ديشب افتضاح خوابيدم

هم از فشار عصبي كه روزش تحمل كرده بودم و هم نگران براي واريز نشدن شهريه دانشگام كه اگه واريز نميشد نميتونستم انتخاب واحد كنم و هرچي ديروز تلاش كرده بودم سايتش اررور ميداد

هم بابت نگراني براي زنگيدن صبح به رييس و گرفتن مرخصي استعلاجي

حالا مزاحم تلفني نصفه شبم بهش اضافه كنيد

بماند چه بدبختي كشيدم و مجبور شدم داداشمو بيدار كنم تا بشينه پاي سيستم تا من برم دانشگاه تا قضيه رو يه جور حل كنم

به مسئول فن اوري و شبكه ميگم وقتي زير ساختا درس نيس مگه مجبوريد اينترنتي كنيد واريز و ثبت نام و ما رو دوباره علاف كنيد تا بيايم دوباره سرتون خراب شيم

ميگه اينجا ايرانه اول كارت سوخت ميدن بعد جايگاه ميسازن

بعد گسنه و خسته و عصبي هي بين چهار طبقه بالا پايين ميرم تا بتونم واحد بردارم

11 تحويل پروژه دارم و همگروهي بي خيالم ساعت 12.15 مياد و مجبور ميشيم كه صبر كنيم تا اقايون از نهار برگردن

باهاش بحث ميكنم

اعصابم كش مياد

خسته و كلافه ام

و جلو روم يه دختر پسر جوون هستن ازدواج كردن و منو هي ياد مهندس ميندازن

شايد من اينجور فكر مكردم ولي رفتاراش و سادگي پسره مث اون بود

دلم ميخاد زل بزنم بهشون

هيچ كار خاصي نميكننا

ولي حالت تكيه دادن پسره به ديوار و سبكباري و لبخنداش مث اون بود

نامزدش ارائه داشته و اين فقط اومده بود تا همراهيش كنه

همه چيزشون عادي بود ولي نميدونم چرا اينقدر حساس شده بودم

به زور رومو برميگردونم طرف ديگه

دلم تنگ شده

و به خودم ميگم الان نه،وقتش نيس

كلافه ام

ميرم تحويل پروژه و پسره ميپيچونتم و تابلو ميشه كه خودم ننوشتم

كد برنامه رو بلد نيستم

ميام بيرون و با همكلاسيم كه برنامه رو نوشته حرف ميزنم و بعد سر هزينه كه مياد ميپرسم چقد

واسه 2 نمره يه درس 50 تومني تا حالا 46 تومن خرج كردم

حرصم ميگره

هيچي نميگم

ميزنگم به همكارم

و اوضاع شعبه رو ميپرسم

مث اينكه معاون جان مث سگ تير خورده است و منتظره كه ازمون اتو بگيره

حس بدي دارم

تا حالا دشمن نداشتم و با محبت و فكر راحت با ديگران برخورد ميكردم

راستشو بخواين يه كم ميترسم كه برام پاپوش درس كنه

حس بدي دارم كه جايي كار كنم كه يكي باهام قهره و گرچه من در بدو ورود سلاممو ميكنم ولي اون شعور خودشو كه جواب بده يا نه

ولي فكر ميكنم ايا بايد در مقابل بد رفتاري هاي اون سكوت ميكردم و يا بايد مقابله ميكردم و جواب ميدادم

حقيقتش هنوز نميدونم كار خوبي كردم يا نه و در اينده ازش پشيمون ميشم يا نه

امروز كه نرفتم خيلي سختمه كه فردا برم

گرچه بر اين باورم كه همه اين اتفاقا منو ميسازه و از اون خوش بيني من كم ميكنه و همچنين غرور و عصبانيت و خشمگين شدنم رو كم ميكنه

شايد اين هم فرصتي باشه براي تكامل

كه ياد بگيريم از خودمون و حقمون دفاع كنيم حتي اگه به دعوا ختم بشه

ولي كلا حس خوبي ندارم

ترسيدم و ناراحتم