اخرين روز سال

امروز اخرين روز ساله

چه خوب كه 88 داره ميره

سال مزخرفي بود

خاطرات بد و تلخش خيلي بيشتر از خاطرات خوبش بود

از همه لحاظ

دلم پيش كسايي كه عزيزانشون به خاطر ما تو زندانن

پيش كسايي كه عزيزاشون زير خاكه

اميدوارم سال ديگه دلم براي 89 تنگ بشه و سال خوبي برامون باشه

نميخوام بگم ميخوام از سال ديگه ادم شم و برنامه ريزي ميكنم و مشقامو خوب مينويسم!!!!!!

كاش سال ديگه همين موقع بيشتر از خودم راضي باشم

اول فروردين پارسال برام ياد اور خاطره قشنگيه كه هنوزكه هنوزه نميتونم خاطرشو پاك كنم

اميدوارم بفهمم كه گذشته ديگه گذشته است

سعي ميكنم خوش  بين باشم و به سال اينده اميدوار باشم

همتون سال خوبي داشته باشيد!

يه دختر تنها

جمعه است

مامان بابا ديروز رفتن كربلا

پريشب داداش جان از سربازي اومد و ديروز اومد سركار دنبالم تا بريم يه كم خريد كنه

بعد از يه روز فوق العاده شلوغ و از خستگي رو به موت بودن با لبخند كل بازار رو باهاش گشتم

و بعد هر دو گشنه و تشنه تصميم گرفتيم شب بريم بيرون شام بخوريم و تلافي هر 3 وعده رو يه جا در بياريم

غذاش عالي بود

بعد هم تو هواي خنك تو بلوار قدم زديم

و بهش ميگم خاك تو سر ما دو تا

همه با دوست دختر  دوس پسرشون ميرن بيرون ما عينهو چي باهم ميريم بيرون و ديگران هم ديگه سراغمون نميان

ميگه نترس از قيافه مون معلومه كه خواهر برادريم

صبح رفتم ارايشگاه  و موهامو كوتاه كردم و صاف كردم

اها يادم رفت

ريحان خبر نداشت كه داداشم اومده و ميدونس كه صب مامان اينا رفتن و من تنهام و يه خبر ازم نگرفت

قبلا كه مامان اينا ميرفتن مسافرت اون مي اومد پيشم

ولي فكر كنم از بعد دعوا مرداد ماه دوس نداره شب اينجا پيشم بمونه

داداشم و من شرط بستيم كه تا 8 شب خبر ميگيره يا نه

و نگرفت

موقع شام بهش مسيج دادم كه بي معرفت نميگي من تنهام و يه خبر ازم بگيري؟

زنگيده  و ميگه نه فكر كردم بازم خوابي و غر ميزني چرا بيدارم كردي

بهم خيلي خيلي بر خورد

گفتم توي  اين يه هفته حق نداري بياي پيشم

محسن الان رفت و من موندم و يه خونه خالي و بزرگ

ميترسم ازش

عصر جمعه هم هست

دلم تنگه

ولي دلم نميخاد بياد اينجا

دلم ميخاد گريه كنه

دلم ميخاد با يكي حرف حرف بزنم

ولي دوس ندارم خودم به كسي زنگ بزنم

دلم ميخاد يكي خودش دلش هوامو كنه و بهم زنگ بزنه

خسته ام

روزاي بانك خيلي شلوغه

ميام خونه هلاكم

ظزفاي ناهار نشسته مونده و حال ندارم بشورم

نميخام عنان زندگيمو باز دست احساسم بدم

من محكم ميمونم محكم محكم


جمعه خوب

امروز روز توپي بود

بعد مدتها خوش گذشت

بعد مدتها سعي كردم به فكر خودم باشم

امروز بي خيال نگراني سي.اسي و اقتصادي بودم

سعي كردم فراموش كنم كه شايد به همين زودي يه نفر اعدام بشه

سعي كردم خودمو جاي اون پسر 20 ساله نزارم و فكر نكنم چه لحظات ستيو داره ميگذرونه و شايد فردا رو نبينه

امروز زود بيدار شدم و با دوستام رفتيم دوباره استخر

شلوغ بود و ما تا تونستيم شنا كرديم.سونا خشك رفتيم سوناي تر!رفتيم حرف زديم باز شنا كرديم

در مورد اقايون مسخره بازي در اورديم و غش غش خنديديم!

