دریا

تمام قفسه سینه ام درد میکنه و گلوم میسوزه حس میکنم تازه دارم مریض میشم کم کم داره نشونه هاشونشون میده

دلم یه کوچولو تنگ شده

دلم بیرون میخاد

دلم دریامیخاد

اونم فقط یه نقطه خاص

در یک روز خاص

در یک حالت خاص

توی یه هوای خاص

پیش یه.....

 

نه نه نه

دیگه نمیخام بگم پیش یه نفر خاص

نمیخام

اون منو نمیخاد

چرا رویاهامو باز با حضور اون بسازم؟

نه

نمیخام

توی همه ی اون چیزای خاص

من تنها باشم

کنار اون نقطه خاص از دریا

توی اون هوا که سوزش باعث شد فرار کنیم و بریم توی کافه کنار دریا بشینیم وسط اون همه ادم

و بیخیال اون همه ادم حرف بزنیم و بحث کنیم

دلم میخاد تنها برم  روی همون میز بشینم و زل بزنم به صندلی خالی تو

دلم میخاد توی این غم غرق بشم

دلم میخاد حسرتتو بخورم

ولی آرزوی برگشتتو نکنم

چون اگه ارزو کنم که بیای لحظه هام دردناک میشن و پر از انتظار واینجور لحظه هام از دست میره

ولی وقتی قبول کنم که دیگه نمیای

عادت میکنم به نبودنت

و اینجور لحظه هام طعم حضور تو رو میگیره

به خاطره هات بسنده میکنم

و اروم میشم و عمیق

پس

 

دلم دریا میخاد

یه نقطه خاص

روز جمعه

یه ساعت خاص

توی سوز هوای سرد که از سمت دریا میخوره تو صورتت

و ادم خودشو جمع کنه

دور بزنه

وسرش رو بندازه پایین

به ماسه های زیر پاش نگاه کنه

و اروم اروم به سمت کافه بره

و در وسط ترین میزش بشینه و چای بخوره

و زل بزنه به صندلی خالی کنارش و توی دلش حرف بزنه

 

 

 

فینگ فینگ

ما فکر میکنیم داریم سرما میخوریم

البته ما از دیروز احساس میکردیم نفسمان تنگ شده منتها فکر کردیم مشکل از جای دیگه است

(عمرا بتونید حدس بزنید که ما فکر میکردیم مشکل از کجاست!)

بعد امروز دیدیم گلویمان درد گرفته است و حالا دوساعت  به دوساعت داریم ادالت کلد میخوریم

باشد زنده بمانیم

ما امروز خوش خوشانمان است

ما امروز مرخصی گرفتیم

و صد البته صبح به پدر دانشگاه فحش میدادیم که باید پاشیم برویم کله سحر دانشگاه

البته ما واسه امتحان دانشگاه مرخصی گرفته بودیم

البته برگه مرخصی رو نوشته بودیم ولی در روی میزمان بود و ماهم در صندوق مشغول چک کردن پولها بودیم

که رییسمان برگه مرخصیمان را برداشته  و به ما نشان داد و گفت مال شماست؟

فردا امتحان داری؟ و خودش هم گفت موافقت میشود!!!!

ولی خداییش زور داره روز مرخصی هم ساعت ۶.۳۰ بیدار بشی

و ما راهی دانشگاه شدیم در حالیکه دیروز به جای درس خواندن خوابیده بودیم

و البته با تمام اینها ما امتحانمون رو بدک ندادیم

ما سال ۸۳ دوران کاردانیمون دوتا استاد ماه داشتیم که خیلی خاطرشان را میخاستیم و درسهایشان را خوب یاد میگرفتیم و امروز از همان معلومات استفاده نمودیم

ما اگر عاشق استادهایمان شویم دکترا قبول میشویم

ولی خداییش چه حالی میده ادم خونه باشه

هر روز خدا خسته می اومدم خونه و یادم می اومد که خاک بر سرم باید به فلانی زنگ بزنم وفلان موضوع رو چک کنم و صد البته هیچ کدام را انجام نمیدادیم

البته امروز هم هوز هیچکدامش را انجام ندادیم و لی دست کم جنازه نیستیم

و بالاخره انجام میدهیم

۱-ما نگران دوست سابقمان هستیم

ایشان همینجوری همیشه فینگ فینگشان به راه بود و ما حال میترسیم که توی این بازار انفولانزا بازم مریض شوند

۲-این مریضی من تقصیر این همکارامه. خداکنه خوب شم

۳-دیروز عینک جدید زده بودم و چون هوا خیلی سرد بود و بنده نیز خریدن سویی شرت رو هی پشت گوش میندازم و هر روز صبح میگم امروز میخرم و بعدازظهر میگم ولش فردا میخرم

مجبور شدیم ژاکتی که پارسال مامان برام بافته رو بپوشم

اقایون همکارا راه به راه ژاکتمون رو تبریک میگفتن و خیلی خوششون اومده بود ازش

از رییس گرفته تا کارمندا شعبه مادر

ولی هیچکدام متوجه تغییر عینکمان نشده اند!!!!

۴-ما چه خاکی بر سرمان بریزیم با درسهایمان

۵-ما نیازمند یاری سبزتان برای ترجمه مقاله انگلیسی هستیم

البته هنوز خودمان هم من مقاله رو ندیدیم

۶-ما یه مرگمان هست

گفته باشیم که بعد نگویید نگفتی

پاییز

اواخر اردیبهشت که قرار بود دوباره بیای پیشم و نشد که بیای

هر روز که از کنار جنگل کنار دانشگاه میگذشتم با ولع برگهای سبز کمرنگ درخت ها رو نگاه میکردم و سعی میکردم بهترین جای ممکنشو پیدا کنم تا وقتی که میای ببرمت اونجا

میخاستم از زاویه دید تو نگاه کنم

چون میدونستم چقدر از طبیعت لذت میبری

چون میدونستم چقدر ارومت میکنه

هرجای قشنگی که توصیفشو میشنیدم ادرس میگرفتم تا بیای و ببرمت

سعی میکردم مث تو نگاه کنم

و ظرافت هایی رو ببینم که هر چشمی نمیبینه و به سادگی از کنارش رد میشه

و حالا

توی محبوب ترین فصل سالم

وقتی مسافت بین دو شهر رو طی میکنم

هر روز صبح و عصر

هر بار یه زاویه جدید

تو گرگ و میش هوا یا توی افتاب ملایم

منظره ها

درخت ها و رنگهای قشنگشون رو نگاه میکنم

و حسرت میخورم که تو نیستی تا ببینی

حسرت میخورم نیستم در کنارت که با هم لذت ببریم

اون وقت تا جایی که امکان داره تو صندلی ماشین فرو میرم و به اسمون نگاه میکنم

به شکل قشنگ ابرها

به هوای ملایم پاییزی

و یه نیم نگاهی هم به درختای رنگارنگ اون دور دورا

به مزرعه های بین راه

وبعضی وقتا چشامو میبندم و تصور میکنم بازم سرم رو شونه هاته

لبخند میزنم به رویا بافیم

و باز حسرت و حسرت

منتها امروز به این فکر میکردم که چطور از محبتم به تو برای تکاملم استفاده کنم

چطور باعث شه کامل تر بشم

به برگشتت امید ندارم

باید منطقی بود

گرچه نمیدونم به چه جرمی منو گذاشتی و رفتی ولی میدونم شرایط فرقی نکرده تا بشه امید داشت تا برگردی

ولی این محبت(جرات ندارم بگم عشق) باید ثمری به جز اشک و اندوه شبانه داشته باشه

هنوز نمیدونم چطور میتونه کمک کنه عاقل تر شم

 

پی اس۱:ببخشید که خیلی رمانتیک شد

شاید اشکتون رو در اورد یا شاید هم حالتون رو به هم زد

پی اس۲:ما بسی خسته میباشیم

پی اس۳:امروز معاون جان با خدماتی شعبه مادر دعواش شد و ما بسی در دلمان برای جواب های کوبنده اقای ایکس هورا کشیدیم

ایشان بسی با ادب و مهربان و باشعور و  باجنبه و البته زیبا میباشند

و صد البته اذر ماه پسرشان از دوبی می اید و خانومشان فارغ میشود!!!!

