازش  تو نت پرسيدم مگه من چكار كرده بودم كه رفتي

گفت بالاخره بايد يه روز تموم شد و متاسفه كه اونجور تموم شد وميدونم سوال احمقانه ايه از يكي بپرسي كه چرا ديگه دوست نداره

دليلش واضحه چون ديگه دوستت نداره!!

(همون عيد و بعد از فحش دادن علي)رفتم و قزويني اوليه رو ديدم و يك ماهي باز باهم رابطه داشتيم و من خورد ميشدم

از ارديبهشت تا حالا ازش بيخبر بودم


ماه رمضون امسال ،همش ازخودم ميپرسيدم چطور دلش اومد اينكارو كنه،من چند سالي از دخترش بزرگتر بودم

چطور دلش اومد باهام رابطه داشته باشه

ديگه نسبت بهش هيچ حسي ندارم

پريشب باهام حرف زد و خب خوشحال شدم از اينكه شنيدم سالمه

اصرار كرد بدونه كه اين مدت تنها بودم يا نه گفتم نه ولي حاضر نشدم كه تعريف كنم

ولي ديشب خيلي اصرار كرد

و من هم گفتم

ميدونم اعصابش بشدت خورد شد و ميدونم هنوز براش مهمم

ميدونم كه خيلي فشار روشه از همه طرف،شغل،خانواده و...

نميخواستم ديگه معشوقه اي باشم كه ارومش كنم و با سعه صدر كاري كنم وقتي ميره سبك باشه

ميدونم ناراحت شده و حالا حالا ها دست از سرم بر نميداره

ولي بايد ميگفتم كه از من بدش مي اومد

گرچه گفتن اشتباهات گذشته عذابم ميده ولي خوشحالم كه اون دوران رو گذروندم

حالا ديگه دوست پسر برام اونقدر مهم نيست

حالا ميتونم تنها هم باشم

حالا خودم تصميم ميگيرم با توجه به معيارهاي خودم و بدون فداكاري بدون چشمداشت به ديگران

گرچه خيلي وقت بود وفاداري يادم رفته بود و نميدونستم واقعا چطور بايد با يه نفر بود

ولي حالا ديگه دارم به خودم ميام

گرچه ناگفته نمونه كه اين وبلاگ خيلي كمكم ميكنه،دوستايي كه اينجا دارم،نظرايي كه ميدن،ارومم ميكنه وديگه وقتمو تو چت نميگزرونم

حالا تمام روز سعي ميكنم بهتر نگاه كنم و بهتر فكر كنم تا شب بتونم چيز قابل توجه اي اينجا بنويسم و اين كمكم ميكنه بهتر خودمو بشناسم

پي اس1:داشتم مينوشتم يادم رفت و پلو سوخت

مامان ناهار نيست حالا بابا كلي غر ميزنه

پي اس2:بايد اين روزا دل يكي ديگه هم بشكونم

اين عليرضا هنوز ول كن من نشده و هر چند روز يك بار هوشياريش اتصالي ميكنه و زنگ ميزنه

براي بين دوترم داره مياد و گير داده ميخواد منو ببينه

ولي من ديگه حاضر نيستم جسممو به كسي بدم

10 روز حرف زدن هم به نظر اونقدر نبايد وابستگي بياره چون من دختر شاه پريون نيستم

گرچه اون فكر ميكنه امتناع من به خاطر مغرور بودن و خودمو گرفتن و ناز كردنه

بخدا خيلي واضح چندين بار براش توضيح دادم كه نه

ولي فكر ميكنه كه بخاطر قيافشه

پي اس3:من حالم خوبه

پي اس4:برام دعا كنيد و كمك كنيد تا عاقل باشم و عاقل بمونم

پي اس5:ما از بس خونه داريم فالفور رفتيم دوباره برنج شستم ودوباره پختم

نشون به اون نشوني،كه ريحان با اينكه از من اشپزيش بهتره ولي برنجاش به خوبي مال من نميشه

چون بابا فشار داره كته ميپزم بدون روغن

چنان پاش پاش در مياد كه حظ ميكني

گرچه ابكش بلد نيستم ولي اصلا شفته در نمياد!!!

