اولين تولد
چه روزهاي خوب و بدي بوده
چه روزهايي رو پشت سر گذاشتم
وقتي داشتم اولين پست رو مينوشتم فكر نميكردم اينقدر كمكم كنه
يادمه اولين كامنت چقدر ذوق زده ام كرد
و بعد يكي يكي دوستانم اومدن الهام عمو بهرام سلمان و مرجان و نسرين و بقيه
دوستاني كه همه جوره تحملم كردن و كنارم موندن
يه مدت وبلاگمو ترك كردم و دوباره برگشتم و حالا يكساله شده
چه حس خوبيه
انگار بچه ادم بزرگ شده
چه زود گذشت
پي اس1:هايده داره ميخونه و من براي اولين بار بعد اينكه قول تغيير دادم گريه كردم
دلم گرفته
خيلي تهي شدم
توي بانك پر از انرژي شاد و خندون و پر از سر و صدا و نشاط هستم و توي راه بغض ميكنم و توي خونه توي لاك تنهايي و سكوت فرو ميرم
يادم نمياد اخرين بار كي واسه تفريح رفتم توي شهر بگردم؟
كي رقصيدم؟
كي هيجان داشتم؟
نميدونم اين همه تهي شدن رو چطور بايد پر كنم
پي اس2:فكر كنم همه چير برام معني و مفهوم و ارزششو از دست داده
نميدونم با اين سرعت به كجا دارم ميرم
به خدا پناه ميبرم