پدر
يه خرده باخودم كلنجار رفتم تا راضي به نوشتن اين موضوع شدم
اصلا نميدونم از كجا شروع كنم
ميخوام در مورد پدرم صحبت كنم
از رابطمون از خونوادمون
چند وقته هر چي نگاش ميكنم ميبينم اصلا دوسش ندارم هيچ حسي بهش ندارم وفكر ميكنم براي اونم اينطوره
براي اونم من به جز يه موجود سربار كه كلي هزينه رو دستش ميزاره و لجباز و يك دنده است نيستم
جالبه بعضي وقتا از بعضي حرفاش ميفهمم كه هيچي هم بهم اعتماد نداره
ازكجا معلوم الان داره با ريحان حرف ميزنه؟
از كجا معلوم رفته خونه ريحان
و عجيب هم حسودي ميكنه
توچرا با دوستات صداي خندت تا 7 خونه ميره ولي پيش ما عبوسي
توچرا حرفاتو به مامانت ميگي ولي به من نميگي
اصرار عجيبي به دور زدن مامانم داره،موقع عروسي خواهرم ،به مامانم ميگفت تو حق نداري حرف بزني و نظر بدي
جالبش اينه در ساير مواقع هر چي ما نكول و حرف گوش نكن و لامذهب هستيم تقصير مامانه
بارها سعي كردم كه شوخي كنم وشاد باشم تا بخنده ولي تا ضايعت نكنه دس برنميداره
دقيقا بايد برعكس حرفتو بزنه و تو ذوقت بزنه
ديشب به مامان ميگفتم
يادم نمياد مث بقيه پدرا بگو بخندي باشه
احترامي باشه
هر مشكلي پيش بياد طرف بيگانه رو ميگيره
چندين بار دعوامون شد كه گفتم من ميخام حريممونو حفظ كنم حالا تو زنتو ادم حساب نميكني به من چه
من به زنت بگم و اون مياد بهت بگه خيلي بهتره تا ببيام مستقيم بهت بگم
ميگه نه مامانت چه خ...ه بيا به خودم بگو
منم كه دهنم چفت و بست نداره برگشتم گفتم باشه از اين به بعد چيزي هم خواستم ميام به تو ميگم بخري!
فكر نميكرد اينقدر گستاخ باشم
گرچه به نظرش من از همه بچه هاش بدترم ولي خيلي كم فحش ميدم و دعوا ميكنم ،انتظار نداشت،
حدودا ترمي 800 تومن خرج دانشگامو ميده،اگه يه غريبه بود كلي سپاسگزارش ميشدم ولي براي اين انگار نه انگار
وظيفشه
به من چه
تقصير خودشه،ادم كه باد ميكاره،طوفان درو ميكنه
ياد بچگيهامون كه ميافتم اعصابم خورد ميشه سلطنتي داشت براي خودش،از هيچ ظلمي هم دريغ نكرد
يه شهر ديگه زندگي ميكرديم و تا اسبش تونست تاخت
از سركار ميومد خونه من و داداشم كه يه سال بزرگتره ازم،بايد لال موني ميگرفتيم
هيچ وقت يادم نمياد يه دفع مث ادم باهام حرف زده باشه
خب لااقل من كتك نخوردم
بقيه كتك خورده بودن،از بچه بدش مي اومد
هيچ وقت براي ما حوصله نداشت
اها يه دفع يادم مياد بغلم كرد
هميشه احساس زيادي بودن ميكرديم و من ومحسن واسه دل مامان و به اصرار مامان بوديم
خب حقم داشت
مامانم 17 سالش بود ازدواج كرد و رفت يه شهر غريب،تا حالا از اين مردا نديده بود و يه سال اول براش كم نزاشت،تا باباي عرشيا به دنيا اومد خب طبيعتا از توجه مامان كم ميشد و اين يعني نفرت از بچه
بارها گفته و ميگه
چهارتا سگ مياوردم بزرگ ميكردم بهتر از شما چهار تا بود!!!
لطف دارن ديگه!
