پدر

يه خرده باخودم كلنجار رفتم تا راضي به نوشتن اين موضوع شدم

اصلا نميدونم از كجا شروع كنم

ميخوام در مورد پدرم صحبت كنم

از رابطمون از خونوادمون

چند وقته هر چي نگاش ميكنم ميبينم اصلا دوسش ندارم هيچ حسي بهش ندارم وفكر ميكنم براي اونم اينطوره

براي اونم من به جز يه موجود سربار كه كلي هزينه رو دستش ميزاره و لجباز و يك دنده  است نيستم

جالبه بعضي وقتا از بعضي حرفاش ميفهمم كه هيچي هم بهم اعتماد نداره

ازكجا معلوم الان داره با ريحان حرف ميزنه؟

از كجا معلوم رفته خونه ريحان

و عجيب هم حسودي ميكنه

توچرا با دوستات صداي خندت تا 7 خونه ميره ولي پيش ما عبوسي

توچرا حرفاتو به مامانت ميگي ولي به من نميگي

اصرار عجيبي به دور زدن مامانم داره،موقع عروسي خواهرم ،به مامانم ميگفت تو حق نداري حرف بزني و نظر بدي

جالبش اينه در ساير مواقع هر چي ما نكول و حرف گوش نكن و لامذهب هستيم تقصير مامانه

بارها سعي كردم كه شوخي كنم وشاد باشم تا بخنده ولي تا ضايعت نكنه دس برنميداره

دقيقا بايد برعكس حرفتو بزنه و تو ذوقت بزنه

ديشب به مامان ميگفتم

يادم نمياد مث بقيه پدرا بگو بخندي باشه

احترامي باشه

هر مشكلي پيش بياد طرف بيگانه رو ميگيره

چندين بار دعوامون شد كه گفتم من ميخام حريممونو حفظ كنم حالا تو زنتو ادم حساب نميكني به من چه

من به زنت بگم و اون مياد بهت بگه خيلي بهتره تا ببيام مستقيم بهت بگم

ميگه نه مامانت چه خ...ه بيا به خودم بگو

منم كه دهنم چفت و بست نداره برگشتم گفتم باشه از اين به بعد چيزي هم خواستم ميام به تو ميگم بخري!

فكر نميكرد اينقدر گستاخ باشم

گرچه به نظرش من از همه بچه هاش بدترم ولي خيلي كم فحش ميدم و دعوا ميكنم ،انتظار نداشت،

حدودا ترمي 800 تومن خرج دانشگامو ميده،اگه يه غريبه بود كلي سپاسگزارش ميشدم ولي براي اين انگار نه انگار

وظيفشه

به من چه

تقصير خودشه،ادم كه باد ميكاره،طوفان درو ميكنه

ياد بچگيهامون كه ميافتم اعصابم خورد ميشه سلطنتي داشت براي خودش،از هيچ ظلمي هم دريغ نكرد

يه شهر ديگه زندگي ميكرديم و تا اسبش تونست تاخت

از سركار ميومد خونه من و داداشم كه يه سال بزرگتره ازم،بايد لال موني ميگرفتيم

هيچ وقت يادم نمياد يه دفع مث ادم باهام حرف زده باشه

خب لااقل من كتك نخوردم

بقيه كتك خورده بودن،از بچه بدش مي اومد

هيچ وقت براي ما حوصله نداشت

اها يه دفع يادم مياد بغلم كرد

هميشه احساس زيادي بودن ميكرديم و من ومحسن واسه دل مامان و به اصرار مامان بوديم

خب حقم داشت

مامانم 17 سالش بود ازدواج كرد و رفت يه شهر غريب،تا حالا از اين مردا نديده بود و يه سال اول براش كم نزاشت،تا باباي عرشيا به دنيا اومد خب طبيعتا از توجه مامان كم ميشد و اين يعني نفرت از بچه

بارها گفته و ميگه

چهارتا سگ مياوردم بزرگ ميكردم بهتر از شما چهار تا بود!!!

لطف دارن ديگه!

خداييش داداشم خيلي سختي كشيد ياد اوريش دردناكه كه با چه سر وضع و لباسي دبيرستان و دانشگاه ميفرستادش

خودش دوره جوونيش همه نوع لباسي ميپوشيد مد روز

مدل مو و سبيل و خط ريش همه مد روز و بعد يهو زد اقا مذهبي شد و همه رو از مذهب بيزار كرد

نميدونم واقعا بچه بوديم پول نداشتيم يا الكي برامون خرج نميكرد!

اگه نداشت ،يهو كه سه تامون دانشگاه قبول شديم(دوتامون ازاد)(دوتا راه دور)پس از كجا اورد داد

بهش اعتماد ندارم

فقط بلده سر خونوادش كلاه بزاره،بيرون يه مرد فوق العاده اروم و موجه و مودبه و همش حقشو ميخورن چون نميتونه از خودش دفاع كنه ولي تو خونه همش فحش و ...

يه اخونده داداشمو زير گزفت ،مامانمو فرستاد بره دعوا

خودش تو خونه چپيد

خاطرات تلخ زياده

وقتي به گذشته نگاه ميكنم ميبينم هيچ توجهي نبوده پس چرا حالا من بايد توجه كنم

داره الزايمر ميگيره و كم كم داره شديد ميشه ولي دلم نميسوزه

از من بعييده چون خيلي مهربونم ولي دلم نميسوزه دست خودم نيس

دوران دبيرستان چنان عرصه رو به من تنگ كرد كه وقتي يه دهكوره ازاد اونم كارداني قبول شدم با كله رفتم

فكر كنيد اينقدر از من بدش مياومد كه مامانم ميگفت وقتي اون ميادتو حرف نزن ،به صدات حساسه!چقدر جلوي عروس تازمون به من فحش داد

يه مدت من اينطور شدم نسبت بهش،از صداش متنفر بودم ولي حالا برام بي تفاوته

سعي ميكنم مدارا كنم و جوابشو ندم گرچه به خودم فشار مياد

وقتي اون همه ريا و دورويي و جانماز اب كشي رو ميبينم وقتي به من و مامان فحش ميده و سكوت ميكنم ادم دق ميكنه

وقتي كه هنوز ضعفاشو گردن مامانم ميندازه

مامانم هم بي تقصير نيس ولي خب مامان در حد عاديه،در حالت معمول هر كي ايراداتي داره

به طمع ثروت پدر بزرگم با مامانم ازدواج كرد و به دلايلي  پدر بزرگم قبل از مرگ زمينهاشو فروخت هيچي به مامان نرسيد

حالا اين بلا سر خودش داره مياد

دامادم به طمع ثروت پدرم با خواهرم ازدواج كرد و دقيقا رفتارايي كه بابام داشته رو انجام ميده

خواهرم بهش ميگه تو كه بابامو نميشناختي پس چرا اينقدر شبيه اوني

پارسال يه توده تو سينه ام پيدا شد

دكترا گفتن بهتره عمل كنن تا در بيارنش تا مشكلي پيش نياد

(مامان مامانم سرطان سينه داشت)

اولش وقتي فهميد طوري رفتار كرد انگار چه خطايي كردم،دختر كه نبايد عمل كنه!!

حتي يه بار هم منو دكتر نبرد،طفلي محسن و مامان از اين دكتر به اون دكتر

محسن پشتم وايساد

(محسن داداشمه)

شهري كه من توش ساكنم با مركز استان نيم ساعت فاصله داره،قرار شد بيمارستان خصوصي عمل كنم

(بانك سهام دار اون بيمارستان بوده در نتيجه نود درصد هزينه عملو پرداخت ميكرد)

از قضا شوهر خالم هم تو همون بيمارستان بستري بود،يه هفته عمل منو عقب انداخت تا اون مرخص بشه،تا هيشكي از اين عار باخبر نشه،انگار ميخواستم عمل ترميم پرده كنم!!!!

بيمارستان نيومد

فرم عمل رو مامان امضا كرد و محسن اون روز براش كاري پيش اومد و نبود

حاضر نشد يه روز مرخصي بگيره و منو با ماشين خودش به بيمارستان ببره!

منو مامان تنها  با ماشين گذري رفتيم و تا ظهر معطل شديم تا پذيرشمون كنن و بعدش سريع منو اتاق عمل بردن

همه اينها در صورتي بود كه منو گزاشته بود براي مردن و فكر ميكرد سرطانه

حتي جراحمو نديد

موقع بخيه كشيدن،مهمون دعوت كرد،عمو ها و عمه ها،مامان نميتونست بياد،من با محسن رفتم تا بخيه بكشه دكتر و شب كلي مهمون پذيرايي كردم

بعد ها ميخواست بره يه تست ورزش بده به من گفت تو هم بيا

گفتم مامان داره مياد چه لزومي به اومدن منه

گفت مامانت چي ميفهمه اخه!!

گفتم ا!!!چطور موقع عمل من مامان ميفهميد حالا نفهم شده

خجالت ميكشيد بگه دختر من عمل داره

بايد پوستم كلفت شده باشه ولي هنوز با كوچكترين نيش زبونش دلم ميشكنه و بغض ميكنم

مث يه انگل سربار باهام رفتار ميكنم ومن دعا ميكنم سريعتر كار بانكم جور شه وبرم سركار

با اون همه ثروتي كه جمع كرده بايد سر يه قرون دوزار حساب پس بديم

وضع مامان كه بدتره،باز يه اميدي داره شايد رفتم سر كار(امتحان و مصاحبه ورودي بانكو قبول شدم 6 ماهه در گزينش به سر ميبرم!) و از اين انگليت درميام ولي به مامان چنين اميدي نست

نشد يه بار بدون دلهره خرج كنم

هر چي ميگيم بخر ميگه همين از سرتون زياده

هميشه سعي كردم از ديد اون هم به زندگي نگاه كنم

خب شايد اگه خرج زندگي يكيو ميدادم توقع داشتم همون باشه كه من بگم

البته نميدونم فكر نميكنم اينطور باشم ولي شايد موضوع همينه

حالا كه داره پير ميشه تنهايي سخته

هروقت مياد خونه بايد مطمئن شه من هستم،دوس داره باهاش سر سفره بشينم

نه من تلافي نميكنم

سعي ميكنم احترامشو نگاه دارم وسكوت كنم ولي بعضي وقتا از زندگي سيرم ميكنه

كاش يه خرده ثبات داشت كاش يه خرده عادل بود كاش يه خرده احترام ميزاشت و بلد بود محبت كنه

محبت كردن كه پول دادن اونم با منت نيست

كاش پشتم بود

كاش راه درست زندگي رو نشونم ميداد

كاش باهام حرف ميزد

كاش پدرم بود

قضيه خيلي طولانيه و من هم كه عادت دارم با جزييات حرف بزنم خيلي چيزا رو نگفتم

قضيه تولدمو و...

بعضي وقتا بخاطر خيانتهايي كه بهش كردم شرمنده ميشم ولي راه ديگه اي برام مونده بود؟

خسته ام از سركوفتاش و كوچيك دونستنم

احتمالا بنده جزو ادما نيستم و هميشه زيردست بايد باشم

اصلا ايده ال نيستم توقع ندارم شوهر من چيزي بهتر از اين در بياد

البته خوبي هايي داره

رفيق باز نيست(يه دونه دوست هم نداره)،سيگاري  و مشروبخور نيست،خرج تحصيلمو ميده

و كلا اينكه بابا هست كلا

يه مدت به من ميگفت تو قاتل مني من اگه مردم تقصير توئه ويه مدت كه خوابگاه بودم پشت تل بغض ميكرد

يه بار از دانشگاه اومدم ومامان كربلا بود و اون روز برميگشت چنان دم در اشكمو در اورد كه ميخواستم برگردم

دوساعت بعد اقا اينگار نه انگار

تشخيص نميده حرفش بده و نبايد گفت و هر كي شخصيت داره

اينم زندگي ماست ديگه

ميگزره

پي اس 1:خيلي طولاني شد،فكر نكنم كسي حوصلش شه بخونه!

 

 

 

سلاااااااااااااااااااااااام

به اطلاع ميرساند معماري انقدر اسون گرفته بود كه ما به جوابمون شك ميكرديم!!!!!!!!

البته با اون همه اعتراضي كه ما به مدير گروه،رييس دانشكده و رييس دانشگاه كرديم حتما تحت فشارش گذاشتن

پاس ميشم مهم نيس چند ميشم

اخيششششش

خوشحالم

فكر كنيد از چيزايي كه ديشب از ساعت 11تا1 خوندم بيشتر 5 نمره بومده بود!!!

پسراي معدن ور دل من نشسته بودن

يه استاد داشتن،يه پسر جوون،مث پروانه دور دانشجوهاش ميگشت،اينقدر ازش سوال پرسيدن و با انرژي براشون توضيح ميداد  كه ما حسادت ميكرديم

فكر كنم نفري 30 بار ازش سوال ميكردن

حالا استاد ماروباش،يه سوال ازش پرسيدم كه اگه اونجور كه اون مي گفت مينوشتم اشتباه ميشد!!!!!!!!!!!!!!!!!


