عصبانی

چرا اینجوری میشه؟

تا میخام چیزی بنویسم میلم نمکشه و تا نمیتونم به کامپیوتر دسترسی داشته باشم پر ازنوشتن میشم

دیشب داشتم روانی میشدم توی ۴۸ ساعت گذشته اش سر جمع ۸ ساعت هم نخوابیده بود ولی دلم پر بود

غصه ام بود و توی ذهنم مینوشتم حرفامو

یکی دوساعتی غلت زدم ولی خوابم نبرد

گفتم پاشم تو وبم بنویسم تا اروم شم و کپه ام رو بتونم بزارم

دقیقا همون لحظه که کامپیوتر رو روشن کردم و وقت نکرده بودم مانیتور رو روشن کنم یهو مامانم اومد تو اتاق که از کمد پتو برداره

نمیدونم فهمید کامپوترم روشنه یا نه ولی منو وسط اتاق حیرون دید

گفتم سرم درد میکه

صدام گرفته بود

رفت برام قرص بیاره و دکمه پاور کامیوتر کار نمیکرد و مجبور شدم از پریز بکشمش!!!!!

مامان جان دوباره گفت:چی شده ؟اتفاق تازه ای افتاده؟

تازه برق رو روشن کرد و بیاد حرف بزنه

پریدم بهش که برو بیرون اصلا حوصله ندارم

و فکر کنم دوباره شک میکنه بهم و دوباره خیال بافی میکنه

از یه طرف واقعا کفریم از دستشون و از طرف دیگه با خودم میگم نباید باهاشون بد برخورد کنم غصه میخورن

ولی چی باید بگم

وقتی مامانم تهدید کرده اگه یه بار دیگه گندی بالا بیارم از خونه بیرونم میکنه و بابام تهدید کرده اگه اتفاقی بیافته گردنم رو میبره

مطمئنم هیچکدومشون این کارا رو نمیکنن ولی نمیدونید چقدر باعث میشه ادم احساس بیپناهی میکنه

نمیدونم کدوم خری گفته پدر و مادر و و بچه ها باید باهم دوس باشن

اصلا هم نباید این طور باشه

والدین و بچه ها باید با هم غریبه باشن و حرفاشونو نباید بهم بگن

عجب خری بودم من که اینقدر ساده بودم که چندتا مسئله رو به مامانم گفتم

اصلا ظرفیت ندارن

خسته شدم از نگاه پر از تردیدشو

توی کتابی که روانشناس بهم داده بود نوشته بود که نزارید به خاطر یه اشتباه دیگران برای شما تصمیم بگیرن و بگن چون تو اشباه کردی پس صلاحیت تصمیم گیری مجدد نداری

کاری که من اون اوایل  و حتی حالا میکنم

از خونه بیرون نمیرم تا نگران نشن

ولی جالبش اینه که من هر کاری هم بکنم اونا اعتماد ندارن

امروز اخر ماه بود وبا اینکه ۵ شنبه بود ولی کارمون طول کشید

طوری برخورد میکنن انگار رفته بودم اللی تللی

میدونید از چی دارم اتیش میگیرم

چی باعث شده چشام بارونی باشه و همش بغض کنم

یکی دو روز پیش بقیه پول بازنشستگانی که ۷۸ بازنشسته شدن و بابای منم جزوشون بود رو دادن

بابا خوشحال و خندون

همون روز هم پول موبایل اومد و مال من و داداشم زیاد شد

کسی به اون گیر نداد ولی من غرشو شنیده ام و البته نسبت به قبل خیلی کمتر

چون پولشو من باید بدم و بنابراین برای اونا به درک محسوب میشه

شب داداشم گیر داد که اقا حالا که پول گرفتی به ما هم بده دیگه

و بابای من که قبلا جون میداد تا به من پول بده

خیلی خوش و خندون یه تراول به محسن داد یه تراول به مامان و من اونجا نشسته بودم و دلم میشکست

لااقل پول لباسی که باید برای عقد دوست بخرم در می اومد

بابام میگشت توی کیفش که یه ۵ تومنی پیدا کنه بده به من و من توی دلم قربون صدقه خودم میرفتم تا نکنه حرفی بزنم که شیرینی این پول کوفتشون بشه و گرچه پول پیدا نکرد و انگار نه انگار من اونجا بود

در این مواقع من مستقلم و در سایر مواقع باید واسه نفس کشیدنم هم گزارش بدم

نمیگن این دختره از صب تا شب مث سگ کار میکنه نه تفریحی نه شادی

هنوز هم افسوس میخورم که حتی نمیگن بیا برو با ماشین دور بزن

نمیدونید چقدر عقده ای شدم نسبت به این موضوع

احساس کمبود میکنم

وقتی دخترایی  رو میبینم که حتی با ماشینهای مدل بالا رانندگی میکنن اینگار خیلی ازشون کمترم

دو دقیقه هم که با ریحان حرف میزنم باید عذاب وجدان داشته باشم بیرون که بریم که دیگه واویلا

