رعد و برق
جمعه است و دلگير و دريغ از ارامشي كه مدتها دنبالش ميگردم
صداي رعد و برق مياد و من دلم طوفان كنار دريا ميخاد
كه از سرما دندونام به هم بخوره
كه خشم دريا رو نگاه كنم
پي اس:نگران خودم شدم حرفام ته كشيده، اين به نظرم خطرناكه!!!!!!
جمعه است و دلگير و دريغ از ارامشي كه مدتها دنبالش ميگردم
صداي رعد و برق مياد و من دلم طوفان كنار دريا ميخاد
كه از سرما دندونام به هم بخوره
كه خشم دريا رو نگاه كنم
پي اس:نگران خودم شدم حرفام ته كشيده، اين به نظرم خطرناكه!!!!!!
نميدونم چه مرگم شده
تا سه نشه بازي نشه!!!!!!!
ولي بازم گرسنه ات نيس
به زور ميري بالا يه لقمه غذا بخوري
و رييست مياد بالا به شوخي بهت ميگه بجنب امروز نيرو كم داريم و استثنا زود بيا و قبل از بالا رفتن حسابتو ميبندي و حسابت ميخونه
ساعت پشت سر هم ميگذره
مشتري مياد و ميشينه جلوت
يه مرد حدودا 35 ساله
بهش ميگي كار مورد نظر در اين شعبه انجام نميشه
-يعني چي انجام نميشه؟
-بايد بري اون يكي شعبه؟
-چي ميگه تو؟
دوباره توضيح ميدي
سه باره توضيح ميدي
مردك از كوره در ميره
ميگي امروز اين فيش ها رو دريافت نميكنيم
مردك:غلط ميكنيد دريافت نميكنيد!!!!!
شكلاتي كه تو دهنمو رو گاز ميزنم
نفس عميق ميكشم و رييسمو صدا ميكنم
مردك ول نميكنه
رييسم مياد ميگم اقا فحش ميدن و پا نميشن
رييسم شاخاش سبز ميشه
مرديكه ول كن نيس
رييسم دهن به دهن ميشه
مشتري ها از اون ور براي اون مردك توضيح ميدن كه مشكل چيه
خسته ام
مرديكه داره داد و فرياد ميكنه
من از اينجا بلند نميشم
حق با مشتريه ميرم سرپرستي شكايت ميكنم
به مشتري بعدي پشتش وايساده و سعي ميكنه با لبخند منو اروم كنه نگاه ميكنم و دفترچهشو ميگيرم
همكارم ميگه اينو ميشناسه قاطي داره ولش كنم
محل نميدم و كار مشتري هاي بعدي كه همشون از من عذر خواهي ميكنن و تشكر و خسته نباشيد ميگن راه ميندازم
نيم ساعت بعد صاحب كار اون مردك مياد كه شاگردم خيلي منتظر موند و قبول نكردينش و براش توضيح ميدم و عذر خواهي ميكنه
موقع بستن حساباس كه اتفاق اصلي رخ ميده
100 هزار تومن كم دارم
خسته و كوفته تو سنداي پشت نويسي شده دنبال اشتباه ميگردم
پيداش ميكنم
شمارشو در ميارم و زنگ ميزنيم
تلفن به علت بدهي قطع ميباشد
رييسم داره باهام صحبت ميكنه و راهكار نشون ميده كه معاون جان كه حدود 10 روزه به خاطر چغوليش رييسم باهاش قهره و باهاش حرف نميزنه خودشو ميندازه وسط
و سخاوتمندانه پولو ميده تا حسابمو ببندم و پيشنهاد ميده بريم خونه زنه رو پيدا كنيم
حرص ميخورم دوجهته
خوشم نمياد زير دين يك چنين ادمي باشم
با اصرار سعي ميكنم رد كنم
حس ميكنم كه قصد كمك نداره و ميخاد از اين موضوع بهره برداري كنه و خودشو عزيز و مهم كنه
هرچي رد ميكنم بازم اصرار و اصرار
رييسم ميگه اشكال نداره برو
با يكي ديگه از همكارام و معاون ميريم دنبال پول
پايين شهره
ادرسشونو عوض كردن
تصادفا در خونه كسي رو ميزنيم كه خواهر زاده اش همكارمونه و من ازش ادرس زنه رو گرفته بودم!
ميريم ادرس جديد
يه زنه تو كوچيكه وايساده
ميگيم شما فلاني رو ميشناسيد؟
ميگه خودم هستم
اصلا قيافه اش يادم نمي اومد!!!!!
ميگم چقد پول گرفتي؟ميشه بيارين؟
ميره كه بياره پولو مث اينكه شوهرش بهش هشدار ميده
زنه معطل ميكنه
عجيبه كه من ارومم
مياد ميگه چرا اومدين؟
ميگم چقد گرفتين؟
ميگه شما بگو چقد دادين؟
ميگه اصلا نميگم
ميگم 750 گرفتي؟
ميگه اره
نفس راحت ميكشم و ميگم بايد 650 ميدادم
پولو پس ميده و ميگه ما نماز ميخونيم و پول حروم نميخوريم
پولو نگاه نكرده بودم
و معاون جان تيكه ميندازه كه از اين به بعد خارج نوبت بيا پيش اين خانوم و حقوق بگير!1!
تو ماشين به معاون ميگم اين پول شما قبول نميكنه
ميگه بعدا حرف در مياد كه من واسه پول خودم اوردمتون!!!
ميام خونه و اخ جون پسر عموهام هستن و دارن سعي ميكنن فيلم به هارد پر من منتقل كنه
كامپيوترم تركيده
ديروز عرشيا گند زده بود بهش و اصلا خاموش نميشد
و حالا روي هر چيزي دابل كليك ميكرديم به جاي باز شدن،پروپرتيسش باز ميشد!!!!
