دلت يهو ميگيره

يهو هم كه نه

يادت مياد كه قرار بوده كه ديگه از دل ننويسي

به ديروز فكر ميكني

به خنده و شوخي هاي توي بانك

كه در ظاهر ميخنديدي ولي در باطن ميدونستي واسه فرار از فكر كردنه

واسه الكي خوش بودن

و حالا

ميدوني چه تصميمي داري ميگيري

ميدوني چقدر سخته اين تصميم

ولي در ظاهر داري خودتو گول ميزني

مث يه بچه كه مامانش ميدونه ميخاد اسباب بازي مورد علاقه اشو رو ازش بگيره و بزاره يه جا كه دستش نرسه ولي اجازه ميده بچهه تا اخرين لحظه هر كاري دلش ميخاد با اسباب بازي كنه

مهلتت داره تموم ميشه

نفس ميكشي

نفس ميكشي

نفس ميكشي

تا شايد اين حس خفگيت از بين بره

ولي اكسيژن بازم كافي نيس

چشماتو ميبندي و به راه سخت كه مجبوري طي كني فكر ميكني