پست قبلي رو توي حال و هواي بي فكري و تنهايي و اين چيزا نوشتم
حتي واسه بار دوم هم نخوندمش تا حتي غلط املايياشو بگيرم
بي هوا سند كردم
كلا خوبي وبلاگ واسه من اينه كه دوساعت نميشنم كه سبك و سنگين كنم ببينم اين حرفو بزنم يا نه
در اكثر مواقع بجز چند مورد خاص كه به دلايل خيلي قوي خودسانسوري ميكنم بقيه چيزا رو با جعبه ول ميدم وسط نت
خيلي وقتا مسخره است
يا شايدم غر غره
شايدم نگران كننده باشه
ولي خوبيش اينه كه فقط فكر و خياله و با گفتنشون من سبك ميشم و يادمم ميره چي گفتم و ميرم دنبال ادامه زندگي
گاهي پيش مياد كه يكي يه چيزي ميگه و من مجبور ميشم برم وبلاگ خودمو بخونم ببينم چي نوشتم كه فلان عكس العمل رو داشته
پست پيش هم پيرو چنين تفكراتي نوشته شد ،كما اينكه اصلا تفكري پشتش نبود
حالا بماند اين جمله معروف كه مواظب افكارتان باشيد چون بعدها اعمالتان را ميسازد!
اون چند جلسه اي كه رفتم پيش روانشناس يه چيزي بهم گفت كه اصلا جمله اش يادم نمياد ولي يه جوري مفهومشو درك ميكنم
من از نگرانيم بابت افكار مخوف و خيانت بارم ميگفتم و اون هي تاكيد ميكرد من ادم نرماليم و داشتن اين افكار به منزله بد بودن من نيست
من هي اصرار ميكردم كه اقا جان من ميترسم بعدها اين افكار به حقيقت بپيونده و من اون كارها رو بكنم و اون برگشت گفت:تجسم مسايل با چيزي كه واقعا دلت ميخاد و واقعا انجامش ميدي فرق داره
البته فكر كنم اون گفت تجسم و (اين كلمه بعدي رو يادم رفته ديگه!) افكار باهم فرق دارن
لپ كلام اينكه ممكنه من تو ذهنم بدترين و وحشي ترين دختر باشم و حتي افكارمو به زبون بيارم ولي محال ممكنه من تو دنياي واقعي تن به اون كارا بدم
هرچي من ميگفتم از كجا معلوم؟!!!روانشناسه دليل مي اورد كه نه تو اينجوري نيستي
كلا فانتزي هاي من توي هر چيزي يه خرده عجيبه
گرچه بارها بهم ثابت شده من كاملا دو شقه هستم و روحم و جسمم كاملا متفاوت از هم عمل ميكنند ولي بازم از خودم ميترسم
گاهي اوقات كنار اومدنم با خودم براي خودم سخته
اينقدر كه گاهي باهم فرق ميكنن
معلوم نيس چه جوريم
يه لحظه اخر اعتماد به نفس و يه لحظه ترسو و بي اعتماد به نفس
بسته به همين شرايط خوب و بد هيچ وقت واسم مفهومي نداشته
ممكن بوده عملي برام خوب تلقي ميشده ولي توي يه شرايط ديگه اونو زير پا گذاشتم
ميگم مفهوم نداشته چون فكر ميكنم اگه مفهومي خوب هست بايد پاش موند و بهش اعتقاد داشت و بهش عمل كرد
بارها و بارها شده سر موضوعي با دوستانم بحث كردم تا اونا بهم ثابت كنن كه دست از سرزنش كردن خودم و بعضي افكار پوسيده بردارم و همون لحظه قانع شدم و چند روز بعد ديدم دوباره سر افكار خودم هستم
همون افكاري كه گاهي واقعا زجر اور ميشن
طرف خودشو خفه ميكنه اينقدر ميشينه مفهوم ازادي و زندگي و گناه و ثواب رو برام توضيح ميده
اينكه از زندگي لذت ببرو اينقدر خودتو ازار نده
دو روز بعد يادم ميره چي گفته(كلا سرتقم!)