اینقدر گیر دادن که همش استرس دارم که دیر شده و زودتر برم خونه

یعنی دلشون نمیسوزه که از ۵ صبح تا ۵ غروب دنبال کارم و یه کمکی بهم کنن

لااقل پول کرایه ماشینی که هر روز میدم در بیاد

که پولمو بتونم جمع کنم

مامان قبلش بهم گفته بود که بابا رفته پرشیا ثبت نام کرده

من اینجا ادم نبودم که لااقل برام ارزش قائل شن بپرسن به نظر تو چه رنگی بگیریم؟

تازه بابا تا وقتی که من نپرسیدم بهم نگفت ماشین ثبت نام کرده

بهش میگم این تلویزیون و میزشو عوض کن

مگه خیلی خوبه اگه دوس داری تو پولشو بده

میگم من همون غلط به کارم شد واسه اتاقم موکت خریدم وگرنه مگه اینجا خونه مه که براش خرج کنم

رفتن مکه و کربلا ثبت نام کردن که برای هزارم برن و اون وقت مخ منو میخورن و طوری رفتار میکنن که چون تو سابقه ات خرابه نمیتونیم خونه رو تنها بزاریم و بریم مشهد

چون تو لیاقت نداری

قراره رفتن کرلا زن داداشم بیاد اینجا غذا درس کنه

اونم زن دادش من که باید چایی هم جلوش گذاشت

در اون صورت من به جای اینکه واسه دو نفر غذا درس کنم مجبورم واسه ۵ نفر درس کنم!!!

 و من لال مونی گرفت که منت سرم نمونه که به خاطر تو نرفتیم

منی که بعضی روزا دانشگاه دارم و میام خونه میشه هفت غروب و جنازه ام

نمیگن بزاریم اعصاب این دختره راحتتر باشه

دلم از این میسوزه که قبلا واسه پول لباس چقدر باید دعوا میکردیم تا چند غاز بهم پول بده که خرج شلوار هم نمیشد و حالا لارج به محسن پول میده براش کفش میخره و من باید یه قرون دوزار کنم که چطور بتونم با این  همه خرج یه چیزی پس انداز کنم

مطمئنم دوفردا دیگه باید کرایه خونه و پول غذا رو هم بهشون بدم

خداروشکر که صبحانه رو به خرج خودم تو بانک میخورم و ناهاری که در واقع عصرونه است یه کف دست برنج بیشتر نمیخورم و شب هم هیچ نمیخورم

هر لقمه که دهنم میزارم فکر میکنم که یه دینه که داره از گلوم پایین میره

در فکر اینم که پول جمع کنم و یه خونه تو شهری که میرم سر کار کرایه کنم

دیگه اینقدر توی راه نیستم و هزینه رفت و امدم هم پول کرایه خونه میشه

دیگه اینقدر اقا بالا سر ندارم

که وقتی ۵ دقیقه پای کامپیوتر میشینم استرس داشته باشم که الان بیان تو اتاق چی بگم

الان میتونم راحت گریه کنم

شبا که میخام گریه کنم همش جلوی خودمو میگیرم چون فردا سر کار اون قدر چشام باد میکنه که همه میفهمن گریه کردم

خسته ام

دیشب یه وب میخوندم

مال دوسال پیش بود و خبریکه ناراحتم کرد که یه عضو ب..سیج توی یکی از شهرهای کهکلویه به ۲۰۰ بچه که اکثرا مال خونواده های سرشناس بودن تجاو.ز میکرده

طرف از گشت ارشادیا بوده و غم انگیزیش این بود که از نوجونا فیلم میگرفتن و یا خاذی میکردن و یا وادارشون میکردن که ه قربان دیگه براشون ببره

یکیشون که کسی نداشته مجبور شده برادر ۳ ساله اش رو ببره

اخه چطور میتونن به یه بچه ۳ ساله تجاوز نن

امروز عرشیا خونه ما بود از سر کار اومدم پرید بغلم و خودشو بهم چسبوند و خودشو لوس کرد

محکم بغلش کردم و فکر کردم اخه چطور تونستن

این بچه که نزدیک ۶ سالشه ادم دلش نمیاد یه دونه بزندتش

از ای کوچیکتر و .....

گرچه .....

(این از اون گرچه های پر معنی بود!)

هفته دیگه عقد کنون یکی از دوستان دوره دبیرستانمه

قراره من و ریحان اتاق عقدشو تزیین کنیم

با دوستش ۷ سال دوست بوده و من همیشه موندم که چطور میشه هفت سال با یکی دس بود؟

چرا من عرضه شو نداشتم

دیشب به روابطم فکر میکردم

همشون نا مناسب همشون اشتباه

نمیخام بازش کنم ولی اینقدربه خودم فحش دادم که اینقدر ساده ام

گرچه با تمام تجربه ای دارم اینمورد اخی واقعا برام یه چیز دیگه بوده و هس

شاید برای اون نبود

ولی برای من هس

احساساتی که نسبت به اون داشتم به کس دیگه ای نداشتم

این همه بیتاب نبودم و این همه بابت رفتنش افسوس نمیخوردم

تموم اون چیزایی بود که میخاستم

دکتر بهم میگه اینقدر خودتو دست پایین نگیر و اونو خوب ندون

مطمئن باش درخیلی موارد از تو پایینتر  بوده ولی با این حال اون فوق العاده بوده....

در ضمن من واسه این جدایی پیش دکتر نمیرم مسئله من یه زخم قدیمیه که باعث خیلی از رفتارهای اشتباه من شده  جالبش اینه که بعد این همه خرج هنوز به اون قضیه نرسیدیم

خیلی سبکتر شدم

من میتونم با این همه حجم تنهایی کنار بیام میتونم؟!؟!؟!