خداييش داداشم خيلي سختي كشيد ياد اوريش دردناكه كه با چه سر وضع و لباسي دبيرستان و دانشگاه ميفرستادش
خودش دوره جوونيش همه نوع لباسي ميپوشيد مد روز
مدل مو و سبيل و خط ريش همه مد روز و بعد يهو زد اقا مذهبي شد و همه رو از مذهب بيزار كرد
نميدونم واقعا بچه بوديم پول نداشتيم يا الكي برامون خرج نميكرد!
اگه نداشت ،يهو كه سه تامون دانشگاه قبول شديم(دوتامون ازاد)(دوتا راه دور)پس از كجا اورد داد
بهش اعتماد ندارم
فقط بلده سر خونوادش كلاه بزاره،بيرون يه مرد فوق العاده اروم و موجه و مودبه و همش حقشو ميخورن چون نميتونه از خودش دفاع كنه ولي تو خونه همش فحش و ...
يه اخونده داداشمو زير گزفت ،مامانمو فرستاد بره دعوا
خودش تو خونه چپيد
خاطرات تلخ زياده
وقتي به گذشته نگاه ميكنم ميبينم هيچ توجهي نبوده پس چرا حالا من بايد توجه كنم
داره الزايمر ميگيره و كم كم داره شديد ميشه ولي دلم نميسوزه
از من بعييده چون خيلي مهربونم ولي دلم نميسوزه دست خودم نيس
دوران دبيرستان چنان عرصه رو به من تنگ كرد كه وقتي يه دهكوره ازاد اونم كارداني قبول شدم با كله رفتم
فكر كنيد اينقدر از من بدش مياومد كه مامانم ميگفت وقتي اون ميادتو حرف نزن ،به صدات حساسه!چقدر جلوي عروس تازمون به من فحش داد
يه مدت من اينطور شدم نسبت بهش،از صداش متنفر بودم ولي حالا برام بي تفاوته
سعي ميكنم مدارا كنم و جوابشو ندم گرچه به خودم فشار مياد
وقتي اون همه ريا و دورويي و جانماز اب كشي رو ميبينم وقتي به من و مامان فحش ميده و سكوت ميكنم ادم دق ميكنه
وقتي كه هنوز ضعفاشو گردن مامانم ميندازه
مامانم هم بي تقصير نيس ولي خب مامان در حد عاديه،در حالت معمول هر كي ايراداتي داره
به طمع ثروت پدر بزرگم با مامانم ازدواج كرد و به دلايلي پدر بزرگم قبل از مرگ زمينهاشو فروخت هيچي به مامان نرسيد
حالا اين بلا سر خودش داره مياد
دامادم به طمع ثروت پدرم با خواهرم ازدواج كرد و دقيقا رفتارايي كه بابام داشته رو انجام ميده
خواهرم بهش ميگه تو كه بابامو نميشناختي پس چرا اينقدر شبيه اوني
پارسال يه توده تو سينه ام پيدا شد
دكترا گفتن بهتره عمل كنن تا در بيارنش تا مشكلي پيش نياد
(مامان مامانم سرطان سينه داشت)
اولش وقتي فهميد طوري رفتار كرد انگار چه خطايي كردم،دختر كه نبايد عمل كنه!!
حتي يه بار هم منو دكتر نبرد،طفلي محسن و مامان از اين دكتر به اون دكتر
محسن پشتم وايساد
(محسن داداشمه)
شهري كه من توش ساكنم با مركز استان نيم ساعت فاصله داره،قرار شد بيمارستان خصوصي عمل كنم
(بانك سهام دار اون بيمارستان بوده در نتيجه نود درصد هزينه عملو پرداخت ميكرد)
از قضا شوهر خالم هم تو همون بيمارستان بستري بود،يه هفته عمل منو عقب انداخت تا اون مرخص بشه،تا هيشكي از اين عار باخبر نشه،انگار ميخواستم عمل ترميم پرده كنم!!!!
بيمارستان نيومد
فرم عمل رو مامان امضا كرد و محسن اون روز براش كاري پيش اومد و نبود
حاضر نشد يه روز مرخصي بگيره و منو با ماشين خودش به بيمارستان ببره!