امشب تولد داداشمه(باباي عرشيا)34 سالش ميشه

تولدش مبارك

خب امتحان بعديم 3 بهمن هست هوش مصنوعي

سخت نيست ولي فقط يه مشكلي وجود داره

بنده ترم پيش طراحي الگوريتم با 6 افتادم،نامرد لااقل 9 بهم نداد.خداروشكر كه معدلم بالا بود و مشروط نشدم ولي 2نمره معدلمو پايين كشيد و حالا هم نياز با هوش برش داشتم دارم يعني اگه بازم بيافتم هوش هم پريده

خب رفتم كلي هله و هوله خريدم

بچه ها ژله انار خوردين؟؟؟؟؟؟نديد بديدم ديگه

بزار درستش كنم و نتيجه رو اگه نخورده بودين بهتون ميگم

فقط مونده ژله خيار هم درست كنن!!!يا گوجه فرنگي

ميرويم تا غروب ميخوابيييم

خداكنه كه خوب تصحيح كنه

گذشته

چند وقته هر تلنگر كوچيكي پرتم ميكنه به گذشته،از خاطراتي كه شنيدم از ديگران و چيزايي كه يادم مونده،شايد خاصيت موقع امتحاناس

مثلا هميشه موقع امتحانا تلويزيون چيزاي جالب نشون  ميده و دوس داري چرت ترين برنامه ها رو هم نگاه كني،يا اينكه خوابت زياد ميشه،براي ادم  مهمون مياد و يه خاصيتش هم اينه كه فكور ميشي

يه حرف كوچيك چيزايي رو يادم مياره كه ساعتها فكرمو مشغول ميكنه

ساعتها فكر ميكنم كه چرا؟

و چكار بايد ميكردم؟خب حالا چكار كنم؟و...

خاطرات بد سلسله اي هستن يعني تنها ياداوري يكيش به طور خودكار بقيه اشو هم يادت مياره

اون وقته كه خاطرات خوب اون وسط گم ميشه و يهو ميبيني پشت سرت جز تلخي هيچي نيست

خيلي وقتا خواستم اين جا بنويسم ولي هيچ فايده اي نداره

گفتنش هيچي از دردش كم نميشه

يه بار علي وادارم كرد بگم همه چيزو

خب اخه روانشناس بود،گفت اينجوري هيبتش ميشكنه و ميتونم حذمش كنم ولي نشكست و ....

بعد علي اتفاقاي خيلي بدتر افتاد و روحم خورد شد

هر كدوم از اون تلخيا واسه يه عمر بسه

اره من ضعيفم

بارها تو همين شبا واسه اتفاقاي سالهاي دور گريه كردم

هيچ راهي براي فراموشي گذشته نيست

هميشه بارش رو دوش ادمه و لذت شادي كردن رو از ادم ميگيره

زندگي ميگذره ولي ادم هيچي يادش نميره

هميشه يه حسرت گوشه دلت ميمونه كه چرا

چرايي كه جوابي براش نيست

دلم علي رو ميخواد تا باهاش در مورد اين حرف بزنم

ولي وقتي وسط خاطرات علي پرتاب ميشم و ياد رابطمون ميافتم يادم مياد چه اتفاقايي افتاد و چي شد

نه،من عليو ميخواد كه خودم ساختم

اولين عشقم همون كه باهاش حرف ميزدم اون با اون چيزي كه تو واقعيت بوود فرق ميكرد

سرم درد ميكنه

علي برام نماد شده نماد خيلي چيزا ولي .....

خيلي سخته ببيني احساساتو طور ديگه برداشت ميكنن و انسانيتتو زير سوال ميبرن

شايد يه روز جرات كردم فرياد زدم كه من كيم

گرچه يه بار فرياد زدم ولي هيچي عوض نشد بجز اينكه يه بار ديگه هم رو دوشم اضافه شد

پي اس1:من واقعا به استاد حق ميدم منو بندازه چون كوفتم نخوندم

پي اس2:به مقدار زيادي خاك براي دفن خاطراتمان محتاجيم.خاكتان مرغوب باشد

پي اس3:ما اخرش نفهميديم از چه نوع مردي خوشمان مي آيد،يا ميگوييم طرف جلف است يا زياده عصا قورت داده است،يا زيادي شيطونه،يا زيادي ماسته،......

 

نميخواستم چيزي بنويسم يعني ميخواستم ولي حسش نيس

اون پست قبلي رو نوشتم گفتم اين حرفا چيه؟بالاخره كه چي؟بايد بخونيش

رفتم يه گالن شير موز درست كردم واسه خودم!!!!!!!!!!!!!!

گزاشتمش رو ميزم

لباسامو هم عوض كردم

رفتم سرمو گرفتم زير اب سرد تگرگي

دندونام بهم ميخورد ،يخ ميزدم ولي بايد سردردمو خوب ميكردم

كل موهاي مبارك رو خيس كردم

اب چيكه چيكه ميرفت تو يقه ام

تنم مور مور ميشد ولي بازم اب ميرختم رو سرم

تا جايي كه ديگه حس نميكردم

اومدم

يه خرده اب موهامو گرفتم و مقادير متنابهي ارايش كردم وخيلي با كلاس نشستم پشت ميز و خودمو تحويل گرفتم

مث اينايي كه 10 ساعت مستمر درس خوندن حالا به خودشون جايزه ميدن!

بعد همه اين كارها فقط يه ربع درس خوندم

اين صحنه رو تصور كنيد:

هفته پيش ميان ترم داشتين،نصف بچه ها به نشانه اعتراض و ا/3 هم به خاطر بلد نبودن ورقه رو سفيد دادن و يه سري هم هر كوفتي بلد بودن نوشتن و استاد اين هفته صد درجه عصباني كه شما همتون از عمد هيچي ننوشتين

تمام نمره هاي اضافي كه به خاطر جواب دادن بعضي سوالاي نمره دار سر كلاس داده شده،پس گرفته ميشه!!!!!!!!!!

(در همين هير و وير يكي از پسرا رفته پيش مدير گروه!)

استاد با عصبانيت و خيلي عصبانيت:

سال پيش از نرم افزار فقط 3نفر ارشد قبول شدن(2تاشون دختر بودن و كيش قبول شدن!) اين يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ماهمه مث منگولا به هم نگاه ميكنيم و نميدونيم يعني چي

استاد دوباره با غلظت بيشتر ميپرسه يعنيييييييييييييييييي چي؟

ماهم با خنگيت تمام زل ميزنيم به استاد

اين يعنييييييييييي فااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااجعه(لطفا خيلي غليظ بخونيد)

ما هرچي به مغزمون فشار اورديم نفهميديم فاجعه اش كجا بود،

استاد هي الكترونيكا رو زد تو سرمون كه رتبه 5 ارشد از دانشگاه ما هستش ولي پارسالياي ما هيچ غلطي نتونستن بكننن

استاد:من ميخاوستم طوري درس بدم كه تو ارشد بفهميد و بتونيد تست بزنيد!!!!!!!!!!!!!!

مارا به خير تو اميد نيست شر مرسان لااقل مارا بپاسان

كي گفته ما ميخوايم ارشد بخونيم؟

من شخصا غلط بكنم

و يه دوستم هم ميگف چند روز پيش رفته يه جا نذري ميپختن گفتن بيا هم بزن حاجت بخواه

نذر كرد اين ليسانس تموم بشه ديگه درس نخونه

مطمئنم از اينكه ما چقدر علم دوست هستيم حظ ميكنيد

تا همين ترم تابستون گذشته،همين درس با يه استاداي ديگه ارائه ميشد چون واقعا كتابش خيلي سنگينه جزوه ميفرمودن همه 16 يا 17 شدن

اين ترم معماري 3 كلاس تشكيل شد و همش با همين استاد!!!!!

از ترم ديگه قراره دوباره همون استاد بياد!!!!!!!!1

ته شانس هستيم

حالا ماچكار كنيم كه نه ميتونيم يه نمره درس حسابي بگيريم و خطر افتادن موجوده و نه مفهوم شده تا تست بزنيم

اش نخورده دهن سوخته

گفتم گور پدر كتاب،رفتم جزوه كارداني همين درس از همين كتاب كه 20 شدم رو اوردم واز روي اون ميخونم

اي ادم حرصش ميگيره همون مبحثو چنان قابل فهم گفته كه تا 2 ماه ديگه هم يادت نميره

پي اس 1:ما در گلويمان احساس درد ميكنيم مادر جانمان هم گفت از چشات معلومه داري سرما ميخوري ولي ما به روي مبارك نياورديم كه سرمان رو با اب يخ شستيم چون از جانمان سير نشديم

پي اس 2:يه كوچولو واسه پاسيدن ما دعا كنيد

پي اس 3:احساس ميكنم خيلي چرت ميگم



معماري مزخرف

بشدت حالم بده

از بس معماري خوندم حالت تهوع دارم

حالا نه اينكه فكر كنيد خيلي پيشرفت كردم نه اينقدر تيكه تيكه خوندم و سعي كردم تمركز كنم خسته ام

جالبش اينه هيچي نه يادم مياد نه بلدم

خدايا اين پاس شه

اه

هيچي دلم نميخاد

نه بيرون نه گردش نه بستني نه حرف زدن نه حتي وبگردي

پي اس1:اين پست پاييني رو نوشتم كه بدونيد بجز غرغر كردن و خاله زنك بازي فكر كردن هم بلدم ودر بعضي موارد هم نظر دارم!!!!!!!!!!!!!!!!

همينطوري

دست به نوشتنم خوب شده،موقع خواب فكر ميكنم كه اين دفعه چي تو وبم بنويسم و اين خوابو از سرم ميپرونه،خب ،اخه برام تازگي داره حتي يكي دوتا خواب درموردش ديدم!

دوست دارم چيزايي بنويسم كه خوشتون بياد،از وقتي كه صرف خوندنش كرديد،لذت ببريد و استفاده كرده باشيد

اين با هدف قبليم كه براي خودم بنويسم فرق داره،ادم وقتي براي خودش مينويسه،يه گله رو ميتونه هزار بار تكرار كنه،چون براي دلش اون قضيه مهمه و هنوز براش حل نشده،ميتونه هر چي دلش خواست بگه
هر چي چه بي ربط چه با ربط

ولي وقتي براي يكي ديگه هم مينويسي كه بياد و بخونه بايد حتما با ربط باشه

گرچه هيچ قانوني نگفته كه من براي شما بايد بنويسم ولي چون كلا ادميم كه دوست دارم ديگران ازم راضي باشن ورضايت اونا بيشتر برام اهميت داره و ميدونم چند تا خواننده ثابت دارم پس بايد رضايت اونا رو هم مدنظر داشته باشم

 

 

بعضي چيزا شعاره،مث اينكه بگي قيافه برام مهم نيست،مهم انسانيت و...است.به نظرم اين درست نيست چون قيافه مهمه خيلي هم مهمه(منظور اينكه طرف حتما بايد به دلت بشينه)

نميدونم شايد من اونقدر ايده ال فكر كردم كه به كمتر از اون راضي نميشم

ديروز يه خانومي رو ديدم فوقالعاده زيبا،چشماي رنگي،تمام اعضاي بدن و صورتش متناسب و بجا و زيبا،ولي همسرش خيلي زشت،دوتا دندون جلو رو هم نداشت و من فكر كردم اين خانوم،چطور ميتونه شب كنار اون بخوابه وببوستش  و راضي باشه و يا دوستش داشته باشه(در نظر داشته باشيد مطمئنا فقط زشتي تنها ايراد يه ادم نيست مطمئنا صفات بد ديگه اي هم داره،چون ادمه)

من خودم اصلا زيبا نيستم ،خيلي معموليم،ولي مثلا توقع دارم طرف ظاهرمو نبينه و به اينكه خود من چه شخصيتي دارم بيشتر اهميت بده(حالا بماند كه از اون لحاظ هم كامل نيستم وكلي ايراد دارم،طرف بدبخت نه قيافه خوب گيرش مياد نه اخلاق خوب!!!)

ولي خودم به ظاهر هم اهميت ميدم.نميدونم چرا ولي بي انصافيه اين قضاوت من

خيلي از ايرادات هست كه خداداديه ولي تا يكي ،يكي از اين ايرادات رو داشته باشه،يه حس بد پيدا ميكنم

ديروز يه دختري رو ديدم كه چشماش خيلي خيلي خيلي لوچ بود و انحراف داشت،نميدونم عقب مونده بود يا نه،ولي حس بدي بهش پيدا كردم،انگار ادم نيست،انگار تقصير اون بوده كه اونجوري شده،انگار هيچي بارش نيست و نبايد بهش توجه كرد و فقط بايد بهش ترحم كرد

چند بار نگاش كردم و به اين فكر ميكردم اگه سالم باشه از لحاظ مغزي،خب،مگه دست خودش بوده كه لوچ بشه؟،شايد خيلي محاسن اخلاقي هم داشته باشه،ولي همه در سايه لوچ بودنش گم ميشن،جدي ميگم

تصور كنيد اون خيلي هم عاقل ،صبور،مهربون و... باشه مطمئنا يه پسر خوب و تحصيلكرده و خونواده دار و... نمياد اونو بگيره ،چرا؟،چون چشماش لوچه،ولي مگه دست خودش بوده؟؟؟

(واقع بين باشيد تو دنيا واقعي همه ميخوان بهترين نصيبشون بشه واز عيب هيچكي نميگزرن)

نميدونم شما هم اينطوريد يانه؟ميخوام شيطان درونمو واضح نشونتون بدم،لااقل اين جسارت رو دارم كه بگم چقدر بدم.