خلاصه يه 18 تا فيلم به زور گنجوند تو كامپيوترم و قرار شد من هارد اكسترنال بخرم و يه عالمه فيلم ديگه ازش بگيرم
كلي خوشحال شديم
ديروز با خودم ميگفتم خداروشكر خيلي وقته ويندوزم مشكل پيدا نكرده وامروز پسرعموها ميگفتن بايد ويندوزشو عوض كني چون اصلا ريستور هم نميشد!
وقتي رفتن يه ري استارت كردم و همه چيز درس شد
و حالا مث چي خوابم مياد و با دلي ارام ميخوام تشريف ببرم پرستاران نگاه كنم و بعد لالا
ميگم كسي سريال پرستاران بدون سانسور نداره؟!!!!!
شايد از اون شبي كه با خودم قول و قرار گذاشته بودم و سبك شده بودم
شاد بودم و بي خيال
ديگه وقتي حتي به گذشته فكر ميكردم هم ناراحت نميشدم
بانك شلوغ بود خيلي شلوغ
نفرات اول از 3 صبح نوبت گرفته بودن!!!!!!!
مث چي كار كردم و كار كردم ولي پر انرژي بودم
مهره هاي كمرم درد گرفته بود
فواصل اومدن مشتري ها سر پا واي ميسادم تا خستگيم در بره
درسته با مشتري ها سر پول درشت چك و چونه ميزدم ولي همزمان با همكارام بگو و بخند ميكردم
اخر وقت هم خداروشكر حساب همه به جز يكي كه 50 تومن كم اورد خوند
مسيج هاي تبريك والنتاين برام مي اومد
مسيج سلمان از همه بيشتر بهم چسبيد و با اينكه ته دلم اميدوار بودم شايد مهندس هم پيام بده ولي زياد ناراحت نبودم
اخر وقت ريحان پيام داد .تو ماشين تو راه برگشت پيامشو خوندم
يه لحظه احساس كردم ميخوام داد بزنم
قلبم بدجور فشرده شده بود
چشام پر اشك بود
اولش ماجراي بيرون رفتن با دوس پسرشو گفت و بعد هم بهم گفت تو مگه نميگي عاشقشي پس تو هم بهش پيام بده
فك كن اين همه رو خودت كار كردي كه بيخيال شي يكي اينجوري بهمت بريزه
يه خرده حسوديم شده بود ولي در جواب گفتم هرجور اون راحت باشه من راضيم
نميخوام ارامششو به هم بريزم
جواب ريحان يه خرده اذيتم كرد ولي مصمم بودم كه خوب باشم
تو ماشين يه دوس دختر و دوس پسر بودن كه پسره چنان دختره رو تو بغل گرفته بود كه نگو
هجوم خاطره ها بود كه به سرم هجوم اورد
هندز فريمو گذاشتم تو گوشم و رومو برگروندم طرف پنجره و گفتم نميخام خوشيمو از دس بدم
اشكاي چشممو قورت دادم!!!(با پلك زدن پشت سر هم محوشون كردم)
خسته بودم
شام مهمون داشتيم
يه ربع چرت زدم با چشماي سرخ بيخوابي پاشدم و كمك به مامان
موقع لباس پوشيدن مامان باز به لباسام گير داد
يه بلوز استين كيمينو پوشيده بودم با يه شلوار جين تنگ مشكي
مامان گير داد كه خيلي بهت مياد ولي بچه ها همه جوونن
حوصله بحث نداشتم
گفتم اوكي چي بپوشم؟
داشت قربون صدقه ام ميرفت كه ناراحت نشم
حوصله نداشتم گفتم بحث نكن ماما چي بپوشم
در مواقع عادي من اين بحث با دعوا و جر و بحث و حرف خودمو به كرسي نشوندن گاهي پيش ميبردم ولي نميخواستم بحث كنم و خلقمو تنگ كنم
برگشتم اتاقم و يه دامن تنگ مشكي و بلند با همون بلوز پوشيدم
حتي خودمو تو اينه نگاه نكردم
مهمونا اومدن
و خيلي خوش گذشت
پسر عموهامو خيلي وقت بود نديده بودم
بگو و بخند و شوخي
پسر عموم قرار كلي فيلم و اهنگ و برنامه واسم بياره
لاست هم بينشونه
تا نصفه شب بگو و بخندو شادي
و من بعضي وقتا فكر ميكردم حالا اخر شب باز مامان ميخاد منو متهم كنه كه سنگين و باوقار نبودم و صدام از همه بلندتر بوده!!!
خداروشكر هيچي نگفت
امروز مامان جان نذري پخت
نذري كه براي من كرده و در نتيجه پول غذا و وسايلو من بايد بدم!
و منم بي چك و چونه قبول كردم
چند دقيقه پيش اومد تو اتاقم
و باز مث اينكه دنبال متهم ميگرده به چشام زل زد و حرفاي عادي زد
تازگي ها يعني بعد ماجراي مرداد ماه اينجوري شده
سعي ميكنه به روي خودش نياره ولي شك داره بهم
و بدبختي اينه كه با اينكه كاري نكردم تازگيها، ولي دست و پامو گم ميكنم
و بعد دوباره بحث كشيد به مسايل مالي من و برنامه ريزي واسه اون
اعصابم اصلا كشش اين بحثا رو نداره و ياد اوري اينكه پدر جان از وقتي من رفتم سركار ديگه هزار تومن هم كف دست من پول نزاشته و البته مث ريگ به پاي داداشم خرج ميكنه
اون زماني كه ما كار نميكرديم از اين مث ريگ خرج كردنا خبري نيس
كاملا درك ميكنم كه اين كار چه علتي داره
پدر و مادر من مث خيليان.فقط روي يه بچشون سرمايه گذاري ميكنن تا در موقع زمين گيري به كمكشون برسه
اين تبعيض هميشه شامل حال داداش كوچيكه بوده
با اينكه وقتي عصباني ميشه از همه بدتره و اصلا نميتونه خودشو كنترل كنه
ولي اينكه وقتي خوبه واقعا خوبه
اونا رو وادار ميكنه كه هر چي ميخوان براش خرج كنن تا اون رووش بالا نياد
و دوباره با مامان بحث اين قضيه پيش اومد
و هر چي اين ماجرا رو هم بزنيم گندش بيشتر در مياد
اعصابم خورد شد
دلم ميخاس داد و فرياد بزنم و بگم خيلي بدين
از صب تا شب دارم كار ميكنم
با خستگي و حرف خوردنش و پول كم اوردنش كنار ميام
و اون وقت بايد پول رفت و امد و خورد و خوراك و پوشاكمو بايد خودم بدم
و وقتي بعضي وقتا واسه خونه يا بابام چيزي ميخرم
بابام برميگرده بهم ميگه :چه عجب!!!!