ما اينيم ديگه


تنبل

ما امروز فيلم "همسر برادرم" يا يه چيزي تو هيمن مايه ها رو ديدم.اينقدر حرصم گرفت

اينقذه غصه خوردم

اونقدر كه هي زدم جلو و هي زدم جلو

ما دپرس شديم

قبض تلمان نيامد

ما از فرط بيكاري همش خوابيم

مامانمان هم ميگويد بخواب

ما الان با يكي از هم كلاسيها كه پيشش كلاس ميريم صحبت ميكنيم

داره از كار خفه ميشه

چرا ما ازش اونقدري ياد نگرفتيم كه الان درامد زا ميشديم

جوابش واضحه

چون ما تنبليم و ميخواهيم همه چيز اماده و هلو برو تو گلو باشه

باشد ما ادم يا به قول سلمان رستگار شويم

پي اس1:فسقل كه بودين كتاب سليمون بابا سليمون خوندين؟

همون بچهه كه كارش بود همش خواب و همش خواب و همش خواب

تو ايوون زير مهتاب

(به محسن جايزه داده بودن و منو دق ميداد و نميداد بخونم كلا تو كتاب دادن بهم خسيس بود و حالا هم هست.دوست نداره كه كتابايي كه خونده رو بخونم.

حالا من هر كتاب خوبي كه ميخوندم هي بهش ميگفتم بيا بخون و اون محل نميداد)


فداكاري

ميگم مجبوريد از خودتو مايه بزاريد و فداكاري كنيد كه بعد توقع جبران و سپاسگزاري داشته باشيد؟؟؟؟

برو حالشو ببر و انتظار جبران نداشته باش .اون وقت ميبيني ارزشت بيشتر از وقتيه سر همه چيز نياز ديگيري رو در نظر ميگيري كه شعورش نميرسه

پي اس1:ديدين منم ميتونم كوتاه بنويسم !!!!!!حالا غصه نخوريد بعدا ميام مفصل ور ور ميكنم براتون

پي اس2:اين پست شرح حال خواهرم بود

رويا

خيلي وقتا شده كه دلم ميخواد يكي بغلم كنه و موهامو ناز كنه و با انگشت روي بازوهام و پشتم نقاشي بكشه

كسي كه وقتي باهاشم راحت باشم و احساس امنيت كنم

كسي كه به خاطر نياز جسمش با من نباشه به خاطر خودم باهام باشه و البته منم همينطور

كسي كه بدوني هرچقدر هم روز مشكل داشته باشيد،هرچقدر باهم تفاوت داشته باشيم وقتي شب كنار هميم،ميدونيم مال هميم

كسي كه اونقدر پخته باشه كه درك كنه ادمو

به موقعش كوتاه بياد و بعضي وقتا بزاره تو عصباني بشي،داد بزني،غير منطقي باشي و لجبازي كني

كسي كه مطمئن باشي كنارت هست و همه چيزو باهم تحمل ميكنيد

من توقع ندارم شاهزاده اي مياد دنبالم،اسب سفيد داشته باشه و خونه اون چناني برام بسازه،توقع ندارم اونقدر بي نقص باشه كه همش فكر كنم ازش كمترم

من حتي نميخوام شاهزاده من يه چيز تك باشه

من فقط ميخام شاهزاده من يه ادم باشه كه شعور داشته باشه و درك بكنه

مهم نيس عصباني بشه و داد بزنه و فحش بده،مهم اينه بعدش كه اروم شد و فهميد كي بيشتر مقصره

اگه مقصر بود معذرت خواهي كنه و مطمئن باشه كه اونقدر عادل هستم كه اگه مقصر بودم عذر خواهي كنم

مهم نيست عصبي بشه ولي حتي توي عصبانيتش يادش باشه بعضي از حرفا اثري غير قابل جبران داره و مطمئن باشه كه هيچ وقت تو عصبانيت حرفي بهش نميزنم كه بعدا نتونم جمعش كنم

نميخوام شاهزاده من،پولدار باشه كه تا لب تر كردم،خواسته هامو براورده كنه

ولي ميخام اونقدر براش ارزش داشته باشم كه براي خواسته هام تلاش كنه و بهشون احترام بزاره و مطمئن باشه كه اونقدر عاقل هستم كه خواسته نامعقول ازش نداشته باشم

