خيلي وقته كه ديگه اينجا نمينويسم،جاي جديد مدرنه واسه همين هي سعي كردم مدرن بنويسم

مدرن و منطقي و بزرگ و هزارتا كوفت ديگه باشم ولي ته دلم هنوز همون مرجان احمق و زودباور و ساده لوح بودم كه به ضربه اي اشكش مياد و به حرفي به خنده مي افته

همون كه زود خر ميشه و همه چيو فراموش ميكنه و يا چيزايي كه بايد فراموش كنه رو نميتونه فراموش كنه

تو بانك حرفامو رو كاغذ نوشتم كيه بيام تو اون وبلاگم بنويسم ولي دستم نرفت

خيلي وقته دستم نميره

دستم نميره كه بعد عوض كردن ويندوز صفحه ديكتاپمو عوض كنم و همچنان روي اون دشت ويندوز مونده

دستم نميره درو كمد رو ببندم وقتي دارم ميرم

دستم نميره به خودم برسم

دستم نميره كه لاك پامو كه نصفه اش پريده رو تمديد كنم

هرچند هر صبح حتما خط چشم ميكشم كه پف چشمم از كم خوابي و گريه شب قبل معلوم نشه

يادوتونه ميگفتم چقدر شعبه ام خوبه و همكارا و رييسم گل هستن از مرداد به يه شعبه مزخرف منتقلم كردن كه هر روزش عذابه و هر ثانيه اش زجرم ميده

نميتونم برم پيش اون همكارا قديم،رييس اشغال اينجا حتي اجازه نميده با تلفن صحبت كنيم

به مستخدممون ميگه براشون چايي نبر وقتشون گرفته ميشه و كار نميكنن

رييس و معاون زير اب زن اينجا مث يه عده سرباز صفر احمق كه حق هيچي رو ندارن با ما رفتار ميكنن.

تابستون حق نداريم به كنترل كولر دست بزنيم

حق نداريم دست به تلفن بزنيم

حق نداريم بخنديم

حق نداريم باهم حرف بزنيم

به رييس حراست گفتم اوضاع كمي خوب شد و دوباره به هم ريخت

محل كار ومشتري ها رو اعصابم هستن

خونه مامان رو اعصابمه،دوباره تحريمم كرده زياد حرف نميزنه

نمپرسه چه خبره؟

كارت چطوره؟

دور وبرم كسي نيس كه بتونيم در مورد چيزاي مشترك حرف بزنيم

تمام روز جون ميكنم تا بتونم فقط بخوابم

فقط فراموش كنم كه هستم

فقط زنده ام

فكر ميكنم و ميبينم شرايط خوبي نيس

اخرش كه چي؟؟؟

سواليه كه هر روز ميپرسم و مثلا سعي ميكنم به خودم انگيزه بدم تا اين موقعيت رو عوض كنم

هيچي

اونقدر بي تفاوت شدم كه بي هيچ نظري اجازه دادم دوستم موهامو تو حموم بزنه

وايسادم و تماشا كردم كه چطور موهام كه به وسطاي پشتم ميرسيد تا كنار گوشم كوتاه كنه

تازه ميخام عيد پسرونه بزنم

و هر لحظه كه اون قرچ قرج موهامو ميچيد به اين فكر ميكردم كه اون موي بلند دوس داشت،كه اون موي بلند دوس داشت،كه اون موي بلند دوس داشت

اين وبلاگ رو زماني باز كردم كه تو اوج نااميدي بودم و از پسري به پسري ديگه متصل ميشدم تا شايد ارامش بگيرم

و اين وبلاگ جاي همه اون مزخرفاتو گرفت

دوستاي خوبي پيدا كرده بودم كه الان باز همشونو از دست دادم

اينجا زندگي ميكردم

مينوشتم و ميخنديدم و غر ميزدم و سبك ميشدم

دوسال از افتتاح اينجا ميگذره و من يادم نبود دوسال گذشت

شش ماه بعد اون اومدو وقتي رفت دلمو هم برد

اعتراف ميكنم براي جبران نبودش باز دست به جايگزيني زدم ولي چاره ساز نبود و بار سنگينتري روي دوشم گذاشت

و حالا من در اواخر 25 سالگي هستم و حدود دوسال از عمرمو با ياد اون سپري كردم و فقط سوختم

هنوز هم اشك ميريزم و نفسم به نفسش بنده

همكارام و دوستام بهم ميگن خيلي خري

ميگم اره خرم حالا چيكار كنم؟

دلم ميخاست يه پست طولاني بنويسم و هي به اين فكر نكنم ديگران خسته شدن از زنجموره من و پراكنده شدن از كنارم

دلم ميخاست يه شروع دوباره كنم ولي انگيزه اي ندارم

ديگه نوشتن ارومم نميكنه اينقدر كه براي خودم سد و سانسوور گذاشتم

حالا زندگي رو با طعم واقعيش ميخوام

نه اونطوري كه خودم دوس دارم تصور كنم تا اسير بشم

نسبت به اول هايي كه اينجا رو مينوشتم غرورم خوردتر شده و خودم  له شده ترم

از همه طرف فشار رومه و من به كوچكترين مسكني تن ميدم كه زمان بگذره

چيزي براي باختن يا مبارزه كردن ندارم

حرفي براي گفتن،جذبه اي براي نگه داشتن و خواسته اي براي تلاش كردن

موجود فلاكت زده اي شدم كه خيلي زود تموم شده مث چوب كبريت نيمه سوخته

اعتراف ميكنم باختم.