دلم نميخاد كسي تو مسايل ماليم دخالت كنه و بهم بگه كمتر خرج كن و پول جمع كن
ميدونم پول جمع كردن خوبه و دارم تلاشم هم ميكنم ولي ميدونم اين پول بايد صرف چي بشه
اينكه بابا جون بنده سر موقع جهيزيه خريدن هم شونه خالي ميكنه و اين منم كه بايد ابرو داري كنم
به درك
به درك
به درك
برام مهم نيس
پول برام ارزش نداره
نميخام اعصابمو به خاطرش به هم بريزم
ميخام بازم خوب باشم
خوب و سرحال
گرچه غصه ميخورم چرا رابطه ام با مامان و بابام به ظاهر خوبه و خيلي سريع كدورت پيش مياد
اينا اصلانم غر نبود
من عاشق فيلم ها و زندگي قبل و هنگام جنگ جهاني دومم
شبكه چهار داشت يه فيلم پخش ميكرد به اسم"نفر دهم" يا يه همچين چيزايي
بسي محظوظ شديم از ديدنش
بعدشم يه حموم داغ
بعد كلي ارايش و ادوكلن و روغن بدن و سشوار
بعدشم مهمون داشتن و ميوه و چايي خوردن
الانم اينجام
سرحال
فقط بايد صورتمو بند بندازمو و لباساي فردامو اتو كنم و يادم بياد كه چه كارايي رو انجام بدم
خداروشكر امروز جمعه نبود!
دنبال يه موضوعيم و دارم در موردش سرچ ميكنم
حالم بهتره
شايدم به اين دليل كه تعطيلات داره تموم ميشه
عصر ميرم بيرون هواخوري
فعلا شخصيت غر غرو و دلتنگ شخصيتم تو بقيه شخصيتام گم شده
فعلا اروم و منطقيم و راحت و جوري به حرفاي روزاي قبلم نگاه ميكنم كه انگار يكي ديگه نوشتشون
پي اس:ميگم امروز ولنتاينه يا فردا؟
ما ارزو به دل مونديم يكي از كادو جينگلي پينگلي هاي مزخرف قرمز به ما هديه بدهد
البته ما ميدانيم ولنتاين ديگر كلاس ندارد و ما اين ارزو رو به گور خواهيم برد
و ما بايد كلاس داشته باشيم و اين جينگولك بازي ها مال بچه دبيرستانياس
و اين همكارمان كه گفتيم براش دعا كنيد تا ني ني سالمي داشته باشد قرار بود واسه ما كادو بخرد كه حيف رفته مرخصي استعلاجي
ميگم ادرس بدم يه خرده از اين قلب خوشگلا واسم بفرستين؟
قلب تير خورده و اينا هام قبوله!!!
پي اس2:با اون هم خوابگاهي سابقم كه به شدت و به شدت خر پول هستن كه صحبت ميكردم ميگفت داداشش از ساعت 7 صبح تا 10 شب با دخترا توي يه كافه قرار داره
كادو اين يكي رو ميگيره ميده به اون يكي و قس الهذا
اين پسرا عجب مارمولكايي هستنا!!!!
البته دور از جون پسراي خواننده ي اينجا!!!!!!!!