پی اس۴:یکی محض رضای خدا یه کامنت برای ما بگذارد ببینیم که این کامنت دونی ما کار میکند

مردیم از بی محلی شما

نی نی دار شدن

اموز همکارم یه خبر خوش بهمون داد

اولش گفت باور نکردیم گفتیم برو بینیییم تو پریروز تست دادی

دوباره گفت و دوباره گفتیم دروغ میگی

خنده اش گرفت گفت به قران راست میگم

و ما ناباورانه بغلش کردیم

حدس میزنه یک ماهی هست که قراره مادر بشه

وای که چه لذتی داره

ازش هی مپرسم چه حسی داره یکی دیگه تو وجودت داره رشد میکنه

میخنده و میگه هیچی

شوهرش که ذوق مرگ شده دیگه

از صبح هی هواشو داریم از پله ها اینقد بالا نرو

یه خرده راه برو

بیا بسکویت بخور

هیچی هوس نکردی

میگه اگه میدونستم اینقد تحویلم میگیرد تا حالا سه تا اورده بودم

دلم خیلی بچه خواست

دلم زندگی واسه خودم خواست

یه تکیه گاه که مطمئن شم مال منه نه اینکه هر ان امکان رفتنش باشه

دلم این هیجان رو میخاد

یه زندگی اروم و معمولی

شادی های کوچیک

دعواهای بیخود و ناز کردن و ناز کشیدن

دلم میخاد واسه ایند مون نقشه بکشیم

و خیلی چیزای دیگه دلم میخاد

میخاستم ارزو کنم که خدایا مارو هم سر وسامون بده

و بعد حرفمو پس گرفتم و گفتم بیخود

فعلا کم دردسر داری؟

درس و پروژه و امتحان و کار

وقت داری واسه تنش های یک انتخاب به بزرگی زندگی؟

تازه تو توی فراموش کردن دوستت موندی اون وقت میخای ازدواج کنی؟

تویی که هر روز رویا برگشتنشو میبافی میخای سرتو روی بالش یکی دیگه بزاری

و جواب میدم به خودم که ادم نباید عاشق شوهرش باشه

اونم ادمی مث من که اگه یکی رو دوس داشته باشم از جونم هم براش میگذرم

نه همون بهتر که طرفو فقط یه خرده دوس داشته باشی

اصلا بی خیال این حرفا

برو بگیر بخواب

باز رویا بباف

مومک

عرضم به خدمتتون که ۳ هفته پیش بنده در کمال جوگیری پاشدم رفتم ارایشگاه و در یک اقدام شجاعانه اقدام به زایل کردن موهای بد ن توسط عنصر دردناک مومک کردم

البته ما از خیلی قبل تر این اندیشه پلید در سرمان بود

ولی هی وقت نمیشد

و همان موقع که عروسی دعوت بودیم و بعد از تحمل یک ماهه که دست به موهای بدنمان نزنیم تا در بیایند و شرشان را یک جا بکنیم تشریف بردیم ارایشگاه

نکته جالب توجه این بود که ما هرگاه دردمان می امد وسط جیغ و داد هر هر میخندیدیم

کلا ما کمی ک...خل میباشیم و

 بترسیم میخندیدم

دردمان بیاید میخندیم

عصبانی شویم میخندیم

و به قول همکارمان در بانک

در شب اول عروسی هم احتمالا هی میخندیدیم و طرف کلافه میشود و یکی میزند توی گوشمان

البته طرف احتمالا نمیداند در صورت انجام این کار ما ریسه میرویم از خنده

خلیم دیگر

البته درد این اقدام در حد رد شدن جریان برق از بدن میباشد به خصوص در بعضی جاهای خاص

و همکارانمان هی مارا مسخره مینمودن که اخه تو که شوهر نداری واسه چی میخای بری

و ما یک لبخند عاقل اندر سفیه ای تحویلشان میدادیم که زکی

ما کلی اینده نگر هستیم و میخاهیم این عنصر های زاید رو به کل ریشه کن کرده و در ان موقع حالشو ببریم!!!!

برای اینکه چشتون از حسودی در اد هم عرض کنم که تا الان که ۲۳ روز از اقدام فوق میگذرد حتی جوانه هم نشکفته رو تنمان

و فقط همون هایی رخ نمایی میکنن که ان موقع طفل بودن و قابل قتل عام نبودند

بالاخره پاداش اون همه درد کشیدن باید یک چیزی باشد

فقط یه اشکال کوچیک پیدا شد که سبب شد ما الان اینها را اینجا بنویسیم

و ان اینکه ما چون به شدت با کمبود وقت مواجه هستیم

وقت نکردیم مدام به تنمان روغن بمالیم و هر از چند گاهی بعضی نقطه ها شروع به جوش زدن میکنند

و حالا که هم که میخاستم برم خونه ریحان مهمونی و خواستم تاپ بپوشم دیدم بازوهایم جوش زده

البته ما کاری به کارشان نداریم و امیدواریم خیلی زود این مهمان ها هم گورشان را گم کنند

در ضمن تصریح میشود که ما ادم نشدیم و باز میخاهیم چندین بار دیگر این اقدام شنیع رو انجام دهیم تا به کل از بین بروند

باشد که رستگار شویم

برزخ

چند روزیه که دارم فکر میکنم که چرا اینقدر بی محتوا مینویسم

چرا هیچ منطق و عقلی پشت نوشته هام نیس

چرا روزا اینقدر پوچه

چرا من اینجوری ام؟

یه عالمه چیزای دیگه نوشتم

از اتفاقات روزانه امروز

از نگرفتن امتحان

از کارای بانک

از دعوا با مشتری و راننده

از دیدن یه معلم که من اسمشو یادم نمیاد و اون منو به اسم فامیل صدا کرد

از خیلی چیزا

ولی چه فایده

دلم میخاد برم یه جای خلوت بشینم و همینجور زل بزنم به فضا

بدون اینکه کسی رد شه و حواسم پرت شه یا احساس نا امنی کنم

دلم میخاد یه عالمه پیاده روی کنم

دلم میخاد داد بزنم

دلم میخاد بگم من چه موجود اشغالی ام که نقاب خوبی گذاشته

دلم میخاد خودمو از شر خودم خلاص کنم

دلم میخاد اینی که هستم نباشم

اصلا معلومه من از زندگی چی میخام؟

اصلا معلومه که چه تفکری پس این کارامه؟

معلومه مذهبی ام یا لاییک

همیشه قاطی پاتی ام

تکلیفم مشخص نیس

چی دوس دارم

اگه مذهبی ام پس اون گندکاریات چی بودن

اگه لاییکم اون عذاب وجدانه از کدوم گوری میاد

یه سری عادات وعقاید تو مغزمون فرو کردن که هر چی میخام ادای روشنفکری رو در بیارم و پس ذهنم اونارو ارزش میدونم

اینکه چه رفتاری ارزشه و چی ضد ارزش

باباجان من چرا تکلیفم مشخص نیس

این وسط تو برزخ دارم دست و پا میزنم

گاهی به اینور متمایل میشم گاهی به اون ور

شتر سواری که دولا دولا نمیشه

باید یه سری عقاید ثابت داشته باشم و یه سری ارزش که تا پای جون هم که پاش وایسم

نه عشقم عشقه نه بی بند و باریم بی بند باری

نه وفاداریم معلومه نه بی وفایی

انگار دو شقه شدم

دو ادم کاملا مجزا درون من زندگی میکنن که هر کدوم رفتارهای خودشو دارن و هیچکدوم به اون یکی محل سگ هم نمیزاره و این وسط منه بدبختم که کارهای هردوشون به پای من نوشته میشه

از بیرون که خودمو نگاه میکنم نمیتونم خودمو فهمم وای به حال بقیه

 

 

اول از همه من قربون این وب خوشگلم برم که اگه نبود حتما من دق میکردم و لال از دنیا میرفتم

سنگ صبور به این خوبی از کجا پیدا میکردم که هرچی توش بریزم بازم جا داره و نمیزاره دلم بترکه

دو سه روزی هست که ننوشتم یعنی وقت نکردم اصلا بنویسم و حالا دارم میپوکم

یا بهتر بگم داشتم میپوکیدم

(پوکیدن فعل اصفهونیاس نه سلمان؟!)