ناهار مهمون داشتيم و عصر با اكيپ صبح رفتيم بيرون

آي حال داد،آي حال داد

از بس داد زديم و خنديديم و رقصيديم تركيديم!

يه خرده شيطوني كرديم كلي مسخره بازي در اورديم و خلاصه خيلي خوش گذشت

اين هفته هم شلوغه سرم گرچه بايد چند بار ارايشگاه برم ابرو و كوتاهي و صافي و مومك

خريد لباس و تميز كردن اتاق

الان ميخاستم مقاله بنويسم ولي چشام خسته است ميزارم واسه فردا

هنوز هم مشكلات دنيا و من سرجاشونه

ولي من يه روز گذاشتمشون كنار تا نفس بكشم تا دوباره فكر كنم

به خودم

به روابطم

به خدا

به اينكه چقدر دور افتادم از خودم

به اينكه اخرش ميخام چيكار كنم

عمرا سه شه!!!!

ديروز 4 ساعت تمام بازار رو گز كرديم تا من لباس بخرم اخرشم هم اون چيزايي كه ميخاستم رو نخريدم

اونقدر شب خسته بودم كه ساعت 10 گرفتم خوابيدم

ولي صب زود پاشدم و بالاخره ساعت 9 به ريحان مسيج دادم تا بيدار شه و بريم استخر

واسه اينكه ضايع هم نشيم زنگ زدم و پرسيدم

جاتون خالي

اب استخر گرم

خلوت

كلي  هم حال كرديم

و تا سه نشه بازي نشه هم نشد تا دلمان خنك شود!

تو استخر با دو تا دختره دوس شديم كه يكيش هم مث من كارمند بود

كلي خنديديم و كلي خوش گذشت

و قراره فردا هم بريم!

اومدم خونه پر از انرژي بودم و بعد حموم مث يه فيل گرسنه غذا خوردم!

گرچه بعد از ظهر خوابش كسلم كرد و الان چشام ميسوزه ولي تخليه انرژي شدم


دماغ سوخته ميفروشيم،خريداريد؟

قضيه از اونجا شروع شد كه طبق يه  اتفاق با مزه، چند ساله من و يكي از دوستام،شهادت امام رضا ميزنيم بيرون و اخرش هم ميريم لاندا(كافي شاپ پاتوقمون)كه تراسش رو به كوهه و خيلي جاي قشنگيه،يه بستني ميخوريم 

برنامه ريزي خاصي براي اين روز نيس.تصادفا اون روز من و اوون وقتمون خالي هست و از هم صحبتي هم لذت ميبريم.

اين بار با ماشينش زديم به كوه و (منظورم تصادف كرديم نيست!)و كلي راه رو رفتيم و كلي اهنگ گوش كرديم كلي حرف زديم و كلي سكوت كرديم.يكي از مباحثي كه مطرح شد قضيه استخر رفتن و كلاس شنا بود و من گفتم دلم خيلي ميخواد برم ولي وقتي ميرسم اينجا ساعت 4  5 عصره و قرار شد روزاي تعطيل باهم بريم استخر

اين دوست من تكنسين اتاق عمله و فرداش زنگ زد كه اگه اسممون رو جز ليست رد كنه هزينه استخر ثلث ميشه و ماهم كلا به تخفيف و چيزاي مجاني علاقه وافري داريم قبول كرديم و از اونجايي كه من بدون ريحانه جهنم هم نميرم از دوستم خواهش كردم كه اسم اونم بنويسه

ده جلسه بود كه بايد تا اخر فروردين استفاده بشه

سرتونو درد نيارم،ديروز ريحان زنگ زد كه بيا بريم استخر و من تند تند از بانك اومدم و ناهارم دو لقمه خوردم و اژانس گرفتيم و رفتيم استخر

كلي هم ذوق داشتيم كه مايو جديدامونو ميپوشيم

وارد ورزشگاه كه شديم دو تا پسره رو ديديم

يه نگاه به پسرا كردم و يه نگاه به ريحان

گفتم فلاني گفته بوود همه روزه تا غروبا خانومان و بعدش اقايون

اينا اينجا چيكار ميكنن؟؟!!!!

