اول از همه من قربون این وب خوشگلم برم که اگه نبود حتما من دق میکردم و لال از دنیا میرفتم
سنگ صبور به این خوبی از کجا پیدا میکردم که هرچی توش بریزم بازم جا داره و نمیزاره دلم بترکه
دو سه روزی هست که ننوشتم یعنی وقت نکردم اصلا بنویسم و حالا دارم میپوکم
یا بهتر بگم داشتم میپوکیدم
(پوکیدن فعل اصفهونیاس نه سلمان؟!)
از این روزای شلوغ که نفس برام نمیزاره
یه هفته است با ریحان حرف نزدم
مایی که هر روز باید نیم ساعت وراجی میکردیم و هی حرف میزدیم و حرف میزدیم اصلا وقت نمیکنم که زنگ بزنم براش
جونی هم برام نمونده
از وقتی هم که شعبه مامانمون قاطیمون شده که دیگه نور علی نوره وضعمون
اقایون از زیر کار در رومون که ول کردن رفتن
ما چهارتا عینهو تراکتور داریم تا ساعت ۲ کار میکنیم
یعنی یه روز اگه ساعت ۱ کارمون تموم شه ذوق مرگ میشیم
دیگه روز خلوت و شلوغ نداره
هر روز همین اش و همین کاسه است
از ۷ میشینی تا ۱ بلند شی
به اینها اضافه کنید مشتری های غر غرو و احمق رو که تا دو دقیقه داری موجودی میگیری یا خدای نکرده میری جیش کنی مختو میخورن
از اوون معاون اشغال گرفته که مثلا میخاد مارو دق بده با بچه های شعبه مادر و حتی کارمندای مرد خودمون و مستخدممون شوخی میکنی
ولی کیه که ندونه چه اخلاق گندی داره
اینو واسه این نمیگم که خودم باهاش بد شدم
قبل از اومدنش همون یکی دوماه اول کارم همکارم وصف حال یکی از همکارا که هیشکی چش دیدنشو نداره رو واسم گفته بود که دو ماه بعد اقا رو تبعید کردن شعبه ما
چندبار میخاستم به واسطه درگیریاش اخراجش کنن که مثل اینکه یه بار دوتا بچه اولش که مث اینکه معلول هستن رو پرت میکنه زیر ماشین سرپرست کل بانک که اگه میخای منو اخراج کنی اول بچه هامو بکشید
نمیخاید شما هم مث من دلتون بسوزه
مث اینکه بچه ها که اتفاقا پسر هستن و ارشد بقیه بچه ها رو برده گذشته بهزیستی و حالا هم ازش بپرسی چندتا بچه داری؟ به جای ۵تا میگه ۳ تا دختر
و البته به شدت پولداره ولی از یه قرون دوزار نمیگذره
این ادم اخلاقش گنده همه هم میدونن
علاوه بر اینها مثلا دیروز عینهو خر کار کردیم اخر وقت از سرپرستی زنگ زدن که ماها هم باید بریم جلسه سرپرست
و چشمتون روز بد نبینه
چهارنفری اول رفتیم ساندویچی و بعد هلک و هلوک رفتیم جلسه و سرپرست دقیقا ۴ ساعت تموم حرف زد
جدی و بدون اغراق میگم
از ساعت ۳ شروع کرد تا ۷
یک ریز و بدون اینکه حتی یه کلمه به درد بخور باشه و حتی یه کلمه اش به ما ربط داشته باشه
یه ساعت اول ساکت نشستیم
یه ساعت دوم من از دستشویی داشتم میترکیدم و مسخره بازی در می اوردیم و
یه ساعت سوم رفتم دستشویی و تازه چشام باز شد و دیدم که به به که بانک چقدر همکار اقای خوش تیپ مجرد داره
ساعت چهارم داشتیم هر هر میخندیدیم و چرند میگفتیم
به شدت هلاک بودم رسیدم خونه ساعت ۸.۳۰ بود و
و تازه باید اثبات میکردم که واقعا جلسه بودم و جای دیگه نبودم
این شد که بدون شام رفتم خوابیدم عینهو خرس خوابم برد تا صبح
امروزم کلی کار و خستگی و بیچارگی و منت کشی واسه مرخصی فردا
دو تا از همکارا انفولانزا گرفتن سومی هم رفته دنبال چک هاش
گرچه فردا روز شلوغی نیس ولی با دوتا تحویلدار که نمیشه کار شعبه رو پیش برد
