سنگ صبور به این خوبی از کجا پیدا میکردم که هرچی توش بریزم بازم جا داره و نمیزاره دلم بترکه
دو سه روزی هست که ننوشتم یعنی وقت نکردم اصلا بنویسم و حالا دارم میپوکم
یا بهتر بگم داشتم میپوکیدم
(پوکیدن فعل اصفهونیاس نه سلمان؟!)
از این روزای شلوغ که نفس برام نمیزاره
یه هفته است با ریحان حرف نزدم
مایی که هر روز باید نیم ساعت وراجی میکردیم و هی حرف میزدیم و حرف میزدیم اصلا وقت نمیکنم که زنگ بزنم براش
جونی هم برام نمونده
از وقتی هم که شعبه مامانمون قاطیمون شده که دیگه نور علی نوره وضعمون
اقایون از زیر کار در رومون که ول کردن رفتن
ما چهارتا عینهو تراکتور داریم تا ساعت ۲ کار میکنیم
یعنی یه روز اگه ساعت ۱ کارمون تموم شه ذوق مرگ میشیم
دیگه روز خلوت و شلوغ نداره
هر روز همین اش و همین کاسه است
از ۷ میشینی تا ۱ بلند شی
به اینها اضافه کنید مشتری های غر غرو و احمق رو که تا دو دقیقه داری موجودی میگیری یا خدای نکرده میری جیش کنی مختو میخورن
از اوون معاون اشغال گرفته که مثلا میخاد مارو دق بده با بچه های شعبه مادر و حتی کارمندای مرد خودمون و مستخدممون شوخی میکنی
ولی کیه که ندونه چه اخلاق گندی داره
اینو واسه این نمیگم که خودم باهاش بد شدم
قبل از اومدنش همون یکی دوماه اول کارم همکارم وصف حال یکی از همکارا که هیشکی چش دیدنشو نداره رو واسم گفته بود که دو ماه بعد اقا رو تبعید کردن شعبه ما
چندبار میخاستم به واسطه درگیریاش اخراجش کنن که مثل اینکه یه بار دوتا بچه اولش که مث اینکه معلول هستن رو پرت میکنه زیر ماشین سرپرست کل بانک که اگه میخای منو اخراج کنی اول بچه هامو بکشید
نمیخاید شما هم مث من دلتون بسوزه
مث اینکه بچه ها که اتفاقا پسر هستن و ارشد بقیه بچه ها رو برده گذشته بهزیستی و حالا هم ازش بپرسی چندتا بچه داری؟ به جای ۵تا میگه ۳ تا دختر
و البته به شدت پولداره ولی از یه قرون دوزار نمیگذره
این ادم اخلاقش گنده همه هم میدونن
علاوه بر اینها مثلا دیروز عینهو خر کار کردیم اخر وقت از سرپرستی زنگ زدن که ماها هم باید بریم جلسه سرپرست
و چشمتون روز بد نبینه
چهارنفری اول رفتیم ساندویچی و بعد هلک و هلوک رفتیم جلسه و سرپرست دقیقا ۴ ساعت تموم حرف زد
جدی و بدون اغراق میگم
از ساعت ۳ شروع کرد تا ۷
یک ریز و بدون اینکه حتی یه کلمه به درد بخور باشه و حتی یه کلمه اش به ما ربط داشته باشه
یه ساعت اول ساکت نشستیم
یه ساعت دوم من از دستشویی داشتم میترکیدم و مسخره بازی در می اوردیم و
یه ساعت سوم رفتم دستشویی و تازه چشام باز شد و دیدم که به به که بانک چقدر همکار اقای خوش تیپ مجرد داره
ساعت چهارم داشتیم هر هر میخندیدیم و چرند میگفتیم
به شدت هلاک بودم رسیدم خونه ساعت ۸.۳۰ بود و
و تازه باید اثبات میکردم که واقعا جلسه بودم و جای دیگه نبودم
این شد که بدون شام رفتم خوابیدم عینهو خرس خوابم برد تا صبح
امروزم کلی کار و خستگی و بیچارگی و منت کشی واسه مرخصی فردا
دو تا از همکارا انفولانزا گرفتن سومی هم رفته دنبال چک هاش
گرچه فردا روز شلوغی نیس ولی با دوتا تحویلدار که نمیشه کار شعبه رو پیش برد