هر فحشي بلد بودم به خودم دادم
حالم از تعطيلات به هم ميخوره
اقا جان بنده لياقت تعطيلي ندارم
همون بهتر مث سگ جون بكنم از صب تا شب كار كنم و يه كم فقط فكر كنم
اخه من ديگه چه جور خريم؟
هرجور ميخام خودمو تحليل كنم و به يكي از استاندارد ها و يا به عقل و منطق نزديك كنم
هيچ رقمه نميشه تطبيقم داد
بريدم با سرعت زيادي هم بريدم
ميدونم چه مرگمه
فكري افتاده تو سرم و اون باعث اين رفتارا شده
دارم زورباي يوناني ميخونم كتاب خوبيه و لاااقل به موقع است
شايد حداقلش اينه كه باعث ميشه گناهان قبليمو ببخشم
دلم هم صحبت ميخاد
يكي كه بشينم واقعي باهاش حرف بزنم
رابطه مجازي و تلفني نميخام
ديروز نزديك دو ساعت با هم خواب گاهي ساببقم حرف زدم و حرف زديم
از در و ديوار
از شوهرش
از دوست من
از مادر شوهر و بچه اينده و پول و كار و پس انداز
ولي بازم خالي نيستم
توي دوستاي نزديكم ميگردم
دلم هيچكدومشونو الان نميخاد
دوستايي كه ميخام باهاشون حرف بزنم الان خيلي دورن
خيلي وقته از خودم دور شدم
بدبختي اينجاس ديگه خودمو نميشناسم
كنش ها و واكنش هاي خودمو نميشناسم
نميدونم چي ميخام
اينقدر بي انگيزه و خسته
حوصله ندارم بقيه حرفامو بنويسم
به خاطر چي؟نميدونم
ديونگي محض
يا شايدم بالا و پايين شدن هورمون هاي لعنتي كه عبوس و دلتنگ و افسرده ام كرده
حوصله هيچ كاري رو ندارم و مامانم هم مدام رو اعصابمه كه تو يه چيزييت هست
بازم داري يه گندي ميزني
بازم قيافه ات برام عوض شده
بازم فكرت مشغوله
و من هر بار كه دست به گوشيم ميزنم يا پاي كامپيوترم ميشينم استرس دارم كه الان يه چي بهم ميگن
پسر عموم ميس كال ميندازه و من بايد توضيح بدم پسرعمومه و دوست پسرم نيس
خلاصه ماجرايي براي ودش
چند روز تعطيله و بين التعطيلين وحشتناك سرمون شلوغه
حدود 1800 نفر مراجعه كننده داريم
پرداخت حقوق چندين حرف شلوغه
روزهاي ماه بر اساس حروف الفبا حقوق پرداخت ميشه كه شلوغتريناش جمع شدن واسه اين روز
از طرفي اون همكارم كه حامله بود براش مشكل پيش اومد
براش دعا كنيد لطفا
رفته تهران ازمايش بده تا ببينه واقعا جنين مشكل داره يا نه
اگه اره كه بايد بچه رو سقط كنه
براش دعا كنيداااا
بنابراين ما با يك يار كمتر بايد به پيشواز چنين روز شلوغي بريم
دلم نميدونم چي ميخاد
تنوع
محبت
مهربوني يا شايدم كمي توجه
خلاصه ترجيح ميدم اين چند روز خيلي زود بگذره
چون خبري كه دوس دارم بيافته كه نمي افته.....
پي اس:اين روزا حوصله ام نميشه جواب ميل بدم و حتي كامنت بزارم
به خدا شرمنده ام
يه خرده اش به خاطر بسته بودن جي ميل و ياهوئه
كه وقتي حوصله دارم بسته اس و وقتي بي حوصله ام بازه
يه خردده خودم قاطيم
يه خرده ديونه ام ديگه
ببخشيد
بفهمم كه اين خواستن يه طرفه از چه جنسيه و به چه دليليه و چرا تمومش نميكنم
جن.سي ،عاطفي،روحي و يا هر چيز ديگه
خودمو نگاه ميكنم و بعد اون رو
چرا نميتونم اين قضيه رو توي ذهن خودم فيصله بدم و رها بشم؟
چرا هنوز اميد دارم؟
خاطرات واقعي خيلي كمي با اون دارم
منطقي نيس اين همه بي تابي
ممكنه به از سر ناچاري باشه؟
يعني دارم خودمو گول ميزنم و واقعيت رو نديد ميگيرم و اغراق ميكنم؟
حقيقتش يكي بهم پيشنهاد داد پسر بدي به نظر نميرسيد
يادتونه در مورد چاقه و لاغره حرف زدم
لاغره بهم پيشنهاد داد
كارمند بانكه
دوستي ميخاست
اولش ميخاستم قبول كنم
ميخاستم با كمك اون اين قضيه رو فراموش كنم
قيافه پسره خيلي خوب بوود
ولي حرف زدنش چنگي به دل نميزد
شايد از استرسش بود
ولي نتونستم جلوي مقايسه اش با دوست سابق رو بگيرم
دوس سابق تقريبا اون چيزي بود كه من هميشه ميخاستم
از همه لحاظ
ولي اين....
نميدونم
از پسره مهلت خواستم واسه فكر كردن
و لي بهش "نه"گفتم
حوصله شروع دوباره نداشم
نميدونم
واقعا
ولي اينو ميدونم محبت زياد من هم يكي از عللي بود كه رابطمون به شكست منتهي شد
نميدونم چرا نميتونم جلوي خودمو بگيرم و يه جور ديگه باشم
ولي مطمئنا اين محبت براي اون بي مورد تلقي ميشد و براش تهديد كننده بود
احساس ميكنم خيلي بد رفتار ميكنم كه نميتونم بر احساساتم فائق بيام و منطقي برخورد كنم
هر چقدر كه ميخام فراموش كنم با شدت بيشتري فكرش به ذهنم هجوم مياره
ولي انگار تازگيها اون چيزي كه ازش ساختم جلوي چشمام مياد تا چيزي كه واقعيت اتفاق افتاد
هربار كه عزممو جزم ميكنم تا كل خاطرات و نشونه هاشو از بين ببرم انگار يه تيكه از وجودم باهاش ميميره و گم ميشه
يه احساس خلا به جاش وجودمو پر ميكنه
ديگه هيچ وقت مث سابق نميتونم كسي رو دوس داشته باشم حتي خود اون رو
-خبرهاي جديد:
1- يك ميليون تومن گم شده همكارم پيدا شد.به يكي اضافه داده بود و پس گرفت و بهمون ناهار داد!
2-فيلم شعبه بازبيني شد و معلوم شد 100 تومن كسري اون يكي همكارمو دزد زده
3-معاونمون زنگ زده زير اب رييسمون رو تو سرپرستي زده و رييسمون هم بالاخره عصباني شد و نامه درخواست بركناريشو فرستاد
خوشحالم
4-اون روز هم هيچ اتفاقي نيافتاد خيلي راحتتر از اون چيزي كه فكر ميكردم برخورد كردم
5-بعضي از نمره هام اومد تا حالا همه رو پاس شدم
اقتصاد 18.25!!!!!!!