فردا جمعه است و م به جای اینکه خوشحال باشم که میتونم بیشتر بخوابم باید منتظر باشم که دوباره مامانم به پر و پام بپیچه که چرا پکری

 

ای خدا

یه سوال:سیستم کامپیوتر یکی دوبار یه پیام این پایین توی تول بار داده که یه آی پی دیگه از سیستم شما استفاده میکنه.ویروسی شده یا هک شدم؟؟؟

 

یه دیونه به تمام معنا

این پست رو دیروز خواستم بنویسم ولی چون نصفه شب بود میدونستم اگه دوباره پاشم و بیام نت دوباره خوابم نمیبره

گرچه با اینکه نیومده بودم و شب قبل هم فقط ۴ ساعت خوابیده بودم بازم خیلی خیلی طول کشید تا خوابم ببره

دلم گرفته بود

چیزی که این روزا همیشه هست

جالبیش اینه که توی بانک همه به خوش اخلاقی و خنده رو بودن من اعتقاد دارن و فکر نمیکنن من افسرده ام

دیروز روز دختر بود

برام مهم نبود

از این روزای از من دراوردی دولت

گرچه رییس و دوتا از همکارامونو مجبور کردیم واسه دختراشون کادو بگیرن

چیزی که ناراحتم کرده حالا حوصله دواره گفتنش رو ندارم

تازه از دانشگاه اومدم و خسته ام ولی حوصله خوابیدن ندارم

دلم تنگ شده و هی خودمو بازخواست میکنم

که حتما چون زیادی بهش نزدیک شدی فرری شد

دیشب دلم گرفته بود از این همه بی کسی

از اینکه هیچ کس توی هیچ جای دنیا منتظر من نیس

تو هفت اسمون حتی یه ستاره ام ندارم

اشاید عرضه نداشتم که بتونم کسی رو که دوس دارم کنارم خودم نگه دارم

خوشحالم که اینجا رو نمیخونه

البته ته دلم میگم حتی کنجکاو نمیشه هر از گاهی یه سر زنه اینجا و ببینه در چه حالیم

برای او وجود خارجی ندارم

یادمه یه دفعه قرار بود بیاد ولی نیومد و بهم هم خبر نداد که نمیاد و من تازه اولین حقوقم رو گرفته بودم

و با اولین حقوقی که گرفتم اولین چیزی که خریدم یه پیرهن مردونه واسه اون بود

که بیاد و بهش بدم و نیومد پیشم موند

تنها یادگاری از اون

دیشب که دلم تنگ بود و اونو میخاس تو تاریکی پاشدم و کورمال کورمال کشومو باز کردم و پیرهنو از جعبه اش در اوردم و بغلش کردم و گذاشتمش روی قلبم

نوازشش کردم و بوسیدمش

همیشه دوس داشتم یه شب کنارش باشم و سرم روبازوش باشه

گرچه میدونم اصلا خواب راحتی نمیشه

چون نمیتونم راحت غلت بزنم و وول بخورم

به نظرم رسما دارم دیونه میشم

خداروشکر این حرفا رو نمیخونه وگرنه از اینکه اینقد احساسیم حالش بد میشد

 

دلم خیلی گرفته

خیلی تنهام

خیلی خسته ام

خیلی داغونم

دلم یه گوش میاد ت براش حرف بزنم

دلم از این همه رفتار حقارت امیز پره

دلم....

با همه اینها هر روز صبح ناز خودمو میکشم و به امید خدا میگم و یه ماسک پر انرژی میزنم و راهی کار میشم

تا دوباره یه روز شلوغ رو بگذرونم

امروز که کلافه تر شدم.بعد بانک رفتم دانشگاه.واقعا داشتم بیهوش میشدم

اومدم خونه ۷ غروب بود و تازه وقت کردم ناهار بخورم!!!! و بعد نزدیک ۲ ساعت بیهوش شدم

احساس بی پناهی میکنم

دلم از همه گرفته

بغضم گرفته

خدایا تو که تنهام نمیزاری میزاری؟؟؟؟

 

قل   قل

خیلی خوبه که توی ادم قل هاش باهم یه جور کنار بیان

چند وقتیه که قل منطقیم حکمفرما شده و مث یه مامان از قل احساسیم محافظت میکنه و هواشو داره تا اذیت نشه

هر وقت قل احساسیم دلش میگیره قل منطقیم زود میدوه جلو و یه چندتا دلیل میاره و یه خرده ناز قل احساسیمو میکشه و بهش امید میده و بعد دست میزاره رو شونه اش و بلندش میکنه تا بره صورتشو بشوره و وقتی از دستشویی با یه صورت خیس بیرون اومد بهش دستمال کاغذی میده تا صورتشو پاک کنه و براش میوه پوس میگیره و بهش لبخند میزنه اونقدر که قل احساسیم هم با دماغ سرخ شده از گریه اش میخنده و اروم تو وجود قل منطقیم حل میشه

قل منطقیم خیلی هوای قل احساسیمو داره

اخه قل احساسیه بدجور شکسته و ادم دلش براش میسوزه

امروز تو ماشین وقتی برمیگشتم یهو یه چیزی به سرم زد که گرچه چند وقت پیش با شدت بیشتری به سرم زده بود ولی جلوش وایساده بودم

حالا به صورت یه خواهش کوچیک مطرح شد

قل احساسیم اروم نجوا کرد میشه یه زنگ کوچولو بزنم؟

قل منطقیم اروم دست رو سرش کشید و گفت:اخه واسه چی عزیز دلم؟چی میخای بگی؟چی میخای بشنوی؟یادت نیس که حرفی ندارید بزنید؟