يه ادم دروغگو ولي با يه ظاهر زيبا بيشتر به دل ميشينه تا يه ادم راستگو با يه ظاهر زشت و نامرتب،البته منظورم نسبي هستا،يعني همه ما راست و دروغ ميگيم.منظورم از درغگو اينه نسبت دروغ به راستش يه خرده بيشتر باشه و گرنه واضحه زيباترين ادم اگه خيلي دروغ بگه و چاپلوس باشه از چشم ادم ميافته

مسخره است من از روي ظاهر ادما قضاوت ميكنم،ولي دوست ندارم ديگران از رو ظاهرم قضاوت كنن،البته منظورم اينه كه يه سري برداشت هايي ميكنم،

يكيو كه نميشناسي و از دور ميبيني،ميتوني از نوع رفتارش ،راه رفتنش ،لباس پوشيدنش،يه سري شناخت پيدا كني،گرچه قبول دارم خيلي دقيق نيست وقضاوت شخص بسته به طرز فكر و گذشته شخص قاضي هستش،مثلا شايد لباس پوشيدن يكي در نظر من با توجه به سابقه ذهنيم جلف بياد ولي از نظر يكي ديگه مطابق مد روز و زيبا باشه

هممون ادعا ميكنيم فقر مهم نيست،يه ادم فقير كه در حال حاضر فقير هست ممكنه يه ادم استثنايي باشه(البته احتمالش كم هست،اصولا فقر مالي باعث فقر فرهنگي و اجتماعي هم ميشه)،ولي به نظرم لباس پوشيدنش ميزنه تو ذوق ادم و ادم ناخوداگاه يه موضع برتر نسبت به اون شخص اتخاذ ميكنه ،و اون بايد تلاش بيشتري كنه تا نظر شما رو جلب كنه

مثلا فكر كنيد دو نفر از جنس مخالف بخوان با شما دوست شن و شما نسبت به هيچكدوم حس اون چنناني نداري كدوم رو انتخاب ميكنيد؟(خيلي فاكتورها دخيل هستن مثل قيافه ولي ازشون صرف نظر ميكنيم و بيخيال استثناها ميشم)

1-هردوشون وضع ظاهري و وضع مالي شبيه هم دارن(اينجا بسته به رفتار ،يكي رو انتخاب ميكنيم،گرچه خيلي راحت ميشه نقاب زد و خودشو ادم راستگو،ساعي ،با ادب و ارام نشون داد)

2-يكي وضعش معمولي و يكي وضعش بد باشه و اخلاق هر دو در يك حد باشه(من اولي رو انتخاب ميكنم گرچه بازم ممكنه كه طرف نقاب زده باشه ،كلا بايد ضريب خطا هم در نظر گرفت)

3-يكي وضعش عالي و يكي وضعش بد باشه و از اخلاقشون چيزي نميدوني(سعي ميكنم اونكه وضعش عاليه رو انتخاب كنم ،البته اگر ترحم و دلسوزي و خودكم بيني اين وسط بزارن،

ميگن وقتي يك زن دلش واسه يك مرد ميسوزه خيلي خطرناكتر از وقتيه كه عاشق يك مرد ميشه،چون ممكنه به خاطر دلسوزي هر كاري كنه!9

حالا فاكتور قيافه رو هم اضافه كن،ناخوداگاه از اونكه خوشگلتره بيشتر خوشت مياد،البته اين حالت در وضع سوم كه طرف فقير اخلاق بهتري داشته باشه رو در نظر نگرفتم،چون تو موقعيتش نبودم وحرفم الكي شعار دادن ميشد

واضحه كه پول تو زندگي خيلي مهمه،و واضحتره كه كل زندگيمون تحت تاثير يه تصميم ازدواجه،كل اينده و مسيري كه بعدش طي ميشه و ما حتي خودمونو نميشناسيم چه برسه به اينكه تشخيص بديم ميتونيم با يكي ديگه كنار بيايم و زندگي كنيم و ازش خوشمون بياد و ازش سير نشيم و همسر و پدر خوبي باشه و همسر و مادر خوبي باشيم

مامانم هميشه ميگه كه مرد بايد من باشه و زن نيم من،اين حرفو تا حدودي قبول دارم ولي در صورتي كه مرد واقعا مرد باشه و عاقل تر و منطقي تر باشه، در اين صورت حرف اخر رو مرد ميزنه ولي قبلش مشورت كرده ولي مرده كه در اخر تصميم ميگيره

فمنيست بازي در نياريد،بالاخره فقط يه نفر ميتونه در اخر تصميم بگيره و من حالم از مرداي زن ذليل بهم ميخوره،چون اصلا نميشه بهشون تكيه كرد ،كه در اين صورت چه احتياج به ازدواج بود؟

من به تنهايي براي خودم تصميم ميگرفتم،چه لزومي داره الان براي كل خونواده تصميم بگيرم؟!

هرچيزي جاي خودشو داره.مرد بايد رييس باشه ولي نه اينكه توي همه كارها سرك بكشه و الكي دستور بده و از شان خودش كم كنه

من از سيستم قديم كه مرد با واسطه با بچه ها ارتباط بود و يه حريمي داشت خوشم مياد،البته وظيفه اش فقط اين نيست كه پول در بياره و ندونه بچه اش كلاس چندمه!!!

همه چيز در حد نرمال،به زنش اطمينان داشته باشه ودر يه كلمه واقعا مرد باشه

هممون يه سري ايده ال هايي داريم در مورد قيافه ،رفتارهمسر ايندمون،چون خيلي كم پيش مياد كه ادم به ايده الش برسه،
وقتي چيزي يا كسي پايينتر از ايده المون نصيبمون ميشه،احساس لذت نمكنيم،چون اون چيزي نيست كه ميخواستيم،هميشه وقتي يه چيز بزرگ ميخوايم يه چيز كوچكتر راضيمون نميكنه،اونوقته كه خودمون و زندگيمونو تو روزمرگي گم ميكنيم بدون اينكه لذتي ازش ببريم

پي اس 1:ببخشيد خيلي طولاني شد

پي اس2:ديروز خونه ريحان سفره بود،اونجا اين همه ادم ديدم و چون دعا و قران نميخوندم سعي كردم از روي قيافه و ظاهر و طرز لباس پوشيدنشون كه چه جور ادمهايي هستن

پي اس3:به جاي خوندن معماري اينارو نوشتم،اصلا حس درس ندارم،خدايا 10 ميخام

پي اس 4:شايد شما اينطور نباشيد

پي اس5:دوباره الكي دلشوره اينده به دلم افتاده و عزاي اينده رو گرفتم

پي اس 6:ميدونم رفتار خيلي مهم و تاثير گذاره ولي باز رفتارمو كنترل نميكنم ،چون نميخوام طبيعي بودنشو از دست بده،ميخوام همون كاري كنم كه دلم ميخواد،گرچه بعضي تذكراات نابجا باعث شده بعضي از كارا رو كه دوست دارم رو انجام ندم چون احساس ميكنم كه از نظر ديگران درست نيست و توي دوراهي ميمونم و نميدونم چه راهي درسته

پي اس 7:شايد خيلي نسبت به خودم و رفتارم حساس و سختگيرم ،چون خيليا خيلي رفتارهاي افتضاحي از خودشون بروز ميدن بدون اينكه فكر كنن اشتباهه و من هميشه درگير اين موضوعم كه كارم درست بوده يا نه

پي اس 8:بابت پستهاي قبلي عذر ميخوام

اتفاقاتي تو زندگيم افتاده كه خيلي تلخه،يهو ياد اوري شدن و عصبي شدم و دلم يمخواس با يكي حرف بزنم تا اروم شم ولي چون كسيو نداشتم اينجا نوشتم  

من خوبم.دوتا پستا رو حذف كردم نظراتشم حذف شد بعد فكر كردم ديدم بي ادبيه كه شما زحمت كشيدين واسم نوشتين اون وقت من حذفش كنم بنابراين خودم به جاي شما دوباره همون نظراتو فرستادم(واسه خودم سيو كرده بودم)

ممنون از حرفاتون


شيخي به زني فاحشه گفتا مستي

                                                  هرلحظه بدام دگري پا بستي

گفتا شيخا هر آنچه گويي هستم

                                                   اما تو چنانكه مينمايي هستي؟


اينو از كتاب "معصومه شيرازي" محمد علي جمالزاده برداشتم و شاعرش خيام بوده


اين روزها انقدر دوست بوده ايم كه ديگر وقت خيانت است



ناگفته معلومه كه اينم از يه سايت ديگه برداشتم

امتحان دوم

سلام

خب چون الان حس خود مهم بيني بهم دست داده وفكر ميكنم ملت منتظرن بفهمن كه من امتحانامو چطور ميدم،به اطلاع ميرساند پايگاه داده هم داده شد،

بنده طبق معمول تو ديوار افتاده بودم،هرچي مراقب بود كنارم ايستاده بود!!!!

18 تا سوال بود

دوتا سوال صورت مسئله رو نقض ردم!!!

مثلا گفته بود دستوراتي بنويسيد كه ركورد يتيم رو تشخيص بده(ركورد يتيم يعني پدر نداشته باشه!)بنده با كمال اعتماد به نفس نوشتن چون از كليد خارجي استفاده ميكنيم بنابراين امكان نداره ركورد يتيم ايجاد شه

يا گفته بودبراي حذف ركورد  از جدول فرزند از روش تسري استفاده كنيم يا ممنوعه بنده نيز نوشتم از هيچكدوم

چون جدول فرزنده ميشه بدون ناسازگاري حذفش كرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!111111

خلاصه جونم براتون بگه حالا ميرسيم به معماري كامپيوتر كه 29 دارم

استاد مزخرفش ترم اول تدريسشه،اقا از شريف فارغ التحصيل شده ،فكر كرده اينجا هم شريفه،معماري از اون درسايي كه تو كارداني پاس كرديم و همين كتابو 20 شدم ولي  اينقدر بد درس داده كه احتمال افتادن موجود است!

افتضاح درس داده و خيلي زياد فكر كنيد حتي تو كتاب حل التمرين اون فصلها حل نشده اقا مونده كل كتابو بدرسه!!!!

راستي اصلا حواستون جمع نيستاااا

پايگاه شما رو ياد چي ميندازه؟

خب معلومه دوس جونم

حيف نديدمش و من ديگه نميبينمش(غمگين شدم!!!!!!!!!!)

پي اس 1:ميدونم خيلي چرت نوشتم ولي تحمل كنيد

پي اس 2:وحشتناك پر خواب شدم

پي اس 3:به قول مانفرد تو عصر يخبندان؛خطاب به سيد،تو هر تغييري كه بدن مسخرت ميكنه بايد بگي(ميتونيد اينو خطاب به من بگيد)

پي اس 4:بدون اغراق حدود 100 دفعه هر كدوم از كارتوناي عصر يخبندان 1و2 وكمپاني هيولاها،ديو و دلبر و رييس مزرعه و فصل شكار رو با عرشيا ديدم.اين بچه از ديدن كارتون سير نميشه الان تو كار زورو ولاك پشتهاي نينجان هست

بنابراين من هم زورو البته ورژن جديد و 4تا سي دي اول لاك پشتهاي نينجانو نگاه ميكنم

محض اطلاع لاك پشتهاي نينجان 10 سي دي هست كه عرشيا فعلا 4 تا شو داره


اولين امتحان

سلام عليكم

الان يه خرده گيجم واسه همين فقط اطلاع رساني ميكنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

خدمت دوستان محترم عرض شود كه مدار الكترونيكي سخته ولي من اين ترم مدار الكتريكي داشتم كه پيش نياز اونه،پس سخته مال ترم ديگه است!

بعدشم اخه من اين همه واسه خودم نوشابه وا كردم كه عالم و ادم ميان رفع اشكال پيش من،از اينجا بايد ميفهميدين كه درسه بد نيس كه من فولم

امتحان بد نبود

تو كل جزوه فقط يه سوال بود كه نه هيچكدوم بلد بوديم و نه هيچ كدوم فكر ميكرديم مياد،البته يه كوچولو دلم قيلي ويلي رفت كه شايد بياد ولي نخوندمش

اكه هي همون اومد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

يه سوال ديگه هم ميدونستم راه حلش درسته ولي چون عدداش اجق وجق در اومد ادامه ندادم راه حله درست بود

جالبش اين بود،استاد اين درس كه تحصيلكرده امريكا،ورييس دانشكده فني هست رفت پشت تريبون و فرمولا رو گفت !!!!!!

نخير اصلا ذوق درنوكنيد كه پس چرت بوده

چنان در تصحيح كردن تلافي خواهد كرد كه همه اه بكشيم

فردا صبح علي الطلوع پايگاه دارم ومن جزوه 270 صفحه اي رو روزنامه وار خوندم

بدبخت شدم رفت!!!!!!!!!!!!!

