صبح بعد بیرون رفتم میام خونه و یه خرده تو نت چرخ میزنم نیم نما میخونم و پست جدید مینویسم
صبحانه میخورم و تازه لای مقاله انگلیسی رو باز میکنم تا ترجمه اش کنم
به ریحان اس ام اس میدم که با دوستش هماهنگ کنه که برم مغازه اش بن کارت همکارمو تبدیل به پول کنم
و بعد دوباره میرم میزنگم بهش
گوشی رو برنداشته شروع میکنم به شماتت کردن من
و قسم و ایه که فلانی و بساری و خیلی احمقی و خیلی فلانی و دیونه ای
و من سکوت میکنم
عادت به سکوت من نداره
لا به لای فحش داداناش از اینکه هیچی نمیگم بیشتر عصبانی میشه و بیشتر غر میزنه
و من توی اینه بزرگ رو دراور به چشمای خودم زل زدم و دارم با خودم حرف میزنم که چطور روت میشه تو چشای خودت نگاه کنی
جیغ ریحان خندم میاره
حرص میخوره بابت من
و میدونم بابت دوست داشتنشه
ولی من دفاعی ندارم بکنم
یه حرف میزنه که دلم میشکنه و غمگین تر میشم
هیچی بهش نمیگم
فقط میگم اینطور نیس و دوباره داد و فریاد
من سکوت میکنم
احساس خستگی میکنم
میرم دانشگاه
توی اون همه جوون احساس غریبگی میکنم
صبح هم همینطور بودم
از بس صبح های زود رفتم بیرون و عصرهای خلوت برگشتم تاب اون همه شلوغی رو ندارم
طاقت دیدن اون همه قیافه ها اجق وجق با ارایش ها و لباس های مختلف
منی که قبلا بدون خط چشم تا نونوایی هم نمیرفتم
فقط یه کم سرمه به چشام کشیدم قیافه ساده
قیافه خودمو که تو شیشه ماشینا میبینم
خیلی مظلوم به نظر میرسم
از بس به اون مانتو سرمه ای اندامی بلندم عادت کردم دستم نمیره مانتو کوتاه بردارم
دوباره مانتو بلندمو میپوشم با شلوار ابی یخی
ژاکتمو دستم میگیرم
حس پوشیدنشو ندارم
بارون سرد میخوره تو صورتم و عین خیالم نیس
تو کریدور دانشگاه منتظر استاد وایسادم
محو چهره هاو ادمها
چقدر برام غریبه ان
دلم میگیره که هیچکدوم از این ادمها برام اشنا نیستم و من براشون اشنا نیستم
کلاس شروع میشه و معلوم میشه یه فرم برامون فرستاده بوده تا پرکنیم و بیاریم و من میل استادو نخوندم و فرم ندارم
کل صحبتش همین بود و هیچ حضور و غیابی نشد
و خیلی راحت یه روز مرخصیم هدر رفت
دلم بیشتر میگیره
وبیرون باد و بورانه
هنوز ژاکتمو نپوشیدم
وسطای راه از تاکسی پیاده میشم
بی خیال دیگران میشم که میگن طرف دیونه است
تو بلوار اروم برای خودم راه میرم و عکس میگیرم
تنم میلرزه ولی خودمو بازخواست میکنم
تو ذهنم حرف میزنم
دماغم از سرما یخ زده
چشام درد میگیره از سرما
دستام زیر ژاکتم قایم کردم و به برگا نگاه میکنم
به خودم فکر میکنم
به اینکه چطور میشه یه ادم بی رویا بشه
به خوودم میگم چه حرفی داری؟
و فکر میکنم حتی اگه ده تا گوش شنوا هم داشته باشی تو خودت حرفی برای گفتن نداری
حرفی نمیشه زد
میترسی که خودتو برای دیگران تعریف کنی
چه فایده داره
دیگران که دید تو رو نسبت به زندگی ندارن
و هر کس با توجه به دید و تجربه خودش از مسایل درک داره
بنابراین سکوت میکنی
بری اینکه بازخواست نشی
برای اینکه حرفی نداری
برای اینکه این زندگی به اندازه کافی کوفتی هست
برای اینکه توش گمی
برای اینکه....
پی اس۱:این مطلب مخاطب خاص نداشت ولطفا سو تعبیر نشود
پی اس۲:خیلی خسته ام