ما امروز دقيقا تا12 در رختخواب بوديم و حمام رفيتم و امديم و باز خوابيديم تا5

سرمان عجيب درد ميكند

شايد از اثرات بارداري باشد!!!

بعدشم باباجانمان مخمان را خورد كه تو چرا اينقذه ميخوابي

ما پريشب كه خدمتون عرض كرديم 2 خوابيديم،ديشب1.30 چراغمان را خاموش كرديم

(لطفا فكرهاي ناجور نكنيد،ليلا ميگفت توي فيلمفارسي بازيگره به مامانش ميگه ميخوام برم پيش فلان دختره و چراغش رو روشن كنم!!!!!!!!!!)

باباجان امروز ساعت 1.30 زنگيده به محسن جان و اين بشر خواب بوده چون ميگويد شبها خر ميزند،اونوقت غرغرش رو ما بايد تحمل كنيم!!!!!!!!

باباجان اين روزا به دلايلي شاد و شنگول است و روشن تشريف دارند

اولا كه ايشان دو يا سه سال پيش كه از سفر حج همراه مادر مكرمه نزول اجلال فرموده بودند ،مطلع شدند كه پدر خانوم داداشم،كه از مداحان!!!به نام شهر هستند و ايشان نيز همراه همسر مكرمه شان تازه از مكه تشريف فرما شدن،دوباره ثبت نام كردند

وچون پدر بنده به شدت جوگير بودند فرداي ان روز راهي شدند و چون در ان سفر كلي بين زن و شوهر شكراب شده بود،فقط اسم خودشان را نوشتند و اكنون كه موقع اعزام هست،ايشان به تنهايي در 3 فروردين راهيي سرزمين نزول وحي ميشوند!!!

به قول محسن ما عيد بابا نداريم

و به قول ريحانه،اخ جون راحتيم پس!!!!!!!!

باباجانمان به فكرش نميرسد كه ممكن است مامان جانمان كه ايشان هم مذهبي است غصه بخورد،چون عقيده دارند كه وظيفه شان را در قبال همسرشان به انجام رسانده اند وايشان را كربلا ،مكه و سوريه برده اند

البته ناگفته نماند،در تمامي اين سفرها ايشان تمام سعي خود را به كار بردند تا سفر را كوفت مامانمان كنند و موفق نيز بودند

چون هر بار پس از مراجعت مامانمان ميگفت پشت دستم رو داغ ميكنم كه ديگه با اين جايي نرم ولي موقع سفر زود دلشان به رحم ميامد و راهي ميشدند

حالا پدرمان ذوق مرگ شدند و ما مانديم در ديد و بازديد عيد جواب اين مردمان فضول را چه بدهيم!!!!

و يكي ديگر از دلايل ذوق در وكردن ايشان،اين است كه بهشان وحي شده ما بعد 22 بهمن شاغل ميشويم!!!

خاك بر سرما،من 19 واحد درس برداشتم

كي ميخواد بخونه درسارو

بنابراين ايشان از كم شدن يه انگل خونخوار به اسم مرجان به وجد امدند

وچون به گفته جفت برادرهايمان بعد از شاغل شدنمان،تعداد خواستگارانمان دوبل ميشود بنابراين ما به زودي مزدوج ميشويم

ميگفتيم،ما در خواب ناز به سر ميبرديم،كه بابايمان تقه اي بر در زد و بعد از غر غر كردن در مورد هميشه خواب بودنمان به ما امر فرمود كه حلوا درست كنيم

ذكر اين نكته ضروري به نظر ميرسد كه حلوا هاي من چنان خوشمزه از اب در ميايد كه مادر و خواهرمان وصيت كردند،بعد از 120 سال حلوايشان را من بپزم!!!

و يا در خوابگاه ،مثل فيلم مهمان مامان،بچه ها شكر و ارد و روغن و زعفرون جمع كردند و دادن به من كه حلوا درست كنم و فقط همون يه قاشق موقع پختن،كه واسه چشيدن خوردم،چيزي به مانرسيد و عينهو وحشي ها حلوا را تمام كردند!!!!

خلاصه ما كه هنوز خواب الود بوديم رفتيم بيرون در جمع گرم خانواده،و بعد از رفتن ايشان قرار شد حلوا بپزيم

كه يهو دوست دختر برادر گرامي،پيام داد كه ما دعوامون شدهو از محسن خبر ندارم و گفته ديگه به من زنگ نزن و من نگرانشم و تو يه زنگ بهش بزن و بهم بگو

ماهم پطروس

هي تلاش ميكنيم كه كم حرف بزنيم و هي هر ثانيه تايمر گوشيمان را چك ميكنيم و از ترس يه كلمه بيشتر حرف نميزنيم

انوقت 20 دقيقه تمام با داداشمان شر و ور گفتيم و جفنگ بازي در اورديم كه حال ايشان را سرجا بياوريم و بعد حوصله اس ام اس بازي نداشتيم و بنابراين زنگيديم به دوست دختر جان و خيالش را راحت كرديم

ما اخرش اختيار زبانمان را از دست داديم و گفتيم بچه،اين چه طرز رفتار كردنه ،اينقذه ناز اين پسرا رو نكش،بيخيال شو خودش مياد

كه ايشان فكر كردند ما جك ميگوييم،هر هر خنديدن،

ما جدي ميگفتيم

اخه ما دختر اصفهاني خرپول اينجوري نديده بوديم

طرف در چند رشته ورزشي قهرمان استان و كشور هستند ومادرشان استاد دانشگاه است

از پولداري دارن ميتركند

اون وقت اينقذه ساده و بچه و مظلوم

فكر كنيد،واسه داداش جان ما هي هر روز غذا درست ميكند(داداش ما شكمشان را ميپرستند،گرچه اين همه ميخوره دنبه اش معلوم نيس!)

يا وقتي داداشمان عازم سفر هستند،برايش انار دون ميكنند و انواع خوراكيهاي تو راهي و كوفت و زهر مار بهش ميدهند

و البته به داداشمان پيشنهاد كرده اند به عنوان يكي از كارمنداي پدرشان،خانوادگي مهاجرت به كانادا كنند و داداشمان قبول نكردند،ما گفتيم خاك تو سرت

منشي نميخوان ما باهاشون بريم!؟؟؟

خلاصه ما هي سعي كرديم به اين دختره بفهمانيم پسرا وفا ندارند و اينقذه اين پسره رو پررو نكنه

اميدواريم از دهنش در نره اينارو به محسن بگه چون منو ميكشه!!!!!!!!

خلاصه

ما رفتيم يه حلوايي درس كرديم،يه حلوايي درست كرديم كه مامان اينا انگشتانشان راهم خوردن

اين بود از انشا امروز

ما اميدواريم خون شهيدان را پاس بداريم(بيربط بود،جدي نگيريد!)

پي اس1:ما امروز به عليرضا زنگيديم تا ايشان را از سر خود باز كنيم

اين بشر اينگار اصلا كر هستند

ما كلي دعوا كرديم و داد زديم و ايشان خنديدن و گفتن اصلا ميدوني چيه؟گفتيم هان چيه؟

گفت ما دلمان برايت تنگ شده

ما چهار چنگولي دق كرديم!!!!!!!!!!!!!

خدايا مارا به راه راست هدايت فرما

پي اس2:اين فن كامپيوتر ما صداي خر ميداد،ما امروز بالاخره تميزش كرديم و الان صدايش خيلي كم شده

پي اس3:به نظر شما كلمه دعوا گرفتن درسته يا دعوا كردن؟

پي اس4:دو نكته ديگه هم ميخواستم بگم،يادم رفت