گفتيم شايد اونور ورزشگاه كار دارن

ولي شك كرده بوديم راننده اژانسو نگه داشتيم و من سريع رفتم بالا و درو باز كردم و چشمتون روز بد نبينه

ديدم بعله يه اقا پسر با مايو نشسته

منو ميبيني يهو خندم گرفت و در رو بستم

بعدش گفتم لااقل بپرسم كي نوبت خانوماس؟

دوباره در رو باز كردم و از پسره پرسيدم و البته سعي ميكردم از خنده منفجر نشم

معلوم شد روزاي زوج تا 6 غروب نوبت خانوماس و روزاي فرد تا 2 بعد از ظهر

ما هم مث دماغ سوخته ها سوار ماشين شديم و كل راه هر هر خنديديم، كه فكر كن چي ميشد ما وارد استخر ميشديم

كلي خوراكي خريديم و اومديم خونه ما ،پازل درس كرديم و تخمه خورديم و حرف زديم و قرار بود امروز بريم خريد

صب ريحان زنگيد كه حال خريد نداره و دوباره زنگيد كه بيا امروز بريم استخر و قرار شد زنگ بزنه مطمئن شه

و دوباره بدو بدو اومدم خونه و لباس پوشيدم و كلي به ديروز خنديديم و رفتيم

جلوي در زده بود"ورود اقايان اكيدا ممنوع"

خب تا اينجاش كه انگار درس اومده بوديم

وارد شديم خانومه گفت واسه استخر اومديم

ماها در حال دراوردن كفش:اوهوم

خانومه:نميشه خانوم ما تا ساعت 5 باز هستيم و بعد بايد تحويل اقايون بديم و الان همه دارن ميان بيرون!!!!

مارو ميبيني ريسه رفتيم و دوتا زديم تو سرمون

هرچي اصرار كرديم رامون نداد

و ما عينهو دوتا موجود بخت برگشته دوباره زنگيديم به خواهر ريحانه كه مارو برگردونه و اينبار رفتيم خونه ريحانه اينا

گرچه خونه اونا واسم ياد اور خيلي چيزاس و سخته برام اونجا باشم ولي سعي كردم خاطراتو  كنار بزارم

ماه.واره يه فيلم داشت نميدونم دقيق اسمش چي بود

"شاهزاده" يا يه همچي چيزايي كره اي بود

قسمت بعديش رو كه داشت نشون ميداد كه پسره به دختره ميگه يه دقيقه همينجوري بمون و از پشت بغلش ميكنه!!!

منم كه از بچگي عشق اين صحنه هام

ميگم قسمت بعدي رو واسه من ضبط كن

كلا ما در اين موارد كم جنبه ميباشيم و اين صحنه هاي عاطفي رو دوس ميداريم!!!!!!!

دماغمان اينقذه سوخته كه نميدانيم فردا با چه رويي سر كار برويم


پي اس1:اين روزها بانك به شدت خلوت ميباشد و قرار از هفته ديگه به حد انفجار شلوغ بشه

اين روزها همه ما از بيكاري كتاب ميخونيم.نقطه بازي ميكنيم و همديگه رو مسخره ميكنيم،حدس بزن بازي ميكنيم،ولي باز حوصله مان سر ميرود

ما نياز به كمي سرگرمي داريم

پي اس2:ويتامين محبت خونمان در حد اورژانسي پايين اومده و رو به موتيم كلا

پي اس3:ما دوس نداريم فروردين بشود و باورمان بشود كه.....

پي اس4:پريروز كلي پياده شديم و كل پول اضافه كار به اضافه بن خريد شكلات و اجيل را صرف خريد مانتو و كيف نموديم

يه مانتو كوتاه كالباسي خريدم  و يه كيف مشكي كه جلوش سفيده و يه خرده صورتي هم داره

خسته شدم بس كه مانتو سرمه اي بلند پوشيدم.گرچه سرمه اي اندامي و تنگ بود!!!!!!!

