گل صحرا

کتابی میخوندم به اسم گل صحرا که در مورد یه مدل معروف بود توی سومالی به دنیا اومده واز صحرا نشینی وفقرمطلق به موفقیت رسیده بود 

نکته ای که نظرم روجلب کرد یک جمله بود

وقتی واریس(همون مدل) همراه با گروه بی بی سی برای ساختن زندگی نامه اون به سومالی برمیگردن

وبه زحمت برادر و مادر واریس رو پیدا میکنن و در جایی برادر کوچکترش به واریس میگه: 

فکر نکن چون غرب رو دیدی همه چیو میدونی

برادرش،کسی که پاشو از صحرا اون ور تر نزاشته،کوچکترین امکاناتی رو ندیده، حتی نمیدونه غرب چجور جاییه، حتی نمیدونه اب لوله کشی چیه، هیچ چیز مطلقاْ هیچ چیزنمیدونه ،بازم ته دلش خودشواز خواهر موفقش ، با اون همه تجربه و دنیا دیدنش، عاقل تر میدونه

این فقظ به خاطر جنسیت نیست، یه جورایی ذات ادم هاست، حتی با اینکه دورتر از خونشون رو ندیدن بازم فکر میکنن هه چیوو میدونن

محمد همیشه دغدغه معمولی بودن داره، ترس از معمولی بودن، بدترین شکنجه براش اینه که فکر کنه معمولیه، یکی مثل دیگران

برای همین سعی میکنه همیشه بهتر باشه، تلاش میکنه،چه توی برنامه نویسی، چه در رفتار شخصی

همیشه سعی میکنه پرفکت باشه، عیوب دیگران رو نداشته باشه، همیشه با خنده میگه مردای دیگه با رفتاراشون باعث میشن من با اینکه کاری هم نکنم بهتر دیده بشم، محمد دغدغه اینو داره که اثری به جا بزاره که ماندگار باشه

من اینجوری نیستم

من معمولیم، من چیز خاصی ندارم، همیشه در همه چیز متوسط بودم، از اون ادم هام که مردم سختشونه به خاطر بسپارنم، قیافه ام معمولیه، سعی میکنم با محبت و رفتار خوبم یه وجهه دیگه برای خودم بسازم

ولی ترس من از معمولی بودن نیست

ترس من از اینه که طرز فکری مثل برادر واریس داشته باشم

اینکه فک کنم دنیای دیگران مثل مال منه و نتونم درک کنم چه دنیا بزرگتری وجود داره

این حس بد رو بارها تجربه کردم، در کودکی ووقتی بزرگ شدم شرمنده شدم بابتش

مثل حسی یمونه که چیزی برای تو خیلی گرانبها و تازه و اخر خفن بوپنه و میخای پُزِش رو به دیگران بدی وبعد میفهمی خیلی حقیرانه بوده و دید اون ها در قبال توخیلی وسیعتره

ترس من از احمق دیده شدنه، از احمق بودن

 

داشتم بقییه پست هامو نگاه میکردم, چه تغییری ایجاد شده که من الان خوشبختم و اون موقع بدبخت

شخصیتم چه تغییری کرده؟ طرز نگاهم به زندگی؟ نوع لایف استایلم؟ درامدم؟ سطح اجتماعیم؟

نه هیچکدوم از اینا اونقدر فاحش نبودن

بجز ازدواج و انتخابم

انتخاب بهترین ادمی که دیدم

ولی قضیه به همین اسونی و شیرینی نبود

حقیقت اینه اگه من, من نبودم محمدم هنوز توی اون برزخ فاجعه بار دست و پا میزد

بارها باهم صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که ما دوتا بجز خودمون با هیچکس دیگه خوشبخت نمیشدیم

قضیه ازدواج ما خیلی پیچیده و خیلی ریسکی بود,من با مخالفت تمام اعضای خونوادم ازدواج کردم

نمیتونم افتخاری رو که بابت انتخاب و سرانتخابم موندم ,رو دارم رو مخفی کنم

واقعا به خودم افتخار میکنم و لذت میبرم این موفقیت رو توی چشم بقیه هم بکنم که چه فرد خاصی رو پسندیدم و شدم همه ي دنیاش

که چقدر محبت به پام میریزه و اینقدر ازم تعریف میکنه که واقعا جون گرفتم

تلافی همه اون سرکوفت های گذشته و زندگی نکبت بار و پر از اشتباهمو دراورده

اینقدر خوبه که داداشم همون که همیشه زیرابمو میزد و با فوق لیسانس شریف حس میکرد همه باید زیر دستش باشن به محمد حسودیش میشه

به موفقیتش به قیافش به درامدش به اخلاقش

ولی سهم من هم توی این خوشبختی کم نبوده

اجر به اجر طرز فکری که تو ذهنم ساختم,شخصیتی  که داشتم ایده ال هام به اضافه زجرهایی که کشیدم ازم ادمی ساخته که میدونستم چه ایرادایی دارم چه خطوط قرمزی دارم و چی میخام

جالبه که به هر کسی که ازم داهنمایی میخاد و رمز موفقیت زندگی رو کتابی که روم تاثیر گذاشت و طرز فکری که داشتم میگم اصلن متوجه منظورم نمیشه و دنبالش نمیره

نمیشه کتمان کرد خیلی از اون فرمول های خوشبختی اگه محمد این جور نبود اثر نداشت

زندگیمون کمی و کاستی داره ولی باهم جوریم و اهمیت دوست داشتن رو میدونیم

گاهی نگرانم که این خوشبختی کوتاه باشه

ادمای اطرافم هنوزم همونن ,رفتارشون خیلی تحت تاثیر شخصیت کاریزماتیک محمده و اگه اون نباشه دوباره همون ادمایی میشن که بیشترین ضربه رو بهم میزنن

برای همه ارزو میکنم که همون کسی که میخان رو پیدا کنن که زندگی کوتاهتر از اونیه که با ناراحتی و غصه سپری بشه

 

بازگشت

فک کنم یه ۸ ۹ سالی میشد که ‍پسورد اینحا رو فراموش کرده بودم و یه مدت هم تو بلاگ اسپات مینوشتم ولی یه چیزی همیشه قلقلکم میداد که دوباره پسورد اینجا رو به دست بیارم حتا یه دفه هم پیام دادم به مدیریت بلاگفا ولی هرچی نشونی دادم چون ایمیلم هم رمزشو یادم نبود پسورد رو بهم نمیدادن

تو این قرنطینه گفتم یه بار دیگه تلاش کن؛؛م و اینبارقبول کردن و لینک ست کردن پسوردرو بهم دادن خیلی خوشحال وارد شدم و گفتم ایول میتونم دوباره یه نگاه به خودم و اونچه که بودم بندازم ولی...

وقتی وارد صفحه مدیریت شدم دیدم هیچ پیامی نیس

وقتی دوباره پیام دادم مدیریت جواب دادن که پیام ها بعد یه مدت پاک میشه اگه سراغ وبلاگتم نمی اومدی اونم پاک میشد

واینجوری شد که اون بخش زندگی من کلا پاک شد

حالا من اینجام خیلی چیزا عوض شده؛ ازدواج کردم اونم از نوع موفقش؛خوشبختم؛شادم؛نقل مکان کردم به تهران؛هنوزم بانک کار میکنم؛هنوزم رسمی نشدم؛ و از همه مهمتر فکر بچه دار شدن و مهاجرتم

خیلی از دوستانم دیگه وبلاگ نمی نویسن یا حتا نمیخونن

کاش بشه دوباره دوستای جدید پیدا کنم و از خوندن نوشته هاشون لذت ببرم