6-دست شيما بابت كمكش در پروژه آز سيستم عاملم درد نكنه
7-چشم شيطون كور گوش شيطون كر احساس خوبي دارم
اتاقمو مرتب كردم
كتاب ميخونم و تو تختم دراز ميكشم و دغدغه مالي و فكري ندارم
گچه بنا به خاصيت عصر جمعه اي چند قطره اي اشك در فراق يار فشانديم!!!!!!!!!!!
8-دلم فيلم و اهنگ ميخاد
فيلم بدون سانسووور از كجا پيدا كنم!!!!!!؟؟؟؟؟؟
از اون فيلما نميخامااااااا
فقط يه چيزي كه به درد ديدن بخوره
9-ميگم شما نگران نشدين يه مدت من نبودم؟؟؟؟
هم از فشار عصبي كه روزش تحمل كرده بودم و هم نگران براي واريز نشدن شهريه دانشگام كه اگه واريز نميشد نميتونستم انتخاب واحد كنم و هرچي ديروز تلاش كرده بودم سايتش اررور ميداد
هم بابت نگراني براي زنگيدن صبح به رييس و گرفتن مرخصي استعلاجي
حالا مزاحم تلفني نصفه شبم بهش اضافه كنيد
بماند چه بدبختي كشيدم و مجبور شدم داداشمو بيدار كنم تا بشينه پاي سيستم تا من برم دانشگاه تا قضيه رو يه جور حل كنم
به مسئول فن اوري و شبكه ميگم وقتي زير ساختا درس نيس مگه مجبوريد اينترنتي كنيد واريز و ثبت نام و ما رو دوباره علاف كنيد تا بيايم دوباره سرتون خراب شيم
ميگه اينجا ايرانه اول كارت سوخت ميدن بعد جايگاه ميسازن
بعد گسنه و خسته و عصبي هي بين چهار طبقه بالا پايين ميرم تا بتونم واحد بردارم
11 تحويل پروژه دارم و همگروهي بي خيالم ساعت 12.15 مياد و مجبور ميشيم كه صبر كنيم تا اقايون از نهار برگردن
باهاش بحث ميكنم
اعصابم كش مياد
خسته و كلافه ام
و جلو روم يه دختر پسر جوون هستن ازدواج كردن و منو هي ياد مهندس ميندازن
شايد من اينجور فكر مكردم ولي رفتاراش و سادگي پسره مث اون بود
دلم ميخاد زل بزنم بهشون
هيچ كار خاصي نميكننا
ولي حالت تكيه دادن پسره به ديوار و سبكباري و لبخنداش مث اون بود
نامزدش ارائه داشته و اين فقط اومده بود تا همراهيش كنه
همه چيزشون عادي بود ولي نميدونم چرا اينقدر حساس شده بودم
به زور رومو برميگردونم طرف ديگه
دلم تنگ شده
و به خودم ميگم الان نه،وقتش نيس
كلافه ام
ميرم تحويل پروژه و پسره ميپيچونتم و تابلو ميشه كه خودم ننوشتم
كد برنامه رو بلد نيستم
ميام بيرون و با همكلاسيم كه برنامه رو نوشته حرف ميزنم و بعد سر هزينه كه مياد ميپرسم چقد
واسه 2 نمره يه درس 50 تومني تا حالا 46 تومن خرج كردم
حرصم ميگره
هيچي نميگم
ميزنگم به همكارم
و اوضاع شعبه رو ميپرسم
مث اينكه معاون جان مث سگ تير خورده است و منتظره كه ازمون اتو بگيره
حس بدي دارم
تا حالا دشمن نداشتم و با محبت و فكر راحت با ديگران برخورد ميكردم
راستشو بخواين يه كم ميترسم كه برام پاپوش درس كنه
حس بدي دارم كه جايي كار كنم كه يكي باهام قهره و گرچه من در بدو ورود سلاممو ميكنم ولي اون شعور خودشو كه جواب بده يا نه
ولي فكر ميكنم ايا بايد در مقابل بد رفتاري هاي اون سكوت ميكردم و يا بايد مقابله ميكردم و جواب ميدادم
حقيقتش هنوز نميدونم كار خوبي كردم يا نه و در اينده ازش پشيمون ميشم يا نه
امروز كه نرفتم خيلي سختمه كه فردا برم
گرچه بر اين باورم كه همه اين اتفاقا منو ميسازه و از اون خوش بيني من كم ميكنه و همچنين غرور و عصبانيت و خشمگين شدنم رو كم ميكنه
شايد اين هم فرصتي باشه براي تكامل
كه ياد بگيريم از خودمون و حقمون دفاع كنيم حتي اگه به دعوا ختم بشه
ولي كلا حس خوبي ندارم
ترسيدم و ناراحتم
نميدونم امروز چهاردهم ماه هست يا نه ولي قرص ماه خيلي بزرگ و زيبا و نزديك بود
اونقدر كه هندزفري گذاشتم تو گوشمو و اهنگ نامجو گوش كردمو و زل زدم به ماه تا هوا روشن شد
و امروز غروب يا بهتر بگم اول شب كه داشتم برميگشتم شهرم باز به ماه بزرگ و زيبا زل زدم و نگاش كردم
ميشد قرار گذاشت در يك ساعت معين دو نفري به ماه خيره بشيم و اون مث اينه عمل كنه
ولي فكر نميكنم اون اهل اين كارا ميبود
امروز بعد اون همه تنش و دعوا و اعصاب خوردي و كلاس توجيه پروژه وقتي به شهر كوچيكم نزديك ميشدم
وقتي پرچم هاي رنگي اول ميدون شهر رو ديدم
وقتي بيلبورداي تبليغاتي شهرمو ديدم
فهميدم چقدر اين شهر نسبتا كوچيك و زيبا رو دوس دارم
من خيلي جاها بودم ولي اينجا از همه جا بهتره
و وقتي به قشنگي شهرم فكر ميكردم دلم گرفت
شاد خودخواهانه باشه
وقتي نفس كشيدن عده اي رو قطع ميكنن
وقتي خيلي گرفتار فقرن
وقتي خيلي ها عزيزانشونو از دست دادن
همه اينها رو بيخيال بشم و تنها به خودم فكر كنم
و فكر كنم كه كاش يكي خونه منتظرم بود تا در اغوشم بكشه
تا منتظر ديدنم باشه و دلش براي طعم لبام تنگ شده باشه
كه نگران غذايي باشم كه بايد با عشق براش درس كنم و تا وقتي سير شد از ته دلش يكي از اون لبخندايي كه من دوس دارمو بزنه و بگه اخيش سير شدم.خداروشكر
و من غرق وجودش بشم
چقدر دلم ميخاس اون يه نفر مال من باشه
چقدر دلم ميخاس من مال اون باشم
چقدر دلم ميخاس با صداش بخوابم و با ديدنش بيدار بشم
چقدر اون يه نفرو ميخام
اون يه نفر....