نميخوام شاهزاده روياهاي من ،ظاهري بي نقص داشته باشه ولي ميخام به دلم بشينه و با تمام وجود در اغوشش بگيرم و بدونه تمام سعيمو ميكنم كه در نظرش زيبا جلوه كنم

نميخوام اونقدر تك باشه كه همه با انگشت نشونش بدن ولي ميخام اونقدر برام بي همتا باشه كه با دنيا عوضش نكنم و براش اونقدر باارزش باشم كه وقتي به يكي زيباتر و خانومتر و مهربونتر نگاه ميكنه ،بعد اينكه زيباييشونو تحسين كنه ،بگه مرجاني من يه چيز ديگه است چون مال منه

نميخوام خونوادش اونقدر بي نقص باشن كه با اينكه پسرشونو باهاشون شريك شدم كنار بيان ولي اونقدر با منطق باشن كه بدونن كسي كه با پسرشونو كه ميخواد خوشبختش كنه و ميخواد كه خوشبخت بشه

توقع ندارم اونقدر دركش بالا باشه كه حرفامو نخونده بفهمه و تمام نيازهامو براورده كنه ولي بدونم كه داره تلاششو ميكنه كه منو بشناسه و از اين تلاش لذت ميبره از اينكه هر بار بخواد فكر كنه اينبار چطور برخورد كنه و مطمئن باشه همونقدر هم تلاش ميكنم كه خودمو جاش بزارم و دركش كنم و به خواسته هاش و تنهايياش و دنياش احترام بزارم

توقع ندارم كه بخوام منو كامل بدون نياز جنسي دوس داشته باشه ولي طوري نباشه كه فكر كنم تمام ارزشم جسمم هستش و اونقدر قوي باشم كه بدونه قبول كردن دعوتش فقط بر حسب رفع تكليف و اجبار و منت و گرو كشي نيست و با تمام وجود ميخام كه باهاش باشم و اونو و خواسته هاشو حس كنم و لذت و ارامشي كه نصيبم ميشه كمتر از اون نيست

هيچ وقت نميشه با كسي عشق ورزي كني ولي با تمام وجودت نخوايش و لذت ببري

شايد همه اينها تفكرات خام و بچه گانه و رويا باشه

وهيچ وقت هيچ چيز اونطور نيست كه به نظر مياد

هيچوقت لذت بوسيدن به اون زيبايي ديدنش نيست

همينطور در اغوش گرفتن

كي طاقت داره مشكلات جسمي طرفشو تحمل كنه

كي ميتونه بوي بد دهن و بوي عرق رو تحمل كنه و همچنان عاشقانه خواستار هم آغو*شي باشه

گرچه رفتاراي عشقولانه و بوسيدن هاي گاه و بيگاه و سوپرايز كردن رو خيلي دوس دارم ولي براي حريم اتاق خواب خيلي ارزش قايلم

يه دنيا دونفره

شايد خيلي ها سرد مزاج باشن و شريكشون از اين موضوع ناراضي باشه و همين باعث تكدر و ناراحتي بشه

شايد طرف خجالت ميكشه

شايد بلد نيست

اينارو ميشه كرد ولي اگه درك اينكارا رو نداشته باشه ديگه نميشه كاريش كرد

گرچه خيلي دوس دارم هميشه رفتاراي عاشقانه داشته باشم ولي بازم اين قضيه هم حريم داره

هيچ وقت دوست نداشتم جلوي چشم بقيه بوسيده بشم و در اغوش گرفته بشم ولي گرفتن مخفيانه دست و حتي يه فشار كوتاه و اطمينان از اينكه به فكرتم،غير قابل چشم پوشيه

ولي اتاق خواب يه دنياي ديگه است

گرچه تحمل اينكه حتي خلوت اتاقتو از دست ميدي و شايد لحظاتي بخواي يا بخواد تنها باشيد رو ديگه نداري سخت باشه

ولي تو اتاق خواب شخصيت ادم با حالت عادي فرق ميكنه

خيليا درك اينو ندارن كه درخواست و كارهاي اتاق خواب با درخواست ها و رفتارهاي زمان عادي فرق داره و به نظرم خيلي از دخترا اينطورن كه هر كاري دلشون ميخاد ميكنن و بعد ميگن ما نميخاستيم و بالاجبار اينكارو كردن و شايد دست خودشون نيست و ياد اوري كه ،هي ،فلاني تو هموني كه فلان حرفو زدي و فلان درخواستو داشتي دردناكه

(شايد اين در مورد روابط دوست دختر و پسر باشه! وزن و شوهرا اينطور نباشن!)