فکر نمیکنی بعدش بیشتر دلتنگ بشی؟

قل احساسیم اروم خودش جمع و جور کرد و حرفاشو تایید کرد و یه گوشه بق کرد و نشست

من توی ماشین مث یه تماشاگر عادی نشسته بودم و چشامو بسته بودم و داشتم قل هامو نگاه میکردم

پسری که کنارم نشسته بود طفلی اونقدر خودش رو جمع کرده بود که بینمون فاصله افتاده بود  من خیالم راحت بود که هی نباید خودمو بپام تا یکی الکی خودشو بهم نچسبونه

زل زدم به قل منطقیم

اخرش قل منطقیه طاقت غصه خوردن قل احساسیمو نداشت و رفت نشست کنارش و گفت:بعد بیشتر غصه نمیخوری؟

قل احساسیم فقط نگاش کرد

قل منطقی یه نفس عمیق کشید و گفت شایدم اون نیاز داشته باشه صداتو بشنوه که یهو به دلت افتاده بزنگی

فقط بدون که نباید توقع داشته باشی گرم باشه

قل احساسیم گفت:فقط میخام صداشو بشنوم تا صداش از یادم نره

قل منطقیم مث این مامانایی که با اینکه میدونن خواسته بچشون درس نیس ولی باهاش کنار میان لبخند زد و گفت :حالا ببینیم چی پیش میاد

و تو دلش فکر کرد شاید سرد بودن اون باعث سرد شدن قل احساسیم بشه

قلب قل احساسیم تند تند میزد و اصلا فکر نمیکرد چی باید بگه

فقط میخاس از این حس که چند دقیقه دیگه باهاش حرف بزنه لذت ببره

زنگید

قل منطقیم پشت در موند و نگاش کرد و بهش اطمینان داد

صداش گرم بود ولی حرف خاصی برای گفتن نبود

گناهی نداره که نقطه اشتراکی با قل های من نداره که در موردش حرف بزنه

چند دقیقه کوتاه و بعد خداحافظ

حالا اصلا به اون حرفا فکر نمیکنن قل های من

به صدایی فکر میکنن که باز تن اش رو فراموش کردن

و به اینکه اشکال نداره گاهی نشون بدیم ضعیفیم

قل های من هنوزم فقط خودشون رو دارن ولی میتونن کنار هم باشن و همدیگه رو درک کنن و باهم کنار بیان

دلمان برای دیدن نشانه ای از اوشون به در خشک شد ولی دریغ....

پی اس۱:خیلی خسته ام حساب کردم از ۵.۳۰ صبح که بیدار میشم بیام خونه حدود ۵ بعد ازظهره و ۱۲ ساعت کامل میره اونم در صورتی که دانشگاه نداشته باشم

ساعت ۱۰.۳۰ هم که میخابم تا صبح میشه۷ ساعت.۱۲ و ۷ هم که میشه ۱۹ و ۵ ساعت واس خودم دارم که خودم باشم که اونم ۲ ساعتش تلویزیون میبینم و ۳ ساعت باقی مونده هم یا خابم یا نت

فرصت ندارم کتابی رو که خریدم بخونم

کتاب"از حال بد به حال خوب"به نظرم خیلی خوبه

پی اس۲:کسی چیزی میشناسه که باعث شه ادم احساسشو بروز نده و پوست کلفت بشه؟

پی اس۳:چطور میشه هم من همه اون چیزیایی که میخام رو بخرم هم پولمو پس انداز کنم؟

پی اس۴:پس انداز کلمه جالبه موندم کی دفه اول اونو اختراع کرد

مث خاک انداز میمونه

یا مث بچه پس انداختن

معمولا چیزای بد رو پس میندازن

پس اون پولی رو پس میندازن که به درد نخوره!!!!

 

حقیقتش میخام یه اعترافی اینجا کنم

با اینکه به شدت دلتنگم ولی دندون طمع برگشنتنش رو کشیدم

گرچه هنوز توی ذهنم تصور میکنم شاید یه روز صبح سر راهم سبز شه و دلش تنگ شده باشه برام

و یا گاهی تصور میکنم شاید در اینده ببینمش و در کنارش دختری باشه که لیاقتشو داره

و یا هر وقت دلم میگیره خودمو تصور میکنم که تو اغوشش همه چیز رو فراموش میکنم و احساس امنیت میکنم

 ولی با همه اینها میدونم که دیگه بر نمیگرده

اون منو تو بدترین شرایط و تو اوج مشکلاتم گذاشت و رفت

گرچه پیشنهاد داده بود یه مدت با همین قصد جدایی ادامه بدیم تا من عادت کنم ولی قبول نکردم مرگ یه بار شیون یه بار

همون چند ماه اخر رابطمون همین جور بود و من تمرین جدایی میکردم

هر روز سعی میکردم که فواصل دلتنگیمو بیشتر کنم

اول یه روز تونستم خودمو کنترل کنم که زنگ نزنم و بعد ۲ روز و بعد...