برگه مرخصی رو هم نوشته بودم که رییسم گفت نه باید بمونم
اخر وقت داشتیم می اومدیم برگه مرخصی رو نشون میدم و میگم ![]()
رییسم میگه خب باشه نیا فردا برو امتحانتو بده و من ذوق مرگ میشم
رییس میگه اگه شلوغ بود خودمم تحویلداری میکنم
و موقع اومدن میگم نکنه فردا امتحان نگیره و من ضایع شم و هفته دیگه چه گلی به سرم بگیرم
نهایت تصمیم بر این شد فردا برم دانشگاه اگه امتحان بود که کل روز مرخصی بگیرم اگه نبود برم بانک و مرخصی ساعتی رد کنم
از ۵۰ صفحه جزوه با فونت ریز فقط ۱۰ صفحه خوندم خیلی هم سخته
حقیقتش تا حالا باورم نمیشد که رفته
ولی وقتی به هم بودنمون فکر میکنم انگار مال سالها پیشه
دلم خوش بود که شاید این دوری یه دوری موقت باشه و زود برگرده ولی تقریبا مطمئنم که برگشتی در کار نیس
اون کاملا منو فراموش کرده
حتی خیلی قبل تر از اینکه رابطمون به ظاهر تموم بشه
خودش گفته بود که دلش واسه خودشم تنگ نمیشه چه برسه به من
خوبه خاطراتی که باهم داریم کمه وگرنه خفه میشدم از این همه دلتنگی
هر روز که از جلوی تالاری که قرار بود باهم بریم عروسی و نرفتیم رد میشم یاد مکالمه ای می افتم که وقتی داشتیم از جلوش رد میشدیم داشتیم
امروز وقتی رسیدم میدون شهدا
یاد اولین دیدارمون افتادم
داشتم دنبالش میگشتم و با تلفن باهاش حرف میزدم
اون منو زودتر دیده بود
و من هنوز دور خودم میچرخیدم
از پشت سرم اومد و با محبت سلام کرد
دستش پر بود ولی به زور شده دستشو بالا اورد و دست داد باهام
یاد کافی شاپی که چند دقیقه نشستیم تا تصمیم بگیریم کجا بریم
یاد قهوه خوردنمون
نگاه های محبت امیزش
کنجکاوی من
و خیلی چیزای دیگه
حقیقتش این تنها پسری نبود که من باهاش دوس بودم
بنابراین پسر ندیده نبودم که واسه اون اینجا ننه من غریبم بازی در بیارم
ولی نمیدونم چی باعث شد اینجوری بشم
چی باعث شد از کوچکترین اشتباهی که مرتکب شدم نگذرم و هر روز خودمو بازخواست کنم
چی باعث شده که هنوز منتظر باشم
امروز وب یکی(میتیل) رو یک لحظه خوندم
در مورد عشقش و نحوه اولین دیدارشون بود
که یه عالمه مسافت رو رفته بود و چیکارا کرده بود
منم یه همچین تجربه ای داشتم ولی تلخشو
همه چیزو برای اومدنش مهیا کرده بودم
همه جارو تمیز کرده بودم
تلفنش قطع بود و نمیتونستم ازش خبر بگیرم روم نمیشد زنگ بزنم خونشون
منتظر بودم که ۵ شنبه بیاد ولی نیومد
تمام عصر از کنارگوشیم تکون نخوردم که زنگ بزنه بگه اومده ولی زنگ نزد
بهش میل زدم که بی انصاف لااقل خبر میدادی
جواب داد قرار بود اگه بیام خبر بدم نه اینکه وقتی نمیام
و من رفتم توی وان حموم پر اب گرم دراز کشیدم
اشکام با اب مخلوط میشد
به بدنم نگاه میکردم
به نظرم زیبا می اومد
۲ ساعت تموم توی اب خوابیده بودم
فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم
و عاقبت به هیچ جا نرسیدم
اگه زودتر گفته بود نمیاد من میرفتم پیشش
ولی هیچکدوم از اینا نشد
امروز که گریه ام گرفت رفتم تو تخت و گریه کردم
دلم میخاست یکی دست بزاره رو شونه ام بگه بسه
چقدر گریه میکنی
هیسس
اروم باش
تو خوب میشی
ولی هیچکی نبود و از خستگی بیهوش شدم