از این روزای شلوغ که نفس برام نمیزاره

یه هفته است با ریحان حرف نزدم

مایی که هر روز باید نیم ساعت وراجی میکردیم و هی حرف میزدیم و حرف میزدیم اصلا وقت نمیکنم که زنگ بزنم براش

جونی هم برام نمونده

از وقتی هم که شعبه مامانمون قاطیمون شده که دیگه نور علی نوره وضعمون

اقایون از زیر کار در رومون که ول کردن رفتن

ما چهارتا عینهو تراکتور داریم تا ساعت ۲ کار میکنیم

یعنی یه روز اگه ساعت ۱ کارمون تموم شه ذوق مرگ میشیم

دیگه روز خلوت و شلوغ نداره

هر روز همین اش و همین کاسه است

از ۷ میشینی تا ۱ بلند شی

به اینها اضافه کنید مشتری های غر غرو و احمق رو که تا دو دقیقه داری موجودی میگیری یا خدای نکرده میری جیش کنی مختو میخورن

از اوون معاون اشغال گرفته که مثلا میخاد مارو دق بده با بچه های شعبه مادر و حتی کارمندای مرد خودمون و مستخدممون شوخی میکنی

ولی کیه که ندونه چه اخلاق گندی داره

اینو واسه این نمیگم که خودم باهاش بد شدم

قبل از اومدنش همون یکی دوماه اول کارم همکارم وصف حال یکی از همکارا که هیشکی چش دیدنشو نداره رو واسم گفته بود که دو ماه بعد اقا رو تبعید کردن شعبه ما

چندبار میخاستم به واسطه درگیریاش اخراجش کنن که مثل اینکه یه بار دوتا بچه اولش که مث اینکه معلول هستن رو پرت میکنه زیر ماشین سرپرست کل بانک که اگه میخای منو اخراج کنی اول بچه هامو بکشید

نمیخاید شما هم مث من دلتون بسوزه

مث اینکه بچه ها که اتفاقا پسر هستن و ارشد بقیه بچه ها رو برده گذشته بهزیستی و حالا هم ازش بپرسی چندتا بچه داری؟ به جای ۵تا میگه ۳ تا دختر

و البته به شدت پولداره ولی از یه قرون دوزار نمیگذره

این ادم اخلاقش گنده همه هم میدونن

علاوه بر اینها مثلا دیروز عینهو خر کار کردیم اخر وقت از سرپرستی زنگ زدن که ماها هم باید بریم جلسه سرپرست

و چشمتون روز بد نبینه

چهارنفری اول رفتیم ساندویچی و بعد هلک و هلوک رفتیم جلسه و سرپرست دقیقا ۴ ساعت تموم حرف زد

جدی و بدون اغراق میگم

از ساعت ۳ شروع کرد تا ۷

یک ریز و بدون اینکه حتی یه کلمه به درد بخور باشه و حتی یه کلمه اش به ما ربط داشته باشه

یه ساعت اول ساکت نشستیم

یه ساعت دوم من از دستشویی داشتم میترکیدم و مسخره بازی در می اوردیم و

 یه ساعت سوم رفتم دستشویی و تازه چشام باز شد و دیدم که به به که بانک چقدر همکار اقای خوش تیپ مجرد داره

ساعت چهارم داشتیم هر هر میخندیدیم و چرند میگفتیم

به شدت هلاک بودم رسیدم خونه ساعت ۸.۳۰ بود و

و تازه باید اثبات میکردم که واقعا جلسه بودم و جای دیگه نبودم

این شد که بدون شام رفتم خوابیدم عینهو خرس خوابم برد تا صبح

امروزم کلی کار و خستگی و بیچارگی و منت کشی واسه مرخصی فردا

دو تا از همکارا انفولانزا گرفتن سومی هم رفته دنبال چک هاش

گرچه فردا روز شلوغی نیس ولی با دوتا تحویلدار که نمیشه کار شعبه رو پیش برد

برگه مرخصی رو هم نوشته بودم که رییسم گفت نه باید بمونم

اخر وقت داشتیم  می اومدیم برگه مرخصی رو نشون میدم و میگم

رییسم میگه خب باشه نیا فردا برو امتحانتو بده و من ذوق مرگ میشم

رییس میگه اگه شلوغ بود خودمم تحویلداری میکنم

و موقع اومدن میگم نکنه فردا امتحان نگیره و من ضایع شم و هفته دیگه چه گلی به سرم بگیرم

نهایت تصمیم بر این شد فردا برم دانشگاه اگه امتحان بود که کل روز مرخصی بگیرم اگه نبود برم بانک و مرخصی ساعتی رد کنم

از ۵۰ صفحه جزوه با فونت ریز فقط ۱۰ صفحه خوندم خیلی  هم سخته

 

 

 

حقیقتش تا حالا باورم نمیشد که رفته

ولی وقتی به هم بودنمون فکر میکنم انگار مال سالها پیشه

دلم خوش بود که شاید این دوری یه دوری موقت باشه و زود برگرده ولی تقریبا مطمئنم که برگشتی در کار نیس

اون کاملا منو فراموش کرده

حتی خیلی قبل تر از اینکه رابطمون به ظاهر تموم بشه

خودش گفته بود که دلش واسه خودشم تنگ نمیشه چه برسه به من

خوبه خاطراتی که باهم داریم کمه وگرنه خفه میشدم از این همه دلتنگی

هر روز که از جلوی تالاری که قرار بود باهم بریم عروسی و نرفتیم رد میشم یاد مکالمه ای می افتم که  وقتی داشتیم از جلوش رد میشدیم داشتیم

امروز وقتی رسیدم میدون شهدا

یاد اولین دیدارمون افتادم

داشتم دنبالش میگشتم و با تلفن باهاش حرف میزدم

اون منو زودتر دیده بود

و من هنوز دور خودم میچرخیدم

از پشت سرم اومد و با محبت سلام کرد

دستش پر بود ولی به زور شده دستشو بالا اورد و دست داد باهام

یاد کافی شاپی که چند دقیقه نشستیم تا تصمیم بگیریم کجا بریم

یاد قهوه خوردنمون

نگاه های محبت امیزش

کنجکاوی من

و خیلی چیزای دیگه

حقیقتش این تنها پسری نبود که من باهاش دوس بودم

بنابراین پسر ندیده نبودم که واسه اون اینجا ننه من غریبم بازی در بیارم

ولی نمیدونم چی باعث شد اینجوری بشم

چی باعث شد از کوچکترین اشتباهی که مرتکب شدم نگذرم و هر روز خودمو بازخواست کنم

چی باعث شده که هنوز منتظر باشم

امروز وب یکی(میتیل) رو یک لحظه خوندم

در مورد عشقش و نحوه اولین دیدارشون بود

که یه عالمه مسافت رو رفته بود و چیکارا کرده بود

منم یه همچین تجربه ای داشتم ولی تلخشو

همه چیزو برای اومدنش مهیا کرده بودم

همه جارو تمیز کرده بودم

تلفنش قطع بود و نمیتونستم ازش خبر بگیرم روم نمیشد زنگ بزنم خونشون

منتظر بودم که ۵ شنبه بیاد ولی نیومد

تمام عصر از کنارگوشیم تکون نخوردم که زنگ بزنه بگه اومده ولی زنگ نزد

بهش میل زدم که بی انصاف لااقل خبر میدادی

جواب داد قرار بود اگه بیام خبر بدم نه اینکه وقتی نمیام

و من رفتم توی وان حموم پر اب گرم دراز کشیدم

اشکام با اب مخلوط میشد

به بدنم نگاه میکردم

به نظرم زیبا می اومد

۲ ساعت تموم توی اب خوابیده بودم

فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم

و عاقبت به هیچ جا نرسیدم

اگه زودتر گفته بود نمیاد من میرفتم پیشش

ولی هیچکدوم از اینا نشد

امروز که گریه ام گرفت رفتم تو تخت و گریه کردم

دلم میخاست یکی دست بزاره رو شونه ام بگه بسه

چقدر گریه میکنی

هیسس

اروم باش

تو خوب میشی

ولی هیچکی نبود و از خستگی بیهوش شدم

یک ساعت بعد بیدار شدم ارومتر بودم

 

من دوباره میتونم بلند شم

میتونم حتی شده تنها ادامه بدم

میدونم که خیلی شخته و له میشم ولی میتونم

امیدوارم بتونم

 

بچه ننه

چند روزیه که وقت نکردم بنویسم کلی حرف میخستم بزنم ولی بعد میگم

تو بانک وضع خرابه

خیلی خسته کننده شده

سرم به شدت درد میکنه و کلی درگیری هم تو بانک دارم

یادتونه دو روز پیش گفتم با معاون مزخرف بانک میخام دعوا بگیرم

دو روزه که باهم درگیریم

قضیه از اینجا شروع شد که اقای گیج دیروز ۱ میلیون تومان اشتباه برای همکارم واریز کرد

بزارین یه خورده قضیه رو توضیح بدم

صبح قبل از باز شدن در بانک واسه مشتریها

یه مقدار پول بسته به موجودی خزانه به تحویلدارها میدن و این پولها رو ورود میدن به سیستم

یعنی اون پولی که داده میشه موجودی تحویل داره و واسه همینه که یه تحویلدار نمیتونه به پولای تحویلداره دیگه دست بزنه و یا پرداخت کنه

و اخر وقت تحویلدار باید موجودیشو تحویل بده و باید موجودی فعلی و پرداخت و دریافتی های مشتری هاش با دریافتی از صندوق یکی باه

در غیر این صورت اگه کمتر باشه تحویلدار باید کسری رو از جیب پرداخت کنه و اگه زیاد باشه باید بده به رییس تا نگه داره یا صاحبش پیدا شه و یا در مواقعی که کسر میاد ازاون گذاشته بشه

ومعمولا به ما یاد ادن مبلغ پرداختی به هرکس رو با ذک نوع پولی که دادیم پشت سند بنویسیم

ووقتی اول صبح واست ۱ میلیون زیاد ورود داده باشن اخر وقت ۱ میلیون کم میاری!

