هر وقت که دیگه نزدیکه دستم به طرف تلفن بره و زنگ بزنم یه چیزی رو به خودم یاد اوری میکنم:

وضعیتی که جدا شدین وضعیت نرمالی برای تو نبود

تو بد موقعیتی بودی و از همه طرف تحت فشار بودی

یه هفته دیگه سه ماه میشه که خط پایان کشیدین روی  اون ارتباط

جدا از دلتنگی برای کسی که یه زمانی ادعا میکرد دوسش داره

ایا نباید برای یه دوست ساده یا یه اشنا زودگذر که میدونست درگیر چه مشکلاتیه نگران میشد؟

یه تماس ساده یه میل کوتاه یا یه خبر گرفتن کوچیک ایا کار زیادی بود؟ 

این نشون میده که براش اصلا مهم نبود که تو چه شرایطی هستی و بعد از جدایی و مشکلات عاطفی اون در چه شرایطی به سر میبری

این یعنی  اینکه براش پشیزی هم ارزش نداشتی و ختم رابطه به عنوان ختم وجود داشتن تو تلقی میشه

این یعنی اینکه تو هر کسی هستی باش دیگه تورو نمیشناسه

و اینها باعث میشه با اینکه پول تلفن رو پرداخت کردم

با اینکه وسوسه میشم وصلش کنم تا شاید بزنگه

اینکارو نکنم

چون میدونم نمیزنگه

چون به تمام شواهد موجود کاملا فراموش شده ام از نظر اون

حالا هر چقدر هم من اینجا جیز و پر بزنم و بال بال بزنم و حتی به خودش هم بگم براش مهم نیس

نتیجه گیری اخلاقی تلخ این قضیه اینه که هر چقدر هم یک مرد راستگو و خوب باشه بازم نباید به اینکه میگه دوست داره اعتماد کرد

چون برای یک مرد به خصوص از نوع کاری و منطقیش

 اولین چیزی که اهمیت داره کارشه دومیش کارشه سومیش کارشه و بعد دوستان و علایق و خانواده و ماشین و خونه و ... هست و در اخر اگه سر سوزنی تو ذهنش خالی موند برای دختری که میگه بهش علاقه داره

البته این دختر باید هر آن منتظر باشه که با یه کار جدید ماشین جدید و مشکل جدید در  زمینه مالی اداری و شرکتی و مملکتی جای خودشو با اونا عوض کنه و جل و پلاسشو جمع کنه و بره بیرون از توی دل اقا پسر منطقی

و به خاطر منطقی بودن هم نباید انتظار داشت که اقا پسر یه لحظه برگرده و عقب رو نگاه کنه ببینه اون دختره از جدایی جون سالم به در برده یا نه

منطق همینه

زندگی هر کی به خودش ربط داره

***من اصلا منطقی نیستم.حرف و قولی که روزاول  بهت زدم و به خاطرش مث بچه ادم لال شدم و راحت جدا شدم رو پس میگیرم.بنده به شدت احساسیم و این احساساتم نسبت به تو داره دیونه ام میکنه.حالا که چی؟؟؟نمیتونم به خاطر این احساسات سر افکنده باشم پیشت.پس حرفایی که میگفتی چی شدو اس ام اس هات که هنوزم دارمشون و هنوزم با خوندنشون میگم پس چرا نشد اینطور که گفتی؟

چرا دوست داشتن با زمان بیشتر نشد؟

مگه ادعا نمیکردی بیشتر از من علاقه داری اون علاقه چی شد پس؟

همش حرف بود؟

لق لقه زبون؟؟؟؟

اخ.ببخشید

ببخشید که کنترل خودمو از دست میدم و نمیتونم شرایطتو درک کنم

 

 

پی اس۱:یه جایی قبل تر ها یه چیزی خونده بودم باحال بود

راوی یه پسر بوده که با دوستاش رفته بودن عروسی همکلاسی دوران دبیرستان

"کراوات های همو مرتب کردیم و در ماشین قفل کرد و چند قدم از ماشین دور شدیم یهو برگشت در ماشینو باز کرد و خم شد و گوشیشو از تو داشبورد برداشت و گفت:۵ ساله منتظرم زنگ بزنه شاید امشب زنگ زد!!!....."

پی اس۲:حتما حتما باید قبل از جدا شدن یه دعوای درست حسابی بکنید چون این جوری جدایی اسونتره

اگه مث من دیوونه باشید که گل و بلبل جدا بشین از هم و تا اخرین لحظه به همدیگه سفارش کنید که توروخدا مواظب خودت باش و از این حرفا میشه وضعیت من که هیچ وقت نمیتونی قضیه رو فراموش کنی

پی اس۳:خیلی خسته ام از هم از لحاظ روحی هم از لحاظ جسمی هم از لحاظ فکری و هم از لحاظ مالی

خدایا یه نگاهی هم به ما کن

پی اس۴:اومدم خونه دیدم چند شاخه گل شمعدونی صورتی رو کیبوردمه

مامان بعدا گفت عرشیا چند دقیقه اومده بود و این گل رو از باغچه چیده و گفته اینو بدین به عمه مرجان

گفته بودم که پیش دبستانیه و یونیفرم ابی نفتی میپوشه میره دبستان و عاشق نظم و ترتیب و زنگ زدن های دبستانه!!!!!!!!!!!

حیف که سرما خوردم وگرنه میرفتم پیشش

خوشبختی شاید همین به خاطر داشتن تو از طرف یه پسر کوچولوی شیطون ۵ سال و ۸ ماه و ۲۵ روزه(به قول خودش)باشه

زندگی شاید همینه