دلم خیلی گرفته
خیلی تنهام
خیلی خسته ام
خیلی داغونم
دلم یه گوش میاد ت براش حرف بزنم
دلم از این همه رفتار حقارت امیز پره
دلم....
با همه اینها هر روز صبح ناز خودمو میکشم و به امید خدا میگم و یه ماسک پر انرژی میزنم و راهی کار میشم
تا دوباره یه روز شلوغ رو بگذرونم
امروز که کلافه تر شدم.بعد بانک رفتم دانشگاه.واقعا داشتم بیهوش میشدم
اومدم خونه ۷ غروب بود و تازه وقت کردم ناهار بخورم!!!! و بعد نزدیک ۲ ساعت بیهوش شدم
احساس بی پناهی میکنم
دلم از همه گرفته
بغضم گرفته
![]()
خدایا تو که تنهام نمیزاری میزاری؟؟؟؟
+ نوشته شده در بیست و هفتم مهر ۱۳۸۸ ساعت 22 توسط مرجان
|