پي اس5:ميخواهيم امسال خودمان بتركانيم بس كه خريد كنيم

پي اس6:اينجا بسي شديد باران مي ايد و دلمان بسي شديدتر گرفته است!

كلا مرض دارم ديگه

حالا خيلي حالم سر جاش بود نشستم فيلم سنگ..سار ثريا رو هم ديدم

البته دلم طاقت نياورد همشو ببينم .فقط اولشو ديدم و اخرش

حالا نشستم و ميگم ما چه جوري زندگي ميكنيم؟  چه جوري طاقت مياريم؟


سرگيجه

نميدونم چرا اينقد ضعيف شدم

سرم خيلي زد گيج ميره و توانم از دست ميدم

ميگم شايد مرضي چيزي گرفتم

خير سرم امروز كه پاشدم گفتم به مامان تو خونه تكوني كمك كنم

هر چي نباشه داداش جان رفته سربازي و من باز تك فرزند شدم

دوتا پرده زدم بازم سرم گيج رفت

غذا هم خوب ميخورم

استراحتم كافيه

گرچه يه خرده فكر مشغول بايد ها و نبايد هاست

دارم مغزمو هم خونه تكوني ميكنم

سعي ميكنم يه چيز بهتر در بيام


پي اس1:واي باز امروز جمعه است و باز عصر دلتنگي مياد سراغم

پي اس2:ديروز بعد دوروز رفتم بانك

دماغم گرفته بود وبراي اينكه ديگران بفهمن چي ميگم داد ميزدم و بانك هم خلوت

با همكارم نقطه بازي ميكنم و غش غش ميخندم

رييسم صبح اول وقت كه يه دور بهم گفت هيس

و دو ساعت بعد از تو صندوق صدام ميكنه

ميگه پول داري؟

ميگم بعله

ميگه فكر كردم پول واسه پرداخت نداري  كه اينقد ميخندي و ميخنده

همكارام ريسه ميرن

ميگم خوبه من ديروز نبودم بانك سوت و كور بود؟

اون يكي همكارام ميگه واي ديروز خوابمون گرفته بود خوبه هستي!!!!

پي اس3:اين همه دماغم گرفته و هي عطسه ميكنم

موقع تعطيل شدن دوباره عطسه ميكنم

معاون ميگه سرما خوردي؟

منو ميبيني چپ چپ نگاش ميكنم به همكارام ميگم اين فكر ميكنه من دو روز واسه چي نيومدم؟!!!!!!!

چرا

امروز با يكي از دوستام صحبت ميكردم و هي كشف ميكردم چقدر از خودم دورم

چقدر خودمو كم ميشناسم

چقدر باعث ازار ديگران ميشم

چقدر بعضي وقتا بچه ميشم

چقدر بعضي وقتا بد ميشم

چقد بعضي وقتا ادم خوبي ميشم

چقدر بعضي وقتا ادم وحشتناك و پليدي ميشم

چقد بعضي وقتا پست ميشم

چقد بعضي وقتا دروغگو و دورو ميشم

چقد بعضي وقتا ابلهانه صادق هستم و بعضي وقتا خنگ و مسخره

و اينكه چرا توي شعارها موندم و بارها خودمو بابت طبيعتم عذاب دادم و محاكمه كردم و به دار كشيدم و عذاب دادم

چرا ارمان ها و ايده ال هام اونايي كه تو مغزم فرو كردن و نميتونم خودمو ازشون راحت كنم و خودم باشم

چرا...؟

چرا...؟

چرا...؟


پي اس1:تازه يه كشف مهم كردم كه چقد مهندس رو عذاب دادم.چقد بد رفتار كردم.كاش ميشد ازش عذر ميخواستم

پي اس2:ما امروز هم سر كار نرفتيم و خانه استراحت نموديم تا بهتر شويم و  بعد دانشگاه رفتيم و بعد مدتها يه اكيپ جمع شديم و شيطون بازي در اورديم

پي اس3:امروز روز مهندس بود.مباركم باشه

-عمرا اگه كسي جرات كنه به منه ترم اخري بگه، مهندس نيستم!