مطمئنم که اگه جاهامون رو عوض میردن من توی اون شرایط تنهاش نمیزاشتم

ولی اقایون اینطور نیستن انگار

مصلحتشون هر چی اقتضا کنه بدون اغماض بهش عمل میکنن

در هر صورت راهشو جدا کرد و رفیق نیمه راه شد و رفت

اگه هم من اینجا بال بال میزنم و یا گاهی به خودش هم میل میزنم و میگم

 دلیل این نیس تصمیمشو قبول ندارم

قرار بود منطقی باشیم و من توی رابطه احساسی برخورد کردم

ولی سعی کردم به جاش تو جدایی منطقی باشم و اذیتش نکنم

شاید باید اصرار میکردم بمونه

ولی نمیتونستم اون خودش که میدونس چقدر برام عزیز بود

تازه اگه حسی بهم داشت و میتونست حتما میموند

طفلی حتما دیگه طاقتش طاق شده بود که رفت

توی این ۴۰  ۵۰ روزی که مال من نیس افسوس اون لحظه هایی رو داشتم که ارومم میکرد

چه فایده این حرفا

وقتی که نیس

وقتی که نمیخونه

حالا من برای اون یه غریبه ام

برای همه غریبه ام

جدی میگم

تو بانک که باید حواسمو جمع کنم و یه جور دیگه باشم

خونه باید هنوز که هنوزه تاوان بدم

 ریحان که سرگرم درسشه

من موندم و خودم

هیشکی نیس که حتی اتفاقات بانک رو براش تعریف کنم

میلم نمیکشه دیگه واسه مامان بگم

اینگار که دره عمیق بینمونه

شدم یه موجود خنثی

میخام اونقدر خنثی بشم که کاملا ندید بگیرنم که حالا هم میگیرن

به قول خالد حسینی تو "بادبادک باز"با رنگ کاغذ دیواری یکی بشم و چشم همه عادت کنه

مطمئنم خیی زود همه اون مرجان سر حال و سرزنده رو فراموش میکنم و به این مرجان خو میکنن

به مرجانی که یه ترس عمیق تو وجودش لونه کرده و برخلاف ظاهرش تو درونش خیلی ترسیده و خیلی تنهاست

یه روز کاری

شلوغترین روز کاری تو مه روگذروندیم البته به خیر و خوشی

روزای بعد تعطیلی ما همیشه عزا میگیریم

مشتری ها هر دو روز در یک روز سرمون خراب میشن

اخرای کاردیگه خود مشتریها که کم کم یکساعتی منتظر مونده بودن دلشون به حالمون میسوخت

جالبش اینه با این همه خستگی و از هوش فتن در حالیکه سعی میکردیم حواسمون رو جمع کنیم تا کم و زیاد به مشتری ندیم حرفای اون جوری هم با همکارا میزنیم

والا به خدا

گرچه اگه یه خرده شوخی نکنیم افسردگیمیگیریم ولی واقعا خنده داره

حرفاشو نمیگم چون بد اموزی داره!!!!!!

حالا حساب کنید حدود ۸۰۰ نفر تشریف اوردن و دیگه چشامون البالو گیلاس میبینه یه پیرمرده اومه حقوق بگیره

البته صابون ایشو به تن من هم خورده و ماه پیش اعصاب بنده رو خط خطی کرده

میشینه رو به روی همکار بغلی

خانوم کارمند:حاج اقا این حقوقتون

پیرمرده:این چقدره؟

خانوم کارمند:فلان قدر

پیرمرد:توی این فیش که اینقدر بیشتر نوشته شده

خانوم کارمند :نه حاج اقا اون مبلغ پایینی واریز شده فلان قدر هم تو حسابت گذاشتم و اینم بقیه اش

پیرمرده:الان این چقدره؟

خانوم کارمند:فلان قدر

پیرمرد:پس چقدر تو حسابمه؟

خانوم کارمند:فلان قدر

پیرمرد:پس این رقم تو فیش چیه

خانوم کارمند:

پیرمرد:این چیه؟این چه قدره؟

خانوم کارمند:حاج اقا ببین اینقدر حقوقته اینقدر بهت دادم اینقدر تو حسابته

پیرمرد:(به پولای تو دستش نگاه میکنه)الان این چقدره

خانوم کارمند(محل نمیده و سند رو کامل میکنه)

پیرمرد:این چقدره؟

دوباره توضیحان خانوم کارمند

(جدا این مکالمه چند دقیقه دیگه هم ادامه پیدا کرد)

خانوم کارمند  که ساعت ۱۲ هنوز صبحانه نخورده و انصافا از همه صبورتره

پا میشه از سر جاش و میره اون ور و من ریسه میرم از خنده

پیرمرده هنوز  وایساده  و میپرسه این چقدره؟

من غش میکنم از خنده

همکارم با عصبانیت میگه حاج اقا گقتم که

پیرمرد:پس اینکه اینجا نوشته چیه

خانوم کارمند:حاج اقا این ۲۰۰ تومن پل خورده اینم میخای؟بیا؟

من از عصیانیت همکارم هر هر دارم میخندم و با خنده به پیرمرده میگم حاج اقا بیا اینجا برات توضیح بدم

حاج اقا که بدجور قاطی کرده هنوز منگ به پولای تو دستش نگاه میکنه

مشتری جلوی من برمیگرده میگه:نباید بخندی شما هم یه روز پیر میشین

میگم حاج اقا م که به اون اقا دارم نمیخندم

تو کت مشتری جلوی من نمیره

همکارم که دیگه دجور جوش اورده برمیگرده به مشتری من میگه ۱۰ دقیقه است همین میپرسه و به پیرمرده که هنوز جلوش وایساده میگه اقا برو پیش رییس برات توضیح میده

تو کله مشتری من هم نمیره که ما به عکس العمل همکارم میخندیم

مشتری بعدی میاد میگه خانوم واقعا خسته نباشید دیدم چقدر پیرمرده اعصابتون رو خورد کرده و شما حق دارید

یه لحظه بعد:چون احساس صمیمیت میکنه میشه پول درشتر بدین

من:نه خانوم نصف نصف

 پی اس:مشکل اون اقا سر ریال و تومن بوده که من ماه پیش بعد یه همچین کشمکشی تونستم حرف حالیش کنم

بدجوووور هوایی شدم

ای خدا.....

