دلیل دیوانگی
هر وقت هم می اومدم خونه از خستگی و خواب اوری قرصایی که واسه سرما خوردگیم میخوردم بعد یه گشت کوتاه تو نت راهی رختخواب میشدم تا بخوابم و صبح با تن خسته از خواب بیدار بشم و وقتی هنوز تو اسمون ستاره است راهی بانک بشم
یه چیز رو فراموش کرده بودم
تو ناخود اگاه ذهنم یه چیز باعث این دلتنگی شده بود
برای جدایی خیلی وقته داشتم تمرین میکردم
هر بار هم مدت جدایی رو طولانی تر میکردم
اول یه روز بعد دو روز...بعد یه هفته دو هفته... و اخر سر یک ماه
اخرین باری که زنگیدم اواخر مهر یا اوایل ابان بود و به خودم گفته بودم که حق نداری تا اخر ابان بزنگی
حالا مهلتم تموم شده و دلم بیتابی میکنه
دلم دلش میخاد به قولی که بهش دادم عمل کنم و حالا دوباره صدای اونو بشنوه
ولی نمیدونه که من نمیتونم بزنگم
حالیش نمیشه که به زور نمیشه کسی وادار کرد تورو دوس داشته باشه و یا ازش پرسید چرا دیگه دوست نداره؟
۲-ریحان زنگیده بود و بهش گفتم چقدر بیتابم
میگه زنگ بزن
میگم نه
میگه از کجا بفهمه که دلت تنگ شده
میگم اخه دل اون که تنگ نشده
میگه از کجا میدونی شاید اونم فکر میکنه که تو فراموشش کردی و نمیخاد یاد اوری کنه
میگم حرفی نداریم بزنیم
مگه خب تو بگو دلت تنگ شده
میگم جوابش مطمئنا فقط سکوته
میگه اصلا تو دیوونه ای
اون گفت جدا بشیم و تو هم گفتی باشه
ادم به همین راحتی از کسی که دوسش داره که جدا نمیشه
سکوت میکنم
حرفی ندارم در جوابش بگم
۳-من واقعا بابت این دیونگی ها و بیتابیهام عذر خواهی میکنم.بعضی وقتا میزنه به سرم که این حرفا رو توی وبلاگ دیگه بنویسم که کسی منو نشناسه
اینجا
یه خرده خجالت میکشم بابت این اعترافات
۴-حالمان بدکی نیس