الان هم چرت ميزنم.ديشب تا 2 درس ميخوانديم

خواهش ميكنم تشويق نكنيد.بنده به جز دوران كارداني در تبريز در خوابگاه كه تا صبح خر ميزديم،در اين چند ساله به يه از زير درس در رو واقعي تبديل شده بوديم بنابراين

اين شاهكار بود

فردا به نظرتون چه گلي به سرم بگيرم؟

اگه جوياي ماجراي قبوض بودين،تلفنام هم پرداخت كردم.احتمالا احمدي نژاد به خاطر عاشورا دستور وصل همه تلفنا رو داده بود،والا،

وقتي امتحاناي يه روز قبل تاسوعا  و يه روز بعد عاشورا تمام مدارس و دانشگاهها كنسل ميشه بايد انتظار اينو هم داشته باشيم

پي اس1:لطفا نفرماييد بنده پرحرفم.چون افسردگي و نق نقو بودن درمان داره ولي اگه حرف نزنم ميميرم

خواهشا به مرگ من راضي نشويد

پي اس 2:حوصله حرفيدن درمورد طريقه امتحان گرفتنو الان ندارم شايد شب نوشتم،

پي اس3:ميگم ميدونستين تو دانشگاه ما ليست حضور غياب دانشجوهاي پسر و دختر از هم جداست!!!وموقع امتحانا پسرا جلو ميشستن ما عقب،ولي اين ترم منورالفكر شدن چون يه رديف در ميون دختر پسر نشستيم.اين براي من كه پسراي كلاسو بيشتر از دخترا ميشناسم جاي بسي خوشحالييس،چون اكثرا پسرا بي معرفت نيستن و بهم تقلب ميدن

پس اس 4:الكي نگيد ،هيچ ربطي به جنسيت نداره،حالا شايد بشه سوژه اشنايي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چه ايراد داره؟؟؟؟بالاخره بايد از يه جا اشنا شد

مرحمت زياد

برميگردم حتما(سنجد)


تصميم كبري

نظر به اينكه بنده بايد حتما تا ته هر چيز برم و شورشو و گندشو در بيارم تا حاليم بشه بده و همچنين نرود ميخ آهنين در سنگ،هستم و نظر به اينكه حدود 20 روز هست ارامش ندارم

ودر نق نق كردن دست هر فسقلي تازه به دنيا اومده اي رو هم بستم،تصميم گرفتيم كه به زندگي عادي برگشته و دست از نق نق كرد برداريم

اين شامل تمام نك و ناله كردن در مورد زندگي،خانواده ميباشد و حق اين جانب براي غر غر كردن در مورد سياست و اقتصاد و صد البته امتحانات و اساتيد محترم و غير محترم و همچنين موعد امدن فيش جديد،محفوظ ميباشد

چون اگه اين مواقع هم غر غر نكنم شما به حتم فكر ميكنيد كه من اشتباهيم

بنابراين براي اينكه كمي شما رو ياد غصه ها و درساي پاس نكرده و امتحانات و درساي نخونده و كنكور ها و كمبود پول ها و مع ذالك بياندازيم

هر موقعي كه شد كمي غر غر خواهيم كرد

بنده حالم خوبه و تصميممو هم گرفتم و ديشب با اينكه دير به رختخواب رفتم ولي حداكثر 45 دقيقه بيدار بودم

خيلي هم خوشحالم

خبر جديد اينكه،هيچ معجزه اي رخ نداده بود فقط سيستم مخابرات و همراه اول باهم هنگ كرده بود و بنده از نعمت اينترنت در اين تعطيلات مزخرف بهره مند شدم چون تلفنم باز يه طرفه شد

چون به اندازه كافي شورش در اومده فردا بعد از امتحان عازم بانك خواهيم شد ولي امشب بايد در هجران معشوق عزيزتر از جانم،اينترنت عزيز،خون گريه كنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اها،فردا امتحان مدار دارم،دوستان و هم كلاسياي عزيز،اعم از دختر و پسر مزنگن تا بنده رفع اشكال كنم!!!!!!!!!!!!

البته يه مبحثو هنوز نخوندم كه قصد دارم بعد از فارغ شدن از اين پست و بعد زنگيدن به خواهر ارجمند ،بخوانمش!!!!البته احساس گيجي عظيمي ميكنم

تا امروز ميگفتم حتما 17 خواهم شد وبعد از ديدن نمونه سوالات سالهاي گذشته به 12 رضايت داديم

يادم بياريد در مورد روش امتحان گيري در دانشگاه بحرفم

با ما مث جانيا رفتار ميكنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

ديشب يكي يه حرف جالب بهم زد كه گرچه اول زياد تو بحرش نرفتم ،به دليل فينگ فينگ كردن مداوم،نخير سرما نخوردم،چشام باروني بود

ولي بعد ها كاشف به عمل اومد واقعا خيلي درسته

"هركس يه حريم داره كه بايد حفظ شه"

من حريم همه رو رعايت ميكردم ولي براي خودم هيچ حريمي قائل نبودم،اينگاري خودم هيچ ارزشي نداشتم و طرف تا اونجايي كه ميتونست پيشر.ي ميكرد و همه چيزو لگد مال ميكرد

بايد رو خودم بيشتر كار كنم،واسه زندگي اينده خوبه

خط قرمز هم براي خودم بزارم

يه چيز ديگه هم ميخاستم بگم فراموشم شد

پي اس 1:گفتم كه تلم قطع است!!!!!!!!!!!!!!!پس امشب اپ نميكنم

پي اس 2:هر وقت به شمت پيرزن شدن رفتم لطفا تذكر بدين

پي اس 3:اگه لحن اين پست فرقيده،ببخشيد،نميدانيم چطور خوشحالي از خود

دروكنيم،از بس غر زديم

پي اس 4:حتما يادتون نره كه بگيد،نه كي گفته تو غرغرو بودي،خيلي هم باحال حرف ميزدي،خوشحال خواهيم شد

پي اس 5:چشم، رفتيم درس بخوانيم

اندر فوايد شوهر!!!!!

يه بار با دوتا ازدوستام تو حياط دانشگاه نشسته بوديم و بحث سر شوهر كردن و شوهر ايده آل شد

دوستم عقيده داشت بايد يه شوهر پولدار بكنه كه هرچي ميخواد براش فراهم باشه

بهش گفته ،ببين،ما الان چندين ساله داريم كامپيوتر ميخونيم،تو چي از كامپيوتر بلدي؟؟؟

(اين سوال خيلي مهمه،چون تقريبا هيچ چيزي كه تو دانشگاه بهمون ياد ميدن،به درد نميخوره!

جدي ميگم،من نوعي دوسال كارداني خوندم و حالا هم كارشناسي،شاگرد خوبيم هستم،خنگ هم نيستم،ولي وقتي كاردانيمو گرفتم بلد نبودم ويندوز كامپيوترمو عوض كنم،توجه تونو به اين نكته جلب ميكنم كه من شاگرد اول كلاس شده بودم ترم اخر كارداني!!!!)

دوستم خنديد و گفت هيچي

اين سوالو از اون جهت ازش پرسيدم چون ميدونستم حتي اطلاعاتش از من كه هيچي بلد نيستم هم كمتره

بهش گفتم خب تو كه اينقدر واسه خودت ارزش قائل نميشي كه چيزي ياد بگيري و به وسيله اون گليمتو از اب بيرون بكشي و بجز اهنگ گزاشتن و يه تايپ نصفه و نيمه و اينترنت رفتن كار ديگه اي بلد نيستي،چطور توقع داري يكي ديگه كه كار كرده و زحمت كشيده و پول دراورده،بياد پول بي زبونو بده دست تو كه خرج كني

كه چي بشه،نه اينكه اون پول خريدن جسمته؟

بهش گفتم تو خودت حاضري بري كار كني،پول دراري و بعد اونو خرج يه نفر ديگه كني

جوابش به اين سوال نه بود ولي به نظرش وظيفه مرده كه كار كنه و پول دراره بده زنش خرج كنه

گفتم فكر نميكني وقتي اون پول دراره حق خودش ميدونه كه تو طبق نظر اون زندگي كني

گفت نه،چه ربطي داره،من اصلا متوجه منظور تو نميشم،خب وظيفه مره،

اون يكي دوستم هم تا اون موقع ساكت بود گفت منم نميفهمم چي ميگي

بحث خاتمه پيدا كرد ولي من هي فكر ميكردم يعني من اشتباه ميكنم

تا اينكه با يكي ديگه از دوستام كه وحشتناك مستقله و تازه با دوست پسر 10 ساله اش ازدواج كرده بود ،صحبت كردم

اونم نظر منو تاييد ميكرد و ميگفت دليل نداره چنين توقعي باشه

اينا رو گفتم كه بدونيد قبلا چي فكر ميكردم ولي تازگيها بعضي اوقات ميگم چي ميشه مگه،شوهر خرج ادمو بده و من هيچ كاري نكنم و هيچ تلاشي نكنم و اون پول در بياره و من خرج كنم

اون زحمتاشو كشيده باشه حالا هر دو از ماحصل زحمتاش استفاده كنيم

خودم ميدونم خيلي روش تنبلانه و انگل واريه ولي وسوسه بر انگيزه

پي اس1:نميخواد بگيد كسي كه همراه شوهرش زحمت بكشه شوهره قدرشو بيشتر ميدونه،چون در جامعه امروزي شاهديم كه مرده تا شلوارش دوتا ميشه زحمتاي زنشو فراموش ميكنه و ميره با يه دختر خوشگل

پي اس 2:يه خواستگار داشتم،يكي از اشناها معرفي كرده بود،در جلسه معارفه(واسه ديدن همديگه!!!!!)بحث به خونه داشتن كشيد!!!!پسره فرمود،من معتقدم ادم نبايد كلي سرمايه رو بده خونه بخره ميتونه با اون سرمايه كار كرد و بعدا كه وضعمون خوب شد يه خونه خوب خريد،وچه اشكال داره كه خونه خارج شهر باشه وقتي وسيله داشته باشه ادم،بنده عرض كردم،خونه ما فلان جاي شهره(بالاي شهر!!!!)خونه شما هم در جايي خوبي از شهره،بنابراين توقع نابجايي كه بري تو دهات زندگي كني و اينكه ايشون فرمودن مامان من خيلي برام زحمت كشيده ،من نميتونم تنهاش بزارم و بايد با ما زندگي كنه(توجه كنيد كه جلسه معارفه بود!!!)

(مامانشون از همون لحظه اول از بنده خوششون اومده بود وخيلي به نظر مهربون مي اومد و فرهنگي بود و خودش درامد داشت)

بنده تعجب كردم ولي چيزي نگفتم و از نگام مشخص بود تعجب كردم

اقا بعدا فرمودن به واسطه ارجمند ،كه فلاني،اين بود دختري كه ميگفتي خيلي خوبه(چون بنده دختر ماهي محسوب ميشوم،پسره رو با اصرار اورده بودن كه چنين گوهري از دستش نره،وصد البته بنده رو هم بزور برده بودن!!!)

اينكه خيلي پرتوقع بود،گفته من خونه بالا شهر ميخام و با مامانت هم زندگي نميكنم!!!!!

مامانم تا اينو گفت چشام چارتا شد

جالبش اين بود مامانم ميفرمودن چه ايراد داره با مادر شوهر زندگي كني و مادر شوهرم مث مادر ميمونه بنده  هم غمباد گرفته بودم كه چرا اينقدر پر توقع ام

كه ريحان جونو و زنداداشم گفتن نه بابا كي گفته،مادر شوهر مادرشوهره در هر صورت،كلي افسردگس گرفتيم براي از دست دادن چنين گوهري،داشتيم دستي دستي شوهر ميكرديم و ميرفتيم كه خدا بخير گذروند

 

چرا خواب ازم فراريه؟

خدايا من چرا نميتونم بخوابم؟

دوساعته دارم تو رختخواب ول ميخورم ولي بازم نتونستم بخوابم

ديشب 4ساعت تو رختخواب بودم وخوابم نمبرد دارم ديونه ميشم

ديگه هيچ انرژي و تواني برام نمونده

خدايا....

خودت بهتر از هركي منو ميشناسي و تو درموردم قضاوت نميكني

منو همين جور كه هستم قبول داري

خدايا حتي نزديكترين دوستم هم منو درك نميكنه البته من خودم از درك خودم عاجزم

خدايا دارم نداي قلبمو خفه ميكنم

حيف كه نميدونه چقدر عذابم ميده و چقدر سخته دوبار كنار كشيدن

هيچ راه حل منطقي براي من موجود نيس

هيچ اينده اي براي ما متصور نيست

خدايا بهم شهامت قبولشو بده

خدايا تنهام نزار

خدايا خودت كمك كن تا اروم بگيرم

خدايا نميدونم تاكي دووم ميارم ولي بهم تحمل بده

خدايا بهم فراموشي عطا كن

خدايا ميدونم هستي وحرفامو گوش ميدي حتي وقتي به زبون نميارمشون اگه نبودي خيلي بد ميشد

خدايا خودت بهترين راهو جلوي پام بزار

خودمو خيلي وقته بهت سپردم

خسته ام

خودن بيشتر از هركي ميفهمي چي ميگم

بهت اعتماد دارم و باتمام وجود هرچي برام پيش بياريو ميپذيرم

مرسي خداي خوب من

كنايه

امروز داشتم به اين موضوع فكر ميكردم كه بعضي اوقات خيلي نيش زبون دارمو تيكه ميندازم.گرچه ميتونم قسم بخورم كه 80%مواقع اصلا متوجه نيستم كه ممكنه حرفمو طور ديگه برداشت كنن و واقعا قصد كنايه زدن ندارم ولي در 20%باقيمانده وقتي حرصم در ميادو رووم نميشه مستقيم بگم با كنايه حرفمو ميزنم

يه عمه دارم كه حدود 40 سالشه ولي هنوز مجرده ،اصلا ازش خوشم نمياد،يه مدت با ما زندگي كرد من اون موقع حدود 5 سالم بود،حتي اون وقت هم چشم ديدن منو نداشت و به من بچه تيكه مينداخت!

بعدها رفت تهران با عموم زندگي كنه،پدر دختر عمومو در مي اورد اينقدر بهش گير ميداد.كلا ژن اين خونواده بابام اينجوريه!!از جد پدري پدرم گرفته تا عرشيا فسقلي البته خانوماش هم مستثنا نيستن!1عمه هام بيشتر و ماها كمتر

ولي هممون نيش زبون داريم.ولي دوتا از عمه هام كه ديگه شورشو در اوردن عادت دارن ادمو بچزونن،البته ديگه جرات ندارن به من چيزي بگن،چون ميدونن جوابشونو ميدم و هم اينكه رفت و امدمون خيلي كم شده

اينو گفتم واسه اينكه بعضي وقتا بعضي حرفارو ميزنم كه بعدش پشيمون ميشم و ميگم نكنه طرف فكر كنه من با قصد رنجوندنش اين حرفو زدم كه اصلا اينجور ادم نيستم

كلا بايد حرفمو بزنم تا سبك شم و بعدش بيخيال بيخيال ميشم ولي بعضي وقتا ميگم نكنه منم مثل عمه ام بشم كه كسي از دست زبونم ارامش نداشته باشه

خدا اون روزو نياره

نوازش

من بغل ميخام

چيه؟؟؟؟چرا همتون نوچ نوچ راه انداختين؟چرا همه اخم كردين؟خب من دوست دارم الان در موردم اظهار محبت فيزيكي به كار برده بشه

چيه ؟؟؟!!!گناهه؟

خب، كمبود محبت گرفتم.

