عشق
امروز بعد اینکه دوماه تموم خونه بودم و شب و روز با محمد گذروندم ،داشتم به مفهوم عشق فک میکردم
معنای عشق یعنی چی
حقیقتش اون تعریف کلیشه ای عشق، که وقتی طرف رو میبینی قلبت بریزه، برای من هیچ وقت اتفاق نیفتاد، محمد برای من یه ادمی بود که یه عالمه حرف مشترک باهم داشتیم، منو میفهمید و هر دو تو فضای گودر بودیم و دغدغه مشترک زیاد داشتیم
یکم که پیش رفت متوجه شدم متفاوت ترین ادمیه که تو عمرم دیدم، به خاطر ضربه محکم و بدی بود که زندگی تو سن کم نصیبش کرده بود یا ذات خودش یا هردو، ولی متفاوت ترین مرد و انسانی بود که دیده بودم
هنوز مردد بودم ولی هر روز بیشتر اخلاقشو کشف میکردم و احساس میکردم نباید این موقعیت رو از دست بدم، همه مخالف بودن، همه یعنی واقعن همه اطرافیانم هرکدوم به یه دلیل
تو خونواده ما همیشههمه چی روشن و سرجاش بود، درسمون رو بی دردسر ان چنانی خوندیم، درست بود که بلوغ من واقعا افتضاح بود و هیچ درک مشترکی از خونواده نسبت به من نبود، ولی هیچ وقت مشکل چنان غیرقابل حلی نبود، بیشتر مشکلات ناشی از دوست نداشتن همدیگه و اخلاق بد خودمون و خونوادمون بود ولی زندگی محمد چندین گره کور داشت که الان، که نزدیک هشت سال از ازدواجمون میگذره هنوزم وا نشده، ولی من مصمم بودم که اونو انتخاب کنم
الان و طی همه این سالها خونوادم و همه کسانی که محمد رو میشناسن اعتراف میکنن، محمد بهترین ادمیه که میشناسن
همه این ها روگفتم به اینجا برسم که دوماهه بدون دیدن هیچ دوست و رفیق و بیرون رفتنی ما شل و روز باهمیم، چون محمد هم دورکاره واز خونه کار میکنه ولی هنوز حرف برای گفتن داریم، هنوز دلمون برای هم تنگ میشه و بهترین رفیقای همدیگه ایمکه از همه بهتر حرف همو میفهمیم و نبود بقیه اذیتمون نمیکنه و باهم خوشیم
دیروز که از دکتر برمیگشتیمتو ماشین بهش گفتم من خیالم راحته، مطمئنم که اگه اتفاقی برای من بیافته، دخترمون رو به بهترین وجه بزرگ میکنی
شاید بزرگتربن هدیه ای که من میتونستم به دخترم بدم همینه که بهترین پدر رو براش انتخاب کردم
درسته که هیچوقت دلم نلرزید و دست و پام یخ نکرد ولی عشق برای من همین امنیتی که کنار محمد دارم، همین که تمام تلاشمون رو برای شادی همدیگه میکنیم و وقتی بهم فکمیکنیم لبخند به لبمون میاد یعنی عاشقیمو من عاشق این عاشق بودنم
