....
یهو یادم اومد این کلمه از کی برام اختراع شده بود و کی ازش استفاده میکردم
یکی از کلماتی که بین من و اون رد و بدل میشد و میخندیدیم بهش
اروم نشستم رو تخت و فکر کردم چه زود فراموش کرده بودم که چی ها میگفتیم
تیکه های اونو یادمه ولی تیکه های خودمو نه
غصه ام شد
روزی نیس که یادش نکنم و دلم نگیره واسش
ولی با تمام اینها یاد اوری خاطرات نمیکنم بیشتر نگران زمان حالشم تا چیزی که بر ما گذشت
حتی دستم به تلفن نمیره که بزنگم براش
شاید دوس داره واقعا فراموشش کنم
شاید راحت تره
شدم یک ادم بی رویا
منی که قبلا پر از خیال پردازی بودم و از اینده واسه خودم داستانها میبافتم
این روزها حتی شب ها هر چی به خودم فشار میارم نمیتونم واسه خودم رویا درست کنم
اینگار رویاهامو هم با خودش برده
شدم ادم اهنی
صبح پامیشم و یه خرده ارایش میکنم و به چیزهای کوچیک دل خوش میکنم
به اینکه که فلان راننده تاکسی منو دیگه میشناسه حتی اگه خیلی مونده باشه برسم به خیابون اگه از وسطای کوچه منو ببینه
حتی اگه رد شده باشه
دنده عقب میگیره که من هم برسم و کلی خوشحال میشم
یا فلان مشتری ازم راضی بود و با لبخند از جلوم پاشده
ولی در کل اینها اون چیزی که داره اتفاق میافته اینه:
که من مرجان رو فراموش کردم
خواسته هاشو
ارزوهاشو
و خودشو
و بودنشو
نمیدونم کجا گمش کردم
ولی دیگه مرجان باهام نیس
فقط جسمشو یدک میکشم
یه ماسک برای پوشوندن یه ادم خالی و پر از تهی
بعد مدتها دارم اتاق تمیز میکنم
لباس چرک میندازم تو ماشین
و رختخواب مرتب میکنم
چند وقتیه که بعد از بیدار شدن میلم نمیکشه رو تختیمو درست کنم
رختخواب اشفته تو بعد از ظهر بیشتر ادمو وسوسه میکنه که شیرجه بزنه توش
همیشه فکر میکنم دیگران هم همه اون چیزایی که من میدونم رو میدونن!!!!....