خودتون نشده بخواين يكي نازتون كنه و نازتونو بكشه و بدون نگراني كنارش بخوابيد؟

خب من الان ميخام

سرم داره ميتركه از فكر و از بيخوابي و از اين همه تنهايييييييييييي

من عشق ميخام

وجود داره؟؟؟؟به بودنش شك دارم.

همه محبتو با  هوس اشتباه ميگرن.

منظورم محبت بود، محبت واقعي اينكه واقعا يكيو بخواي و بخواي به صداي نفساش گوش بدي بدون هيچ حرفي و فقط دستاتو دورش حلقه كني و موهاشو نوازش كني

ولي فقط تصور در اغوش گرفته شدن و بوسيدن زيباست .هيچ وقت چنين ارامشي نصيب ادم نميشه ،به جز در اغوش گور، وقتي خاك لباتو ميبوسه...

دلم براي بوي خاك پر ميكشه.......


پسرا شيرن.....!!!!!!

من به پسرا حسوديم ميشه

نه به خاطر اينكه آزادترن

،نه به خاطر اينكه ديه شون دوبرابر ديه ما حساب ميشه و دوبرابر ادم محسوب ميشن

نه به خاطر اينكه ميتونن با هر كي دوس بشن و مامانه نگران نباشه وليتا تو بخواي دوس بشي بزنن تو سرت كه نكنه يه اتفاقي برات بيافته و بد بخت بشي

نه به خاطر اينكه زورشون بيشتره نه به خاطر اينكه ميتونن تنها برن جاي خلوت و اتفاقي براشون نيافته

نه اينكه هر لباسي ميخان ميپوشن و هر طور ميخان حرف ميزنن و هر جور ميخان ميخورن

نه به خاطر اينكه از هر كي خوششون بياد ميرن خواستگاريش

نه به خاطر اينكه ميتونن داد بزنن

نه به خاطر اينكه تو زندگي من حساب ميشن و زن نيم من

نه به خاطر حق طلاق و نگه داشتن بچه و هزار كوفت و زهر مار ديگه

من به پسرا حسوديم ميشه به خاطر اينكه ك

اگه بخوان ،ميتونن حواسشونو شش دانگ جمع كنن و تمركز كنن و به هيچ چيز ديگه فكر نكنن

نه مثل دخترا حواسشون هزار جا باشه و هزار تا فكر رو باهم كنن

من به اين علت حسوديم ميشه


راستي يادم رفت بگم من از صداي طبل خوشم مياد

امروز رفتم بيرون و دسته ديدم سرمو پايين انداخته بودم و چشامو بسته بودم و لرزش قلبم وقت كوبيدن طبل لذت بخش بود و اروم كننده

بيشتر ميتونستم به خود خودم دست پيدا كنم

مگه نه كه عاشورا يه تلنگره كه به خودمون بيايم

ولي صد حيف كه همه مثل مردم كوفه ايم تابع اكثريت نميتونيم يه ساز مخالف جامعه بزنيم چون ميزنن تو دهنمون بنابراين كه ميدونيم اين حق ماست و ميدونيم چي درسته ولي خفه خون ميگيرم و تسليم كسايي ميشيم كه بهمون حكومت ميكنن فرقي هم نميكنه كي حكومت ميكنه

پس ميگيريم ميخوابيم و چشمامونو ميببنديم و اگه برفي ،پتويي چيزي پدا كرديم سرمونو ميكنيم زيرش كه هيچي نفهميم.كليد آف مغزتو بزن چون دستات و پاهات فرمان عقل و وجدانتو گوش نميدن

خوب بخواب چون شب دراز است


پي اس1:كتاب" يك مرد "اوريانا فالاچي و" مزرعه حيوانات" جورج اورول رو حتما بخونيد


عاشورا

امروز عاشورا بود،با ريحان رفتم خونه مامان بزرگش كه هيئتها مي اومدن واسه ناهار غذا ميخوردند.خوب بود،بد نبود بعد كلي كلي خونه نشيني ديدن اون همه شلوغي و ادم شيرين و دلچسب بود.

بعدش رفتم خونه داداشم  چون زنداداشم روضه داشت.چقدر با اين جماعت احساس دوري ميكردم

يكي هم پيدا نبود كمي همفكر من باشه

اقاقيون گرامي هيچ وقت از اين مجالس زنانه سر در نمي ارن.رفتم چون بايد به عنوان خواهر شوهر حضور ميداشتم و رابطه زنداداشم تو خونواده با من از همه بهتره و چون خواهر نداره من يه جورايي خواهرش هستم.اي ميشينيم پشت سر داداشم حرف ميزنيم !من اصلا حس خواهر شوهر گيري ندارم.خيلي جاها حق با زن داداشمه. اصولا مرداي خانواده ما اخلاق مزخرفي دارن.اين عرشيا فسقلي هم انگار ژنش جهش يافته شده دست بقيه مردا خونواده رو از پشت بسته!!!!والا

بجز من چندتا دختر جوون ديگه هم بودن،اه اه اه حالم از اين جمع هاي دخترونه مسخره بهم ميخوره.اصلا گرم نگرفتم باهاشون.هيچ حرفي واسه گفتن باهاشون نداشتم بزار فكر كنن كه مرجان خودشو ميگيره.برام مهم نيس.در اين مواقع دلم براي داداشم ميسوزه كه مجبوره اين جمعهاي مسخره و مذهبي رو تحمل كنه!!!اونم داداش من كه نمازشم به زور ميخونه

فكر كنيد تا روضه ميخوند خانومه همه هق هق گريه ميكردن و من مثل....انگار نه انگار!اخه من موندم چرا بايد به زور هزار تا دروغ و عوام فريبي ملتو گريه بيارن

جدي ميگم.همشه جنگ تلخه و دردناك و بعد شكست طرف ديگه رو به اسارت ميبرن و مطمئنا بهشون خوش نميگزره.هميشه همينطور بوده!

براي گريوندن ادم چنان دروغاي شاخ داري ميگن كه ادم به همه چيز شك ميكنه

من ادم مذهبي هستمونمازو قرانمو ميخونم واسه اماما هم ارزش قائلم  ولي اصلا نميتونم هضم كنم اينكارارو.

تازه بعد از روضه موقع پذيرايي شد.مامان بنده بدتر از 10 تا مادر شوهر فقط ازم ايراد گرفت.اصلا هم توي خرجش نميره كه اقا اين چيزا مسخره است

باور نميكنيد؟نمونه اش اين بود كه بهم ميگه رو مبل پاهاتو رو هم ننداز!!!!!البته بنده اعتنا نكردم يا خم شدي پذيرايي كني پشتت ديده ميشد ميگم خب بشه،مگه گناه كبيره است؟

يه مدت طولاني تنها بودم تا اينكه عرشيا اومد و پسره شر اصلا حاضر به بخشش نيست!يه دختر دايي كوچيك داره كه اينقدر دختره رو عصباني كرد كه بچه دنبالش كرد تا بزنتش.دعوا سر تاب عرشيا بود كه اجازه نميداد بچه سوارش شه باكلي دردسر و وعده و وعيد عرشيا رو بغل كردم و تو بغلم تابش دادم كه اون يكي يه خرده تاب بشينه!با عرشيا بيشتر لذت ميبرم

الان بي تفاوتم

خوبم.وخدارو شكر خوابم مياد.در مورد وسوسه ام چيزي نميگم.گرچه هنوز يه ماه از وبلاگ نويسيم نميگزره اما احساس ميكنم خيلي تكراري شدو بعد يه مدت دوستاي جديدم ميزارن ميرن.

يه چيزيو ميدونيد حتي اگه يه محيط تازه مثل يه شهر جديد يه خونه با همسايه هاي تازه و يا يه وبلاگ جديد بهت بدن كه هيشكي تورو نشناسه و تو ميتوني طوري رفتار كني كه دلت ميخاد بازم همون جوري رفتار ميكني كه تو زندگي واقعيت هستي.واسه من كه اينطوره

اينجا يه صفحه تازه بود و من ميتونستم خودمو اونطور كه دوس دارم در مرودم فكر كنيد يا اونجور كه دوس دارم به شما بشناسونم ولي بازم دارم تمام نقطه ضعفها و رفتارامو بروز ميدم.

من همون ادمم حتي اگه برم كره ماه

دلم يه چيز جديد ميخاد چون منتظره و اين عصبيش ميكنه

از همه كسايي كه تحملم ميكنن و حرفامو ميخونم ممنونم

خيلي وقته كه وقتي عصبي و خسته ام جاي بخيه هم درد ميگيره و من زير زيركي دعا ميكنم چيز مهمي باشه و اخر زندگيم رغم بخوره

گرچه مصطفي به جون خودش قسمم داده بود تا يه بار ديگه برم چك كنم ولي خود ازاري گرفتم ولي از اين شانسا نداريم

كاش همون موقع كه فهميده بودم به روي مبارك نمياوردم گرچه نتيجه ازمايش گفت خطرناك نبوده

خب چيه؟؟؟؟

يه وختايي به سرم ميزنه خودمو بكشم ولي به مرگ طبيعي مردن خيلي بيشتر حال ميده و بيشتر از همه اين حال ميده كه بدوني داري ميميري و همه چيزو براي رفتن اماده كني.وسايلتو ببخشي از همه حلاليت بگيري و تو اون فرصت كوتاه به سرگرميات برسي

بهتر از اينه كه چون ميدونن احتمالا حالا حالاها رفتني نيستي نزارن زندگي كني

تازه الان بهترين وقت واسه رفتن منه چون نه چيزي دارم كه تو اين دنيا نگران تنها موندنش باشم نه بچه نه شوهر نه مال و اموالي نه حتي يه هدف

خب اينجوريم هم مرده محسوب ميشم دديگه؟!خب پس چه ايراد داره جسمم هم شرو كم كنه؟؟؟؟


همينه كه هست

من يه عالمه ديونه و عصبي و بد اخلاق و پر از پوچي و بي فايده و گيج و بي منطق و به درد نخور و گم و گور و تنها و بيخواب و بازم بد اخلاق و شكاك و تو گل گير كرده و پاچه گير و مورد نصيحت واقع شده و قاطي و توهم زده و رسوا و بي ابرو و خسته و بي حوصله و غر غرو و لوس و بي مزه و ناجالب(تركيب جديده!!!!)و فراموش شده و فراموشي گرفته و تو مخمصه افتاده و ناراضي و ....هستم

همينه كه هست

قرار نبود كسي بخواد

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مُرد. کاش میشد لحظه ای ابله نبود.

دكتر شريعتي

اينوهم كش رفتم

دزد شدم !اگه منو پيدا كردينو و خواستين به پليس اطلاع بدين نگيد كه سارق ادبي هم بوده من تحمل اوين رو ندارم

اقايون و خانوما من حرف واسه گفتن ندارم

كلا دوباره تو زندگي گم شدم امروز ميخواستم در مورد شيرين كارياي عرشيا بنويسم توي ذهنم جمله هاشو مرتب كردم ولي الان حوصلشو ندارم

حرفام از ذهنم ميره

كلا يه موضوع پيدا ميشه كه نزاره من بخوابم ديشب تا 4 صبح بيخوابي به سرم زده بود در مورد تلفنام فكر ميكردم

اگه پرداخت شده باشه كه كلي از مشكلاتم حل شده وگرچه هنوز بايد عزاي قبض اومدنو بگيرم.من همين جا قول ميدم خودمو كنترل كنم و كمتر با تل حرف بزنم ولي نت اومدنو نميتونم كم كنم

نميخوام دوباره نك و ناله كنم.ولي خب چشم زديد ديگه(كم حرف شدم!!!!!!!!!)


يه پستمو اديت كردم دليلشش براي خودم منطقيه خواهشا فحشم ندين و نگين حال به حاليه

يعني معجزه شده؟!!!!!

موبايم و تلفن خونه كه يه طرفه شده بود واسه خودش وصل شد!!!

يعني مخابرات و همراه اول با هم هنگ كردن؟

به خاطر عاشورا چشم پوشي كردن؟

يعني چي شده؟

يه حدس ديگه ميزنم كه فكر كنم حتي فكرشم توقع بيجاييه چه برسه به عملش

درد من حصار برکه نیست ؛ درد من زیستن با ماهیانی ست

که فکر دریا هرگز به ذهنشان خطور نکرده است ...



اينو از يه جا كش رفتم

من يه كم خل شدم.