برگه مرخصی رو هم نوشته بودم که رییسم گفت نه باید بمونم
اخر وقت داشتیم می اومدیم برگه مرخصی رو نشون میدم و میگم 
رییسم میگه خب باشه نیا فردا برو امتحانتو بده و من ذوق مرگ میشم
رییس میگه اگه شلوغ بود خودمم تحویلداری میکنم
و موقع اومدن میگم نکنه فردا امتحان نگیره و من ضایع شم و هفته دیگه چه گلی به سرم بگیرم
نهایت تصمیم بر این شد فردا برم دانشگاه اگه امتحان بود که کل روز مرخصی بگیرم اگه نبود برم بانک و مرخصی ساعتی رد کنم
از ۵۰ صفحه جزوه با فونت ریز فقط ۱۰ صفحه خوندم خیلی هم سخته
حقیقتش تا حالا باورم نمیشد که رفته
ولی وقتی به هم بودنمون فکر میکنم انگار مال سالها پیشه
دلم خوش بود که شاید این دوری یه دوری موقت باشه و زود برگرده ولی تقریبا مطمئنم که برگشتی در کار نیس
اون کاملا منو فراموش کرده
حتی خیلی قبل تر از اینکه رابطمون به ظاهر تموم بشه
خودش گفته بود که دلش واسه خودشم تنگ نمیشه چه برسه به من
خوبه خاطراتی که باهم داریم کمه وگرنه خفه میشدم از این همه دلتنگی
هر روز که از جلوی تالاری که قرار بود باهم بریم عروسی و نرفتیم رد میشم یاد مکالمه ای می افتم که وقتی داشتیم از جلوش رد میشدیم داشتیم
امروز وقتی رسیدم میدون شهدا
یاد اولین دیدارمون افتادم
داشتم دنبالش میگشتم و با تلفن باهاش حرف میزدم
اون منو زودتر دیده بود
و من هنوز دور خودم میچرخیدم
از پشت سرم اومد و با محبت سلام کرد
دستش پر بود ولی به زور شده دستشو بالا اورد و دست داد باهام
یاد کافی شاپی که چند دقیقه نشستیم تا تصمیم بگیریم کجا بریم
یاد قهوه خوردنمون
نگاه های محبت امیزش
کنجکاوی من
و خیلی چیزای دیگه
حقیقتش این تنها پسری نبود که من باهاش دوس بودم
بنابراین پسر ندیده نبودم که واسه اون اینجا ننه من غریبم بازی در بیارم
ولی نمیدونم چی باعث شد اینجوری بشم
چی باعث شد از کوچکترین اشتباهی که مرتکب شدم نگذرم و هر روز خودمو بازخواست کنم
چی باعث شده که هنوز منتظر باشم
امروز وب یکی(میتیل) رو یک لحظه خوندم
در مورد عشقش و نحوه اولین دیدارشون بود
که یه عالمه مسافت رو رفته بود و چیکارا کرده بود
منم یه همچین تجربه ای داشتم ولی تلخشو
همه چیزو برای اومدنش مهیا کرده بودم
همه جارو تمیز کرده بودم
تلفنش قطع بود و نمیتونستم ازش خبر بگیرم روم نمیشد زنگ بزنم خونشون
منتظر بودم که ۵ شنبه بیاد ولی نیومد
تمام عصر از کنارگوشیم تکون نخوردم که زنگ بزنه بگه اومده ولی زنگ نزد
بهش میل زدم که بی انصاف لااقل خبر میدادی
جواب داد قرار بود اگه بیام خبر بدم نه اینکه وقتی نمیام
و من رفتم توی وان حموم پر اب گرم دراز کشیدم
اشکام با اب مخلوط میشد
به بدنم نگاه میکردم
به نظرم زیبا می اومد
۲ ساعت تموم توی اب خوابیده بودم
فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم
و عاقبت به هیچ جا نرسیدم
اگه زودتر گفته بود نمیاد من میرفتم پیشش
ولی هیچکدوم از اینا نشد
امروز که گریه ام گرفت رفتم تو تخت و گریه کردم
دلم میخاست یکی دست بزاره رو شونه ام بگه بسه
چقدر گریه میکنی
هیسس
اروم باش
تو خوب میشی
ولی هیچکی نبود و از خستگی بیهوش شدم
یک ساعت بعد بیدار شدم ارومتر بودم
من دوباره میتونم بلند شم
میتونم حتی شده تنها ادامه بدم
میدونم که خیلی شخته و له میشم ولی میتونم
امیدوارم بتونم