(***پست رو اديت و رفع ابهام كردم!!!!!***)
داداشم يه بار گفت،تو دل هر كسي فقط يه مقدار معين انرژي و عشق وجود داره كه
وقتي هرز بره و تموم بشه،ديگه خالي و تهي ميشه
گفتم نه
من پر از احساس و عشقم
من ميتونم بدون چشمداشت ببخشم
من ميتونم همه رو دوست داشته باشم و به همه عشق بورزم
من ميتونم دوست پسر داشته باشم ولي جايگاه همسرم بالاتره،محبت و علاقه من نسبت
به اون فرق ميكنه
دوسال گذشته،حالا خسته ام،بيش از حد بخشيدم،بيش از حد مهربون بودم و سعي كردم
ديگران رو درك كنم،بيش از حد ازدست همه كشيدم
حالا ديگه به اون پر انرژيي نيستم،بدبين شدم و به پسرا اعتماد ندارم
تازگيها هر وقت حرف يكي رو ميزنم همون روز پيداش ميشه
اون سري كه با زنداداشم در مورد علي حرف ميزدم وفرداش علي بعد 10 ماه زنگيد
اين سري در مورد يكي با ريحان حرف ميزدم و فرداش سر و كله اش تو نت پيدا شد
برخلاف علي كه اومدنش بهمم ريخت و درگير بودم ولي اينبار خيلي سنگدل بودم و
دلشو شكستم
گرچه همش به خاطر بدجنسي نبود
دو تادليل داشت
بايد ازم متنفر ميشد و ميرفت و به زندگيش ميرسيد
در ثاني خودم سبك ميشدم از اون همه حرف كه رو دلم مونده بود
گرچه فكر كنم وسط حرفام دي سي شد
قبل از علي باهاش بودم
توجيه منطقيش اين بود بشدت جاي پدرمو پر ميكرد،قوي و موفق و منطقي
اختلاف سنيمون زياد بود
از فرمان دادنش لذت ميبردم و خيلي سريع جذبش شدم
يكي از مسئولين مهم مملكت
به طرز مسخره اي رابطمون زياد شد.نه نگين كه همه خر پولاي و نميدونم مسئول
اشغالن
باور نميكنيد اگه بگم واقعا دوسم داشت و داره
ولي همش تو برزخ بودم
لااقل اون اوايل با علي ،همه نيازهام برطرف ميشد ولي با ايشون (كه منو ريحان
بهش قزويني اوليه ميگيم،يادم نمياد براساس كدوم جك اين اسمو روش گزاشتيم!!!)
همه چيز تناقض داشت و هيچ وقت نيازهامو بر طرف نميكرد
شرايطش خيلي خاص بود
تناقض حرفا و كارامون ديوانه ام ميكرد
ميگفت نبايد موهات ديده بشه و بعد ميگفتم پس رابطمون با تو چي؟
ميگفت يه موسسه خيريه افتتاح كن و به ديگران كمك كنو...
خندم ميگيره از بچگيم
تو همون موقع كه در پيام نور مي درسيدم،يه پسره خيلي ازم خوشش مي اومد و گرچه خيلي غد بود
ولي منم ازش خوشم مي اومد
حتي مامانشو اورده بود منو ببينه،اينقدر احمق بازي در اوردم كه نگو
پسره گفت بهت شماره بدم.يكي از كتابام دستش جامونده بود واون روزي كه قرار بود
تو دانشگاه همو ببينيم براي هردومون سخت بود و كلي از برنامه هامونو كنسل كرديم
ولي من قبول نكردم
بعدها اون كارمند بانك شد و ديگه نديدمش و كتابم دست دوستش جا موند(چهار سال پيش
6تومن خريده بودم كتاب رو!!!!)
يا بخاطرقزوينني اولي عروسي بهترين دوستم ليلا تهران نرفتم،البته گرچه قزويني اولي اصرار كرده بود چون
مختلطه نرم ولي من براي اين نرفتم كه با خودم قرار گذاشته بودم ديگه قزويني اولي رو نبينمش ولي
باز شكستم داده بود وقولمو شكسته بودم وخودمو تنبيه كردم و نرفتم
واي كه سر عروسي قزويني اولي من چقدر غصه ميخوردم وبا اين حال خودمو شاد نشون دادم
حاضر نبود حتي به دختره كه دكتر هم بود،دست بزنه
چقدر اصرار
چقدر خواهش
فكر كنيد من ازش خواهش ميكردم كه باهاش رابطه داشته باشه!!!!