بداخلاقم

حوصله نوشتن ندارم با اينكه سرحالم و رفتم بيرون

سرم درد ميكنه.خسته ام

يه كم درس خوندم.قولمو شكستم مبني بر اينكه ادرس وبلاگمو به اشناها ندم ولي به علي دادم.شايد خوب شد

بخونه و ببينه در موردش چي فكر ميكنم.نميدونم چه فكري ميكنه هميشه اتفاقا برعكس پيش بيني من پيش ميانميدونم دليلي براي ادامه باهم نداريم ولي خب شايد بايد يه بار جدي باهم حرف بزنيم و قال قضيه رو بكنيم.خيلي سوال تو ذهنمه

يه خبر خوش:تلفنم كه ديروز قطع شده بود امروز وصل شد اميدوارمقطع نشه اخ جون اين چند روزه تلفن دارم و ميتونم بيام نت

نميدونيد با چه مكافاتي از تل خونه وصل ميشدم

چون كامپيوترم دور از پريز تلفن اتاقم بوده سيم كشي كردم و چون سيمش داخل پريزه بايد هي پريز رو باز ميكردم سيمو ازش در مياوردم به اين يكي پريز وصل ميكردم و برعكس و ديشب مامان فهميد

اين مامان من خيلي باهوشه و چون من شبيه اش هستم همش دستمو ميخونه

فقط چند ماه پيش يه گندي بالا اوردم كه خيلي بد شد.....

خيلي احمقانه كار كردم

ادم هميشه اشتباهارو با اشتباهاي بزرگتر پر ميكنه

چرا خلقم تنگه؟؟؟؟

احساس بيهودگي ميكنم .هيچ كار مثبتي از دست من بر نمياد؟

پارسال خيلي به خدا و خودم نزديك بودم ولي امسال ماه رمضون كه افتضاح بود فقط الكي گشنگي ميكشيدم


امروز

غمگينم

نميدونم چرا، از يه ماه پيش دارم سعي ميكنم به چيزي وابسته نشم و چيزي نخوام ولي از ديروز از تنهايي دلم گرفت گرچه يكي از دوستان قديم زنگ زو و كمي حرف زديم ولي موقع امتحانا عجيب به كسي نياز دارم كه بهم انگيزه و آرامش بده

ديشب وسوسه شدم به علي اس ام اس بدم و باهم بحرفيم ولي خداروشكر ايرانسل لطف كرد و پيامم نرسيد

دو سه روزي هست كه اصلا حوصله درس خوندن ندارم.نميدونم چرا؟معماري هيچي نخوندم و اينقدر بد درس داده كه هيچ رغبتي به خوندنش ندارم

دلم ميخاد برم كنار دريا اتيش روشن كنم  و اونجا بشينم وموسيقي گوش بدم

دارم تمرين سكوت ميكنم ولي خداييش بعضي از حرفا بدجور ادمو عصباني ميكنه و ميخواد جواب بده چون بنا حقه به خصوص براي من كه حاضر جوابم ولي با جواب دادن من كه چيزي درست نميشه .ايراد نداره بزار فكر كنن هيچي حاليت نيست.بزار فكر كنن شلغم شدي مهم نيس

تو كه نميتوني بهشون ثابت كني حرف تو درسته

(عادت دارم با خودم حرف بزنم تعجب نكنيد!!!)

كسي اينجا بلد نيس كاري كنه يه قبض الكي بياد خونه

تلفن اتاقم  و موبايلم يه طرفه شده و حالا هزينه بعديشم بياد رووش نور علي نور ميشه ولي بدبختيش اينه كه پولشو من ميدم ولي بايد حرص بخورم از اينكه قبضو ببينن .نميشه زودتر پرداختش كرد؟هيچ راه حلي موجود نيست؟؟؟واسه قبض تل و موبايل 2 كيلو لاغر ميشم اينقدر حرص ميخورم

حرف براي گفتن ديگه ندارم

تو گذشته غرقم و دوس دارم همش بخوابم

فكر كنيد امروز با كلي ذوق و شوق ارايش كردم ولباس پوشيدم و داشتم ميرفتم خونه داداشم (بعد يه هفته خونه نشيني)مامان گفت محض اطمينان زنگ بزن ببين هستن يا نه؟داشتن ميرفتن دندون پزشكي بنابراين يك عدد دماغ سوخته ميفروشيم

منم گفتم حالا يه ثوابي هم كنيم چون از اين به بعد با هزار مكافات بايد با تل خونه وصل شيم بريم يه كارت اينترنتي بخريم كه لااقل هزينه نت تو قبض اونا نياد

يه بستني هم خودمو مهمون كردم ولي الان دو هفته است هوس بستني كردم تو كافي شاپ پاتوقم ولي نشده برم هرچي مامان برام بستني ميخره بهم نميچسبه و چون ريحان هم سرما خورده بود من به آرزوم نرسيدم

اهاي يكي پيدا بشه من ببرمش كافي شاپ يه بستني مهمون من!كسي نبود؟؟؟؟؟؟

پي.اس1:تنها فايده زنگيدن خونه داداشم اين بود كه همه فهميدن تلفنم يه طرفه است حالا خر بيار باقالي بار كن

منتظر نصيحتهاي واقعا بحق مامان جان هستيم مبني بر اينكه تمام ماهانه من صرف پول تلفن ميشه كه واقعا بجاست از اول بهمن قصد استفاده از ايرانسل دارم كه ديگه قبض صادر نشه وگرچه ديگه كسيو ندارم كه باهاش بحرفم اميدوارم تا اون موقع كسي پيدا نشه و خدا اين دفعه رو هم رحم كنه قول ميدم  ادم شم

پي اس2:حرف نداشتم بگم اين همه شد اگه سرحال بودم ديگه چقدر ميحرفيدم

پي اس3:چرا بعضي عادت دارن خر بزنن و بعد بيان در گوش من نق بزنن كه نخوندن و حرف منو هم باور نكنن كه واقعا نخوندم؟

پي اس4:هنوزم غمگينم

به اين فكر ميكنم كه من يه دختر جوون هستم و فعلا تنها فرزند ساكن خونه و سن پدر و مادرم هم بالاست.توي خونه اي كه چيزي به جز راديو پيام و اخبار و فيلمهاي تلويزيون ايران پخش نميشه و پدرم عادت داره با هر حرفي كه من و مامانم ميزنيم حتي اگه حرف خودش باشه مخالفت كنه(كلا تا حالا يادم نمياد بابام من و حرفاي منو تاييد كنه با اينكه بقيه براي حرفام ارزش قائلن)،فكر كنيد من حدود 1 هفته از خونه خارج نشدم و همش تو اتاقمم و فقط واسه غذا و يا يه خرده هوا خوري از اتاق بيرون ميام(حس لاك پشت بودن بهم دست داد الان!)آيا اين عجيب نيست؟

آيا نبايد فكري براي سرگرمي اين دختر كرد؟آيا تعجبي داره از اينكه اين دختر سرگرمي ديگه اي جز اينترنت نداشته باشه؟و سوال مهمتر اينكه اگه منم بچه داشتم هم همينكارو باهاش ميكردم؟؟؟؟

البته حكم ارتداد بنده به خاطر عدم عزاداري براي امام حسين و هم دردي با زنان و كودكان غزه اعلام شده!(به نظرتون عجيب نيس تو غزه فقط زن و كودك وجود دارن!اين كودكان از كجا پيدا شدن؟مرداشون كجان؟؟؟؟)

من آدم معاشرتي و اجتماعي هستم ولي فعلا به دلايلي كه يكيش توي فرجه امتحاناي پايان ترم بودنه،ديگه بيرون نميرم.البته فكر نكنيد من خرخون هستم مشكل از اينكه به قول معروف از بي چادري خونه نشين شدم چون فعلا همپا براي بيرون رفتن ندارم وهوا هم سرده ماشين باباي هم پام(ريحانه جون)فروخته شده!،شايدم در مقابل پدر و مدرم كم اوردم و ديگه حوصله و تحمل سابق رو ندارم.خداروشكر كه دانشگاه خوبي دارم و از بودن در اون لذت ميبرم.

ولي بعضي وقتا اينقدر با خودم تنها بودم،خسته ميشم و بغض ميكنم.

شايد حالا بهم حق بدين كه چرا هي پشت سرهم دودست پسر ميگرفتم و چرا وابسته ميشدم و تنها نميتونستم بمونم.

نميدونم چرا اينارو مينويسم،گرچه قصد كرده بودم ديگه كاريو بدون فكر انجام ندم ولي اصلا دوس ندارم بعد خوندن اينها دلتون برام بسوزه يا فكر كنيد زنداني هستم،گرچه زندانبان جديد تو راهه!!!

اينارو نوشتم چون امروز در مورد يكي از هم جنسام چيزي شنيدم كه يه لحظه دلم براي خودم گرفت و ديدم خونواده ها چقدر باهم فرق دارن و اين باعث ميشه كه چقدر اشتباها و كمبودها باهم فرق داشته باشه ،ولي بعدش به خودم اومدم و گفتم همه چيز از دور قشنگه و هيچ چيز كامل نيس و مطمئنا اونا هم يه مشكل بزرگ دارن و حسرت ديگرانو خوردن مشكل تورو دوا نميكنه .

من چيز زيادي نميخام فقط يه كم اعتماد ،درك ،شادي و احترام.چيز زياديه؟؟؟؟

كمكم ميكنيد عاقل شم؟!!

ميخوام عاقل بشم كمكم ميكنيد؟!

شايد اول بد نباشه يه تاريخچه از خودم بگم

از بچگي مغزم پر از فكراي عاشقانه بود و به هر مردي ميرسيدم فكر ميرم مرد زندگيم اونه و ولي هيچ وقت اينجوري نميشد

دليل اينكه چرا اينجوري فكر ميكردم بماند شايد بيشترش به خاطر ماه تولدم بود!!!

خلاصه بزرگ شديم دانشگاه رفتيم و عاقل نشديم وبعد كاردانيم خيلي تنها موندم و بعد يه سري اتفاقا با علي اشنا شدم و جذبم كرد و تقريبا غرقش شدم ولي اصلا به درد ازدواج باهم نميخورديم خونواده هامون تفاوت وحشتناك فرهنگي و مالي داشتن .گرچه وضع ماهم بد نيس ولي وضع اونا عالي بود و از لحاظ اعتقادي فوق العاده قوي

خلاصه كنم وقتي علي كم كم رابطه شو كم كرد جاي خاليش بدجور ازارم ميداد نتونستم طاقت بيارم و شايد به نظر شما خيلي ادم پست و بدي باشم توي اين چند مدت با چند نفر دوس شدم كه هر كدومشون يه جوري تموم شدن

يكي از بهترين دوستام سرطان داشت و براي مداوا رفت المان و من هنوز نميدونم زنده است يا نه

خيلي اقاست اميدوارم سالم باشه و برگرده

يكي ديگه سرم كلاه گزاشت ولي هنوز اصرار داره برگرديم

اخريشم عليرضا بود همون كه فوق داشت

وقتي عليرضا رو ديدم انگار از خواب بيدار شدم خودش فكر ميكنه به خاطر قيافشه ولي اينطور نبود(قيافه اش به خاطر تصادف خراب شده ولي ميگه قراره تابستون جراحي پلاستيك كنه)

انگار يه پرده از جلوي چشام كنار رفت.دلم ميخواست همون لحظه برگردم ولي ميدونستم فكر ميكنه نتونستم قيافشو تحمل كنم موندم وهر لحظه بيشتر فهميدم كه من ديگه پسر دوس ندارم ديگه دوس ندارم با كسي باشم و ديگه از تنها بودن نميترسم

همونجا بهش گفتم تموم ولي هنوز كه هنوزه ول نميكنه

هميشه وقتي تصميم به كاري ميگيرم كارها طوري پيش مياد كه برخلافش انجام ميشه مثلا وقتي تصميم گرفتم پول تلم كم بياد عليرضا سرو كله اش پيدا شد و باعث شد كلي پول تل بياد واسم

وحالا وقتي ميخواستم تنها باشم كلي ادم سر راهم سبز شد از علي گرفته تا بقيه

از اومدن علي دلم قيلي ويلي رفت ونزديك بود زير حرفم بزنم ولي خداروشكر نشد ولي ديشب اشتباه مسخره اي كردم كه كلي به خوودم فحش دادماومدم سيم كارت ايرانسل رو بزارم تو گوشيم ديدم شماره اي كه فكر ميكننم مال علي هست ولي اون چند روز هرچي ميگرفتم ميگفت اشتباهه روش هشت،نصفه شبي با اطمينان كامل از اينكه اشتباهه گرفتم و در ميان ناباوري بنده زنگ خورد!!!قطع كردم وعلي اقا هنوز عادت گذشته اينكه به هر ميس كالي زنگ بزنه رو داشت و دقيقا 3 نصفه شب كه بنده با هزار زور و زحمت خوابم برده بود زنگيد خودشم خواب بود و فرمودن كه بعد دهه ميزنگه!اه!كلي با خودم كار كرده بودم كه باهاش بد حرف بزنم ولي اينقدر گيج بودم كه نفهميدم چي ميگم!

در هر صورت فعلا تصميم اكيد گرفتم به خودم برسم و ادم شم ميخوام اينجا مثل يه تخته سياه برام باشه كه عيبا و خوبيهامو بنويسم واز عيبام كم كنم

حالا بعد اين همه روضه خوندن ميشه در مورد عيبايي كه مينويسم يه راه حلي نشون بدين

لطفا راه حلتون كارا و منطقي باشه و زياد ايده ال فكر نكنيد

معايب:

عجول -زود اعتماد ميكنم_زود خسته ميشم از هر چيزي به قول عليرضا هوس بازم!-پشتكار ندارم-حساس و زود رنجم-زود عصباني ميشم-پرحرفم(از آپشدن زود به زودم معلومه!)-جسورم(چون يه بار چوبشو خوردم ميگم عيبمه!)-اصلا اقتصادي نيستم و همش پول كم ميارم-

محاسن:

خيلي مهربونم-با گذشتم-تاحدي منطقيم-منعطفم-باهوش و با اطلاعات عمومي تقريبا خوبم-با احساسم-اجتماعي و زود جوشم

واي واقعا خيلي بده من فقط تا همين حد فعلا خودمو ميشناسم الان ديگه حضور ذهن ندارم بعدا گسترش ميدم ولي تا همين حدشم نظراتتونو بدين ببينم ميشه درست بشم يا نه!