اينگار هر هفته بايد اين مفاهيم رو دوباره بپرسم و دوباره برام تنش زا بشه
بعضي وقتا فكر ميكنم كاري منطقيه كه اگه براي يه نفر ديگه توضيح بدي از نظر اونم منطقي باشه!
يكي از دوستانم اين قضيه رو كاملا زير سوال برد
كه چه حرف بي معنيه و فقط خودت بايد از كارات راضي باشي و نيازي نداره كه بخواي واسه يكي ديگه خودتو توجيه كني
خيلي از كاراي من منطق قابل قبولي پشتش نيس
يا شايدم واسه خودم اينطور به نظر ميرسه ولي اگه بخوام براي يه نفر ديگه توضيح بدم نميتونم قابل قبول جلوه اش بدم.چون هر كاري توي يه موقعيت خاص انجام ميشه كه در يه موقعيت ديگه كاملا اشتباه به نظر برسه
كامنت سلمان رو كه خوندم دوباره وبمو باز كردم تا ببينم چي نوشتم
راستش ته دلم يه كم خالي شد
كلا سلمان رو قبول دارم و نظراتش در خيلي از موارد درست در اومده
جواب كامنتشو دادم كه يه كم محافظه كارانه بگم نه من اينجوري نگفتم و من منظورم چيز ديگه اي بود
بعد يه گشتي توي خونه زدم و فكر كردم
به احساسي كه موقع خوندن نظرش درمن ايجاد شده بود
اينكه خيلي سريع از نظرم و حرفم برگشتم و پشيمون شدم و فكر كردم حتما افكارم اشتباهه و من خيلي بدم و از اين افكار
يه نفر يه باري كه من حرفي زده بودم و بعد چند وقت حرفمو عوض كرده بودم بهم گفته بود وقتي كه اينقدر سريع نظرت عوض ميشه از كجا معلوم تو اينده اينطور نباشي و بشه به حرفت اطمينان كرد!
گرچه در اون مورد در اخر من حرف منطق رو كنار گذاشتم و حرف دلم كه همون حرف اولي كه گفته بودم، بود،رو انجام دادم
اين بار هم همينطور شد
اول احساس حماقت كردم
و بعد به عكس العمل ديگران فكر كردم كه الان چي در موردم فكر ميكنن
بعد خودمو بابت داشتن چنين افكاري و چنين تحليلي سرزنش كردم
و اينكه يه دختر خوب و منطقي اين چنين افكاري نداره و معلومه كه اشتباه فكر كردي و اين حرفا چيه تو ميزني
و بعد از اينكه اينقدر زود از حرفم برگشتم عصباني شدم
و تصميم گرفتم از خودم و حرفم دفاع كنم و پاش وايسم
و بعد به اين نتيجه رسيدم هر فكري لزوما درست نيست
قرار نيست افكارمون عوض نشه
قرار نيست اشتباه نكنيم
قرار نيست ايده الامون مث هم باشه
قرار نيست بتونيم هميشه منظورمون رو درست برسونيم
مهم اينه بدونيم كسايي هستن كه دوستتن و دوست دارن زندگي خوب و كم اشتباهي داشته باشي و نظراتشونو بهت ميگن تا سرشون فكر كني
پس پست قبلي رو اينجوري خلاصه ميكنم
دلم مردي ميخاد محكم و قوي و پر احساس و منطقي كه دوست داشته باشه و دوست داشتنو يادت بده و دوسش داشته باشي و بهت احساس امنيت بده و براش مهم باشي و تو زندگيشو پر از ارامش و شادي و رضايت كني و از بودن باهاش لذت ببري و بهش افتخار كني
اين ايده اله و ميدونم ممكنه يكي از خصوصياتش كمرنگ باشه و يكي ديگه پررنگتر باشه
پي اس1:اين افكار هم ممكنه خيلي خيلي ايراد داشته باشه
و من معمولا هميشه بعد گفتن حرفام ميگم اه كاش فلان چيزي بجاش ميگفتم و فلان حرفم فلان مشكل رو داشته و چرا از اون زاويه قضيه رو نگاه نكردم! پس راه رو براي تغيير و ويرايش باز ميزارم