ما كلا خنثي هستيم

با اينكه ديگه ني ني در كار نيس و وياري هم همچنين

ولي كماكان دوست داريم ما خطاب كنيم خودمان را تا من!!!!

رفتم دنبال يه زمينه مناسب براي يه جاي جديد ولي حسش نكشيد بگردم

تو ذهنم فعلا ميسازمش

پر از حرفم ولي سكوت ميكنم

پي اس1:بعضي وقتا اينكه هيچ پايبندي وجود نداشته باشه بقيه رو ميترسونه،انگار بايد پرات قيچي بشه تا بدونن اهلي هستي و زياد بالا نميپري.

اينجوري خطرت كمتره

پي اس2:بعضي وقتا حتي عزيز ترين افراد زندگيت ارزو ميكنن تا ارزوهات براورده نشن و تمام تلاششونو ميكنن تا نتوني به چيزي كه ميخاي برسي

پي اس3:بعضي وقتا بعضي ها به تو اتهامي ميزنن كه خودشونو بيشتر اون كارو در حقت كردند و سعي ميكنن بهت عذاب وجدان بدن و خودوشونو مبرا كنن

اون وقت تو ميموني بين چند راهي كه ايا تو درست رفتار كردي؟

پي اس4:گاهي وقتا با اينكه بهت اطمينان داده ميشه ولي هنوز تو شك و دودلي ميموني

پي اس5:بعضي وقتا حتي اگه عزيزترين كسانت پيشت باشن،چون نميتوني بگي چي فكر ميكني و كارات چه دليلي داشته و ميبيني خيلي تنهايي

خيلي تنها

اون وقت فكر ميكني خب اصلا چرا بايد دور و برت شلوغ باشه؟خب هميشه تنها بمون،چي ميشه؟؟؟

پي اس5:بعضي وقتا بايد خودتو تنبيه كني.تنبيه اين بارت هم اينه كه دست از يكي از امكاناتت بكشي

اخر ماه ايشالا تلفن اتاقم رو ميخام تحويل بدم

وقتي خودم نميتونم ،خودمو كنترل كنم و باز هم قبض تل بيشتر از انتظار مياد بايد اون گزينه رو حذف كرد

پي اس6:بعضي وقتا احساس ميكني بيرنگ داري ميشي

پي اس7:به زودي در اينجا رو تخته ميكنم و از يه جاي ديگه شروع ميكنم

پي اس8:...




من نميخام بزرگ شم و وارد زندگي واقعي شم.چه اصراريه به اين زودي؟؟؟؟؟؟

سكوت خطرناك

هنوز هم سكوت و سكوت و سكوت

اميدوارم صداي انفجاري در پي اين ارامش قبل از طوفان نباشه





پي اس1:فكر نميكنم ظرفيت دلم زياد شده باشه پس حتما يه جاي كار ايراد داره كه من هيچي نميگم

مثل اين بچه ها كه تا صداشون در نمياد معلومه يه جا سرگرم خرابكاري هستند،بعيد نيست در مورد من هم همينطور باشه

لطفا سلول هاي خاكستري مغزتان رو كار بندازين و قبل از هرگونه اتفاق جلوي بنده رو بگيريد تا صدمات وارده به حداقل برسه

پي اس2:براي ما دوباره خاستگار پيدا شده و كلا اعصابمان را در بشقاب تناول ميكنيم.دهنمان را سرويس كردند خانواده گرامي

اقاجان من ميخواهيم يه سال حداقل دستم تو جيب خودم بره و اقا بالاسر نداشته باشم زوره مگه؟؟؟!!!!

مامان جانمان عقيده دارند خاستگار رو كه رد كنيم بخت زده ميشوي و از كجا معلوم دو فردا ديگه به طمع كار داشتنت نيان؟

برعكس ما عقيده داريم تنها يه نفر بايد بياد خونه ادم كه قضيه اوكي باشه و ايشان اعتقاد داره هر كسيو بايد راه داد تا بينشون انتخاب كنيم

اقا،ما شوهر نميخوايم كيو بايد ببينيم؟؟؟؟

پي اس3:راستي هيچ از حال ني ني هاي ما نميپرسيد؟طفلكي ها اگه عمرشون به دنيا بود خرداد مياومدن!!!!!!

دوس گرامي مان چون تو باغ اين موضوع نيستن احتمالا مارا طلاق ميدهند!!!!

كاش ميشد سكوت رو نوشت.....

