از حماقت خودم خندم ميگيره

ده دفعه گفتم فلاني ارزششو نداره محلش نده و بيخيال شو ولي باز دلم ميسوزه

يكي دوستان زنگ زده كه مرجان يه مشكلي برام پيش اومده ميخوام باهات مشورت كنم

باتمام دو دلي و شكي كه بهش داشتم بازم خر شدم و فكر كردم شايد راست بگه

سركارم گزاشته بود

از اينكه اينقدر هنوز ساده ام كه فكر ميكنم مردم همه خوبن لجم ميگيره

هزار بار به خودم ميگم ازموده را ازمودن خطاست

ولي دلم هي ميسوزه و ميگم نه  شايد طفلي راس ميگه

ولي اين بار اخر بود ديگه خودشو اينجا جر بده كه بخدا مرجان تو فقط ميتوني كمكم كني محلش نميدم

ادم اشغال

حيف كه فحش دادن بلد نيستم وگرنه دلم ميخواست بشورمش وبزارمش

بعضي از مردم حتي ارزش حرف زدن هم ندارن

خيلي از دوستامو اينجوري كنار گزاشتم

يه دوست ديگه داشتم

چند سال با هم دوست بوديم والبته قهر من و ايشون باعث شد من و ريحان باهم صميمي بشيم

دوم دبيرستان بوديم و سر يه موضوع مسخره دعوامون شد و به بغل دستي ريحان گفت كه بهم بگه جامو باهاش عوض كنم ومن از خدا خواسته قبول كردم و رفتم پيش ريحان نشستم   بعدها باهم اشتي كرديم ولي كلا باهم خيلي فرق داشتيم

اين دختر خانوم كه خونشون برخلاف خونه ريحان اينا كه اون ور شهره،نزديك خونمونه.  كه روز باهم بيرون مي رفتيم

تو اون سالها من خوره كتاب بودم و خيلي سريع كتاب ميخوندم و اين بهانه اي شده بود كه هروز خدا بخوام برم بانك كتاب

و اين دوستم هم باهام مي اومدبعدها گفت بر اساس حرف من با يه پسر دوست شده

چون من گفته بودم بعضي وقتا ادم احتياج داره با يكي حرف بزنه و اون با مزاحم تلفني شروع به حرف زدن كرده بود

خدا شانس بده،الان 7 سال ميگذره و اونا بدون هيچ گونه مشكلي هنوز باهم دوستن و قصد ازدواج دارن و پسره براش كلي حلقه و طلا و كادو ميخره

به خاطرش فوق ليسانس قبول شد و هر روز خدا زنگ ميزنه بهش و پول موبايلش هر بار 300 مياد

ما البته مونديم با اين خنگي اين بشر چه شانسي اورده

البته اينقده گفتم كه خنگه كه حالا زودتر از من درسشو تموم كرد در نتيجه من خنگ ترم!!!

اون سالي كه باهم كارشناسي ناپيوسته امتحان داديم،تراز من خيلي بيشتر از اون بود من 5700 اوردم و اون 5000ولي چون رشته اون گلاب بود قبول شد و بنده قبول نشدم!!!

البته يه دليل ديگه هم هست كه ما ميگيم والا چه شانسي داره

اون زمان كه اين خانوم هنوز كارداني ميخوند،قرار بود زمان ثبت نام ارشد رو به پسره بگه،ولي نگفت و پسره زماني باخبر شد كه مهلت ثبت نام گذشته بود

بهش گفتم فلاني چرا نگفتي؟

گفت نميخواستم خيلي از من سرتر بشه !!!!!!!!!

يه بار من و اون و ريحان رفتيم دانشگاه من براي تحويل پروژه من و بعد از اون سفر رابطه جون جوني ما سرد شد

 و بعدها از ايشون شنيدم كه فرمودند مرجان يادته،اون زمان هي به بهانه بانك كتاب هر روز بيرون ميرفتيم

من هاج  وواج موندم و گفتم ولي من واقعا بخاطر كتاب بيرون مي اومدم

و يا اينكه وقتي بيرون ميرفتيم ميخواست به دوست پسرش زنگ بزنه و اينقدر طول ميكشيد كه دير ميرسيديم و به مامانش ميگفت مرجان كار داشت

مامانش هم يه بار تو يه جمع خانومانه كه مامان منم حاضر بود گفت،دختر من اصلا بيرون نميره فقط با دختر خانوم فلاني بيرون ميره و همش دير ميكنه وگرنه هميشه به موقع خونه است!!!!

ديگه حتي بهش زنگ نميزنم

در عوض من و ريحان روزي نيم ساعت بايد باهم حرف بزنيم و گاهي شب خونه همديگه ميمونيم

خب خيلي دوسش دارم

گفته بودم كه ريحانه دو روز از من كوچكتره

پي اس1:با اون دوست اولي هم بايد قطع رابطه كنم

جلو ضرر رو از هر جا بگيرم منفعته من باشم كه پشت دستمو داغ كنم كه به ادما اعتماد نكنم هر كسي ارزش توجا و كمك نداره

ولي اخه دلم ميسوزه و نميتونم نه بگم

پي اس 2:همونجوري خواستم حرف بزنم

پي اس3:خدارو شكر بعدش يكي ديگه از دوستام زنگ زد و كلي خنديدم و حالم سر جا اومد

پي  اس4: بعد دو يا سه هفته اي كه هيچ ميلي نداشتم نماز بخونم الان ميخام پاشم نماز بخونم. گرچه اكثرا وقتي نماز ميخونم اتفاقات بدي برام ميافته

فكر نميكردين نماز بخونم؟؟؟/

پي اس5:ما فيلم انعكاس را ديديم و كلي از دكور ان خوشمان امد و خانه ان مدلي دلمان خواست

كاش شوهرجانمان از ان خانه ها براي ما بسازد

دكورش خيلي باحال بود

پي اس6:چرا هيشكي حال ني ني هاي ما رو نميپرسه؟

ما همچنان لواشك ميخوريم

پي اس7:لباس اختراع كدوم ادمي بوده؟