-امروز بالاخره با معاون شعبه يه دعوا حسابي كردم.مرديكه اشغال و كثافت چندش
دلم ميخاد بهش فحش بدم
از صبح تعداد كسايي كه منتظر نوبتشون بودن از 250 كمتر نشد و تا 2.30 يعني بعد از اتمام ساعت اداري هم هنوز مشتري بود كه پول ميخاس
كمبود نقدينگي بيداد ميكنه
حقوق ها مبالغ بالا و پولهاي ما همه 1000 و 500
نميدونيد از صب چقدر چك و چونه زدم با مشتري ها براي گرفتن اين پولها
حق دارن
حداقل نفري 8 بسته پول گرفتن تو اين زمونه كه مردم از فرط نداري دزد شدن
خسته بودم و گرسنه
يكي مياد كه چك ميخاد مبلغش پايينه و همكارم نميده و بعد كشمكش چند تا چك ميده
مرده ميره پيش معاون و رييس اعتراض
و معاون خرمون يه دسته پولو ميگيره و بدون اجازه كشوي منو باز ميكنه تا چك برداره
بدون اجازه
چند روز پيش باز با هم جر و بحث كرده بوديم و محل نميداديم بهم و بهش ميگه اين چك ها گوشه ندارن نميشه داد و يه حركت توهين اميز مبني بر اينكه به تو ربطي نداره ميكنه
عصباني ميشم
بي خيال چك من ميشه و ميره و سراغ همكارم و همكارم با دست مخالفت ميكنه و ولي اون محل نميدئه و چكو بر ميداره و به مرده ميده
من و همكارم بلند بلند غر ميزنيم
حداقل صد نفر هنوز منتظرن
بلند داد ميزنه چيه خانوم اينقدر غر ميزني
و من بلندتر جواب ميدم كه شما حق نداشتين به صندوق من بي اجازه دست بزنيد
رييس پا در مياني ميكنه و به من ميگه فعلا ساكت
از حرص دارم ميلرزم
چشام از گرسنگي سياهي ميره
حسابامونو ميبنديم و خستگي از سر و رومون ميباره
رييس ميگه چي شده بود
و اون ميگه من ميخاستم شر بخوابه و همكارم ميگه من تو كار شما دخالت نميكنم و شما هم حق نداشتين دخالت كنيد
مرتيكه عصباني ميشه و صداشو براي همكارم كه حامله است بلند ميكنه
و پاي منم وسط ميكشه
منم جواب ميدم
ميگه به تو مربوط نيس
عصباني شدم و با داد جوابشو ميدم
رييس به حرف مياد و ميگه حق با خانوماست
شما حق نداشتين به صندوق اونا دست بزني
معاون يهو جا ميخوره و مث بچه ها قهر ميكنه كه من ديگه دست به هيچي نميزنم
و دوباره بحث ميشه
و برميگرده ميگه اين خانوم حق نداشت دخالت كنه
صدام از خشم رگه دار شده
ميگم شما در كشوي منو باز نكردي و چك برنداشتي؟
با خشم ميگه چرا
ميگم پس به منم مربوطه
و ميگه من از اين به بعد مو رو از ماست در مورد شما بيرون ميكشم و از خطاهاتون چشم پوشي نميكنم
تقريبا دارم فرياد ميزنم
كه من تا حالا اشتباهي نكردم و شما هيچ سوتي در مورد من نداري
تا حالا هم منتظر بهانه بودي و به رو كشيدي
رييس ميگه ديگه تموم شد خانوم
ساكت ميشم
مث هميشه بعد دعوا بغض ميكنم
رييس مياد طرفم واسه نشون دادن حمايت و دلداري
چشام ميسوزه و ميرم طرف دستشويي و گريه ميكنم
و تو اينه به خودم فحش ميدم كه مسخره بازي در نيار
كار بيرونه و بايد تحمل داشته باشي
و ياد مزيت مردها مي افتن كه همكار مردتون نميتونه اشكتونو در بياره
ميرم تو حياط خلوت راه ميرم و راه ميرم
ارومترم
برميگردم يكي از اقايون همكار بهم ميگه نميدونستم اينقدر خشمناك ميشي و مستخدممون ميگه بدجور عصباني ميشي ها
و گرسنه و اعصاب خورد ميرم پيش همكلاسيم كه بهم ياد بده چه پروژه اي نوشته و به جز هزينه نوشتن پروژه كه هنوز حساب نكردي 16 تومن بابت 2 ساعت كرايه كلاس درس كافي نت پياده ميشيو فكر ميكني واسه 2 3 نمره اين همه خرج مي ارزيد
- در مورد كمك خواهي پست گذشته كسي كمكي از دستش بر نمياد؟
1ميليوني كه همكارم 5 شنبه كم اورد پيدا نشد ولي 100 تومني كه اون يكي همكارم چند روز قبل كم اورده بود پيدا شد
با بازبيني فيلم معلوم شد كه يه مشتري پولو دزديده
حالا كه خواستم همون موضوع و همون واژه ها رو بنويسم
به خودم گفتم بنويسم كه چي
عصر جمعه است و من از زير كارام در ميرم
بي دليل بغض دارم
منتظر يه ميل هستم كه نمياد و من بدجور دلهره دارم
خدا كنه فردا جور بشه كه اگه نشه اوضاع بدجور بهم ميريزه
خيلي نگرانم
2-بعضي وقتا گيج ميشم
نميدونم اينجا واسه خودم مينويسم
يا مينويسم كه ديگران بخونن
بايد باب ميل خودم باشه و چرت رت بگم و تا خالي شم
يا اداي روشنفكري در بيارم و حرفاي خوب و گزيده و با معني بگم تا مخاطب زيادي پيدا كنم
3-همكارم ديروز يك ميليون تومن كسر اورده
خدا كنه پيدا شه
4-پريروز رفته بودم اپيلاسيون و تو اون هواي برفي با لباس كم رفته بودم يه كتاب فروسي دست دوم و چندتا كتا بخوندم
ميخام هر ماه يه مبلغ كنار بزارم و باز كتاب خوندن رو شروع كنم
