يه عدد مرجان سرتق بدون توجه به حرف مامانش كله سحر پاشد رفت بانك

و خوردن شربت ديفن هيدرامين و استاينوفن همانا و خواب الود شدن همانا

عينهو اين مرغا شده بودم كه نيوكاسل گرفتن و هي چرت ميزدن

بانك هم خلوت و خلوت

رو صندليم قشنگ يه ربع خوابيدم

معاون و همكارام اصرار كه پاشو برو خونه

ميگم من ساعت 7 اين همه راه كوبندم و اومدم و ساعت 8 برگردم برم

رييسم بعد صبحانه اومده كنار ميزامون

چسبيده بودم به شوفاژ تا درد جاي امپولم خوب شه

لامصب موقع اومدن دست اندازي نبود كه راننده از توش نرفته باشه و من از درد داشتم خفه ميشدم

قيافه ام اينقد مظلوم بود رييسم ميگه چته؟

ميگم مريضم

بيچاره تعجب كرده بود اين گلوله انرژي و پر سر و صدا چطور اينجوري اروم گرفته و مث مرغا نگاش ميكنه

يهو ديدم همه همكارام ميگن برو خونه و فردا هم حالت بد بود نيا

به همين خاطر بنده رو به زور راهي خونه كردن

و ما هم سو استفاده كرديم يه سر رفتيم دانشگاه تا يه خرده كارامو راه بندازم

بنده هم از ساعت 11 تا 9 شب در رختخواب به خوابيدن مشغول بوديم و مامان هي ناهار و پرتقال و غذا و چايي واسم مياورد

حالا نميدونم فردا ميرم يا نه