یک ساعت بعد بیدار شدم ارومتر بودم
من دوباره میتونم بلند شم
میتونم حتی شده تنها ادامه بدم
میدونم که خیلی شخته و له میشم ولی میتونم
امیدوارم بتونم
تو بانک وضع خرابه
خیلی خسته کننده شده
سرم به شدت درد میکنه و کلی درگیری هم تو بانک دارم
یادتونه دو روز پیش گفتم با معاون مزخرف بانک میخام دعوا بگیرم
دو روزه که باهم درگیریم
قضیه از اینجا شروع شد که اقای گیج دیروز ۱ میلیون تومان اشتباه برای همکارم واریز کرد
بزارین یه خورده قضیه رو توضیح بدم
صبح قبل از باز شدن در بانک واسه مشتریها
یه مقدار پول بسته به موجودی خزانه به تحویلدارها میدن و این پولها رو ورود میدن به سیستم
یعنی اون پولی که داده میشه موجودی تحویل داره و واسه همینه که یه تحویلدار نمیتونه به پولای تحویلداره دیگه دست بزنه و یا پرداخت کنه
و اخر وقت تحویلدار باید موجودیشو تحویل بده و باید موجودی فعلی و پرداخت و دریافتی های مشتری هاش با دریافتی از صندوق یکی باه
در غیر این صورت اگه کمتر باشه تحویلدار باید کسری رو از جیب پرداخت کنه و اگه زیاد باشه باید بده به رییس تا نگه داره یا صاحبش پیدا شه و یا در مواقعی که کسر میاد ازاون گذاشته بشه
ومعمولا به ما یاد ادن مبلغ پرداختی به هرکس رو با ذک نوع پولی که دادیم پشت سند بنویسیم
ووقتی اول صبح واست ۱ میلیون زیاد ورود داده باشن اخر وقت ۱ میلیون کم میاری!
وسط روز که همکارم موجودی گرفت معلوم شد یک میلیون اشتباه ورود داده شده
و معاون کوفتی که عشق ریاست داره و واقا دوزار هم سرش نمیشه و با تمام اشتباهاتش در شمارش بازهم از رو نمیره و خودش مبالغ رو وارد میکنه
اصلا گردن نگرفت که اشتباه کرده و رییسمون هی حرص خورد
من اومدم موجودی بگیرم و چون نیاز به کد مدیر و یا معاون داره از کد اون استفاده کردم
(تو شعبه های دیگه کارمندا کد مدیر و یا معاون رو ندارن و این کار قانونی نیس ولی ما داریم دیگه!)
و اشتباها از کدش خارج نشدم و در نتیجه با کد معاون ۷ تا سند زدم و اخر وقت موجودی معاون منفی بود و تا اصلاح سند توسط رییس معاون شعبه رو سرش گذاشت که چه معنی داره اینا از کد من استفاده میکنن و یه عالمه حرف دیگه
و ما هم محل سگ بهش نزاشتیم
اینم هی گفت و هی گفت
خلاصه حوصله ندارم همشوبگم و اخر وقت موقع خداحافظی من خداحافظی نکردم و رفتیم
اروز اقا جواب سلام منو نداد
من با تمام هارت و پورتم خیلی بهم بر میخوره که یکی جوابمو نده
اعصابم خورد شد
و دردسر شروع شد
یه نخ کش (۱۰ تا بسته )۲۰۰۰تومنی رو باز کردم و وقتی شمردم دید ۹ تاس
یعنی به جای ۲ میلیون ۱.۸۰۰ بود
به رییسم گفتم
کلی دعوا کرد که چرا قبل از پاره کردن باندش نشمردی
و حالا چه طور ثابت کنیم
حسابمو که بست دید ۲۰۰ تومن کم دارم و هیچکدوممون توجه نکردیم که ما فرض کردیم اون بسته کامله و باز ۲۰۰ تومن کمه
مسئول پول رسانی اومد اونم کلی غر که چرا نشمردی و باز کردی
اعصابم خورد شده بود
رفتم صبحانه بخورم میلم نکشید و فقط یه چایی خوردم
بانک هم غلغله
تا ۱.۳۰ که خلوت شد حسابمو بستم دیدم ۴۰۰ تومن کمه
۲۰۰ تومن همون بانده بود ولی ۲۰۰ تومن بقیه کجا بو؟!!!