غزه

هي با خودم گفتم در اين مورد ننويسم وچيزي نگم و چون داشتم تمرين سكوت ميكردم تا حالا هيچي نگفتم ولي ديگه نتونستم نظرمو نگم

به نظرتون مشكوك نيست كه صدا و سيماي ما اسراييل رو سياه سياه و حماس رو سفيد سفيد نشون ميده و علي الظاهر رسانه هاي خارجي برعكسشو انجام ميدن؟

حق به طور كامل در يه طرف نيس طبق شنيده هاي من اين حماس بوده كه درگيري رو شروع كرده و حالا تو خونه مردمان عادي پنهون شده و عملياتشو ادامه ميده و از اون طرف اسراييل هم كم نميزاره و خونه ها رو خراب ميكنه

كاري به غزه ندارم و دفاع از اونها

چون در هر صورت جنگ خيلي ننگينه فرقي نميكنه چه جنگي،

مسخره است تو ادمي رو بكشي كه نميشناسي و اون هم مثل تو ادمه زندگي و خونواده و عشق و آرزو داره

يه صحنه تو فيلم نجات سرباز رايان اسپيلبرگ هست كه تكون دهنده است :دوتا سرباز بهم ميرسن توي يه خونه مخروبه(جنگ جهاني دوم بين امريكا و المان)اول با تفنگ شروع به جنگ ميكنن و اخر سر با دستان خالي وبزن بزن ودر اخر كار المانيه چاقو پيدا ميكنه و لحظه به لحظه فرو كردن چاقو تو قلب سرباز امريكا و مقاومت اون در اخر صداي ذره ذره فرو رفتن چاقو…

تو غزه دارن همديگه رو ميكشن وتلويزيون ايران زيادي شلوغش كرده و اينگار غزه بخشي از خاك ايرانه بيشترين ساعات اخبار رو به خودش اختصاص ميده و من در هول اينكه نكنه سران مملكت اونقدر احمق بشن كه وارد جنگ بشن

{وقتي دانشجويا كرمان تحصن كنن كه مارو بفرستيد غزه تا شهيد شيم بايد توقع هر خبري رو داشت!شايد ميخوان از زير امتحانا در برن!}

غزه جنگه و روزنامه كارگزاران خبري در خلاف جهت تبليغات پخش ميكنه و بلافاصله بسته ميشه

يعني توي 70 ميليون جمعيت 1 ميليون ادم حق ندارن يه جور ديگه فكر كنن و حرف بزنن؟حالا حداقل گفتما

يعني همه بايد هم صدا بگيم مرگ بر اسراييل؟

يعني اينكه حماس هم شهرهاي اسراييل رو موشكباران ميكنه و ادم هاي عادي رو ميكشه مهم نيست و يا شايد به قول پدر گرامي بنده ما چون مسلمانيم بايد طرفدار حماس باشيم؟

كي چنين حرفي زده و مگه همه قبل از دينمون، انسان نيستيم؟

چرا بايد گوسفند باشيم و حرفي كه بهمون ميزنن رو باور كنيم؟پس چرا توقع داريم مردم امريكا حق رو به حماس يا به حزب الله يا حتي به ما بدن؟

فكر ككنيد اوننا هم مثل ما از صبح تا شب بمباران اطلاعاتي ميشن(كه شك دارم) واگه اونا هم ازادي فكرشونو از دست بدن و مثل گوسفند اونجور فكر كنن كه بهشون گفته ميشه بنابراين حق دارن به عراق حمله كنن و ايرانيارو عربايي بدونن كه هنوز سوسمار ميخورن

من دلم براي غزه نميسوزه و از اون تصاوير تكراري و مردم فريب حالم بهم ميخوره

تاكي ميخوان از احساسات پاك مردم سواستفاده كنن

مگه تو مملكتمون كم بدبختي و مشكل داريم؟

تو تاكسي نشسته بودم راننده تاكسيه داشت در مورد دولت حرف ميزد خندم گرفته بود از اينكه حرف حساب جواب نداره

ميگفت اقا مگه نه اينكه امريكا بد و به كشورهي ديگه ظلم ميكنه حالا گيريم درست ولي اون به نفع ملت و كشورش كار ميكنه مثل دولت ما نيست كه به نفع لبنان و فلسطين و عراق و افغانستان و زنگبار وهر كوره دهات ديگه اي كار ميكنه الا واسه ملت خودش!!!!

 

يوزارسيف

فكر كنم كارگردان اين فيلم سينوهه رو با حضرت يوسف اشتباه گرفته!

تمام اسامي ها از سينوهه برداشته شده !امون هوتپ،هورن هپ و اسم اون كاهن اعظم،بقيه رو يادم نيست ولي امون هتپ واقعا در زمان سينوهه به خداي ديده نشده ايمان اورد و اين باعث درگيري شد و او اسم خودش عوض كرد اتون هتپ(اگه اشتباه نكنم)گذاشت در اخر بعد يه سلسله درگيريها چون مردم نميتونستن به خداي ناديده ايمان بيارن دوباره به سراغ امون رفتندو به قول ميكا والتاري نويسنده كتاب سينوهه حماقت مردم و باور داشتن دروغ ها تنها چيزيه كه تو اعصار مختلف از بين نميبره.

مردم نيازمند شنيدن دروغ هستند و هر چي دروغ بزرگتر باشه قبولش راحتتره

خداروشكر كه فراعنه مصر از بين رفتند وگرنه با ديدن صحنه هاي مسخره از شكوهشون دوباره ميمردن

انگار فيلم رو با امكانات10 سال پيش ساختن

حيف اون همه عظمت و شكوه و جلال و تمدن مصر باستان كه اينجور به تمسخر گرفته شده

من خيلي تنهام

اول كه شروع به وبلاگ نويسي كردم به خودم گفتم اصلا مهم نيس كسي وبلاگتو ميخونه يانه

ولي وقتي اولين نظراتو خوندم كلي خوشحال شدم والان كه چند روزه كه هيچ نظري ثبت نشده كلي غصه ميخورم و ديگه حوصله نوشتن ندارم!

به قول ارتور كوستلر تو كتاب گفتگو با مرگ مغز تنها وقتي چيزي توليد ميكنه كه ميدونه از قبل برايش مشتري وجود داره وگرنه كم كم انگيزشو از دست ميده..

حق با ديگران بود علي نيومده بود كه بمونه از خودم تعجب ميكنم كه چرا اونقدر بهم ريختم شايد واسه اينكه هنوز دوسش دارم ولي چه فايده؟ شايد تنها كسي كه عاشقانه ميخواستم و بهش اطمينان داشتم

شايد بعد از اون بقيه رو دوس داشتم ولي هيچ وقت حس هايي كه با اون داشتم تكرار نشد گرچه خيلي كم بود ولي مزش هنوز زير دندونم مونده

اومدن چند روزه اش 3 روز از خواب و خوراك دقيقا منو انداخت تازه رو فرم اومدم و درس ميخونم گرچه اعتراف ميكنم هنوز با حسرت به تلفن نگاه ميكنم و منتظرم بزنگه

فقط نسبت به اون اين حسو دارم وگرنه اون فوق ليسانسه كه اون اولها حرفشو زدم هنوز ميزنگه و ميگه باهاش باشم ولي نميتونم

هميشه اولين حس ها براي ادم موندگار ميشه

ولي هرچي بود گذشت

زندگي من پر اشتباهات مسخره بوده كه ياداوريش عذاب اوره ولي نميشه فراموششون كرد و من هم كه عادت دارم همه رو ببخشم بجز خودمو...

پي اس:گفتگو با مرگ داستان واقعي يك خبرنگار كه در زندان ژنرال فرانكو(اسپانيا)اسيره و هر روز انتظار اعدام رو داره خيلي راحت با مرگ برخورد كرده خيلي دوسش دارم واونقدر اصرار كردم كه كتابو از داداشم گرفتم....

طفلكي ما كه نه در اين دنيا طعم بهشتو ميچشيم،نه تو اون دنيا!

تو اين دنيا نميزارن اونجور كه ميخوايم زندگي كنيم و وقتي ميتونيم به ميل خودمون باشيم ديگه ميلي باقي نمونده و مثل ديگران شديم ،با همون اميال و آروزها و ديگه بلد نيستيم از زندگي لذت ببريم و حرف دلمونو گوش بديم.

كنار هر لذت زجري نهفته است كه از اون لذت بيشتره،واسه همينه كه فكر كردن به يك خوشبختي يا لذت از دستيابي به اون لذت بخش تره،چون وقتي بهش دست پيدا ميكني ميبيني كه اصلا اون طوري نيست كه فكر ميكردي

بايد نسبت به همه چيز تجربه و يا فكر قبلي داشت وگرنه بهترين موقعيت ها رو به دليل نشناختن از دست ميديم مثل حرفي كه بعد افسوس نزدنشو ميخوريم

گرچه اوشو برخلاف اينو ميگه و عقيده داره بايد در هر لحظه زنده بود و زندگي كرد وبايد يك ذهن كاملا اماده و باز داشت تا بتونه بهترين تصميمارو در لحظه بگيره

ولي خيلي وقتا آرزو ميكنيم كاش زمان به عقب برميگشت تا بتونيم تصميماتمونو تصحيح كنيم

ما نوع انسان را به حقيقت در رنج و مشقت آفريديم.

سوره بلد ايه 4

صحنه اول:

استاد:بچه ها امروز من بايد يه خرده زودتر برم.اخه قراره برم سازمان حچ واسه رفتن حج اساتيد.

يكي از دختران دانشجو(وسط 120 نفر دانشجو دختر و پسر):داداش ما هم ثبت نام كرده و رفته سازمان حج!!!

نتيجه گيري اخلاقي:دختر دانشجو يه داداشي داره كه استاد دانشگاه است...

صحنه دوم:

همان دختر دانشجو و دوستش با اينكه از صبح دانشگاه بودن و ميدونن استاد هميشه 15 دقيقه زدوتر كلاسو شروع ميكنه ولي هر هفته 1 ربع دير ميان تو كلاسي كه تا خرخره پره و جا براي نشستن نيس و هر بار با كلي سروصدا و بهم ريختن كلاس ميشننو تمام كارا رو براي جلب توجه انجام ميدن و اين بار در اخرين جلسه كلاس با اينكه كلاس خلوتتر بود و جا براي نشستن موجود بود،با كلي دنگ و فنگ صندلي از بيرون از كلاس آورده و در ميان نگاه حاضران با دوستش كه به انتها كلاس رفته مشورت ميكنه كه جا هس يا نيس و صندلي كه آورده رو به حال خود رها كرده و به انتها كلاس ميرود .استاد تذكر ميدهد همين جا نميتوني بشيني ؟؟؟دختر با خنده جلسه اخره ميخام پيش دوستم بشينم 70 نفر سر كلاس ماتشون ميبره!

صحنه سوم :

سر كلاس 70 نفري مدار كه جمعيت مغزشون هنگ كرده.... صداي آهنگ رضايا با اخرين صدا پخش ميشه!همه با پوزخند به روي خودشون نميارن!اين اتفاق 3 بار ديگه هم تكرار ميشه و همه برميگردن ببينن كي اين اهنگو براي زنگ موبايلش انتخاب كرده و استاد تذكر ميده خاموش كن اون گوشيو!

در انتراكت كاشف به عمل مياد كه دوس همان دختر دانشجو فوق الذكر داشته اهنگ گوش ميداده و كليدهارو اشتباهي ميزده و اين موزيك 3 بار پخش شده

صحنه چهارم:گرفتي تا لنگ ظهر خوابيدي .گوشيت زنگ ميزنه.يه دختر تو رو به اسم صدا ميكنه وچون تو هنوز ويندوزت بالا نيومده نميتوني تشخيص بدي كيه،ولي بهر حال طرف سوال مدار داره و چون بنده مخ مدار محسوب شدم(تو كورا يه چشم پادشاهه!!)سوالاشو جواب ميدي.15 دقيقه بعد، قبل از خداحافظي ميگي،فردا تو دانشگاه بگو كي بودي،طرف شروع ميكنه دوباره به نشوني دادن و تو يهو دوزاريت جا ميافته و معصومانه ميگي همون كه داداشش استاد دانشگاهه!!!!

تا شب پونصد بار ديگه طرف زنگ ميزنه تا يه جمع ساده رو هم براش تو ضيح بدي

حالا يه نماي ديگه

صحنه اول:

ميري سر كلاس پايگاه كه كلاسش دوهفته در ميون اما 6 ساعته برگزار ميشه

دوستت نيومده و تو تنهايي

يهو چشت ميافته به يه پسره كه ماتت ميكنه

نكته مهم:بنده به هيچ وجه پسر نديده و چشم در آر نيستم.زليخا هم نيستم!

پسره يه ويژگي بارز داره كه نميتوني چشم ازش بگيري

حتي در حالت عادي هم گونه هاش چال ميافتن و تو ناخوداگاه تو دلت قربون صدقه لپش ميري

چون استاد فوق العاده اقا و استاد پايگاه حتي به يه كلمه حرف زدن هم حساسه و بايد 6 ساعته سيخ بشيني يه چشمت به استاده و چشم ديگه ات به توپوليه

اونقدر ماتش ميشي كه متوجه ات ميشه،اينو نميدونه اگه دختر هم بود تو همون قدر نگاش ميكردي

تصور كني يه دختر همين جور زل بزنه بهتون خب مطمئنا ذوق ميكنيد و شما هم زل ميزنيد بهش ديگه

با زل زدن اون يهو يادتون مياد كه زشته چشم يه پسره رو اينجور در اريد بنابراين دو چشمتون به استاد ميدوزيد و زير چشمي گاهي توپولي رو نگاه ميكنيد كه وقتي مي خنده چال گونه هاش عميق تر ميشه!!!