عذاب وجدان داشت،ميگفت نبايد با من رابطه برقرار ميكرد،ماه رمضون چقدر نماز
خوندم و گريه كردم كه گناهاش همه گردن من
4 ابان 86بود كه بالاخره زنش رو تصاحب كرد و شرح ماوقع رو بهم داد و من از اشك
نفسم بند اومده بود ولي ميگفتم خيلي خوشحالم
گرچه يكي دو ماه اخر خيلي كم باهم بوديم ولي چنان رو تسلط داشت كه نميتونستم
كنار بكشم
ولم نميكرد .ميگفت منو ميشناسه و ميدونه حتما بايد سرم رو زانوي يك مرد باشه و
تنها نميتونم بمونم و ميگفت بايد تا زماني كه ازدواج ميكنم باهاش باشم تا با خيال
راحت منو دست شوهرم بسپره
خداييش روم تعصب داشت
واي كه چقدر با مانتو هاي تنگ و ارايشم دقش داده بودم
26 ابان86 با علي اشنا شدم و همون روز اول قضيه قزويني اولي رو بهش گفتم به اضافه خيلي چيزاي ديگه
طفلي روز اول 6 ساعت با موبايل تهران باهام حرف زد و ساعت 4 صبح بهش گفتم من
تو اتاقم هم گوشي دارم
كلي فحش داد و من غش غش خنديدم
يادمه تو اون 6 ساعت،چندين بار به گريه افتادم
محسن ميگفت،زنايي كه طلاق ميگيرن،دفعات اول كه با يه مرد ديگه ان ،براشون خيلي
سخته و خاطرات مرد اول رهاون نميكنه و من اونجور بودم
گرچه اون ديگه مال من نبود ولي احساس ميكردم دارم بهش خيانت ميكنم
و خداييش علي هم برام كم نزاشت
باهام موند تا براي بار هفتم پاشد رفت كربلا
من به شوخي با عليرضا حرف زدم،با خواهرش كار داشتم واون ول نميكرد ووقتي علي
از كربلا برگشت بهش گفتم و علي ناراحت شد و ديگه مث سابق نشد
من اعتراف ميكنم اشتباه از من بود و خيلي احمقانه رفتار كردم
بازم دوسش داشتم
ولي حقيقتش اين بود كه علي درسته نسبت بهم احساس داشت ولي بيشترش كشش جن*سي
بود
ازم دور شد ومن كاري نميتونستم بكنم
ديگه از قزويني اوليه خبر نداشتم .دوتا ايدي درست كرده بودم با شماره هاي 1و2و
اسم من پسورد اون و اسم اون پسورد من.
ولي به محسن گفتم و خواستم پسورد منو عوض كنهو خداييش ديگه سراغش نرفتم تا عيد
عيد87ميزنگيد و ول كن نبود
ميخاست منو ببينه
خيلي مقاومت كردم و اخر سر راضيم كرد
به علي زنگيدم
اون زمان خواهرش يه ماهي شده بود فوت شده بود و معده دردش عود كرده بود،هر
كاري كردم روم نشد بهش بگم قضيه چيه
خيلي كم باهم حرف ميزديم و بجز هر روز صبح كه براي نماز صبح يا مدرسه بيدارش
ميكردم و صداشو ميشنيدم
ولي خيلي وقت بود ازم دور بود
نتونستم بهش بگم
نتونستم
فقط گفتم علي يه كار بد ميخام بكنم خواهش ميكنم يه چيزي بگو كه جلومو بگيره
و
و
وعلي هر چي فحش بلد بود نثارم كرد كه اينقدر احمقم
گرچه حق داشت چي بايد ميگفت
فكر كنم بعدش فقط يه بار ديگه تو نت ديدمش كه اخرش باز با فحش خوردن من تموم
شد و علي رفت
بعدها ازش تو نت پرسيدم مگه من چكار كرده بودم كه رفتي
گفت بالاخره بايد يه روز تموم شد و متاسفه كه اونجور تموم شد وميدونم سوال احمقانه ايه از يكي بپرسي كه چرا ديگه دوست نداره
دليلش واضحه چون ديگه دوستت نداره!!
