مادری
پنج ماهه که مادر شدم، یه دختر معصوم که اوایل میگفتم شبیه موذن زاده اردبیلیه، یه دختری که هنوزم نگاش میکنم باورم نمیشه اینومن ساختم و قراره من بزرگ کنمشراستش هنوز حس مادرانه و عاشقانه انچنانی ندارمیک ساعت نمیبینمش دلم براش پر میکشه، بغلش میکنم و خودشو بهم میچسبونه کیف میکنم، با لبخندش دلم شاد میشه ولی هنوز فکمیکنم مال من نیس
الان که رو پام خوابه نگاش میکنم چقدر مظلوم و بی دفاعه
بعضی شبا که حالم خوب نیس و خسته و افسرده ام به این فکمیکنم این مظلومیت و بی پناهی ادما، چقد باعث میشه بقیه بهشون زور بگن، اون احساس قدرت که من قوی ترم من میتونم هرکاری کنم ولی امان از اون چشمای مظلوم
الان چندماهه مهاجرت هم کردیم، کار بچه بزرگ کردن سختر میشه که خیشکی نیس دوساعت بچه رو بگیره استراحت کنی، از طرفی هم هیشکی نیس تو کارت دخالت کنه
داشتم میخابوندمش به چیزهایی که میخاستم بنویسم فکر میکردم ولی حالا میتونم بگم این هورمونا چه کارا که نمیکنن، تا صبح چهار دفه بیدار میشم صبح کله سحرم بیدارم ولی هنوز انرژی دارم
قبلا میرفتم بانک همش ناله و غر که چرا من باید این ساعت بیدار شم
فلن که به دوستانم توصیه میکنم بچه دار نشن چون زندگیشون به کل عوض میشه دیگه نمیشه هرجا خواستی بری هرچی خواستی بخوری،
دلم لک زده واسه یه فیلمدیدن خلاصه که زلزله عظیمیه این بچه دار شدن