صحنه دوم:

دو هفته بعد كلاس برگزار ميشه و تو بازهم تنهايي..دوست پشت سريت هي ازت سوال ميپرسه و وقتي كه برميگردي ميبيني همون توپوليه كه از اين به بعد بهش ميگيم دوس جوون زل زده بهت.بخاطر اينكه ذاتا خجالتيم و فقط در ظاهر بشدت جسورم نگاهت از خجالت سر ميخوره و ميافته پايين ولي مگه دوست پشت سريت حاليش ميشه و دست از سرت بر ميداره؟!در تمام طول انتراكت دوس جون يا ذوق نگات ميكنه و تو بعضي وقتا با يه لبخند جوابشو ميدي

دوهفته بعدش هم همين كار با شدت بيشتر تكرار ميشه

دوس جون لپاش قشنگه ولي دندوناش ازهم فاصله داره و هم قد خودته ولي يكي از 3 تا مخ كلاس محسوب ميشه

صحنه سوم:

1 هفته غيبت داشتي ،يه هفته تعطيل بود و بعد يك ماه در اخرين جلسه كلاس:

1 دقيقه دير ميرسي و كلاس پر شده و تو جايي بهتر از اخر كلاس پيدا نميكني .كلي كله هم بين تو و دوس جونت فاصله افتاده.تو ميتوني با زحمت ببينيش ولي اون نميتونه...

خلقت تنگ ميشه و با خودت لج ميكني

در انتراكت دوس جون از جلوت رژه ميره و با ديدنش از فاصله يك فرسنگي تو دقيقا 180 درجه اون ورشو نگاه ميكني

تو راه پله جلوته و تو كه داشتي تا اون موقع ميحرفيدي سكوت ميكني...

دوس جون پكره و كلاس تموم ميشه و ديگه نميبينيش فقط فاميليشو ميفهمي...

كدوم بهتر بود؟بهتر نبود منم جسارت و جلب توجه اون دختره رو داشتم و اون دختره هم يه كم حيا منو؟؟؟

اگه پسره جلو مي اومد تا 5 ساعت در مورد درس و كتاب و پروژه و فوتبال و سياست و اقتصاد...براش حرف ميزدم ولي اگه احساسي ميشد در عرض 5 دقيقه جيم فنگ ميزدم.چكار كنم من يه خرده پسرونه ام

ضرب المثل هاي مورد علاقه من!!!!

خدا خرو شناخت شاخش نداد!

گر جهنم ميروي مردانه رو

حالم بده

اه گندت بزنن علي!حالا چه موقع اومدن بود

اعصابمو بهم ريختي

نميدونم چرا ولي خواب و خوراك افتادم.مثلا خير سرم ساعت12 رفتم بخوابم كه فردا 6 پاشم

استاد مزخرف معماري فقط 5 دقيقه اجازه تاخير ميده ولي هرچي غلت زدم خوابم نبرد

الان 2.45 هست دارم وبگردي ميكنم و تو دلم بهش فحش ميدم

چرا اومدي؟چرا ديگه نميزنگي؟چرا مث هميشه بد قولي؟

الان دلم ميخواد گازش بگيرم و بزنمش تا حرصم خالي شه

به خدا من وحشي نيستم ولي ميخام اين همه انرژي منفي انباشته شده رو به شكل فيزيكي تخليه كنم

نصفه شبي حال ميكنيد چي قلمبه سلمبه حرف ميزنم؟

اخرين خبر!!!

امروز باخبر شدم يكي از دوستان دوران كاردانيم ازدواج كرد .اونم با كي؟با معلم خصوصي سابقش كه 15 سال ازش بزرگتر بود

اول از شنيدنش شوكه شدم و بعد خودمو جمع و جور كردم و كلي در مورد اينكه مرد پخته خيلي خوبه و پسراي الان به درد زندگي نميخورن از بس بچه ننه و ماماني هستن و اصلا خودشونو نميتونن اداره كنن چه برسه به زن و بچه و حالا وضع ماليشون بخوره تو سرشون اصلا نيمدونن زندگي چيه و بايد اول بزرگ و تربيتشون كرد و بايد كلي با ناز و اداهاشون كنار اومد و حرص خورد،داد سخن دادم

اصلا هم نون به نرخ روز خور نيستم وقتي اتفاقي كه افتاده ديگه انتقاد كردن چه فايده اي داره لااقل بايد نكات مثبت قضيه رو ديد

البته اين پسره از 5 سال پيش هم دختره رو ميخاست ولي ما اينقد در معايب اختلاف سني توي خوابگاه براي اين بنده خدا روضه خونديم كه پشيمون شد و چون حالا حدود 3 سالي هست كه ازمون دوره نتونستيم راه و چاهو  نشونش بديم(اينگار حالا خودمون خيلي بارمونه!!!)

حيف اون همه فك كه ما زديم.قسمته ديگه

كاش ميزاشتيم همون موقع ازدواج ميكردن حالا حتما يه ني ني داشتن

بهش گفتم به اقاي مهندس نفرمايند ما باعث اين تاخير 5 ساله شديم و روز عروسي بهمون فحش ندن!

ايران

هميشه فكر ميكنم كه اگه اميركبير رو نميكشتند الان وضعيت ايران چطور بود؟دقيقا نميدونم با چه دوره اي همزمان بود ولي تقريبا حدس ميزنم حدود انقلاب صنعتي اروپا بود(فتحعليشاه همزمان با ناپلئون و پدربزرگ ناصرالدين شاه بود البته فكر ميكنم يا شايدم جدش بود چون پسرش عباس ميرزا بود و پسر اون دقيق يادم نيس ولي فكر كنم محمد شاه بود.اطلاعاتم بيد خورده است چندين سال از ياد گيريش ميگذره به بزرگي خودتون ببخشيد. درضمن كسي از يه مهندس توقع نداره تاريخ حفظ باشه!)

ميگفتم

اگه اونزمان ميزاشتن اميركبير اصلاحاتشو انجام بده حالا فاصله ما با اروپا خيلي كم بود و شايد متمدن تر بوديم و پيشرفته تر

هميشه بعد نيازهاي مادي نيازهاي مالي وجود داره،واسه همينه كه تو اروپا انسانيت و حقوق افراد اهميت بيشتري داره. ولي اينجا واسه چيزاي بي ارزش به جون هم ميافتن و دين و ايمانشونو ميفروشن البته براي همه مصداق نداره

ولي فكر ميكنم ما توي همه چيز ناتماميم .وقتي هنوز نيازهاي انسانيمون تامين نشده باشه شايدم حق داشته باشيم كه دغدغه ايمان،شرافت و انسانيت رو نداشته باشيم.كافيه يه دعوا بشه تا 2 تا شخص به ظاهر متشخص چنان با فحشهاي ان چناني از خجالت هم در بيان كه ادم شاخ در بياره،گرچه تو دعوا حلوا پخش نميكنن ولي از كوزه همان برون ترآود كه در اوست(البته اروپا بهشت نيستا!!!)

واقعا جهان سومي هستيم و عقب مونده.مثلا انقلاب كردن كه از غرب زدگي نجاتمون بدن ولي بعد ديدن بهترين راه براي حكومت كردن غرب زده كردن مردمه!آدم دلش ميسوزه چه جوونهايي با چه روياها و آرمانهايي ،دست به چه كارايي زدن و انقلاب كردن و بعد جنگ رفتن و حالا توي دانشگاهها؛لااقل توي دانشگاه ما ،همه چيز توي قيافه و جنسيت و مد و هزار مسئله بي اهميت ديگه خلاصه شده،درسارو طوطي وار حفظ ميكنيم و يك ساعت بعد امتحان همشو فراموش ميكنيم و بعد از فارغ التحصيل شدن هيچ چيزي بلد نيستيم حتي يه آداب معاشرت ساده و بعد تازه اول راهه…تازه دليل اين كارو هم نميدونيم

بارها به بابام گفتم پول اين همه سالهاي درس خوندنمو به خودم ميدادي تا يه شركت بزنم هم سودش بيشتر بود و هم خيلي ممنون تر بودم ولي باباي من حاضره پول توي جيب جاسبي بريزه ولي دست من نده!

حالا مشكل از من بوده،از جامعه بوده،از جاسبي بوده يا از بابام بوده ،خدا عالمه!!!!!

واقعا خدا اينجوري در موردمون قضاوت ميكنه؟

يكيو دوس داشتم (همين كه گفتم چند روز پيش زنگيد)همه كاري براش كردم فقط يه بار ديدمش ولي بهش عجيب وابسته بودم و مطيع
تا اينكه گذاشت رفت بي هيچ دليلي .ميگفت داره وابسته ميشه و ادم عاقل اختيار دلشو از دست نميده!
تقريبا افسردگي گرفتم ولي چون كلا ادم پر نشاطي بودم و نميتونستم درد رو تحمل كنم دنبال مسكن رفتم
همزمان با چند نفر دوس ميشدم فقط تلفني واسه اينكه وابسته هيچكدومشون نشم كه با رفتنشون دوباره بشكنم ولي بيشتر اذيت ميشدم
روحم اينجوري اروم نميگرفت  دلم ميخواس يكيو واقعا دوس داشته باشم و اون هم منو دوس داشته باشه .خب ته دلم هنوز پاك بود و هنوز دوس داشت صادق باشه
9 ماه گذشت.خشته شدم از بس پول تل برام اومد خسته شدم از پسرا
از اينكه هي مراقب باشم كاري نكنم به سي بر بخوره .وقتي تنهايي اختيار دست خودته ولي وقتي 2 نفري بايد اونو هم مراعات كني. گفتم گور پدر پسر
روي پاي خودم واميستم و وايسادم ولي فقط 3 هفته شد
حالا اون دوباره برگشته و انگار روحم هنوز دستش اسيره و توان مقابله باهاشو ندارم .اسباب بازيشم ولي نميتونم از دستش فرار كنم.پاهام با شنيدن صداش سست ميشه و تنم ميلرزه.
كاش نمي اومد و حواسمو پرت نميكرد.كاش بره
من ميخام تنها باشم
تنهاي تنها

راستي ميدونيد فاحشه اكثرا ادماي خوبين؟كه يه ادم بد به اون روز انداختشون و به راهي رفتن كه بعد يه مدت ديگه نفهميدن راه كدومه و پشت سر هم اشتباه كردن

فكر نكنم خدا در موردشون اونجوري قضاوت كنه كه ما قضاوت ميكنيم

جنايت پسري كه يه كاري ميكنه كه يه دختر فاحشه بشه به نظرم بيشتر از قتله چون روح يه موجود زنده رو ميكشه و شايد زندگي خيلياي ديگه رو خراب ميكنه از بچه اي كه شايد به دنيا بياد تا پدر مادري كه ديگه نميتونن سرشونو بالا بگيرن

يعني ما هم اينجور اسيريم؟

اين داستانو يه جا خوندم ولي يادم نمياد كجا

 دانشمندا 5 ميمون رو توي قفس بزرگ گزاشتن كه يه نردبون وسطش بود و هر وقت يكي از ميمونا از نردبون بالا ميرفت دانشمندا رو سر بقيه  ميمونا اب ميريختن و بعد يه مدت تا يكي از ميمونا از نردبون بالا ميرفت بقيه ميمونا اونو ميزدن

يه مدت گذشت و كم كم دونه دونه ميمونا رو عوض كردن و ديگه سرشون اب نريختن ولي بازم تا يكي از ميمونا از نردبون بالا ميرفت بقيه ميمونا اونو ميزدن.همه ميمونا عوض شدن ولي اونا بازم هر ميموني كه از نردبون بالا ميرفت رو ميزدن ولي نميدونستن دليلش چيه؟!!!

انتظار

ديروز بعد تقريبا 9 ماه يه دوست بهم زنگ زد خيلي شوكه شدم چقدر دوسش داشتم و چقدر از رفتنش شكستم

هنوز صداشو دوس داشتم و ميخاستم تا ابد به صداش گوش بدم

ادم كينه اي نيستم و بديم همينه بايد بديهاي ادما يادم بمونه كه يه بار ديگه ضربه نخورم  ولي....

يكي ميگفت احمق هيچ وقت نميبخشد وساده لوح ميبخشد و فراموش ميكنه ولي ادم عاقل ميبخشه ولي هميشه يادش ميمونه

من تو روابط اجتماعي ساده لوحم.نميتونم به كسي اعتماد نكنم و همه رو خوب فرض نكنم نميتونم تصور كنم كه كسي از عمد بدي ميكنه و بد باشه اونجور ديگه نميتونم راحت نفس بكشم.سر تو برف بودن لااقل باعث ارامشه!

نميدونم هنوز دوسش دارم يا نه؟اصلا نميدونم چرا زنگيد تو اين همه مدت حتي 1 خبرم ازم نگرفته بود ولي مثل هميشه بدقوله

احتمالا يهو زده بود به سرش و حالا دوباره خوب شده ولي كاش نميزنگيد داشتم زندگيمو ميكردم


چرا زنا هميشه تو سري خور بايد باشن؟

هميشه ميپرسم پسرا چرا اينقدر خودشونو تحويل ميگيرن كي چنين حقي بهشون داده؟؟؟؟/