بعد از دبيرستان خيلي كم ميخونم
براي اين بار شور زندگي(دباره ون گوگ-چاپ قبل از انقلاب)-زورباي يوناني-زمستان(م-اميد)-بار هستي(ميلان كوندرا) رو خريدم
البته اومدم خونه از بس شكممو منقبض كرده بودم دچار درد وحشتناك شدم
5-دچار تناقض شخصيتي شدم باز
اين دوگانگي ها داره منو از پا در مياره
6-اين هفته دوتا تحويل پروژه دارم
يكيشو كه زحمت ترجمه شو دادم به شيما و همكلاسيم كه اين موضوع رو خودش برام انتخاب كرده خودش به خودش فحش ميده چرا اين موضوع رو انتخاب كرده كه هيچ منبعي در موردش نيس
زمانبندي كارها در ويندوز
جدا خواهش ميكنم هر كي ميتونه يه كمكي بكنه
چون شيما گفته ترجمه اش خيلي سخته و زياد اميدوار نباشم
7-هيچي.....................
امروز اخرين امتحانو دادم و فقط دو تا تحويل پروژه دارم
امتحان امروزه زياد نخونده بودم چون سر كلاس گوش داده بودم و با يه دور مرور همه چيز يادم مياومد
جاتون خالي 14 تا سوال بود در 8 صفحه
از ساعت 2 كه سرم رو پايين اوردم به نوشتن تا 3.30 كه استاد اومد سرمو بالا نياوردم
والا به خدا تا حالا استادي نداشتم كه اينقدر به خودش برسه
بوي ادكلنش كل كلاس رو برداشته بود
يه لحظه خندم گرفته بود نگاش كردم
خيلي شيك و مرتب و مودب
تو دلم گفتم كاش فلان خانوم استاد كه مزدا3 داره ولي لباس پوشيدش شبيه گداي سر چهار راست يه خرده از ايشون ياد ميگرفت
استادمون جوونه يعني 2 ماه از مهندس جان سابق ما كوچيكتره
ولي جدا از رفتار و منشش چيزي كه برام خيلي قابل احترامه طرز فكر و برخوردش با مسايله
به هيچ عنوان كم كاري و از زير كار در رفتن و حق ضايع كردن تو مرامش نيس
دلم ميسوزه و فكر ميكنه توي اين مملكت تا چند وقته ديگه ميتونه پاي اين عقيده اش بمونه و حق كسي رو نخوره
اين مملكت روند طبيعيش حق كشي و كلاهبرداريه
يه ادم سالم تا كي ميتونه تو اين جامعه دووم بياره؟
-درست در 10 ثانيه اخر راه حل يه سوال 1.5 نمره اي رو نوشتم كه از قضا درست در اومد
فقط ديگه وقت نكردم از استاد تشكر كنم
-تا وقتي كه امتحان داشتم كلي كار نكرده به يادم ميافتاد و الان حوصله انجامشون رو ندارم
-نگران يكيم كه نبايد نگرانش باشم و دارم سعي ميكنم كه خبري نگيرم و فقط دعا كنم كه اتفاقي براش نيافتاده باشه و اين دلشوره من بيخودي باشه
كل سوال كاملي كه نوشتم فقط يه سوال بود
و بقيه رو از شكم روده وجاهاي ديگه در اوردم
سه تا مراقب دختر هم داشتيم
اين حقيقت رو ياد اوري ميكنم كه اساتيد و مراقب ها و معاون ها و روسا خانوم خيلي خشن و سختن
نميدونم همين افراد بالايي از جنس مذكر،براي افراد مذكر سختگيرن يا نه
ولي تجربه ثابت كرده كه وقتي مراقب زن بالا سرته بي خيال تقلب بشي
كلا اميدواريم پاس بشه
بنده به شدت نا اميد و خستم
خسته شدم وقتي به دوستام ميرسم فقط خبر بد در مورد ايران رد و بدل ميشه
فقط ترس از اينده و مشكلات اقتصادي و سي..اسي و هزار كوفت ديگه
و هر روز نگران اينيم كه فردا چي ميشه
شنيدين 52هزار نفر از عسلويه اخراج شدن؟
قطر حالشو ميبره از ميدون گازي مشترك
و واقعا چه بدبختيم ما
دلم ميخاد اينجا نباشم
دلم ميخاد ايراني نباشم
2 فرداي ديگه افغانستان هم رامون نميده
نابغه هم نشديم كه فرار مغزها كنيم
هيچي
فردا هم امتحان دارم
كتابهايي كه شايد مسير زندگيمو عوض كردند
چون شايد ناخود اگاه رفتار و كنشي رو تو ذهنم مقبول و درست جلوه دادند كه روزي به منصه ظهور رسيده و شاهد بودم كه گند زده به همه چيز
و بعد ها فكر كردم كه فلان عكس العمل و يا رفتار باعث فلان مشكل شده
و وقتي جلوتر ميرم و واكاوي ميكنم كه چرا اون رفتار رو نشون دادم و بعد كلي گشتن و جستجو كردن، فهميدم كه يه روزي توي يه كتابي اين رفتار انجام شده بود و نتيجه اش خوب شده بود و من هم تقريبا همون عكس العمل رو نشون دادم و همه چيز خراب شده
نميتونم بگم كه اونقد ساده لوح بودم كه هوشيارانه اين اعمال رو انجام دادم
نه
ولي خيلي از ارزشها و رفتار ها و طرز فكر هايي كه الان دارم محصول كتاب هايي كه قبلا ميخوندم
و همچنين خيلي از عذاب وجدان ها و احساسات بدي كه دارم
در بعضي از شرايط انسان امادگي پذيرش ارا و نظرات ديگران رو داره و اگه خوب بيان بشه توي ذهنت ميشينه و زمينه ساز بقيه رفتار هات ميشه
و من وقت نكرده بودم كه اين ارزشها و رفتارها رو هرس كنم
يا شايد اينقدر ريشه گرفتن كه تبديل به عادت شدند و خيلي خيلي سخته تا دست ازشون برداشت.
