جمعه است

مامان بابا ديروز رفتن كربلا

پريشب داداش جان از سربازي اومد و ديروز اومد سركار دنبالم تا بريم يه كم خريد كنه

بعد از يه روز فوق العاده شلوغ و از خستگي رو به موت بودن با لبخند كل بازار رو باهاش گشتم

و بعد هر دو گشنه و تشنه تصميم گرفتيم شب بريم بيرون شام بخوريم و تلافي هر 3 وعده رو يه جا در بياريم

غذاش عالي بود

بعد هم تو هواي خنك تو بلوار قدم زديم

و بهش ميگم خاك تو سر ما دو تا

همه با دوست دختر  دوس پسرشون ميرن بيرون ما عينهو چي باهم ميريم بيرون و ديگران هم ديگه سراغمون نميان

ميگه نترس از قيافه مون معلومه كه خواهر برادريم

صبح رفتم ارايشگاه  و موهامو كوتاه كردم و صاف كردم

اها يادم رفت

ريحان خبر نداشت كه داداشم اومده و ميدونس كه صب مامان اينا رفتن و من تنهام و يه خبر ازم نگرفت

قبلا كه مامان اينا ميرفتن مسافرت اون مي اومد پيشم

ولي فكر كنم از بعد دعوا مرداد ماه دوس نداره شب اينجا پيشم بمونه

داداشم و من شرط بستيم كه تا 8 شب خبر ميگيره يا نه

و نگرفت

موقع شام بهش مسيج دادم كه بي معرفت نميگي من تنهام و يه خبر ازم بگيري؟

زنگيده  و ميگه نه فكر كردم بازم خوابي و غر ميزني چرا بيدارم كردي

بهم خيلي خيلي بر خورد

گفتم توي  اين يه هفته حق نداري بياي پيشم

محسن الان رفت و من موندم و يه خونه خالي و بزرگ

ميترسم ازش

عصر جمعه هم هست

دلم تنگه

ولي دلم نميخاد بياد اينجا

دلم ميخاد گريه كنه

دلم ميخاد با يكي حرف حرف بزنم

ولي دوس ندارم خودم به كسي زنگ بزنم

دلم ميخاد يكي خودش دلش هوامو كنه و بهم زنگ بزنه

خسته ام

روزاي بانك خيلي شلوغه

ميام خونه هلاكم

ظزفاي ناهار نشسته مونده و حال ندارم بشورم

نميخام عنان زندگيمو باز دست احساسم بدم

من محكم ميمونم محكم محكم