(همون عيد و بعد از فحش دادن علي)رفتم و قزويني اوليه رو ديدم و يك ماهي باز باهم رابطه داشتيم و من خورد ميشدم
از ارديبهشت تا حالا ازش بيخبر بودم
ماه رمضون امسال ،همش ازخودم ميپرسيدم چطور دلش اومد اينكارو كنه،من چند سالي
از دخترش بزرگتر بودم
چطور دلش اومد باهام رابطه داشته باشه
ديگه نسبت بهش هيچ حسي ندارم
پريشب باهام حرف زد و خب خوشحال شدم از اينكه شنيدم سالمه
اصرار كرد بدونه كه اين مدت تنها بودم يا نه گفتم نه ولي حاضر نشدم كه تعريف
كنم
ولي ديشب خيلي اصرار كرد
و من هم گفتم
ميدونم اعصابش بشدت خورد شد و ميدونم هنوز براش مهمم
ميدونم كه خيلي فشار روشه از همه طرف،شغل،خانواده و...
نميخواستم ديگه معشوقه اي باشم كه ارومش كنم و با سعه صدر كاري كنم وقتي ميره
سبك باشه
ميدونم ناراحت شده و حالا حالا ها دست از سرم بر نميداره
ولي بايد ميگفتم كه از من بدش مي اومد
گرچه گفتن اشتباهات گذشته عذابم ميده ولي خوشحالم كه اون دوران رو گذروندم
حالا ديگه دوست پسر برام اونقدر مهم نيست
حالا ميتونم تنها هم باشم
حالا خودم تصميم ميگيرم با توجه به معيارهاي خودم و بدون فداكاري بدون چشمداشت
به ديگران
گرچه خيلي وقت بود وفاداري يادم رفته بود و نميدونستم واقعا چطور بايد با يه
نفر بود
ولي حالا ديگه دارم به خودم ميام
گرچه ناگفته نمونه كه اين وبلاگ خيلي كمكم ميكنه،دوستايي كه اينجا دارم،نظرايي
كه ميدن،ارومم ميكنه وديگه وقتمو تو چت نميگزرونم
حالا تمام روز سعي ميكنم بهتر نگاه كنم و بهتر فكر كنم تا شب بتونم چيز قابل
توجه اي اينجا بنويسم و اين كمكم ميكنه بهتر خودمو بشناسم
پي اس1:داشتم مينوشتم يادم رفت و پلو سوخت
مامان ناهار نيست حالا بابا كلي غر ميزنه
پي اس2:بايد اين روزا دل يكي ديگه هم بشكونم
اين عليرضا هنوز ول كن من نشده و هر چند روز يك بار هوشياريش اتصالي ميكنه و
زنگ ميزنه
براي بين دوترم داره مياد و گير داده ميخواد منو ببينه
ولي من ديگه حاضر نيستم جسممو به كسي بدم
10 روز حرف زدن هم به نظر اونقدر نبايد وابستگي بياره چون من دختر شاه پريون
نيستم
گرچه اون فكر ميكنه امتناع من به خاطر مغرور بودن و خودمو گرفتن و ناز كردنه
بخدا خيلي واضح چندين بار براش توضيح دادم كه نه
ولي فكر ميكنه كه بخاطر قيافشه
پي اس3:من حالم خوبه
پي اس4:برام دعا كنيد و كمك كنيد تا عاقل باشم و عاقل بمونم
پي اس5:ما از بس خونه داريم فالفور رفتيم دوباره برنج شستم ودوباره پختم
نشون به اون نشوني،كه ريحان با اينكه از من اشپزيش بهتره ولي برنجاش به خوبي مال من نميشه
چون بابا فشار داره كته ميپزم بدون روغن
چنان پاش پاش در مياد كه حظ ميكني
گرچه ابكش بلد نيستم ولي اصلا شفته در نمياد!!!
ما اينيم ديگه