مامان هميشه ميگه ثواب داره زن و شوهر كنار هم بخوابن!

اين حرفش از يه جهت درسته

فكر كنم اينو توي يه كتاب خوندم

وقتي از هم دلخوريد و به نظرتون مشكلتون غير قابل حله و به طرفتون احساس بدي دارد و فكر ميكنيد تو ازدواجتون اشتباه كرديد،تماس دست و صداي نفس و اغوش باعث ميشه دوباره يادت بياد كه اونو دوس داره و انرژي پيدا ميكني كه بموني و مبارزه كني

اينم مث عشق بازي وسط دعوا مثمر ثمره

ميدونيد چي فكر ميكنم؟

هيچ وقت اون چيزي كه دوس داري نصيبت نميشه

ميترسم همسرم اونقدر بي تفاوت باشه و اونقدر سرد باشه و حتي جسمم هم دوس نداشته باشه كه اغوششو ازم دريغ كنه

واي كه اونجور ديونه ميشم

ميتونم باهمه مشكلات و بي پوليها كنار بيام به شرطي كه تو اتاق خواب ملكه اون پادشاه باشم و واقعا بخواد كه باهام باشه و از بودن باهام لذت ببره

نكنه من ازش خوشم نياد و عادت بدي داشته باشه كه نتونم تحملش كنم

واي خدا چرا مارو طوري افريدي كه نياز يه جفت داريم؟

چرا مث گيا ها نيافريدي كه تنها ميبوديم و توليد مثلمون جور ديگه اي بود

پي اس1: مامان يكي از اشنايان،كه پسره از زمان دانشجويي عاشق دختره شده بود و بعد كلي رفت و امد به وصال رسيده بود،تعريف ميكرد

با شوهرش(باباي دختره!)رفتن خونه دخترشون و دختره بعد از پذيرايي معمول،خواست رو مبل بشينه كه پسره گفت بيا سرجات بشين و دختره جلوي چشم همه رفته و نشسته روي پاي پسره!!!

و در مقابل تعجب سايرين گفته،من جلوي پدر شوهرم هم روي پاي شوهرم ميشينم...

گرچه تو خارج اين رفتارها متداول ولي بنده هنوز اونقدر روشنفكر!!!نشدم كه به اين موضوعات عادت كنم وفكر ميكنم حريم و عرف بايد در اين موارد رعايت بشه ولي جلو بچه خود ادم زياد ناجور نيست كه نوازش و محبت و بوسه رو ببينه

بچه بايد ياد بگيره كه روابط همسرا چطوره و چه طور بايد با محبت كنه

گفتم بچه،نگفتم نوجوون كه ديوانه بشه از ديدن اين صحنه ها

پي اس2:ازدواج خيلي ترسناكه ولي ما به طرز مسخره اي ساده ميگيريمش

احتمال  براورده شدن خواسته هاي من كمتر از 40 درصد هستش

پي اس3:زندگي هيچ وقت كامل نيست

پي اس4:كاش همه نيمه گمشده شونو پيدا ميكردن

انتخاب واحد

ما بد نيستيم ولي گوش ني ني ها رو گرفتيم و تمام اون فحشاي خوهر مادري كه بلديم نثار اين مدير گروه فلان فلان شده مان ميكنيم كه معلوم نيست كدوم گوريه كه گوشي رو بر نميداره

مشخصه هاي دروس مورد نظر ما پر شده و ما بايد بمونيم كه اقا بيان يه خرده بيشترش كنن

ما جرات نميكنيم از اينترنت بيرون برويم چون ما خودمان را به زور چپانديم اين تو و لگه بيرون بياييم ديگر نميتوانيم داخل شويم

ما خوابمان هم ميايد پس بر خسيس بودنمام فايق مي اييم و همينطور كانكت ميرويم ميخوابيم تا 9 دوباره بزنگيم

اين متصدي تلفن نزديك بود به ما فحش بدهد ،فكر ميكند ما عاشق صدايشان هستيم كه فرت فرت زنگ ميزنيم

