"نمیدونم چرا پنجشنبه جمعه میشه بیشتر هواییش میشم و دلم واسش تنگ میشه...."

نه اینو نمیخام بگم

نمیخام از این حرفا بزنم

نمیخام

کلا چرا من همیشه از دیگران  عقبم؟

چرا همیشه یه مرگمه؟

چرا همیشه....

حالم از جمعه ها به هم میخوره

پنجشنبه دوست داشتنیه چون امید داری که جمعه روز خودته و بعد یه هفته سگ دو زدن مال خودتی و میخوابی و هر غلطی دلت خواست میکنی

و تمام پنجشنبه رو به امید جمعه میگذرونی

ولی جمعه کوفتیه

چون میبینی هیچ غلطی نکردی و بیشتر افسردگی میگیری

چون یاد چیزایی می افتی که نداری

چون یادت میاد تنهایی و دلیلشو یادت میاره

چون یادت میاد خونه چه جور جاییه

چون یادت میاد جمعه است و هیچ کاری برای انجام دادن نداری

احساس بلا تکلیفی و به درد نخوری می کنی

مث افسردگی بعد زایمان

که چون بچه به دنیا اومده فکر میکنی دیگه ارزشی نداری

و بد تر از همه دورنمای یه هفته کاری دیگه و صبح ساعت ۵.۳۰ بیدار شدن و تا غروب با مانتو و شلوار بودن و خستگی و بیخوابی و گرسنگی

اه

حوصله شنبه رو ندارم

حوصله هیچی رو ندارم

حال عمومیم خوبه

ولی ترجیح میدم فردا توی یه تصادف به اون دنیا مشرف بشم

بی خیال اینکه بقیه ناراحت میشن

اونی که باید ناراحت بشه که اصلا نمیفهمه که من دیگه نیستم و دیگه انتظار نمیکشم

شایدم خودشو سرزنش کنه که چرا باهام نبوده

ولی نه

همون بهتر که نفهمه

دلم نمیاد خودشو بازخواست کنه

میشه یکی بهم بگه من چرا اینقد احمقم؟

در هر صورت

خدایا داده و نداده ات را شکر