وسط روز که همکارم موجودی گرفت معلوم شد یک میلیون اشتباه ورود داده شده

و معاون کوفتی که عشق ریاست داره و واقا دوزار هم سرش نمیشه و با تمام اشتباهاتش در شمارش بازهم از رو نمیره و خودش مبالغ رو وارد میکنه

اصلا گردن نگرفت که اشتباه کرده و رییسمون هی حرص خورد

من اومدم موجودی بگیرم و چون نیاز به کد مدیر و یا معاون داره از کد اون استفاده کردم

(تو شعبه های دیگه کارمندا کد مدیر و یا معاون رو ندارن و این کار قانونی نیس ولی ما داریم دیگه!)

و اشتباها از کدش خارج نشدم و در نتیجه با کد معاون ۷ تا سند زدم و اخر  وقت موجودی معاون منفی بود و تا اصلاح سند توسط رییس معاون شعبه رو سرش گذاشت که چه معنی داره اینا از کد من استفاده میکنن و یه عالمه حرف دیگه

و ما هم محل سگ بهش نزاشتیم

اینم هی گفت و هی گفت

خلاصه حوصله ندارم همشوبگم و اخر وقت موقع خداحافظی من خداحافظی نکردم و رفتیم

اروز اقا جواب سلام منو نداد

من با تمام هارت و پورتم خیلی بهم بر میخوره که یکی جوابمو نده

اعصابم خورد شد

و دردسر شروع شد

یه نخ کش (۱۰ تا بسته )۲۰۰۰تومنی رو باز کردم و وقتی شمردم دید ۹ تاس

یعنی به جای ۲ میلیون ۱.۸۰۰ بود

به رییسم گفتم

کلی دعوا کرد که چرا قبل از پاره کردن باندش نشمردی

و حالا چه طور ثابت کنیم

حسابمو که بست دید ۲۰۰ تومن کم دارم و هیچکدوممون توجه نکردیم که ما فرض کردیم اون بسته کامله و باز ۲۰۰ تومن کمه

مسئول پول رسانی اومد اونم کلی غر که چرا نشمردی و باز کردی

اعصابم خورد شده بود

رفتم صبحانه بخورم میلم نکشید و فقط یه چایی خوردم

بانک هم غلغله

تا ۱.۳۰ که خلوت شد حسابمو بستم دیدم ۴۰۰ تومن کمه

۲۰۰ تومن همون بانده بود ولی ۲۰۰ تومن بقیه کجا بو؟!!!

منو میبین دیوانه شدم

از صبح به دلم افتاده بود که یه چیزی میشه

همکارام پشت سندامو نگاه کردم و دیدن دقیقا ۲۰۰ توم به دو نفر زیاد دادم!

من میگم اخ چطور ممکنه؟

من پول ها رو که دارم میدم ۳ بار میشمرم چطور این اشتباه رو کردم

فشارم افتاده بود

و منم که کم خواب باشم و گرسنه یکی بهم بگه تو به گریه می افتم

من نشستم کنار و ۳ تا همکارم هی دارن زیر و رو میکنن که چی شده؟

خداییش همکارام عالین

رییسم اومد و بهش گفتن و من نگاه میکنه میگه واقا کم اوردی؟

سرمو میزرم رو دستامو

دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم

اشکام میان

رییسم میگه ا خانوم فلانی پیدا میشه

حوصله ندار

میرم دستشویی و در رو میبندم

و همکارام هنوز در تکاپو که ببینن چی شده

تو اینه واسه ودم شکلک در میارم

میگم دیونه ای دیگه

مث بچه ننه ها

صدای مستخدممون رو میشنوم که میگه بیا پیدا شد

فکر میکنم که شوخی میکنه

چند دقیقه بعد میام بیرون

و میفهمم که بعله

معاون احمقمون پولا رو اشتباه وارد کرده

عوضی یه عذر خوایم ازم نکرد

و تازه گردن هم نگرفت

ماهم هی غر غر کردیم که یعنی چی

هر روز هر روز اشتباه و هی تنمونو میلرزونه

خلاصه اینکه اونم عصبانی

موقع رفتن با ماها خداحافظی نکرد

بعد رفتنش به رییسم میگم یعنی چه؟این چرا اینجوریه؟

قابل توجه که ایوشن تو کل شهر با همه کارمندای این بانک قهرن

و دوبار تا مرز اخراج رفتن

رییس گفت یه خرده دیگه تحمل کنید درخواست میدم بره

خلاصه اعصابمون خورده

امروز فهمیدم  ۵ شنبه میان ترم دارم

ازمایشگاه سیستم عامل هم پروژشو قبول نکرد

رسما مث خر تو گل گیر کردم

 من خیلی بچه ننه ام؟

بقیه حرفا واسه بعد

 

 

 

شعبه مامان!!!!

شعبه مادرمون رو میخوان تعمیر کنن و به مدت یک هفته دو تا شعبه ها رو دارن یکی میکنن!!!!

سه تا از باجه های ما رو دادن به اونا

به مهندسی که اومده کار سیستم ها رو راه بندازه میگم:

نمیشه از اینور باجه ها رو بدین به اونا تا ما بریم مرخصی؟

اینجوری اقایونمون که ته میشینن میرن ددر دودور

کلی وضع مسخره ای میشه

مشتری هامون که همینجوری نمیتونن بفهمن کدوم باجه صداشون کرده و شمارش و یک و دو ... بلد نیستن حالا باید بین دو تا شعبه تفکیک قایل بشن

بدتر از همه جای دو تا رییساس

بیجاره رییس اون شعبه هنوز جا نداره

عمرا بشه این معاون عمرا محترم رو از جاش بلند کرد

من بالاخره به این مرتیکه یه چیزی میگم

امروز خیلی خودمو کنترل کردم که جوابشو ندم

اینقدر ادم چندش و مزخرف وپول دوست و عوضی

در ضمن ما از اون شانس ها نداشتیم که امروز اخرین روزمون باشه

کماکان توی زمین خدا ول میگردیم و جا اشغال میکنیم

تا خدا چه بخواهد

فردا با باباجان میرویم سر کار

اصلا حوصله شو ندارم

احتمال اینکه با رانندگی مزخرف ایشون به لقا الله برسیم خیلی بیشتر است

ما هر کاری میکنیم نمیتوانیم مانند بقیه دخترها با بابایمان خوب باشیم

و ایشان نیز بسی حرص میخورن از اینکه من با بقیه خیلی خوب برخورد میکنم  نوبت ایشون که میشه گارد میگیرم

گرچه چیزی که عوض داره گله نداره

کلا گور پدر زندگی

اینو گفتیم تا لال از دنیا نریم

حماقت

"نمیدونم چرا پنجشنبه جمعه میشه بیشتر هواییش میشم و دلم واسش تنگ میشه...."

نه اینو نمیخام بگم

نمیخام از این حرفا بزنم

نمیخام

کلا چرا من همیشه از دیگران  عقبم؟

چرا همیشه یه مرگمه؟

چرا همیشه....

حالم از جمعه ها به هم میخوره

پنجشنبه دوست داشتنیه چون امید داری که جمعه روز خودته و بعد یه هفته سگ دو زدن مال خودتی و میخوابی و هر غلطی دلت خواست میکنی

و تمام پنجشنبه رو به امید جمعه میگذرونی

ولی جمعه کوفتیه

چون میبینی هیچ غلطی نکردی و بیشتر افسردگی میگیری

چون یاد چیزایی می افتی که نداری

چون یادت میاد تنهایی و دلیلشو یادت میاره

چون یادت میاد خونه چه جور جاییه

چون یادت میاد جمعه است و هیچ کاری برای انجام دادن نداری

احساس بلا تکلیفی و به درد نخوری می کنی

مث افسردگی بعد زایمان

که چون بچه به دنیا اومده فکر میکنی دیگه ارزشی نداری

و بد تر از همه دورنمای یه هفته کاری دیگه و صبح ساعت ۵.۳۰ بیدار شدن و تا غروب با مانتو و شلوار بودن و خستگی و بیخوابی و گرسنگی

اه

حوصله شنبه رو ندارم

حوصله هیچی رو ندارم

حال عمومیم خوبه

ولی ترجیح میدم فردا توی یه تصادف به اون دنیا مشرف بشم

بی خیال اینکه بقیه ناراحت میشن

اونی که باید ناراحت بشه که اصلا نمیفهمه که من دیگه نیستم و دیگه انتظار نمیکشم

شایدم خودشو سرزنش کنه که چرا باهام نبوده

ولی نه

همون بهتر که نفهمه

دلم نمیاد خودشو بازخواست کنه

میشه یکی بهم بگه من چرا اینقد احمقم؟

در هر صورت

خدایا داده و نداده ات را شکر

....

