عصبانی
تا میخام چیزی بنویسم میلم نمکشه و تا نمیتونم به کامپیوتر دسترسی داشته باشم پر ازنوشتن میشم
دیشب داشتم روانی میشدم توی ۴۸ ساعت گذشته اش سر جمع ۸ ساعت هم نخوابیده بود ولی دلم پر بود
غصه ام بود و توی ذهنم مینوشتم حرفامو
یکی دوساعتی غلت زدم ولی خوابم نبرد
گفتم پاشم تو وبم بنویسم تا اروم شم و کپه ام رو بتونم بزارم
دقیقا همون لحظه که کامپیوتر رو روشن کردم و وقت نکرده بودم مانیتور رو روشن کنم یهو مامانم اومد تو اتاق که از کمد پتو برداره
نمیدونم فهمید کامپوترم روشنه یا نه ولی منو وسط اتاق حیرون دید
گفتم سرم درد میکه
صدام گرفته بود
رفت برام قرص بیاره و دکمه پاور کامیوتر کار نمیکرد و مجبور شدم از پریز بکشمش!!!!!
مامان جان دوباره گفت:چی شده ؟اتفاق تازه ای افتاده؟
تازه برق رو روشن کرد و بیاد حرف بزنه
پریدم بهش که برو بیرون اصلا حوصله ندارم
و فکر کنم دوباره شک میکنه بهم و دوباره خیال بافی میکنه
از یه طرف واقعا کفریم از دستشون و از طرف دیگه با خودم میگم نباید باهاشون بد برخورد کنم غصه میخورن
ولی چی باید بگم
وقتی مامانم تهدید کرده اگه یه بار دیگه گندی بالا بیارم از خونه بیرونم میکنه و بابام تهدید کرده اگه اتفاقی بیافته گردنم رو میبره
مطمئنم هیچکدومشون این کارا رو نمیکنن ولی نمیدونید چقدر باعث میشه ادم احساس بیپناهی میکنه
نمیدونم کدوم خری گفته پدر و مادر و و بچه ها باید باهم دوس باشن
اصلا هم نباید این طور باشه
والدین و بچه ها باید با هم غریبه باشن و حرفاشونو نباید بهم بگن
عجب خری بودم من که اینقدر ساده بودم که چندتا مسئله رو به مامانم گفتم
اصلا ظرفیت ندارن
خسته شدم از نگاه پر از تردیدشو
توی کتابی که روانشناس بهم داده بود نوشته بود که نزارید به خاطر یه اشتباه دیگران برای شما تصمیم بگیرن و بگن چون تو اشباه کردی پس صلاحیت تصمیم گیری مجدد نداری
کاری که من اون اوایل و حتی حالا میکنم
از خونه بیرون نمیرم تا نگران نشن
ولی جالبش اینه که من هر کاری هم بکنم اونا اعتماد ندارن
امروز اخر ماه بود وبا اینکه ۵ شنبه بود ولی کارمون طول کشید
طوری برخورد میکنن انگار رفته بودم اللی تللی
میدونید از چی دارم اتیش میگیرم
چی باعث شده چشام بارونی باشه و همش بغض کنم
یکی دو روز پیش بقیه پول بازنشستگانی که ۷۸ بازنشسته شدن و بابای منم جزوشون بود رو دادن
بابا خوشحال و خندون
همون روز هم پول موبایل اومد و مال من و داداشم زیاد شد
کسی به اون گیر نداد ولی من غرشو شنیده ام و البته نسبت به قبل خیلی کمتر
چون پولشو من باید بدم و بنابراین برای اونا به درک محسوب میشه
شب داداشم گیر داد که اقا حالا که پول گرفتی به ما هم بده دیگه
و بابای من که قبلا جون میداد تا به من پول بده
خیلی خوش و خندون یه تراول به محسن داد یه تراول به مامان و من اونجا نشسته بودم و دلم میشکست
لااقل پول لباسی که باید برای عقد دوست بخرم در می اومد
بابام میگشت توی کیفش که یه ۵ تومنی پیدا کنه بده به من و من توی دلم قربون صدقه خودم میرفتم تا نکنه حرفی بزنم که شیرینی این پول کوفتشون بشه و گرچه پول پیدا نکرد و انگار نه انگار من اونجا بود
در این مواقع من مستقلم و در سایر مواقع باید واسه نفس کشیدنم هم گزارش بدم
نمیگن این دختره از صب تا شب مث سگ کار میکنه نه تفریحی نه شادی
هنوز هم افسوس میخورم که حتی نمیگن بیا برو با ماشین دور بزن
نمیدونید چقدر عقده ای شدم نسبت به این موضوع
احساس کمبود میکنم
وقتی دخترایی رو میبینم که حتی با ماشینهای مدل بالا رانندگی میکنن اینگار خیلی ازشون کمترم
دو دقیقه هم که با ریحان حرف میزنم باید عذاب وجدان داشته باشم بیرون که بریم که دیگه واویلا
اینقدر گیر دادن که همش استرس دارم که دیر شده و زودتر برم خونه
یعنی دلشون نمیسوزه که از ۵ صبح تا ۵ غروب دنبال کارم و یه کمکی بهم کنن
لااقل پول کرایه ماشینی که هر روز میدم در بیاد
که پولمو بتونم جمع کنم
مامان قبلش بهم گفته بود که بابا رفته پرشیا ثبت نام کرده
من اینجا ادم نبودم که لااقل برام ارزش قائل شن بپرسن به نظر تو چه رنگی بگیریم؟
تازه بابا تا وقتی که من نپرسیدم بهم نگفت ماشین ثبت نام کرده
بهش میگم این تلویزیون و میزشو عوض کن
مگه خیلی خوبه اگه دوس داری تو پولشو بده
میگم من همون غلط به کارم شد واسه اتاقم موکت خریدم وگرنه مگه اینجا خونه مه که براش خرج کنم
رفتن مکه و کربلا ثبت نام کردن که برای هزارم برن و اون وقت مخ منو میخورن و طوری رفتار میکنن که چون تو سابقه ات خرابه نمیتونیم خونه رو تنها بزاریم و بریم مشهد
چون تو لیاقت نداری
قراره رفتن کرلا زن داداشم بیاد اینجا غذا درس کنه
اونم زن دادش من که باید چایی هم جلوش گذاشت
در اون صورت من به جای اینکه واسه دو نفر غذا درس کنم مجبورم واسه ۵ نفر درس کنم!!!
