کمتر از سه هفته دیگه نیکی به دنیا میاد و حقیقتش اینه که من ترسیدم، بدجور هم ترسیدم

اصن نمیدونم در قبال یه بچه کوچیک که محتاج منه چیکار میخام بکنم

هی به خودم میگم ریلکس باش، وقتی همه میتونن توهم میتونی

ولی غلبه ترس بیشتره، احساس میکنم افسردگی گرفتم، ته دلم میگم از دستش بدم و زندگی راحت قبل رو ادامه بدم بهتر نیست؟!

بعد از خودم میترسم ،از این تفکر ،از این بی رحمی، از خودم بدم میاد، کدوم مادری که همچین فکری میکنه ، خود همین باعث میشه که بیشتر حس کنم لیاقت ندارم و مادر خوبی نیستم، حالا خوبه که بچه دارشدن ما با برنامه ریزی قبلی بود و دو سال تلاش کردیم و حالا من ترس برم داشته

همه چی اوکی بود و من هم همه چیز رو گذاشته بودم که پیش بیاد تا ببینم چی میشه، چند روز چندتا پست یه بلاگره رو دیدم که چند روزی زایمان کرده و با جزییات تعریف میکرد ومن الان میترسم، از سزارین، از دردش، از بچه، از این که شیر نخوره، از استیصال که بلد نباشم، اگه بچه سالم نباشه، اگه زردی شدید بگیره، اگه من نتونم چی...

از اینکه زندگیم برای همیشه تغییر میکنه و من نمیدونم چی میشه ، من نگرانم، من میترسم، من از خودم میترسم