دیووونه دیووونه

من بازم افسردگی مزمن گرفتم

جدی میگم

دکتر روانشناسی که پیشش میرم عقیده داره من زیادی کمال گرام و این باعث ناراحتیم میشه

تست روانشناسی که دادم هم نشون دهنده اینه که من اضراب و افسردگی متوسط دارم

نمیخام به خودم تلقین کنم که افسرده ام ولی بعضی وقتا انگار دارم میپوکم

احساس تنهایی مفرط میکنم

واقعا حس اینکه هیشکی منو دوس نداره

مسخره نمی کنم

دارم جدی میگم

از جمعه و روزای تعطیل متنفرم

میخام زودتر شنبه شه برم سر کار

کاش روزای تعطیل بجای کل روز فقط صبح بود که یه کم بیشتر میخابیدم و بقیه اش دوباره کار

جدی میگم

لذت میبرم از اینکه تو بانک وقت سر خاروندن ندارم

از ۷.۳۰ یکسره مشتری داریم تا ۱۲.۳۰ و سرتو بالا میکنی میبینی روز کاری تموم شده و به اخر ماه نزدیکتر شدی

دلم روزمرگی مفرط میخاد که اینقد توش غرق شم که خودمو فراموش کنم

اینقدر که روزای عمرم بگذره و چشم باز کنم ببینم نوه دار شدم

یه زندگی کوفتی و یکنواخت با کسی که اینقدر خنثی باشه که یادتون بره هستین

یه زندگی مزخرف و عادی

چند قت پیش یه خواستگار داشتم مهندس الکترونیک همسایمون بود و ۸ سال ازم بزرگتر

تنها مشکلش با من این بود که میگفت عروسی نگیریم چون من خجالت میکشم

و من هر چی میگفتم اقای محترم ما هنوز به این نتیجه نرسیدیم که ازدواج کنیم چی به عروسی گیر دادی به خرجش نمیرفت

بهم میگفت ناهار که اداره میده و شام هم حاضری میخوریم

نمیگم پیشنهادش واس شام چی بود که حتما حکم به قتلش میدین

میگفت جهیزیه نمیخام و ازش میخاستم ویژگی اخلاقیشو بگه تمام بدیهاشو صادقانه میگفت

البته بماند بیچاره دست و پاشو چنان گم کرده بود که دلم میسوخت

اخرش به این نتیجه رسیدم ما به درد هم نمیخوریم و گفتم نه

حالا بماند اینکه ۱ ماه بعد خبر رسید که اقا پیش همکارش گفته که رفته خواستگاری و جواب نه شنیده و همکارش خواهرشو پیشنهاد کرده و در این وانفسای کمبود شوهر دقیقا یک ماه بعد از خواستگاری از من عقد کردن و بدون هیچ مراسم حالا دارن توی یک خونه باهم زندگی میکنن!!!

اینا رو گفتم که بگم یهزندگی عادی و کسل کننده نتخاب کردن خیلی سخته ها

و اونقدر دیوانه نیستم که خر شم و تن بدم به این کار

اصلا فهمیدین من چی گفتم؟یه خرده قاطی پاتی شد

پی اس۱:اقایون مجرد میتونن بیان خواستگاری من تا بختشون واشه وبعد یه ماه برن سر خونه زندگی خودشون

الو خراساني

دارم الو خراساني ميخورم الوهايي كه مامان جان خريده تو بانك بخورم!!!!!

ميگم مامان خانوم به نظرت چطور با يه هسته الو تو دهنم با مشتري ها سر و كله بزن كه هيمنجوري هم بايد هر حرف رو هزار بگم تا حاليشون بشه و اخرش نميشه و بازم ميگن من قبلا د توم بيشتر ميگرفتما!!!!

والا به خدا

اين دو.لت فخيمه هم زرنگ تشريف دارن به خدا

موقع راي گيري حقوق ها افزايش پيدا كرد وحالا معلوم شده كه بني كه قبلا هر ۶ ماه ميدادن رو تقسيم كردن و حقوق هر نفر ۲۲ تومن افزايش پيدا كرده و بنابراين از دادن بن ب صورت يكجا خبري نيس و ملت ه گول خوردن

بعضي وقتا فكر ميكنم كه همه چيمون به همه چيمون مياد

دو.لت احمق به ملت احمقتر مياد

بعد مدتها دارم وبلاگهايي كه مدتها ميخوندمشون رو لينك ميكنم

نميدونم چرا اين همه مدت اين كارو نكردم

ولي سر كار رفتن يه فايده خيلي خوب داشت

باهر احساسي كه داشته باشم ياد گرفتم موقع هر كاري فقط همون كار رو انجام بدم

موقع كار شش دانگ حواس كار و الان هم موقع منظم كردن امور پس بي خيال همه چيز

احساس ميكنم با قبلان ها خيلي تفاوت كردم

بعضي وقتا كامنتهايي كه براي ديگران گذاشتم رو ميخونم انگار دارم افكار يه نفر ديگه در مورد افراد ديگه ر ميخونم

