بازنويسي
شايد بهترين موقع بود كه اين كتابو خوندم
مث هواي بهارم ولي بيشتر غمگين و افسرده
كتاب كه ميخوندم يه لحظه يكي از مشتريام جلوي چشمم اومد كه ديروز ديدم جلوي باجه همكارم نشسته
رفته بودم بالا واسه صبحانه به گمونم و نشناختمش
امروز يادم اومد كه همون خانوم و اقايي بود كه واسم شكلات اورده بودن
ناراحت شدم
بخاطر اينكه اينقدر تو دنياي خودم غرق شدم و فكر و ذهنم يه موضوع شده كه از همه چيز بي خبرم
قبلا ها سعي ميكنم تو افكارم پيشرفت كنم
خيلي وقته خودمو ول كردم
مدام يه موضوع رو نشخوار ميكنم
فقط در جا ميزنم
فقط تو خودمم
خيلي از كارهارو به خاطر ناچاري انجام ميدم
يا به خاطر عادت
يا شايدم به خاطر اينكه ميگم من كه اين همه كار بد كردم و اوضام خرابه پس بيخيال شم
خيلي وقته نسبت به خودم وجدان ندارم
خيلي وقته با خودم حرف نزدم
خودمو دوس نداشتم
ديگه به خدا فكر نكردم
ديگه به خوب و بد فكر نكردم
كاري كردم كه غريزه ام ميگفت
بدون اينكه به عاقبتش فكر كنم
ديگه به هيچ خوب و بدي پايبند نبودم
به كجا رسيدم؟!
ديگه اون مرجان سابق نيستم
كسيو مقصر نميدونم
ولي خودمو و محركام رو نميشناسم
اينگار از وقتي رفتم سر كار نتونستم موقعيتمو بازيابي كنم و درك كنم كه شرايط زندگيم عوض شده و يه رفتار جديد ميطلبه
گرچه فكر نميكنم رفتار ظاهريم عوض بشه و از خنده روييم و سبك سريم كم بشه ولي بايد بگردم ايده الامو پيدا كنم و واسه يه سري موضوعات ارزش قائل بشم
خيلي وقته كه هر چي پيش امد خوش امد بودم
شايد بايد دوباره رو چارچوب و اصولام فكر كنم
دوباره بايد برنامه ريزي كنم
پي اس1:فردا سالروز روزيه كه برام خيلي مهم بوده و حالا به خودم ميگم ايا واقعا اينقدر مهم بوده؟؟؟؟