دلم میخاد بنویسم ولی حوصله ام نمیشه

دلم میخاد برم بیرون توی یه جای خلوت جیغ بزنم بازم نمیشه

دلم میخاد نباشم اینم نمیشه

کلا دیوانه بودم دیوانه تر شدم

والا به خدا

چند روز مامان نبود و من واقعا فرصت سر خاروندن نداشتم

از بانک که میاومدم باید بعد یه روز شلوغ کاری دنبال غذا واسه فردا و شستن ظرفای نهار و هزارتا کار دیگه میافتادم

و شب مث جنازه بیهوش میشدم تا فردا دوباره برم بانک و با یه عالمه مشتری سر و کله بزنم

مامانم هم که نبود احساس استقلال بیشتری میکردم

ولی حالا احساس سردر گمی میکنم

نمیدونم چیکار باید کنم

حوصله ام سر رفته

حوصله حرف زدن ندارم

نمدونم چرا نت سرگرمم نمیکنه