منو میبین دیوانه شدم
از صبح به دلم افتاده بود که یه چیزی میشه
همکارام پشت سندامو نگاه کردم و دیدن دقیقا ۲۰۰ توم به دو نفر زیاد دادم!
من میگم اخ چطور ممکنه؟
من پول ها رو که دارم میدم ۳ بار میشمرم چطور این اشتباه رو کردم
فشارم افتاده بود
و منم که کم خواب باشم و گرسنه یکی بهم بگه تو به گریه می افتم
من نشستم کنار و ۳ تا همکارم هی دارن زیر و رو میکنن که چی شده؟
خداییش همکارام عالین
رییسم اومد و بهش گفتن و من نگاه میکنه میگه واقا کم اوردی؟
سرمو میزرم رو دستامو
دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم
اشکام میان
رییسم میگه ا خانوم فلانی پیدا میشه
حوصله ندار
میرم دستشویی و در رو میبندم
و همکارام هنوز در تکاپو که ببینن چی شده
تو اینه واسه ودم شکلک در میارم
میگم دیونه ای دیگه
مث بچه ننه ها
صدای مستخدممون رو میشنوم که میگه بیا پیدا شد
فکر میکنم که شوخی میکنه
چند دقیقه بعد میام بیرون
و میفهمم که بعله
معاون احمقمون پولا رو اشتباه وارد کرده
عوضی یه عذر خوایم ازم نکرد
و تازه گردن هم نگرفت
ماهم هی غر غر کردیم که یعنی چی
هر روز هر روز اشتباه و هی تنمونو میلرزونه
خلاصه اینکه اونم عصبانی
موقع رفتن با ماها خداحافظی نکرد
بعد رفتنش به رییسم میگم یعنی چه؟این چرا اینجوریه؟
قابل توجه که ایوشن تو کل شهر با همه کارمندای این بانک قهرن
و دوبار تا مرز اخراج رفتن
رییس گفت یه خرده دیگه تحمل کنید درخواست میدم بره
خلاصه اعصابمون خورده
امروز فهمیدم ۵ شنبه میان ترم دارم
ازمایشگاه سیستم عامل هم پروژشو قبول نکرد
رسما مث خر تو گل گیر کردم
من خیلی بچه ننه ام؟
بقیه حرفا واسه بعد
سه تا از باجه های ما رو دادن به اونا
به مهندسی که اومده کار سیستم ها رو راه بندازه میگم:
نمیشه از اینور باجه ها رو بدین به اونا تا ما بریم مرخصی؟
اینجوری اقایونمون که ته میشینن میرن ددر دودور
کلی وضع مسخره ای میشه
مشتری هامون که همینجوری نمیتونن بفهمن کدوم باجه صداشون کرده و شمارش و یک و دو ... بلد نیستن حالا باید بین دو تا شعبه تفکیک قایل بشن
بدتر از همه جای دو تا رییساس
بیجاره رییس اون شعبه هنوز جا نداره
عمرا بشه این معاون عمرا محترم رو از جاش بلند کرد
من بالاخره به این مرتیکه یه چیزی میگم
امروز خیلی خودمو کنترل کردم که جوابشو ندم
اینقدر ادم چندش و مزخرف وپول دوست و عوضی
در ضمن ما از اون شانس ها نداشتیم که امروز اخرین روزمون باشه
کماکان توی زمین خدا ول میگردیم و جا اشغال میکنیم
تا خدا چه بخواهد
فردا با باباجان میرویم سر کار
اصلا حوصله شو ندارم
احتمال اینکه با رانندگی مزخرف ایشون به لقا الله برسیم خیلی بیشتر است
ما هر کاری میکنیم نمیتوانیم مانند بقیه دخترها با بابایمان خوب باشیم
و ایشان نیز بسی حرص میخورن از اینکه من با بقیه خیلی خوب برخورد میکنم نوبت ایشون که میشه گارد میگیرم
گرچه چیزی که عوض داره گله نداره
کلا گور پدر زندگی
اینو گفتیم تا لال از دنیا نریم
نه اینو نمیخام بگم
نمیخام از این حرفا بزنم
نمیخام
کلا چرا من همیشه از دیگران عقبم؟
چرا همیشه یه مرگمه؟
چرا همیشه....