شكلات

فشارت شديد افت كرده و از سرما ميلرزي . در عين حال تنت گر ميگيره.دستها و پاهات قالب يخن و تنت خيس عرق

دراز ميكشي رو تخت و رو تختي رو ميكشي روت و شكلات مترويي كه ريحانه ديروز برات خريده رو اروم اروم ميخوري

تو گوشت هندزفري گذاشتي و اهنگ هاي مزخرف گوشيتو گوش ميدي و فكر ميكني همه اهنگ ها رو پاك كني ودوباره انتخاب كني

ولي ميبيني اهنگ جديدي خوشت نمياد و تازه چه فرقي ميكنه تو كه اصلا گوش نميدي چي ميخونن فقط همين كه يه صدايي از خودشون توليد ميكنن برات كافيه

شكلاتتو مزه مزه ميكني و به يه نقطه از كمد ديواري صورتي رنگت زل ميزني و ميزاري  هر چيز مزخرفي بياد و بره

حتي پلك نميزني

فقط نفسهات ميان و ميرن و به محض اينكه حواست متوجه نفس كشيدنت ميشه،دچار اختلال ميشن و احساس خفگي ميكني

شكلات تموم شده و اهنگ پخش ميشه برات.تكون نميخوري و پلك نميزني

بزرگترين چيزي كه تو ذهنته نبودنته

درسته كه دليلي براي رفتن نداري ولي دليلي هم براي موندن نيس

و فكر ميكني براي كيا عزيزي و بود و نبودنت براشون فرق ميكنه

يه جمله يادت مياد كه تو فيلم شنيدي:

چگونه ميتوان مرد در حاليكه كسي زنده بودن شما را نميداند...

بيرون بارون مياد و تو توي ذهنت چيزايي كه دلت ميخاد بياي اينجا بنويسي رديف ميكني

حالاتتو توصيف ميكني

ولي زورت مياد پاشي و بياي بنويسي

كم كم حركت انرژي رو ،تو تنت احساس ميكني

يه گرمايي مطبوعي شروع به پخش تو اندامت ميكنن

احساس ميكني جريان خونته

و بعد ياد توصيف صادق هدايت از تاثير ترياك تو داستان زنده به گورش مي افتي

دستات ديگه يخ نيست فقط سردن ولي پاهات هنوز مثل دو قالب يخ منجمد شدند

ياد ياكريمي ميافتي كه اول راهرويي كه به حياط پشتي منتهي ميشه رو كاكتوس ماري كه اونقدر بلند شده كه دور ميله گاز پيچيده ،لونه گذاشته

يادت مياد تو عيد كه هي صداي موسي كوتقي* ميپيچيد تو اتاقت و همش هي يادت ميافتاد كه ميگن اين پرنده نحسه سرتو از پنجره بيرون مي اوردي تا ببيني كجاست و نميديديش

و در عوض چشت به كوه سرسبزي ميافتاد كه منبع زيبايي و ارامش بود و تا اينكه بالاخره ديديش

و پريدي تو حياط تا مطمئن شي كه  درست ديدي و وقتي مطمئن ميشي 5 پله رو سريع بالا مياي و ميپري تو اشپزخونه و به مامانت ميگي و ميكشونيش پايين تا  ببينه و دلت به شور ميافته

حساب ميكني تا يه هفته ديگه كه بابا از مكه برميگرده  جوجه هاش از تخم در اومدن؟

تو دلت هول برت ميداره،ميدوني كه بابا از حيونات به خصوص از اين پرنده و گربه بدش مياد

ياد بلايي كه سر گربه ها پارسال و پيرارسال اورد ميافتي

يه سال لونه شونو خراب كرد و بچه گربه هاي تازه به دنيا اومده تا فردا صبح دوتاشون مردن و تو يه هفته هر 5تاش مردن

و دوباره همون گربه سال بعد اومد و اينبار تونست بچه هاشو بزرگ كنه و تو همش تعجب ميكردي چرا هي مياد تو خونه پشتي شما تو سختترين جاهاي ممكن لونه درس ميكنه و بابا اينبار تمام سوراخها رو ميگيره تا ديگه اينورا پيداش نشه ولي گربه عشق بازي و ناز و عشوه كردناشو جلوي پنجره اتاق مامان بابا و اتاق تو ميكنه و تو تو دلت دعا ميكني اينورا لونه درس نكنه تا دلت بسوزه بعد براش

تو دلت خدا خدا ميكني كه بابا لونه ياكريمو پيدا نكنه و به دو تا ياكريم خيره ميشي

ماده هه با گردن افراشته و مغرور رو تخمها نشسته و جفتش حمايتگر و مراقب كنارش رو لوله گاز نشسته

و اون وقت دوباره يادت مياد ديروز يه نصفه تخم شكسته پيدا ميكني با ذوق ميپري بالا و ميري تو اشپزخونه و ميگي مامان اين يعني به دنيا اومدن ديگه؟ با اينكه مامانت بي دليل باهات قهره و به يه اره ساده بسنده ميكنه و تو با ذوق اون نصفه تخم كه خيلي منعطفه و توش هنوز يه ذره رگ جوجه اي كه توش بوده هست و ميزاري رو طاقچه و ميدويي تا كلاست دير نشه