نميتوم خودم رو درست حلاجي كنم

خيلي چيزا برام بي ارزش شدن و متاسفانه هيچ چيزي هم جايش رو نگرفت

كلا بيتفاوتم

دارم سعي ميكنم كه عاقل شم

به قول سلمان بايد يادبگيرم كه قضاوت نكنم در مورد هيچ چيزي

دارم سعي ميكنم همه چيز رو اون طور كه هست نه اون طور ميخام قبول كنم ولي خيلي سخته دست از روياهام بردارم و واقع نگر بشم

دلم میخاد بنویسم ولی حوصله ام نمیشه

دلم میخاد برم بیرون توی یه جای خلوت جیغ بزنم بازم نمیشه

دلم میخاد نباشم اینم نمیشه

کلا دیوانه بودم دیوانه تر شدم

والا به خدا

چند روز مامان نبود و من واقعا فرصت سر خاروندن نداشتم

از بانک که میاومدم باید بعد یه روز شلوغ کاری دنبال غذا واسه فردا و شستن ظرفای نهار و هزارتا کار دیگه میافتادم

و شب مث جنازه بیهوش میشدم تا فردا دوباره برم بانک و با یه عالمه مشتری سر و کله بزنم

مامانم هم که نبود احساس استقلال بیشتری میکردم

ولی حالا احساس سردر گمی میکنم

نمیدونم چیکار باید کنم

حوصله ام سر رفته

حوصله حرف زدن ندارم

نمدونم چرا نت سرگرمم نمیکنه

 

بعضی وقتا فکر میکنم یعنی بود و نبود من برای اون اینقدر بی تفاوت بود که اینقدر راحت با این قضیه کنار اومد؟

یعنی اینقدر راحت فراموشم کرد؟

گرچه زیاد بعیید نباید باشه ۶ ماه ازاخرین دیدارمون میگذره و طی قانون"از دل برود هر که از دیده برفت"

این قضیه طبیعیه

دلتنگی

بعضی وقتا فکر میکنم که دل اونم واسه من تنگ میشه؟

به خودم جواب میدم اگه تنگ میشد که نمیرفت

در بهترین حالت ممکن شاید فقط یه خرده ناراحت و نگرانم بشه که تو اون جریانات چیکار کردم و حالم خوبه و یا نه

اونم از سر دلسوزیه نه دلتنگی

برام جالبه که چطور با این همه دلتنگی کنار میام و براش اظهار نمیکنم

شاید دلیلش این باشه که قبلا ها خیلی زود عکس العمل دیگران رو که باعث ناراحتیم میشد رو فراموش میکردم و اینجوری دو روز بعد کلا یادم یرفت سر چی دعوا شده بود

کلا ادمیم که شب میخابم و صبح پا میشم ریست میشم و همه چیز فراموشم میشه

ولی این بار از روی عمد بعد اینکه قرار شد جدا بشیم و خداحافظی کردیم هی باخودم تکرار میکردم که دیدی چه راحت شد و اصلا این رابطه رو نمیخاست

واقعا هم همین طور بود

موقعی که حرف میزدیم یعنی بیشتر اون حرف میزد احساس میکردم که یه سبک عجیبی تو صداشه

انگار یه بار سنگین از روی دوشش برداشته شده و خیالش راحت شده و یک مشکلش کم شده

گرچه من نفسم بالا نمی اومد و تند تند پلک میزدم که اشکام نریزن و نفهمه دارم گریه میکنم

اینقدر تو اون روزها با خودم تکرار کردم که راحتش بزار و یه بار اضافه نشو که هر بار ناخود اگاه دستم طرف تلفن میرفت دلم میلرزید و یه هشدار تو سرم صدا میکرد که اون تورو نمیخاد ولش کن و راحتش بزار

از شانس خوبم چند بار هم بر این وسوسه غالب اومدم و زنگیدم تماس برقرار نمیشد

گرچه حرفی هم برای گفتن نمونده بود

یه بار زنگیدم و برای هفت پشتم کافی بود

فقط ۱.۳۰ ثانیه حرف زدیم که نصفش سکوت بود و بقیه اش حال  احوال وچه خبرا

ولی نمیدونم چه سری بود که همیشه سکوتش ارامش بخشتر بوده برام

توی اوج مشکلات یه بار قبل از جداییمون زنگیده بودم بهش و تعریف کردم چی پیش اومده و اون فقط سکوت کرد

وقتی تلفن رو قطع کرد کاملا اروم بودم

شایدم من اشتباه میکردم و سکوتش برای این بود که حرفی نداره بهم بزنه نه اینکه یه دنیا حرف باشه برام

دلم براش خیلییی تنگ شده ولی چاره ای نیس

جاده یه طرفه بن بسته

ولی این بار کاملا مطمئن بودم و هستم که در انتخابش اشتباه نکردم

خیلی ارزو دارم یه بار دیگه هم ببینمش و سیر نگاش کنم

اون موقعی که برای اخرین بار دیده بودمش ته دلم حس میکردم که دیگه نمیبینمش ولی قول داده بود زود برگرده و برنگشت و دیگه هم برنمیگرده

پی اس۱:میدونم حوصلتون از این ابراز دلتنگی ها سر میره ولی با عرض شرمندگی اصلا برام مهم نیس که کسی حوصله اش نشه بخونه و در موردم چی فکر میکنید