میخاستم واسه یی از دوستام کامنت بزارم یه کلمه به ذهنم اومد خواستم تایپش کنم

یهو یادم اومد این کلمه از کی برام اختراع شده بود و کی ازش استفاده میکردم

یکی از کلماتی که بین من و اون رد و بدل میشد و میخندیدیم بهش

اروم نشستم رو تخت و فکر کردم چه زود فراموش کرده بودم که چی ها میگفتیم

تیکه های اونو یادمه ولی تیکه های خودمو نه

غصه ام شد

روزی نیس که یادش نکنم و دلم نگیره واسش

ولی با تمام اینها یاد اوری خاطرات نمیکنم بیشتر نگران زمان حالشم تا چیزی که بر ما گذشت

حتی دستم به تلفن نمیره که بزنگم براش

شاید دوس داره واقعا فراموشش کنم

شاید راحت تره

 

 

شدم یک ادم بی رویا

منی که قبلا پر از خیال پردازی بودم و از اینده واسه خودم داستانها میبافتم

این روزها حتی شب ها هر چی به خودم فشار میارم نمیتونم واسه خودم رویا درست کنم

اینگار رویاهامو هم با خودش برده

شدم ادم اهنی

صبح پامیشم و یه خرده ارایش میکنم و به چیزهای کوچیک دل خوش میکنم

به اینکه که فلان راننده تاکسی منو دیگه میشناسه حتی اگه خیلی مونده باشه برسم به خیابون اگه از وسطای کوچه منو ببینه

حتی اگه رد شده باشه

دنده عقب میگیره که من هم برسم و کلی خوشحال میشم

یا فلان مشتری ازم راضی بود و با لبخند از جلوم پاشده

ولی در کل اینها اون چیزی که داره اتفاق میافته اینه:

که من مرجان رو فراموش کردم

خواسته هاشو

ارزوهاشو

و خودشو

و بودنشو

نمیدونم کجا گمش کردم

ولی دیگه مرجان باهام نیس

فقط جسمشو یدک میکشم

یه ماسک برای پوشوندن یه ادم خالی و پر از تهی

 

 

بعد مدتها دارم اتاق تمیز میکنم

لباس چرک میندازم تو ماشین

و رختخواب مرتب میکنم

چند وقتیه که بعد از بیدار شدن میلم نمیکشه رو تختیمو درست کنم

رختخواب اشفته تو بعد از ظهر بیشتر ادمو وسوسه میکنه که شیرجه بزنه توش

 

 

همیشه فکر میکنم دیگران هم همه اون چیزایی که من میدونم رو میدونن!!!!....

کلی حرف دارم ولی نمیدونم چیه

اصلا نمیدونم واسه کدوم موضوع اینقدرپر از حرف شدم

میدونی مث چی میمونه

براتون پیش اومده که یه جای بدنتون یه زخم کوچیک ولی دردناک بشه یا جوش بزنه و شما احساس کلافگی کنید ولی ندونید واسه چیه

و بعد یهو متوجه اون زخم کوچولو بشین و بفهمین واسه اون بوده؟

حالا حکایت منه

امروز ساعت ۹.۳۰ که میخاستم حسابمو ببندم و برم بالا صبحانه بخورم

یهو رییسم اومد بالا سرم و باخنده گفت خانوم فلانی

(فامیلی و پسوند غلط فامیلیمو سر هم میکنه و به شوخی بهم میگه)

تو امروز قرار بود بری فلان شعبه

میگم :الان چیکار کنم پس؟

میگه حسابتو میبندم برو اونجا تا ۱۰ میرسی

و بدون صبحانه و با شوخی و خنده منو راهی میکنن

خلاصه اش این که منو میبرن که به یه باجه تو فلان اداره

که فقط یه کارمند داره که اونم رفته مرخصی

به کارمندی که تا اونجا باهام اومده میگم اینجا که امنیت نداره

یکی بیاد تو و پولا رو بگیره چیکار کنم؟

فقط یه اتاق بود با میز بدون هیچ دوربینی

میگه منم میدونم امنیت نداره ولی انگار نه انگارشون که کاری کنن

مشتری میاد و میره و من در فواصلش یه خرده به بی نظمی اونجا سر و سامون میدم

موقع برگشت چشمم دنبال مغازه ای که میگن کتاب ها دست دوم میفروشه

نشونش میکنم که موقع تعطیلی برم خرید کنم

موقع برگشت بسته است و میخوره تو ذوقم

اون کارمنده که خیلی هم تحویلم میگیره طرز کار با دستگاه خودپرداز رو یادم میده

که چه دستوراتی باید بهش داد و چطور توش پول گذاشت و چیکارا باید باهاش کرد

خیلی جالب بود

اومدم خونه و بعد ناهار و وب گردی از ۴ خوابیدم تا ۱۰

به مامان میگم اخه چرا بیدارم نکردی؟

شب چه جوری باز بخوابم

 

 

به شدت مزخرف گفتم

بازم موندم حرف اصلیه چی بوده

یادم نمیاد چی باید میگفتم

 

 

بفرمایید پفیلا با طعم کره

باز باران با ترانه   میخورد بر بام خانه

(*به علت جا انداختن خیلی از حروف دوباره ویرایش شد*)

امروز به شدت روز کوفتی و مزخرف وشلوغی بود

 

من که از دیشب سگ شده بودم و با اینکه خیر سرم زود رفتم تو رختخواب به خاطر دل درد و گشنگی خوابم نبرده موقع رفتن هم تاکسی گیرم نیومد و مجبور شدم با شکم گرسنه و با اینکه دیرم شده بود نیم ساعت پیاده روی کنم تا به میدون شهدا برسم و ماشین سوار شم تا تشریف ببرم یه شهر دیگه که سرکار میرم

و سگ تر شدم وقتی که به مستخدممون گفتم برو برام کلوچه بخر و گفت همین الان بیرون بودم گفته بودم همه خریدهاتونو صبح بگید تا بخرم سرپرست بیاد گیر میده وبهم چشم غره رفت

و با اینکه من کلا ادم با ادبی هستم! و خیلی کم ناراحتیمو به دیگران بروز میدم و عصبانیتمو خالی میکنم از بس که عصبانی بودم و با اینکه مشتری جلوم نشسته بود گفتم به درک که نمیخری

بالاخره که من حال تو رو میگیرم

این مستخدم ما کلی مسخره است

گرچه اخرش طاقت نیاورد تا ظهر اومد عذر خواهی و مسخره بازی

ولی گفتم حالا ببین یه دفعه دیگه تو مشتری برام بفرست که اشناس بهش پرداخت کن که بشورمت و پهن کنمت تو افتاب

علاوه بر سگ شدن هورمونی گرسنگی مفرط و بی خوابی و کم خونی و هزار تا کوفت و درد دیگه باعث شده بود که اعصاب مصاب نداشته باشم

منی که خیلی مهربون و خوش اخلاق و باحوصله با مشتری برخورد میکنم فقط کافی بود که مشتری یه خرده بابت اینکه بیشتر چک پول بگیرن یا پول  چک و چونه بزنه که همچین بزنم تو دهنشون....