و بعد از ظهر ريحانه اونو ميبينه و ميگه اه اين چيه چندشم شد و مجبور ميشي بندازيش تو سطل اشغال

و باز فكر ميكني جوجه تا كي اماده پرواز ميشه نكنه بابا ببينه و لونه رو خراب كنه

همين طور كه به اينا فكر ميكني  كاغذ شكلاتو پاره ميكني

جنسش باحاله با يه حالت خاص پاره ميشه

همه رو اروم اروم تيكه تيكه ميكني

يادت مياد  از صبح دوستت جواب smsهاتو نداده ولي احتمالا جوابا نميرسيده

و يه ور بدبين ذهنت شروع ميكنه به ايراد گرفتن

ميدوني اگه به حرفش گوش كني دوباره بهانه گير ميشي و به اون طفلي گير ميدي

سريع صداشو كم ميكني و به خودت ميگي بهانه گيري كافيه و اون منو دوس داره و دليلي نداره كه نداشته باشه و من هم دوست خوبي براش هستم و بهش مطمئنم

گوشيتو برميداري بهشsms ميدي كه مراقب خودش باشه و دوباره زل ميزني به كمد ديواري

خودتو محاكمه ميكني

و به خودت جايزه ميدي

خودتو تنبيه ميكني

تصميمات مهم ميگيري

سعي ميكني اينده رو بدون كار بانك تصور كني

حساب كتاب مالي ميكني

به رفتارت فكر ميكني

به هفته اينده و عروسي كه دعوتي

پاهات هنوز سردن

به چيزايي كه دوس داشتي بخوري

براي خودت گزينه ميزاري

اب پرتقال و ميوه

جوابت نه است

شيريني خامه اي

الان ميل نداري

البالو خشكه

نه

شكلات

نه

چيپس

نه

نه

نه

هيچي نميخاي

هيچ ارزويي نداري

به هيچكي فكر نميكني

دوس نداري در اين حالت با كسي بحرفي

اهنگه هنوز داره ميخونه

برنامه هفته اينده و كلاسهاي جبرانيتو چك ميكني

يادت مياد فردا كلاس كارگاه داري وكه همش فكر ميكردي هفته اينده است

بايد پيچ و مهره بسازي

52 ميلي متر با كوليس اندازه ميگيري و با اره، ميله گرد رو ميبري و بعد سوهان ميكشي تا در اخر 50 ميلي متر بشه

از معلمش خوشت نمياد

شبيه قزويني اولي  و به همون اندازه مذهبي نما

تنت گر ميگره از تب

عطسه ميكني

نه

نبايد سرما بخوري

حوصله فينگ فينگ كردن و كسل شدن رو نداري

جزوه آمارت رو ميزه و 1/3 خوندي

دستات هنوز ميلرزن

هيچ انگيزه اي نداري پاشي

يهو....

...

...

...

يه انگيزه قوي پيدا ميشه

يادت ميافته پست قبلي رو نظراتشو تاييدي نكردي و مكنه دوباره سروش فحش بنويسه

مث فنر ميپري و مياي تاييدي كني!!!!



*: تو مشهد به ياكريم ميگن موسي كو تقي،به صدايي كه اين پرنده از خودش در مياره توجه كنيد اينگار داره اين جمله رو هي تكرار ميكنه!!!

پي اس 1:عمو بهرام ديدي سروش زياد هم بي فايده نبود

محض اطلاع ساير دوستان،سروش يكيه كه فكر كنم از وبلاگ عمو بهرام تشريف اوردن و مدام فحش مينويسه و به همين خاطر نظراتمو تاييدي كرده بودم

البته من نه ايشون رو ميشناسم و نه ميدونم چه مرگشه .فقط همينطور كه گفتم ايشون از اون جمله تهراني نبودن بنده تو معرفي وبلاگم بدش اومده و لطف ميكنن چرند ميگن

انگار تازگي ها مد شده مني كه اين وسط بي تقصيرم رو مورد عنايت قرار بدن

والا

اينجا هم يكي با يكي ديگه دعواش شده و كاملا ن كاملا بنده بي تقصير بودم ولي بنده هم تحريم شدم و به جرم كارهاي خيلي گذشته و اينكه هر چي به من گفته ميشه ميگم خودم ميدونم و حرف گوش نميدم بنده رو محكوم كردند

