اولين يادگاري
اين اولين باريه كه تو يه وبلاگ مينويسم تا شايد يكي ديگه هم اونو بخونه.
شايدم نميخوام اصلا كسي اونو بخونه!فقط واسه خودم مينويسم واسه دل تنگ خودم
حرفام تكراريه و فقط دلم گرفت از اين همه تنهايي
دوستي ندارم كه بخوام خوشحال بشم كه اون بخونه
شايد براي خيليا عجيب باشه كه من شاد و پرانرژي اينقدر دلم تنگ باشه
احساس زيادي بودن ميكنم
هيچكي منو نميخواد انگار اشتباهي به اين دنيا اومدم
شايد خدا هم مث ادما اشتباه ميكنه
يعني اونم پشيمون ميشه؟
+ نوشته شده در بیست و ششم آذر ۱۳۸۷ ساعت 17 توسط مرجان
|