بيچاره،ما حتي به قيافه هم محل نميدهيم چه برسه به صدا

ما اينيم ديگر

من دهن مدير گروهو سرويس ميكنم اگه اين 6 واحدو واسه من جور نكنه

مگه من چه گناهي كردم كه 20!!!!واحد تخصصي رو با اساتيدي بردارم كه جونشونو بگيري نميتوني نمره بگيري ازشون

ما دروس عمومي را در ان پيام نور خراب شده پاسيديم

يكي فكر معدل بدبخت ما را بكند

ما فحش كم اورديم

جان ما حال كنيد

مث اين مسابقات دو،ما بايد راس ساعت 8 وارد ميشديم وما نيم ساعت زودتر اماده شديم كه با صداي سوت يورش ببريم

حالا ساعت پي سي جانمان 3 دقيقه عقب بود و ساعت گوش خروس قنديمان 2 دقيقه جلو و ما همچنان الله بختكي وارد شديم!!!!!!!!1

شانس اورديم

پي اس1:اگر جوياي احوالات ما هم باشيد ما بهتريم و همچنان سريشانه به زندگي و خوشبختي چسبيده ايم

پي اس2:احتمالا فردا قبض جديد تل اتاقم مياد اصلا نميدونم در چه حدودي مياد ولي واي،حوصله غر غراشونو ندارم

اخه من كه از پول خودم ميدم ولي باز......اه فكرشم حا بهم زنه


به قول يكي،بعد از ظهر نوشت(چيه كش رفتم و يا به عبارتي ديگر از ديگران اموختم!!!!!!)

بعدازظهر نوشت:ما انتخاب واحدمان با كلي حرص و جوش و پول تلفن و فحش دادن و پدر و مادر مدير گروه رو زير سوال بردن تمام كرديم و فقط يكي از كلاسها مطابق ميلمان نشد كه اميدواريم در حذف و اضافه درستش كنيم

پي اس بعد از ظهر:شقايق (يكي از دوستام)موقع ثبت نام فهميد فيششو وارد نكردن و بدهي داره و نميتونه انتخاب واحد كنه و پاشد اومد دانشگاه و چون بعد ازظهر تحويل پروژه داشت خونه ما موند

هنوز پدر گرامي در اين مورد اظهار نظر نكردن

ميخاد بگه چه خبره دوستاي تو همش اينجان

ريحانه كه ديگه از خودمونه و مث من ميمونه و منم مث اون براي مامان باباش

ولي شقايق واقعا ديدن داشت

ابروهاي شيطوني (از اون مدلي كه مامان بدش مي اومد!)خفن

موقع ناهار بدون روسري اومد و سردش بود با كاپشن!هرچي گفتم بهت بلوز بدم قبول نكرد

حالا بايد بمانيم و ببينيم پدر مادر چه اظهار نظري ميكنن

مطمئن باشيد نميگن واي دختر ما چقدر خانوم و ساده است ،ميگن اين چه ادميايين كه باهاشون دوس ميشي!!!!!!

به بابام ميگم مدار 17 شدم،ميگه خب كه چي،چرا 20 نشدي؟!

شقايق 10 شد!!!!

مليسا

امروز ريحان اومد پيشم خوش گذشت.برام فيلم اورد

يكيشو نگاه كرديم

"مليسا"

عجيب با شخصيت داستانش هم ذات پنداري ميكنم

همون كاراي من،همون اشتباهات من،همون درخواست هاي من

از يه طرف باعث انبساط خاطرم شد كه خيليا مث منن و از يه طرف از احساس ضعيف بودن خودم ،از بي اراده بودنم و از اينكه منم همونقدر احمق بودم و هستم عصبي شدم و چندشم شد

داستانش جالب بود

دختره دوس پسر نداشت ولي از يكي خوشش اومد و اون پسره اونو وادار به خيلي كارا كرد

خيلي كارايي كه در حالت عادي بايد خيلي ناز دختره رو ميكشيد تا انجامش بده ،ولي اون وادارش كرد اون كارا رو انجام بده بدون اينكه حتي يه لذت كوچيك بهش بده و تحقيرش كرد خيلي خيلي تحقيرش كرد

