ديشب تا ساعت 2 چراغ اتاقم روشن بود ولي من بيشتر بيدار ميمونم ولي چراغ اتاقمو خاموش ميكنم و در تاريكي ميشينم

وديشب بابا ديد كه بيدارم وامروز كلي نصيحت همراه با عتاب شدم،كه چه وضعيه تا دير وقت بيدارهستي و صبح تا دير وقت خوابي

ميگم خب،الان در تعطيلات به سر ميبرم،ميگه چه ربطي داره،يه دفعه تو صبحانه حاضر كن،بعد دوباره بخواب!!!

وقتي يه چيزي ميخوري و بعدش دوباره ميخوابي ،دهنت يه حالت خاص ميشه كه از بچگي ازش متنفر بودم وبنابراين حتي اگه از گشنگي در حال ضعف باشم،حاضر نيستم وسط خواب پاشم چيزي بخورم

بابا ميگفت،تو پس فردا ميخاي بري سركار،با اين خواب الودگيت ميخاي چكار كني؟

ميگم فعلا كه نرفتم وبايد از الانم لذت ببرم

خواب تنها لذتيه كه ميبرم!

حالا خود بابا جان،30 سال كه ميرفت بانك،هر روز صبح با فحش و گور پدربانك و...راهي سركار ميشد و هيچوقت لذت نبرد و الان هم كه پيش دوستش ميره ،اوضاع همينه

ولي خب حرفش رو قبول دارم

گرچه نه براي اين دوهفته تعطيلي،

ولي دليلي ديگه اي هم براي دست به سياه و سفيد نزدن من هست

در يك اقليم دو پادشاه نگنجد

من در زماني كه در خوابگاه بودم،اينقدر كاري بودم كه همه اذعان ميكردند

طوري كه يه بار زنگيدم به يكي از دوستام ،دوستش پيشش بود واسه اينكه منو معرفي كنه گفت،هموني كه از همه بيشتر كار ميكرد!!!!

صبح زودتر از همه پا ميشدم،چايي ميزاشتم،سفره پهن ميكردم و خيلي اوقات ميرفتم نون سنگك ميگرفتم

يا ليلا،بهترين دوست دانشگاهم توي يه اتاق ديگه بود و يه مدت بنا به دلايلي افسردگي گرفته بود،همش گريه ميكرد(همش يعني سر كلاس،توي راه،تمام روز و...و رسما منم دق ميكردم!)

من واسه اينكه خيالم راحت شه كه اون غذا ميخوره،پيشنهاد كردم دو تا اتاق ادغام كنيم،ولي بچه ها حاضر نبودن بيشتر از نوبت خوشون كار كنن و من به جاي 3 نفر در 3 نوبت تقسيم شده كار ميكردم تا خيالم راحت باشه

دست پختم هم خوب بوود،اصلا هم بهونه نمي اوردم و اون جوري هم نيستم كه ناناز باشم و سوسول بازي در بيارم

به موقعش به اندازه يه مرد كار ميكنم و از كار عار ندارم

ولي چي شده كه اون مرجان تبديل به اين مرجان شده،كه بيشترين كارش يه سفره گزاشتن و چايي گذاشتن باشه؟

من كه همون ادمم(البته نظريه ملاصدرا رو كنار بزاريد!)

چي شده كه اصلا حوصله ام نميشه كاري كنم؟

در صورتي كه تا مامان اينا براي يه مسافرت چند روزه تنهام ميزاشتن،كل خونه رو از اتاقا تا حموم دستشويي تميز ميكردم و كلي كدبانو ميشدم؟

دليلش اينه كه وقتي مامان هست،حس پادو بودن ميكنم

كه بايد خرده كارا رو انجام بدم و هي بياد نظر بده

الان نمك بريز ولي اونجوري خودم تصميم ميگيرم و خداييش دستم پيمانه است

هيچ وقت غذام شور در نيومده

خوشم نمياد من هي وسايلو اونجوري بزارم دو دقيقه بعد به حالت قبل برگرده

اره حق با مامان بابا است

شب برا ي خوابه و همون كاري كه شب انجام ميشه رو صبح ميشه انجام داد

گرچه شب رو خيلي دوس دارم و از تاريكيش لذت ميبرم

و از صبح نه

و اينكه كاري ندارم كه صبح زود پاشم

اين روزا كه در هول و ولاي فيش تلفن هستم،هي فكر ميكنم اينقدر حرص ميخوري ولي بازم افراطي در اينتر نتي و فروردين بابتش باز حرص ميخوري ولي كار ديگه اي ندارم

فيلم كه نگاه كنم فكر ميكنن چه فيلميه و كتاب خوب ندارم و نميتونم بدست بيارم

تا قبل از دانشگاه چندتا بانك كتاب عضو بودم كه تقريبا همه كتاباشونو خوندم و معمولا از اين كتاباي عامه پسند چرند مياره،تمام كتاب خوباشو خوندم

فكر كنيد حتي شوي معمولي هم به دليل طرز لباس پوشيدنشون قابل ديدن نيست

خب من چه سرگرمي ديگه اي بجز نت اومدن داشته باشم؟

قبلا چت ميكردم

چون از رفتن به روم ها لذت ميبردن،برام خيلي جالب بود با كسي اشنا بشي و اسم كسايي رو بشنوي كه تا قبل از اون فكر نميكردي حتي وجود دارن