هرچقدر هم كه سعي كني روشن فكر باشي و اسير عادتي نباشي و خودتو رها كني
ولي شب كه داري ميخابي
وقتي كه بابت كارهايي كه شايد طبيعي باشه خودتو بازخواست ميكني و به خودت تلقين ميكني كه ادم خوب و درستي نيستي
اين ارزشها كه به ظاهر نفي ميكنيشون،ملاك قضاوت ميشه برات
قضاوت دختر خوب از دختر بد
دختر خوب كه فقط يه بار عاشق ميشه و پاي عشقش ميشينه و وفاداره و از خود گذشتگي ميكنه و صداشو واسه هيشكي بلند نميكنه و خواسته جسمي و جن..سي نداره و با وقاره و صداش در نمياد و متينه و تا قبل از ازدواج با هيشكي نيست و نميزاره كسي دست بهش بزنه و اين احساساتو نداره و هيچ وقت خودش پا پيش نميزاره و اختيار دلش با خودشه و نمازشو ميخونه و درسشو ميخونه و موفقه و به همه كمك ميكنه و پاشو جلوي پدر و مادرش دراز نميكنه و سر و گوشش نميجنبه و وفاداره
و دختر بد....
حتي اگه از نظر بقيه خوب باشي ولي كافيه يه سري خصوصيت بد داشته باشي مخصوصا در مورد مسايل جن.سي و عاطفي.اون وقته كه هيچ رقمه از خودت نميگذري
مدام خودتو با ديگران مقايسه ميكني و از قضاوت ديگران در مورد خودت هراس داري
مدام خودتو بازخواست ميكني
مدام به خودت توهين ميكني ولي با اين حال خواسته ها و نياز ها و افكارت هنوز سر جاشون هستن
ديگه به خودت اطمينان نداري و خودتو لايق نميدوني
شايد اقدام پست قبل هم در همين راستا بوده
ولي فكر ميكنم اين ارزشها و ملاك هاي خوب بودن كه در ذهنم نشسته ،مهمترين عامل اين كمبود اعتماد به نفس و اشتباهات مكرريه كه انجام دادم
شايد اگه فقط كمي به خودم اطمينان داشتم و خودمو پايينتر نميديدم و خودمو لايق بهترين ها ميديدم خيلي كارها رو نميكردم
نميدونم كي بالاخره موفق ميشم از سايه شوم اين ارزشها دروغي خلاص بشم و واقعيت خود و جامعه و انسان رو اونطور كه هست ميبينم و از شر قضاوتهاي دروغي خلاص ميشم؟
ولي هنوز نميدونم چه رفتارهايي درسته و چه رفتارهايي غلط
چه موقع چه رفتارايي رو بايد بروز بدم
خيلي از رفتارهايي كه انجام ميدم با فكر همون لحظه ام بهترين رفتاره و بعدا متوجه ميشم اشتباه بوده
البته اين نكته رو هم ميدونم كه همه چيز نسبي هستش
بسته به مكان و زمان و شخص مقابل و مقتضيات اون لحظه است
شايد بايد فكر فعال و بازي داشته باشم تا در لحظه بتونه بهترين تصميمو بگيره
اينكه يه اشتباه دوبار تكرار نشه هم كار سختيه
چون اگه سخت نبود يكي از ملاك هاي بزرگ شدن و عاقل بودن ،نبوود
چون هيچ وقت تو عمرت تو دوتا موقعيت كه از هر لحاظ شبيه هم باشن قرار نميگيري
معمولا موقعيت ها مختلفن ولي تو هنوز همون ادم سابق هستي با همون تفكرات و مث يه تابع كه ورودي بهش ميدي و افكار و ذهنيت و خاطرات گذشته باعث ميشن دوباره يه جواب به عنوان پاسخ صحيح بهت داده بشه كه زمان مشخص ميكنه كه باز اشتباه بوده
زندگي چقدر پيچيده است...
پي اس1:دلتنگي عصر روز جمعه ام دوباره داره شروع ميشه
پي اس2:فردا امتحان دارم و تازه دارم كشف ميكنم موضوع در مورد چيه؟!
محض رضاي خدا حتي يك جلسه هم سر اين كلاس شركت نكردم
كاري رو كردم كه طي 6 ماه گذشته نتونسته بودم انجامش بدم
هرچند گريه امونم نميداد