ودختره رو وادار كرد كه با اون و چندتاي ديگه ازدوستاش باشه و فا*حشه شد

در اخر دختره به راه راست برگشت و خودش شد و در برابر پسره مقاومت كرد

يه جاي فيلم،مليسا مادربزرگش رو در خونه سالمندان در اغوش يه پيرمرد ميبينه كه عاشقانه اونو در اغوش گرفته و به خودش ميگه :يعني ميشه كسي هم منو اونطور در اغوش بگيره و نگاه كنه

بارها همينو به خودم گفتم

ولي هرچيزي بخواي ،ازت فراريه

من و مليسا باهم تفاوت داشتيم

من همزمان با چند نفر نبودم و من هنوز تو باتلاقم دست و پا ميزنم ولي اون به زندگي برگشت و يكي عاشقش شد و

اون عاشق اون پسره شده بود  وبخاطرش اون كارا رو ميكرد ولي من نه

حتي نوشتنش تحقيرم ميكنه.اينكه سر هيچ چكارا كردم

خيلي وقته گفتم گور پدر دوست داشتن

نميدونم چرا ولي اصلا خودمو لايق عشق و توجه كامل يه نفر نميدونم و شايد به قول يه نفر،من خودم كرم دارم و قضيه رو به جاهاي ناجور ميكشم

حالم بهم ميخوره از پسرايي  كه فقط جسم ادمو ميخوان و فقط شبا عاشقن و هيچي ديگه براشون مهم نيست

حالم بهم ميخوره از خودم كه اينقدر سستم واينقدر ضعيف و گزاشتم هر كس و ناكسي ازم بازيچه بسازه

شايد همه تقصيرها گردن من نباشه

خيلي چيزا باعث شدن كه راهي برم كه رفتم

شايد بايد خيلي هم خدارو شكر كنم كه با تمام  بچه بازيام اتفاق غير قابل جبراني برام نيافتاد

بايد خدا رو شكر كنم....

ولي كي جواب وجدان و دل منو ميده

كي دليل رفتار ديگران روبهم ميگه

چقدر ساده بودم كه فكر ميكردم بقيه هم مث خودم،طاقت ازار ديگري رو ندارن،چقدر ساده بودم كه فكر ميكردم،همه رو راستن،چقدر ساده بودم كه فكر ميكردم زبون و دل يكيه

حالا اين منم،شكاك و بد بين،

ته دلم ميخاد هنوز همه رو دوست داشته باشم و به همه عشق بورزم و به همه اعتماد كنم

ته دلم ميخاد عاشق بشم و كسي هم عاشقم بشه

ته دلم هنوز دوست دارم زندگي كنم

ولي

ولي به همه و حرفاشون شك دارم و هميشه از خودم ميپرسم شايد داره دروغ ميگه،شايد قصد سو استفاده داره،شايد ...

ميدونم نبايد از اون طرف بوم بيافتم ولي دست خودم نيست

من اونقدر به خودم و عقلم اعتماد داشتم كه تو چاله هايي كه ديگران مي افتند نيافتادم ولي تو چاهي افتادم كه زندگيمو داغون كرد

پي اس1:بدي اين وضع اينه كه حتي خودم نميتونم خودم و كارامو واسه خودم،توجيه كنه

پي اس2:امروز از بس بغض كردم و حرص خوردم گلوم و سرم درد ميكنه

باز با بابا درگيري پيش اومد

پي اس3:ميدونم همه چيز گذشته و اينده مال منه ولي ميترسم بازم همون اشتباهاتو تكرار كنم

.خيلي بچه ام.خيلي تنها و درمونده

پي اس 4:مدار17 و هوش 13.5 شدم

پي اس5:فردا انتخاب واحد دارم ولي از الان همه ظرفيتا پرن و سرعت اينترنت من هم كه مزخرفه.تمام روزا بجز جمعه و دوشنبه كلاس برداشتم.

گور پدر بانك.بخاطرش اين ترم 15 تا برداشتم كه باعث شده يه 6 واحد بيافته واسه تابستون

سال ديگه همين موقع فارغ التحصيل ميشم اگه خدا بخواد

پي اس6:ريحانه رو بيشتر از خواهرم دوس دارم.همه ديونه بازيامو تحمل ميكنه و بازم تحسينم ميكنه

خودمو ،كارامو،قيافمو،نوشته هامو

دوستم داره و دوستش دارم

خداروشكر كه هست و با تمام اتفاقا ميگه عاقلي

كمتر ازش تشكر كردم.مرسي ريحانه جونم