تو این هیر و ویر مشتری ها هم مرضشون گرفته بود و هی گیر میدادن که چرا فلان کارمند رفته واسه صبحانه نیس و یا چرا فلان باجه خالیه

تا حالا سابقه نداشته که اینقد گیر بدن

و چون مردم ایران نافشون رو با دروغ و کلک بریدن باید حواستو بیشتر جمع میکردی که سر نوبتشون سرت کلاه نزارن

با اینکه پیر و پاتالن ولی در این موارد عقلشون خوب کار میکنه

یا ماه پیش شماره بیشتر میگیرن و به علت تشابه و احتمال خظا بهت میدن یا روزای خلوت و باید حواست جمع باشه که هم تاریخ رو چک کنی و هم نوبت رو

یه پیرمرده که مسن بود اومد یه شماره مال دیروز بهم داد

بهش گفتم مال دیروزه و پرداخت نمیکنم

برو دوباره شماره بگیر و شروع کرد به جر و بحث کردن که چه فرقی میکنه

میگم اقا میبینی که چقدر شلوغه

(۳۰۰ نفر تو نوبت بودن)

حرف تو کله اش نمیره میگم برو پیش رییس

و چون رییس همیشه طرف مشتری رو میگیره و برای اینکه شیر فهمش کنم موضوع چیه دور تاریخ نوبتش خط میکشم میگم برو رییس امضا کنه بعد بیا

اخر وقت حدود ساعت ۱.۳۰(توجه کنید از ۷.۳۰ تا ۱.۳۰ پشت هم مشتری داشت و غلغله بود)

پیرمرده از جلوم رد میشه

از کمردرد و دل درد حال ندارم

رنگ وروم پریده

تک توک مشتری تو بانکه و یه پیرمرده نگاه میکنم و هی فکر میکنم کی بود

برمیگرده بهم میگه:لذت بردی از مردم آزاری؟

عصبی میشم ومیگم حق دیگران ضایع میشه و چه معنی داره با شماره روز قبل میای

میگه پام درد میکنه

مگم دلیل نمیشه اخر وقت می اومدی خلوت باشه

حرف تو کله اش نمیره

دلم میخواست جلوم شیشه نبود و خرخره شو میجویدم

فشارم به شدت می افته و دستام میلرزه

ازش حرصم رفته

با کمال پررویی برمیگرده بهم میگه متاسفم برات

میگم اتفاقا من متاسفم براتون که حق دیگران براتون مهم نیس

مشتری جلوم سعی میکنه به روی خودش نیاره ولی فکر میکنم برای بار دوم توی این چند ماهه بود که صدامو بلند کرده بودم

شروع میکنم به غر غر کردن و از نفهم بودن خیلی ها و اینکه ادعای مسلمونیشون گوش فلک رو کر کرده

مث جنازه ساعت ۵ میرسم خونه و فکر میکنید بعد اون همه گشنگی چه غذایی انتظارمو میکشه؟؟؟

نیمرو!!!!

خدایا کمی هم به ما فکر کن

 

پی اس۱:امروز چه خبر شد؟؟؟؟بکش بکش که نشد خدا رو شکر؟

پی اس۲:خیلی ضد حاله که هوس پفک بکنی و چی توز موتوری نداشته باشه و مجبور شی مز مز بخری و دونه اولشو بزاری دهنت ببینی که نم گرفته است

پی اس۳:هیچی .خود سانسوری

پی اس۴:این ایمیل ها چرا قاطی کردن

من چطوری موضوع پروژه واسه استادم بفرستم؟۱

اینارو ول کنید نفس کشیدن و دستشویی رفتن هم فیل..تر میکنن

پی اس مهم:امروز از شدن منگولسمیت وقتی رفته بودم یه سری وسایل بخرم ناخوداگاه با دیدن نقاشی روی دیوار یه مدرسه یاد شعر "باز باران با ترانه"افتادم

گرچه روانشناسی که هی ازم پول میگیره و هیچی تحویم نمیده بهم گفته بود برای تمرکز حواس شعرهایی که بلد رو بخون و یا "هوب"بازی کن ولی من همینجوری خوشم اومد خودمو تست کنم ببینم چقدر حافظه شعریم خوبه و در نهایت یاد مصرع پایانیش افتادم که خیلی زیبا بود گرچه در درست بودن قافیه اش شک دارم

مصرع پایانیش اینجوری بود فکر کنم

""پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره

خواه روشن

هست زیبا هست زیبا هست زیبا"

این نکته رو خیی وقته که فراموش کردیم

نکته:چقدر شعرهای مدرشه رو حفظید

"خوشا به حالت ای روستایی"

یا"دو کاج"

خرداد

بعضی وقتا از خودم هم تعجب میکنم

از این همه تناقض

از این همه تفاوت

از این همه تفاوت بین رفتار و اعمال

از این همه پریدن بین حس های مختلف

از این همه چند شخصیتی

کاش خردادی نبودم

امروز حدود ساعت ۲ تلویزیون بالا سرمون داشت مسافران پخش میکرد و یکی دوجمله بین فرید و فرخنده و یا فرخ

که یهو دل گرفت و دلم به شور افتاد

داشتم پشت سند شماره میزدم و چشام پر از اشک شد بود

امیدوارم همه چیز براش خوب باشه

براش صدقه کنار گذاشتم

پی اس۱:امیدوارم فردا خون از دماغ کسی نیاد و تومار زندگیشبدست اینها در هم پیچیده نشه

دیشب دلم گرفته بود

یعنی حالم خیلی خوب بود و میخندیدم ولی یهو کار خراب شد

و من موندم که با این ترس های عظیم چیکار باید کنم

یه اتفاق خیلی کوچیک اعصابمو بهم ریخت

خلقم تنگ شد و دلم گرفت

اونقدر شب گریه کردم که بالشم خیس شده بود

موبایلمو چند روزی امانت گرفته بودم ولی دلم نیومده بود پسش بدم

اهنگ میخوند و من بال بال میزدم و اشک میریختم

وای که دلم با یه تقه کوچیک میشکنه

خب چینی بند خورده است و بهش اطمینانی نیس

دلم از هجوم این همه بی کسی گرفت

پاشدم کاری رو کردم که هر وقت دلم میشکنه میکنم و همیشه جواب داده

پاشدم با همون صورت خیس و بدون وضو دو رکعت نماز خوندن برای سلامتی امام زمان

ادم مذهبی نیستم

این مذهبی نبودن به دلیل اینکه که بگم روشنفکرم نیس

شاید به خاطر اینه که مذهبی بودن یه جور زوره تو خانواده و منم لجباز برای مقابله بدون جنگ دست از مذهب برداشتم

و کم کم به همه چیزش شک کردم

تا اینکه یه بار نزدیک دوسال پیش محسن یه گندی بالا اوده بود که مغزم هنگ کرده بود

دوستم بهم گفت دو رکعت نماز بخون و من  گفتم نمیتونم نماز بخونم

گفت ایراد نداره

بخون

گفتم اخه من به امام زمان اعتقاد اون چنانی ندارم

گفت بخون

و از سر استیصال خوندم

و بعد ۱۰ دقیقه محسن دوباره زنگید و خیلی اروم بود

اینگار اون نبود که پشت تلفن هوار میکشید و میخاست یکی رو بکشه

و من کم کم اعتقاد پیدا کردم

و بارها و بارها برام جواب داد

و دیشب دوباره با صورت خیس نماز خوندم

دلم میخاس ارزو کنم کاش دوستم برگرده پیشم

ولی ارزو کردم هر چی خیره پیش بیاد چه برای من چه برای اون

 

دو ماه پیش در همچین روزی تنهام گذاشت

و من مثلا غرور بازی در اوردم تا نفهمه دارم گریه میکنم

مغرور بازی در اوردم و بهش نگفتم از رفتنش میشکنم ولی فکر میکردم که میدونه چقدر برام عزیزه

مغرور بازی در اوردم و نگفتم بیا یه امتحان دیگه کنیم

و حالا خودمو سرزنش میکنم که کاش غرورمو براش قربانی میکردم

کاش میزاشتم بفهمه که دارم زار زار گریه میکنم و اینقد لبمو گاز گرفتم تا نفهمه که لبم خون اومد

کاش میگفتم بمونه

کاش نمیگفتم که در موردم مسئولیتی نداره و  مهم نیس پشتمو خالی کنه

کاش....

ولی خوب شد که نگفتم

اینجوری فکر میکنه که من همون جور که بهش قول دادم محکم موندم و بود و نبودش برام فرق نمیکنه

اینجوری عذاب نمیکشه و نگرانم نمیشه

اینجوری من دیگه بار اضافی نیستم براش و خیالش از بابتم راحته

خیلی وقته ازش بی خبرم

کاش هیچ وقت نفهمه چقد دلتنگشم

فقط خدا کنه همیشه خوب و خوش باشه و هر جا که هست خدا نگه دارش باشه

دوماه گذشته و من به هر سختی بوده روی پای خودم وایسادم بدون اینکه به کسی تکیه کنم

گرچه دوستای خیلی خوبی در کنارم هستن که نگرانم میشن و تحملم میکنن با این اخلاقای بدم

ولی با همه اینها  روزگار میگذره

چیز

۱-چرا من هر وقت هوس نوشتن به سرم میزنه نمیتونم بنویسم؟

میام نت و وب یکی دیگه رو میخونم و هوسم از سرم میپره

کلا از این ادمای مزخرفم که خیلی زود دلشون یه چیزی میخاد و وقتی به دستش اوردن مث سگ پشیمون میشن که چرا خواستن که بدس بیارن

۲-عروسی ها بد نبود

عقد کنون که متحیرمون کرد بس که فامیل های داماد دهاتی بودن البته فامیل های عروس هم دست کمی نداشتن ولی خود خونواده دختره با خونواده پسره قابل مقایسه نیس

یعنی من دهنم چهار متر باز موند وقتی فهمیدم مادر شوهره کی هس

خداروشکر بعدش یه عروسی دیگه دعوت بودیم وگرنه تا اندرونمان میسوخت اگه واسه چنین مراسمی در این هیر وویر مشکلات مالی لباس خریده بودیم

البته در باره خانواده داماد ما لال مونی میگیریم چون به شدت میترسیم که چنین بلایی سر ما هم بیاید

بنابراین

چه خانواده خوبی داشت داماده!!!!!!