منو مامان تنها با ماشين گذري رفتيم و تا ظهر معطل شديم تا پذيرشمون كنن و بعدش سريع منو اتاق عمل بردن
همه اينها در صورتي بود كه منو گزاشته بود براي مردن و فكر ميكرد سرطانه
حتي جراحمو نديد
موقع بخيه كشيدن،مهمون دعوت كرد،عمو ها و عمه ها،مامان نميتونست بياد،من با محسن رفتم تا بخيه بكشه دكتر و شب كلي مهمون پذيرايي كردم
بعد ها ميخواست بره يه تست ورزش بده به من گفت تو هم بيا
گفتم مامان داره مياد چه لزومي به اومدن منه
گفت مامانت چي ميفهمه اخه!!
گفتم ا!!!چطور موقع عمل من مامان ميفهميد حالا نفهم شده
خجالت ميكشيد بگه دختر من عمل داره
بايد پوستم كلفت شده باشه ولي هنوز با كوچكترين نيش زبونش دلم ميشكنه و بغض ميكنم
مث يه انگل سربار باهام رفتار ميكنم ومن دعا ميكنم سريعتر كار بانكم جور شه وبرم سركار
با اون همه ثروتي كه جمع كرده بايد سر يه قرون دوزار حساب پس بديم
وضع مامان كه بدتره،باز يه اميدي داره شايد رفتم سر كار(امتحان و مصاحبه ورودي بانكو قبول شدم 6 ماهه در گزينش به سر ميبرم!) و از اين انگليت درميام ولي به مامان چنين اميدي نست
نشد يه بار بدون دلهره خرج كنم
هر چي ميگيم بخر ميگه همين از سرتون زياده
هميشه سعي كردم از ديد اون هم به زندگي نگاه كنم
خب شايد اگه خرج زندگي يكيو ميدادم توقع داشتم همون باشه كه من بگم
البته نميدونم فكر نميكنم اينطور باشم ولي شايد موضوع همينه
حالا كه داره پير ميشه تنهايي سخته
هروقت مياد خونه بايد مطمئن شه من هستم،دوس داره باهاش سر سفره بشينم
نه من تلافي نميكنم
سعي ميكنم احترامشو نگاه دارم وسكوت كنم ولي بعضي وقتا از زندگي سيرم ميكنه
كاش يه خرده ثبات داشت كاش يه خرده عادل بود كاش يه خرده احترام ميزاشت و بلد بود محبت كنه
محبت كردن كه پول دادن اونم با منت نيست
كاش پشتم بود
كاش راه درست زندگي رو نشونم ميداد
كاش باهام حرف ميزد
كاش پدرم بود
قضيه خيلي طولانيه و من هم كه عادت دارم با جزييات حرف بزنم خيلي چيزا رو نگفتم
قضيه تولدمو و...
بعضي وقتا بخاطر خيانتهايي كه بهش كردم شرمنده ميشم ولي راه ديگه اي برام مونده بود؟
خسته ام از سركوفتاش و كوچيك دونستنم
احتمالا بنده جزو ادما نيستم و هميشه زيردست بايد باشم
اصلا ايده ال نيستم توقع ندارم شوهر من چيزي بهتر از اين در بياد
البته خوبي هايي داره
رفيق باز نيست(يه دونه دوست هم نداره)،سيگاري و مشروبخور نيست،خرج تحصيلمو ميده
و كلا اينكه بابا هست كلا
يه مدت به من ميگفت تو قاتل مني من اگه مردم تقصير توئه ويه مدت كه خوابگاه بودم پشت تل بغض ميكرد
يه بار از دانشگاه اومدم ومامان كربلا بود و اون روز برميگشت چنان دم در اشكمو در اورد كه ميخواستم برگردم
دوساعت بعد اقا اينگار نه انگار
تشخيص نميده حرفش بده و نبايد گفت و هر كي شخصيت داره
اينم زندگي ماست ديگه
پي اس 1:خيلي طولاني شد،فكر نكنم كسي حوصلش شه بخونه!