و من لال مونی گرفت که منت سرم نمونه که به خاطر تو نرفتیم
منی که بعضی روزا دانشگاه دارم و میام خونه میشه هفت غروب و جنازه ام
نمیگن بزاریم اعصاب این دختره راحتتر باشه
دلم از این میسوزه که قبلا واسه پول لباس چقدر باید دعوا میکردیم تا چند غاز بهم پول بده که خرج شلوار هم نمیشد و حالا لارج به محسن پول میده براش کفش میخره و من باید یه قرون دوزار کنم که چطور بتونم با این همه خرج یه چیزی پس انداز کنم
مطمئنم دوفردا دیگه باید کرایه خونه و پول غذا رو هم بهشون بدم
خداروشکر که صبحانه رو به خرج خودم تو بانک میخورم و ناهاری که در واقع عصرونه است یه کف دست برنج بیشتر نمیخورم و شب هم هیچ نمیخورم
هر لقمه که دهنم میزارم فکر میکنم که یه دینه که داره از گلوم پایین میره
در فکر اینم که پول جمع کنم و یه خونه تو شهری که میرم سر کار کرایه کنم
دیگه اینقدر توی راه نیستم و هزینه رفت و امدم هم پول کرایه خونه میشه
دیگه اینقدر اقا بالا سر ندارم
که وقتی ۵ دقیقه پای کامپیوتر میشینم استرس داشته باشم که الان بیان تو اتاق چی بگم
الان میتونم راحت گریه کنم
شبا که میخام گریه کنم همش جلوی خودمو میگیرم چون فردا سر کار اون قدر چشام باد میکنه که همه میفهمن گریه کردم
خسته ام
دیشب یه وب میخوندم
مال دوسال پیش بود و خبریکه ناراحتم کرد که یه عضو ب..سیج توی یکی از شهرهای کهکلویه به ۲۰۰ بچه که اکثرا مال خونواده های سرشناس بودن تجاو.ز میکرده
طرف از گشت ارشادیا بوده و غم انگیزیش این بود که از نوجونا فیلم میگرفتن و یا خاذی میکردن و یا وادارشون میکردن که ه قربان دیگه براشون ببره
یکیشون که کسی نداشته مجبور شده برادر ۳ ساله اش رو ببره
اخه چطور میتونن به یه بچه ۳ ساله تجاوز نن
امروز عرشیا خونه ما بود از سر کار اومدم پرید بغلم و خودشو بهم چسبوند و خودشو لوس کرد
محکم بغلش کردم و فکر کردم اخه چطور تونستن
این بچه که نزدیک ۶ سالشه ادم دلش نمیاد یه دونه بزندتش
از ای کوچیکتر و .....
گرچه .....
(این از اون گرچه های پر معنی بود!)
هفته دیگه عقد کنون یکی از دوستان دوره دبیرستانمه
قراره من و ریحان اتاق عقدشو تزیین کنیم
با دوستش ۷ سال دوست بوده و من همیشه موندم که چطور میشه هفت سال با یکی دس بود؟
چرا من عرضه شو نداشتم
دیشب به روابطم فکر میکردم
همشون نا مناسب همشون اشتباه
نمیخام بازش کنم ولی اینقدربه خودم فحش دادم که اینقدر ساده ام
گرچه با تمام تجربه ای دارم اینمورد اخی واقعا برام یه چیز دیگه بوده و هس
شاید برای اون نبود
ولی برای من هس
احساساتی که نسبت به اون داشتم به کس دیگه ای نداشتم
این همه بیتاب نبودم و این همه بابت رفتنش افسوس نمیخوردم
تموم اون چیزایی بود که میخاستم
دکتر بهم میگه اینقدر خودتو دست پایین نگیر و اونو خوب ندون
مطمئن باش درخیلی موارد از تو پایینتر بوده ولی با این حال اون فوق العاده بوده....
در ضمن من واسه این جدایی پیش دکتر نمیرم مسئله من یه زخم قدیمیه که باعث خیلی از رفتارهای اشتباه من شده جالبش اینه که بعد این همه خرج هنوز به اون قضیه نرسیدیم
خیلی سبکتر شدم
من میتونم با این همه حجم تنهایی کنار بیام میتونم؟!؟!؟!
فردا جمعه است و م به جای اینکه خوشحال باشم که میتونم بیشتر بخوابم باید منتظر باشم که دوباره مامانم به پر و پام بپیچه که چرا پکری
ای خدا
یه سوال:سیستم کامپیوتر یکی دوبار یه پیام این پایین توی تول بار داده که یه آی پی دیگه از سیستم شما استفاده میکنه.ویروسی شده یا هک شدم؟؟؟