البته خداییش خود داماد خیلی خوب بود و فوق لیسانس هم داشت!!!!ولی حالا فهمیدیم که چرا خانواده دختره این همه مدت با این پیوند میمون و مبارک مخالفت میکردند

باشد که خوشبخت شوند

۳-ما در هر دو مراسم بدجوری دلمان میخاس که دوس جون سابقمان هم در کنارمان باشد

در دوران دوستی مان دوتا عروسی دعوت شدیم که نشد بریم!!!

دومی که رسما من و اون دعوت شده بودیم و چون ایشون نتنونست بیاد منم نرفتم

ولی اگه این وضع لباس پوشیدنا و اختلاط سالن ها رو میدید بچه ام شاخ در می اورد!!!

۴-میگم بعضی ها چه فامیل های افتضاحی دارند که ادم وقتی صداشون کنه خنده اش میگیره

چند نمونه: پو.رنوزاده!

گاو د..

لا حش...

به جون خودم همه اینها راسته هاا

۵-امروز تو بانک دو نفر از مشتری ها واسه من ارزوی مزدوج شدن کردن

اولیش یه پیرزنه بود که داشت از خودش و شوهر مرحومش حرف میزد و میگفت شوهر نعمته اگه با ادم رو راست باشه و بعد به طرز جالبی پرسید عروس شدم

لحنش اونقد خنده دار بود که من به خنده افتادم و از اون ور همکارم هی میگفت

خاک تو سرت بوی ترشیدیگیت پیچیده و همه فهمیدن و من غش کرده بودم از خنده

پیرزنه گفت:داری شوخی میکنی که عروس نشدی و من :نه حاج خانوم ازدواج نکردم و همکارم  هی تیکه مینداخت و من نمیتونستم خودمو نگه دارم

پیرزنه جلوم نشسته ومن نیشم باز و دوباره خانوم همکارم:خاک تو سرت نیشتو ببند الان میگه دختره چون ...خله تا حالا شوهر نکرده

من برگشتم اون ور ریسه میرفتم و هی بهش میگفتم هیچی نگو و دو ثانیه بعد دوباره همکارم :نه بخند میگن دختره چه خوش برخورده و من داشتم بهش فحش میدادم که حرف نزن

و پیرزنه اخر سر با کلی نصیحت در مورد اینکه مواظب باشم پول حروم وارد پولم نشه و به انداز ۷۳۴ تومنی که بهش دادم ۷۳۴ هزار بلا ازم دور باشه و کلی قربون صدقه رفت

ایشون ۴تا دختر و ۱ پسر داشتن که ما نفهمیدیم که پسرشون مجرد است و یا اینکه نوه دارد یا نه؟

البته ایشون فرمودن الان هر ۵تا بچشون سرکار میرن و خونه دارن

و موقع رفتن دوتا همکار اون وریم میگه بزار مادر شوهر اینده تو ببینم و من  ترکیده بودم ازخنده

دومین مورد که خدا روشکر این همکار بغلیم رفته بود صبحانه و ندیدش یه پیرمرده بود

که نشست و اول کاری دعا کرد که ایشالا عروس بشی و بعد پرسید عروس شدی؟

(الان مامانم میشنید میگفت از بس ابروهات نازکه کسی نمیفهمه ازدواج کردی یا نه!!)

ما هم به زور جلوی خندمان رو گرفتیم و گفتیم نه

و ایشان انگار ما قد حضرت نوح سن داریم و ترشیدیم فرمودن

حتما بد سلیقه ای

ما فکر میکنیم منظورشان اینه ما سخت سلیقه ایم

و بعد گفت ایشالا در لباس قشنگ عروسی ببینمت

اینجا دو تا حالت پیش میاد

یا اینکه ایشان پسری  نوه ای خواهر زاده ای برادر زاده ای چیزی دارن تا مراسم عروسی من ایشان هم دعوت باشن

و اینکه من باید شمارشو میگرفتم تا واسه عروسیم دعوتش میکردم

و بعد ایشان درباره لذت اینکه والدین فرزندانشان در لباس عروسی ببینند حرف زدند

از ان جایی که ما کمی بی جنبه میباشیم فکر میکنیم حتما پسر دارن

ایشان نیز حقوقشان ۷۰۰ به بالا بوود

البته اولین مشتری م چیز دیگه ای گفت وقتی پولش رو تحویل میگرفت گفت ایشالا عینکت بشکنه بیای پیش من عینک بخری!!!!!

ما عینهو منگولا  با نیش بازگفتیم مرسی و همون همکار بغلیم بعد رفتن مشتری پرسید چی گفت؟و بعد گفت مرسی چه ربطی داشت؟!!!!

ما الان به این فکر افتادیم که حتما ترشیدیم

بنابراین باید اگهی ازدواج بدهیم و به درگاه خدا استغاثه کنیم تا خدا بزنه پس کله یکی تا عقلش زایل بشه بیاد مارو بگیره!!!!!

تازه تمام این موقعیت های ازدواج !!!در حالی اتفاق افتاد که ما بس که خامه و پنیر خامه ای و کره میخوریم سه تا جوش گنده در سه طرف صورتمان جا خوش کرده و هی مارا حرص میدهد!!!!!

این بود داستان امروز بانک

البته اون همکارم که هی مث مو.س.وی میگه چیز چیز امروز نیومد وگرنه ریسه رفته بودیم

چند نمونه از افاضات ایشون در دیروز:خانوم دکتر رو چیزم نوشت(چیز=دفترچه خدمات درمانی)

چیزت خم شد ببر خانم دکتر برات درستش کنه(چیز=دسته مسواک)

چیز منو میخوری(چیز=غذا)

و الی ماشااله

ایشان جانباز و موجی میباشند البته و صد البته با این دیوانه بازی هاشون کلی وضعشون خوبه

 

 

 

امروز جمعه است و دیروز بعد یه روز خسته کننده چون سندامون نخونده بود با اینکه پنجشنبه بود بیشتر موندیم و سر موضوعانی بینمون هم اختلاف افتاده بود و اعصابم هم خورد شده بود .تا من برسم خونه شد ۴ و سریع غذا خوردم تا بریم خونه عروس خانوم واسه تزیین اتاق عقد که به گمونم ۲ ساعت طول میکشه ولی چشتون روز بد نبیه تا ۱۲ شب داشتیم اتاق درست میکردیم

ماشالا خونوادش انگار نه انگار

چندان بد نشد گرچه زیاد امروزی نشد ولی با اون وسایل موجود همینم کلی بود

گوشیمو برداشتم تا عکس بگیرم

(توضیح گوشیمو پس نگرفته بودم!)

اخر شب که خسته و کوفته اومدم خونه و از بیخابی رو به موت بودم

موقع خواب با گوشی اهنگ گذاشتم

و دوباره اس ام اس هایی که برام فرستاده بود خوندم

از اولین سلام علیک کردنمون

خیلی غصه ام شد

چرا نتونست به حرفاش عمل کنه؟

چرا به حرفاش اطمینان کردم؟

مث این بچه دبیرستانیا شدم ولی اینو میدونستم که از اون پسرا نیس که الکی حرف بزنه و چیزی بگه که واقعا توی  دلش نیس

دلم براش تنگه

 

 

پی اس۱:ما به این فکر میکنیم که با ۱۷۰ سانت قد اگه کفش با پاشنه ۵ سانتی و لباس مشکی بپوشیم زیاد دراز به نظر نمی اییم؟؟؟؟

لباس   درخواست خيلي مهم

سلام علیکم

هی خیلی و.قته میخام بیام بنویسم هی وقت نمیشه

دلمان باز تنگولیده واسه اینجا

جمعه عقد کنون دوستمه و دو سه وز پیش رفتم یه پیراهن خریدم

اول یه بادمجونی انتخاب کرده بودم که تا پای خریدش هم رفتم و در لحظه اخر قبل از اینکه اون لباس رو در بیارم به فروشنده گفتم این یکی هم پرو کنم

تنها ایرادی که داشت این بود که مشکیه

البته من عاشق رنگ مشکیم ولی چون اکثر لباس های مهمونی من مشکیه مامان گفته بود مشکی نگیر

لباسم خیلی خوشگله

از جلو گردنیه و پشتش فقط دو تا بند ۲ سانتی داره و تا کمر بازه

البته برای زیرش از این تور بادی ها خریدم

اصلا هم قیافتونو اونجور نکنید خیلی خیلی شیک شده

با رنگ چشام بدجور ست میشه!!!