سرماخوردگي

يه عدد مرجان سرتق بدون توجه به حرف مامانش كله سحر پاشد رفت بانك

و خوردن شربت ديفن هيدرامين و استاينوفن همانا و خواب الود شدن همانا

عينهو اين مرغا شده بودم كه نيوكاسل گرفتن و هي چرت ميزدن

بانك هم خلوت و خلوت

رو صندليم قشنگ يه ربع خوابيدم

معاون و همكارام اصرار كه پاشو برو خونه

ميگم من ساعت 7 اين همه راه كوبندم و اومدم و ساعت 8 برگردم برم

رييسم بعد صبحانه اومده كنار ميزامون

چسبيده بودم به شوفاژ تا درد جاي امپولم خوب شه

لامصب موقع اومدن دست اندازي نبود كه راننده از توش نرفته باشه و من از درد داشتم خفه ميشدم

قيافه ام اينقد مظلوم بود رييسم ميگه چته؟

ميگم مريضم

بيچاره تعجب كرده بود اين گلوله انرژي و پر سر و صدا چطور اينجوري اروم گرفته و مث مرغا نگاش ميكنه

يهو ديدم همه همكارام ميگن برو خونه و فردا هم حالت بد بود نيا

به همين خاطر بنده رو به زور راهي خونه كردن

و ما هم سو استفاده كرديم يه سر رفتيم دانشگاه تا يه خرده كارامو راه بندازم

بنده هم از ساعت 11 تا 9 شب در رختخواب به خوابيدن مشغول بوديم و مامان هي ناهار و پرتقال و غذا و چايي واسم مياورد

حالا نميدونم فردا ميرم يا نه


سوتي 3

خب بالاخره قضيه به 3 هم كشيد!!!!!!

اقا يعني من طول اين 9 ماهي كه ميرم سر كار به اندازه اي اين 1 هفته سوتي ندادم

يعني تا قبل از اين من فقط يه بار كم اورده بودم و حالا كلا پيشرت كردم

گلو درد وحشتناك داشتم هوام هم باد گرم و تهوع اور داشت و منم كه اساسي خسته و كسل بودم

اخر وقت يه سند و اشتباه زدم بردم پيش ريسس اصلاح

و وقتي اومدم بازم حسابم نخوند

همه جا رو گشتيم

اعصابم به شدت خورد بود

ميخواست داد بزنم

يه لحظه فكر كردم شايد موش تو شعبه داريم

و هي حرص خوردم

هي حرص خوردم

همكارم كه حسابش قبل از من كاملا خونده بود تا خواست حسابش رو ببنده 100 تومن كم اورد

هر دو عصبي رفتيم پيش رييس

و بعلههه

معلوم شد سوتي رو اقاي رييس داده

من گفتم سند 103 و اون سند 102 رو اصلاح كرده بود

و اين چنين بود كه ما 40 تومن كم نياورديم و رستگار شديم

(حالت گرفته شد ايوب!!!!)

  


بعضي وقتا تو اين همه دل مشغولي و فكراي جور واجور كه حتي تو خواب هم راحتت نميزاره،اينكه چند دقيقه ذهنت خالي از هر فكري پيش و غرق سكوت بشي و تو تاريكي زل بزني به سقف خيلي ارام بخشه



بالاخره ما خودمونو چشم زديم و اينگونه بود كه طلسم سرما نخوردن من توي سال 88 شكست و نصفه سرما خوردم و چون تا حالا نشده من كپسول سر موقع بخورم مجبور شدم پني سيلين 1200 نوش جان كنم



ابروهايمان به پاچه بز گفته زكي

دارم دق ميكنم ولي هي هر روز زور ميزنم تا بتوانم گند كاري اون دفه رو جبران كنم و تا اون يه قسمت خاص پر بشه



اقا من از دست خودم شاكيم

كسي ميتونه منو از شر خودم راحت كنه؟