كاملا بي ربط تشريف داره موضوع دعوا و به جرم بنده

اخرش هم ميدونم اون دو طرف دعوا باهم گل و بلبل ميشن و بنده اين وسط خراب ميشم

حكايت "گنه كرد در بلخ اهنگري   به شوشتر زدند سر مسگري " شده

پي اس2:كماكان پاهام منجمد هستند

پي اس3:تلافي چند روز،2تا پست در يك روز


يه چند وقتيه كه كم ميام و مينويسم ،اين براي مني كه روزي 3 تا پست مينوشتم عجيبه ولي يه فكرايي تو ذهنمه گرچه هنوز وقت نكردم عمليش كنم

اين كمتر نوشتن واسه اينه كه بيشتر دوس دارم با خودم باشم.با خودم تنها

حتي با دوس گرامي هم كمتر مراوده دارم

بيشتر تو خودمم و دارم گذشته رو واكاوي ميكنم

به خودم و اينده ام فكر ميكنم

يه سري مشكلات پيش اومد و بنده از خواب خرگوشي و خوش باوري بيرون اومدم

واقعا فكر ميردم بقيه هم مثل خودمن با اينكه خيلي ازشون ضربه خورده بودم ولي فكر ميكردم تو وقتهاي اضطرار حتما مثل ادم رفتار ميكنن

حالا نه اينكه بنده خيلي ادم تشريف دارم

ولي حس فداكاري بيش از حد و گاهي اوقات احمقانه اي در من وجود دارد

حسي كه باعث شد در گذشته كاري كنم كه الان دقيقا مث چي... پشيمونم

ديشب داشتم روي يه كاغذ مينوشتم از كيا بدم مياد و بود و نبود كيا برام بي تفاوته و كيا برام مهمن

و اون شخص و اون كسي كه اون فداكاري احمقانه رو انجام دادم تا دلش نشكنه و الان واسه من ادم شده و چرت ميبافه و اعصابمو بهم ميريزه در صدر قرار گرفت

موندم يكي چقدر ميتونه عقده اي باشه

خدا همه ما رو به راه راست هدايت كنه

دوس ندارم تو دلم كينه و نفرت باشه حتي براي اشغالي مثل اون

با تمام تنش هاي اين چند روزه اخير اميد به زندگي و ارامش در من سير خوبي داره و راضيم

تازگيها باز فقط روزي يه وعده غذا ميخورم

صبح كه دقيقا راس 7.30 كلاسام شروع ميشه و وقت صبحونه خوردن ندارم و بيام خونه ميخابم ساعت 4 پا ميشم ناهار ميخورم و ديگه جايي براي شام نميونه منتظر كاهش وزن شديد بنده باشيد

ديروز تو دانشگاه اتفاق خيلي بدي برام افتاد

گرچه صبح ميدونستم اتفاق بدي ميافته و صدقه كنار گزاشتم و بعد از ظهر كه ميرفتم به ذهنم افتاد چنين اتفاقي شايد بيافته ولي باز صداي دلم رو ناديده گرفتم و احتياط نكردم و شد انچه كه نبايد ميشد

واقعا كمك شقايق ستودني بود برام

تو اون هير و وير كه من به مرز غش كردن و گريه كردن رسيده بودم و دستم بند بود و گوشيم دست اون يكي دوستم كه شرح ماوقع ايشون رفته بود ،بود برام sms اومد و ديدم با كمال پررويي داره ميخونه كه چنان با شدت و عصبانيت گوشي رو از دستش گرفتم و بهش توپيدم خجالت نميكشي ميخاي بخونيش كه با خنده گفت نه نميخاستم بخونم ميخواستم بدم دستت

گفتم اره جان عمه ات

اه اه اه از اين دخترا خوشم نمياد

چنان هفته پركاري دارم و همش در راه دانشگاه و خونه و رختخواب هستم كه اصلا به درسام نميرسم خدا رحم بفرمايد

اين چند روزه دارم فكر ميكنم اگه به هر دليلي من اين كارو از دست بدم وضعيتم چطور خواهد بود؟

نتيجه اينكه وضعيت با اينكه ظاهرا فرق نميكنه نسبت به قبل از مطرح شدن جنين موضوعي ولي بشدت وضعيت معنوي و روحي بنده به هم خواهد ريخت

تا خدا چه بخواهد

راستي خداجونم خيلي دوست دارم و ممنونم كه در بدترين وضعيت نگهدارم هستي به قول سپهر به مو ميرسونه ولي پاره نميكنه

امروز فهميدم كه چقدر تنهام و پشتوانه اي ندارم و فقط بايد به خودم متكي باشم و سخت كار كنم چون اين دنيا عجيب بي رحمه

واقعا سخت ميشه پيدا كرد كسيو كه تو سختي و مشكلات كنارت بمونه و سعي كنه كمكت كنه