ولي خب خيلي اذيت شدم و حالا به وبلاگا سر ميزنم و چيز مينويسم

حق با مامان بابام هم هست

تقريبا خيلي باهاشون كم هستم و اكثرا تو اتاقم هستم و در بسته است و هيچ كاري نميكنم

خيلي ترسو شدم ،يعني اينقدر دست به هر كاري زدم و ايراد ازم گرفتن،نميدونم چكار بايد كنم كه ازم ايراد نگيرن

فرض كنيد تا ريحان مياد خونمون و قراره ناهار و شام بخوريم ميترسم حرفي بزنه كه به مامان بابام بر بخوره

يا طوري لباس بپوشه كه مورد پسندشون نباشه

ميترسم فلان حركتو كنم كه باز ناراحت شن

حوصله جر و بحث ندارم

و جالبش اينه كه همش برعكسش ميشه

من به كسي معروف شدم كه همش عادت به بحث داره

براي نظرات ديگران ارزش قائل نيست و به هيچ چيز اهميت نميده

يه بچه كه هنوز كله اش بوي قرمه سبزي ميده

و جالبه با اينكه تمام سعيمو ميكنم تا بي احترامي نكنم ولي هميشه سر من شكسته است

چه بابت درس چه طرز زندگي و دوست انتخاب كردنو رفتارها و باورهام

در عوض محسن كلي بيشتر از من گند زده

چندين ترم مشروط شده و اين گند اخري رو فقط من ميدونم و اميدوارم با هر جون كندني اون ليسانس كوفتي رو بگيره

واي كه سر دوست دختر اوليش چه دعوايي شد

علي يادشه

بابت اون روز به علي مديونم

فكر كنيد محسن زنگ زده بود و از بس داشت داد ميزد من از اتاق خودم صداشو ميشنيدمو نميشد ارومش كرد

ميگفت ميكشمش

دختره رو گرفته بود و زده بود!!!

جدي زده بودش!گلوشو فشار داده بود و ميخواست خفه اش كنه

من چقدر از اينجا حرص ميزدم تا ارومش كن

حالا بماند اين درگيريشون 1 سالي بود ادامه داشت و دختره بيشتر مقصر بود

چون احمقانه رفتار ميكرد

و اين وسط من بيشتر ضرر ميكردم چون محسن فرت فرت به من اس ام اس ميداد اينگار من پيشگوام يا اينگار من چقدر عاقلم!

پول تل من زياد ميومد و اعصاب من خورد ميشد

(بماند تو اين هير و ويري بابا جانمان كنار كشيد و به مامان و بيشتر به من توپيد كه قبل ها كه محسن ميومد به شما ميگفت الان هم مشكلشو خودتون حل كنيد و تربيت كرده خودته و اين وسط دعوا شد)

اخرش ميدونيد چي شد

كميته انضباطي راي به تبرئه محسن داد و پول تلفنش 120 تومن اومد كه بابا بدون غر پرداخت كرد و سري بعد كه محسن اومد هيچكي بهش نگفت بالاي چشمت ابروست و اون حماقتو تو كردي

در عوض من،گند كارام بالا نيومده توبيخ ميشم و بهم اعتماد ندارن و تحملم ميكنن

مشكل كار در طرز برخورد و رشته تحصيلي ماست

محسن 4 يا 5 دانشگاه برتر ايران درس ميخونه و من ازاد فلان ده كوره شروع كردم

محسن دائم از خودش و كاراش تعريف ميكنه و تبليغ ميكنه و خالي ميبنده من عيبامو ميگم و

محسن وقتي دعوا ميشه دهنشو وا ميكنه و هرچي دهنش در مياد ميگه من ميرم تو اتاقم و لال ميشم و فحش ميخورم

محسن حتي با اون ليسانس ميتونه بره سركار و درامد خوبي داشته باشه ولي من هنوز مفت خورم

فكر كنم اينجوري زندگيمو ميبازم چون نه ميتوانم رضايت اونا رو بدست بيارم و نه كاري كه دلم ميخوادو انجام بدم

گرچه اصلا شايد كار زيادي هم دلم نخوادا

نه

فقط اينكه ازادي داشته باشم  و مطمئنا باز همون كاري كه ميكنم كه خواست اوناست

منظورم انگار با حرفشون منو به سمتي سوق ميدم كه برخلافش رفتار كنم

سالها من و بابام دعوا ميكرديم ،بابت اينكه بابا دوست داشت من غروب خونه باشم و من هميشه نيم ساعت دير ميرسيدم

وقتي رفتم خوابگاه و ديگه اقا بالاسري نداشتم خيلي زودتر خونه بودم

گرچه گاهي اوقات تا دير وقت بيرون بوديم و خوابگامون مسئول نداشت و ما هر وقت دلمون ميخواست ميرفيتم

من برخلاف اون چيزي كه نشون ميدم اونقدرها هم قانون شكن نيستم ولي انگار وادارم ميكنن به كاري  برخلاف اون و اينگار دست خودم نيست مقابله كنم باهاش

ولي هر كاري ميكنم،هر اهنگي كه گوش ميدم،هر لباسي كه ميپوشم نگرانم كه چي فكر ميكنن در موردم

حتي زماني كه با دوستهاي دخترم حرف ميزنم نگرانم كه فكر كنن طرف پسره

 و خيلي چيزاي ديگه

پي لس1:خيلي بابت تلفنم نگرانم.اين براي بار هزارم بود!!!!ببخشيد نميتونم نگم