تو نت از این وبلاگ ابکی ها که هی از دلتنگی و عشق و غم و غصه مینویسن پره و گرچه اصلا دوس ندارم عکس قلب شکسته بزارم و اه فغان راه بندازم ولی به خودم حق میدم که دلتنگیامو اینجا بنویسم گرچه تقریبا مطمئنم که اون نمیاد بخونه و برام مهم نیس که خواننده جدیدی هم به وبم اضافه بشه یا نه و یا دوستان قدیمی حوصلشون نکشه اینا رو بخونن

من مرحله ای رو پشت سر گذاشتم که تنها بودن رو کاملا حس کردم و تمام ارتباطم رو با دوستام از دست دادم و تونستم دووم بیارم و رو پام وایسم

درسته که واقعا زجر اوره ولی میگذره و الانم که مینویسم واسه خودمه گرچه واقعا نظر دوستام خوشحالم میکنه ولی میتون بی اعتناییشونو هم قبول کنم

پفک

دارم سومین پفک امروزمو میخورم

دوتاشو تو بانک خوردم و سومیشو حالا میخورم که دارم به سی دی که برای دوس جونم رایت کرده بودم که تو ماشینش گوش بده گوش میدم

اهنگ هایی که با وسواس انتخاب کرده بودم  فکر کرده بودم که چه جور اهنگی دوس داره واز شما چه پنهون میخاستم وقتی بهش گوش میده و تو خلوتش رانندگی میکنه به سلیقه ام افرین بگه و پیش خودش بگه چقدر سلیقه اش خوبه و از اونجا که سلیقه به شخصیت ادم ربط داره نتیجه بگیره که دختر روشنفکر و خوبیه

ولی حالا خودم دارم گوش میدم و فردا در اسرع وقت یک نسخه ازش برای خودم رایت میشه و این سی دی میره پیش چندتا سی دی دیگه که براش رایت کرده بودم از هایده گرفته تا کریس دیبرگ و کنسرت وهمای و هدیه ای که براش گرفته بودم و هیچ وقت نشد بهش بدم

لینا لوله ای میخورم  از اون پفک ستاره ای صبح خوشمزه تره ولی به پای چی توز موتوری نمیرسه

تصور کنید وارد یه بانک شید که هر ۴ تا کارمند خانومش دارن پفک میخورن و هر هر میخندن

اقایون پفک هاشونو زودتر هاپولی کردن

وقتی وارد چنین بانکی شد چه عکس العملی نشون میدین؟

موقع تعطیل شدن که دیگه محشریم

راه برگشتمون از توی بازار میگذره و از قضا همه میدونن ما کارمندیم و اگه ندونن از تیپ سراپا سرمه ای مون میفهمن ولی تا حالا ندیدن کارمند جماعت اینقدر هر هر کر کر کنه

والا به خدا

هر روز خدا هم مث این بچه دبستانی ها جلوی ویترین مغازه ها وایمیسیم و هی خرید میکنیم

به قول یکی از مشتریها که مشتری دایمه"هیچ شعبه ای صمیمیت شعبه شما رو نداره"

البته یه همکار چندش داریم که بدجور تو فکرشم یه جور دماغشو بسوزونم

کل شعبه ما و بقیه شعبات چشم دیدن این اقا رو ندارن

خیلی خیلی چندشه و تبعید شده شعبه ما

دلم میخاس دوس جونم هنوزم میخاست که دوس جونم باشه و من هر شب براش میگفتم چی شد و اون با اون لبخند قشنگش نگام میکرد

کاش حرف فرزاد حسنی که میگفت با عشق زمان فراموش میشود و با زمان عشق زودتر محقق میشد

بیشتر از ۴۰ روزه که رابطمون تموم شده ولی من هر روز بیشتر دلتنگ میشم و این دوس داشتن یه طرفه رو با تمام دردسراش دوس دارم

کاش کاش کاش.....

بازگشت دوباره

سلام علیکم

حال شما؟

خوب هستین؟

ما به سلامتی برگشتیم

و میبینیم بود و نبودمان زیاد باهم توفیر نمیکنه

حقیقتش توی این دوماه خیلی اتفاقات افتاد و همیشه توی ذهنم سعی میکردم بنویسم

ولی نمیخاستم اینجا چیزی بنویسم

من دوباره تنها شدم

خیلی دلم میخاد در این مورد بنویسم.بنویسم تا سبک شم

ولی الان نوشتن برام سخته مث این میمونه یه دوست صمیمی رو بعد مدتها ببینی نمیشه یهویی بعد سلام شروع کنی به پهن کردن سفره دلت پیشش

ولی یه چیز رو خوب میدونم

دیگه مراعات کسی رو نمیکنم

یادتونه یه مدت اینجا نبودم و جای دیگه مینوشت به خاطر ملاحظاتی

حالا دیگه برام مهم نیست هر چی دلم بخاد مینویسم

مث تراکتور کار میکنم و شبا از خستگی نمیتونم بخابم و هر لحظه که بیکار میشم یاد دوستم توی ذهنم میاد

خیلی حرفا داشت بزنم ولی فعلا نمیتونم تا بعد

 

پی اس:قبا که دسترسی به نت نداشتم

یعنی همین چند وقته خیلی ارزوشو داشتم

هی از خودم میپرسیدم که الان کی چی نوشته ولی حالا که اومدم دلم گرفت

خیلیم گرفت

خیلی دلم تنگه ولی چاره چیه بجز سوختن و ساختن