چند وقته هر تلنگر كوچيكي پرتم ميكنه به گذشته،از خاطراتي كه شنيدم از ديگران و چيزايي كه يادم مونده،شايد خاصيت موقع امتحاناس

مثلا هميشه موقع امتحانا تلويزيون چيزاي جالب نشون  ميده و دوس داري چرت ترين برنامه ها رو هم نگاه كني،يا اينكه خوابت زياد ميشه،براي ادم  مهمون مياد و يه خاصيتش هم اينه كه فكور ميشي

يه حرف كوچيك چيزايي رو يادم مياره كه ساعتها فكرمو مشغول ميكنه

ساعتها فكر ميكنم كه چرا؟

و چكار بايد ميكردم؟خب حالا چكار كنم؟و...

خاطرات بد سلسله اي هستن يعني تنها ياداوري يكيش به طور خودكار بقيه اشو هم يادت مياره

اون وقته كه خاطرات خوب اون وسط گم ميشه و يهو ميبيني پشت سرت جز تلخي هيچي نيست

خيلي وقتا خواستم اين جا بنويسم ولي هيچ فايده اي نداره

گفتنش هيچي از دردش كم نميشه

يه بار علي وادارم كرد بگم همه چيزو

خب اخه روانشناس بود،گفت اينجوري هيبتش ميشكنه و ميتونم حذمش كنم ولي نشكست و ....

بعد علي اتفاقاي خيلي بدتر افتاد و روحم خورد شد

هر كدوم از اون تلخيا واسه يه عمر بسه

اره من ضعيفم

بارها تو همين شبا واسه اتفاقاي سالهاي دور گريه كردم

هيچ راهي براي فراموشي گذشته نيست

هميشه بارش رو دوش ادمه و لذت شادي كردن رو از ادم ميگيره

زندگي ميگذره ولي ادم هيچي يادش نميره

هميشه يه حسرت گوشه دلت ميمونه كه چرا

چرايي كه جوابي براش نيست

دلم علي رو ميخواد تا باهاش در مورد اين حرف بزنم

ولي وقتي وسط خاطرات علي پرتاب ميشم و ياد رابطمون ميافتم يادم مياد چه اتفاقايي افتاد و چي شد

نه،من عليو ميخواد كه خودم ساختم

اولين عشقم همون كه باهاش حرف ميزدم اون با اون چيزي كه تو واقعيت بوود فرق ميكرد

سرم درد ميكنه

علي برام نماد شده نماد خيلي چيزا ولي .....

خيلي سخته ببيني احساساتو طور ديگه برداشت ميكنن و انسانيتتو زير سوال ميبرن

شايد يه روز جرات كردم فرياد زدم كه من كيم

گرچه يه بار فرياد زدم ولي هيچي عوض نشد بجز اينكه يه بار ديگه هم رو دوشم اضافه شد

پي اس1:من واقعا به استاد حق ميدم منو بندازه چون كوفتم نخوندم

پي اس2:به مقدار زيادي خاك براي دفن خاطراتمان محتاجيم.خاكتان مرغوب باشد

پي اس3:ما اخرش نفهميديم از چه نوع مردي خوشمان مي آيد،يا ميگوييم طرف جلف است يا زياده عصا قورت داده است،يا زيادي شيطونه،يا زيادي ماسته،......