چشای من خیلی خیلی خیلی مشکیه

و خیلی برق میزنه

منتها یه خرده کوچیکه

ریحان میگه اگه چشات درشت میشد چی میشد

و من میگم خدا خر رو شناخت شاخش نداد

و همکارای بانک البته خانوماش وقتی بعضی اوقات عینکمو برمیدارم میگن انگار همیشه یه لایه اشک رو چشاته

خلاصه ما خوشمان امد

موقعی که مخاستیم بریم خرید فکر میکردم که اگه دوستم قرار بود لباسمو میدید چه نظری میداد؟

ازش خوشش میو مد

گرچه فکر کنم لباس های رنگ روشن رو دوس داشته باشه ولی این لباس من هم شیک و هم سنگین

فکر میکنم خوشش می اومد گه میدیدش

کاش میدید

فکر کنم دیگه لازم نیس بازم بگم خیلی دلم تنگه براش و خیلی جلوی خودمو میگیرم که برنگردم طرفش

امروز موقع تلویزیون نگاه کردن یه صحنه بدجور پرتابم کرد به گذشته و به اولین دیدارمون

و قلبم یهو گرفت

....

این روزا بدجور خسته ام کارم زیاده وو استراحتم خیلی کم و حالا سر اینا بزار مشغله زیاد و دغدغه مالی و هزار تا فکر و ذکر دیگه

خیلی خسته ام و بدبختی که جمعه هم نمیتونم استراحت کنم دوتا عروسی دعوتم که هر دوتاشو باید برم و روزای بانک هم شلوغ شلوغ

ولی بازم شکر که حالم خوبه

خیلی نگران یکی ام

 

پی اس۱:دارم به کفشدوزک مصنوعی که کنار مانیتورم چسبوندم نگاه میکنم چه بامزه است دوسش دارم

پی اس۲:من از دست این معاونه اخرش دق میکنه و کنترلمو از دس میدم یه چیزی بارش میکنم

تو بانک که هیچکی مگه در مواقع لزوم باهاش حرف نمیزنه

چند روز پیش وقتی رسیدم دم شعبه دیدم بقیه کارمندای خانوم هم اومدن و منتظرن تا رییس یا معاون بیاد و در باز کنه و اقای معاون ۷:۱۰ رسیدن

خداروشکر از اونجایی که سیستم کارت خوانی در شعبه ما دایر نمیباشد ما ساعت ورود و خروج رو خودمون میزنیم

و البته هر کی بعد از ۷ بیاد هم میزنه ۷

ولی حق تقدم رو رعایت مینیم یعنی به ترتیب مینویسیم

خلصه من ی کار داشتم رفتم بالا و بچه ها اسممو نوشتن و  فقط باید امضا میکردم و اومدم امضا کنم یهو ماتم برد

اقا معاون اسمشو بالای اسامی ما که زودتر اومده بودیم زده بود ۶:۵۰

اینقدر حرصمون گرفت که به رییس و بقیه کارمندا هم گفتیم

بعد اقا هر روز در بدو ورود میشینه تو شعبه قران میخونه

یا کتاب معاد میخونه

من موندم ادمی که سر این موضوع به این بی ارزشی که هیچ کجا نه تو اضافه کار و نه لیست حقوق لحاظ نمیشه دروغ میگه وای به حال جایی که به نفعش باشه

جالبش اینه که ریی اکثرا دیرتر از بقیه میره و این ساعت خروج رو از رییس بیشتر میزنه!!!

حالا بماند مرخصی ساعتی هایی که میره و به جای یه ساعت ۴ ساعت نمیاد و تا من مرخصی میخام طعنه میزنه

حالا بماند هیچ غلطی تو شعبه نمیکنه و همش بیکاره و ما جون میکنیم

اه

حالم ازش بهم میخوره

 

درخواست خیلی مهم:از انجایی که ما وقت نداریم و نیاز فوری به یه gmailداريم ميشه يكي از دوستان يه اي دي براي ما درس كنن كه ما براي از سيستم براي استادمان بفرستيم و تقاضا كنيم يه گلي به سر مابگيرند؟!!

پي اس:ما بين درست كردن اي دي و ايجاد پست جديد دومي رو برگزيديم. لطفا اسم ايدي مرجان باشه

اين خواهش ما بسي جدي ميباشد

 

اولین گل

امروز بهتر ترم

یعنی دیشب بهتر شدم یعنی درست از وقتی که حرفامو اینجا نوشتم احساس سبکی کردم

دیگه همتون میدونید که من از اون دسته ادمام که باید حرفامو بزنم و غر غرامو بکنم و اگه از یه مورد کسی ناراحت شدم اعلام کنم و بعدش....بعدش کلا قضیه خاتمه پیدا میکنه و من یادم میره که چی شده و چه حسی رو به خاطر چه موضوعی داشتم

یه استاد داشتیم که اونم میگفت اینجوریه و مشکلاتشو به همه مگفت و اون وقتی که همه فک و فامیل بسیج میشدن که مشکلاتشو حل کنن میگفت اخی راحت شدم

نمیدونم به چی ربط داره

یه همکار دارم که اسم اونم مرجانه و اتفاقا خردادیه و اونم میگه همیشه یادم میره سر چی با شوهرم دعوام شده!!!!

این البته هم خوبه هم بد

خیلی خوبه به شرطی که طرف مقابل سو استفاده نکنه

خب برسیم به قضیه امروز

تمام صبح رو که خواب بودم و بقیه اش هم به جاروکردن اتاق و تمیز کردنش و وب گردی گذشت

قرار بود بریم خونه اون دوستم که هفته دیگه عقدشه که ببینیم قراره واسه اتاق عقدش چیکار کنیم

زنگ زدم ریحان بیاد

منتظر بودم

و زنگ زد و در رو باز کردم و رفتم کیفم برداشتم و از روی ایون داد زدم سلام و یهو....

یه دسته گل تو دستش بود و گفتم ا چه کار خوبی کردی واسه نرگس گل گرفتی واسه تبریک

اومد جلو و صورتمو بوسید گفت این مال توئه

و من ذوق مرگ شدم

اولین گلی که توی عمرم گرفتم

اینقدر خوشحال شدم که نگو

یه شاخه گل مریم و با دو تاغنچه گل رز قرمز

الان اینجا رو میزمه و من هی میترسم نکنه بریزه رو کیبوردم

دستش درد نکنه

۲-خودمو گول میزدم که واسه عقد نرگس لباس نخرم  همینا خوبه که کارت عروسی دختر همسایون رو تو همون روز برامون اوردم دیگه واجب شد که لباس بخرم

اخه با ۵۰ ۶۰ تومن که لباس خوب نمیشه خرید و من بیشتر ندارم خرج لباس کنم

مرده شوره روانشناسه رو ببره باید ۵۰ تومن دو روز بعدش بدم پول ویزیت!!!!

۳-باباجان که این روزا همش با دمش گردو میشکنه و خوشحاله و منم هیچی نمیگم تا ناراحت نشه

هی امروز بهم گیر میداد تو چرا تحویل نمیگیری و احساس صمیمیت میکرد که الان بعد دیدن فیلم مامانم داشت یه چی پرسید و حرف پول شد فکر کنم گفت پول میخای من بهت بم(به مسخره و شوخی)و منم جدی گفتم تو پولاتو واسه خودت نگه دار که یه وقت یه کم کم نشه

و اومدم تو اتاق که بیشتر حرف نزنم و مامان داشت بهش میگفت کار بدی کردی که اون روز بهشپول ندادی

دارم فکر میکنم و سرم خودم گول میملم که شاید متوجه نشده حرکتش بد بوده و ناراحتم کرده

۴-ما دلمان پر از حرف است و دلمان میخواهد رو در رو با یک نفر صحبت کنیم.کسی گوش شنوایی داره

۵-ما دلمان میخواهد مرده شور این معاون شعبه مان راببرند که ما را بسی دق میدهند از بس که این ادم نچسب و عقده ای و نفهم میباشد . حتی رییس شعبه هم داره از دستش دق میکنه

تا قبل از تبعیدش به شعبه ما همه ما با هم یکدل و هم جهت بودیم و باهم کنار می اومدیم و حالا همگی دسته جمعی از دستش حرص میخوریم

اه

۶-فردا با برادر جانمان میرویم سر کار حوصله نصیحت کردنشو ندارم و نمیتونم تو ماشین چشامو ببندم و تو افکار خودم غرق بشم

۷-من چقدر فک میزنم