حالم از جمعه ها به هم میخوره
پنجشنبه دوست داشتنیه چون امید داری که جمعه روز خودته و بعد یه هفته سگ دو زدن مال خودتی و میخوابی و هر غلطی دلت خواست میکنی
و تمام پنجشنبه رو به امید جمعه میگذرونی
ولی جمعه کوفتیه
چون میبینی هیچ غلطی نکردی و بیشتر افسردگی میگیری
چون یاد چیزایی می افتی که نداری
چون یادت میاد تنهایی و دلیلشو یادت میاره
چون یادت میاد خونه چه جور جاییه
چون یادت میاد جمعه است و هیچ کاری برای انجام دادن نداری
احساس بلا تکلیفی و به درد نخوری می کنی
مث افسردگی بعد زایمان
که چون بچه به دنیا اومده فکر میکنی دیگه ارزشی نداری
و بد تر از همه دورنمای یه هفته کاری دیگه و صبح ساعت ۵.۳۰ بیدار شدن و تا غروب با مانتو و شلوار بودن و خستگی و بیخوابی و گرسنگی
اه
حوصله شنبه رو ندارم
حوصله هیچی رو ندارم
حال عمومیم خوبه
ولی ترجیح میدم فردا توی یه تصادف به اون دنیا مشرف بشم
بی خیال اینکه بقیه ناراحت میشن
اونی که باید ناراحت بشه که اصلا نمیفهمه که من دیگه نیستم و دیگه انتظار نمیکشم
شایدم خودشو سرزنش کنه که چرا باهام نبوده
ولی نه
همون بهتر که نفهمه
دلم نمیاد خودشو بازخواست کنه
میشه یکی بهم بگه من چرا اینقد احمقم؟
در هر صورت
خدایا داده و نداده ات را شکر
یهو یادم اومد این کلمه از کی برام اختراع شده بود و کی ازش استفاده میکردم
یکی از کلماتی که بین من و اون رد و بدل میشد و میخندیدیم بهش
اروم نشستم رو تخت و فکر کردم چه زود فراموش کرده بودم که چی ها میگفتیم
تیکه های اونو یادمه ولی تیکه های خودمو نه
غصه ام شد
روزی نیس که یادش نکنم و دلم نگیره واسش
ولی با تمام اینها یاد اوری خاطرات نمیکنم بیشتر نگران زمان حالشم تا چیزی که بر ما گذشت
حتی دستم به تلفن نمیره که بزنگم براش
شاید دوس داره واقعا فراموشش کنم
شاید راحت تره
شدم یک ادم بی رویا
منی که قبلا پر از خیال پردازی بودم و از اینده واسه خودم داستانها میبافتم
این روزها حتی شب ها هر چی به خودم فشار میارم نمیتونم واسه خودم رویا درست کنم
اینگار رویاهامو هم با خودش برده
شدم ادم اهنی
صبح پامیشم و یه خرده ارایش میکنم و به چیزهای کوچیک دل خوش میکنم
به اینکه که فلان راننده تاکسی منو دیگه میشناسه حتی اگه خیلی مونده باشه برسم به خیابون اگه از وسطای کوچه منو ببینه
حتی اگه رد شده باشه
دنده عقب میگیره که من هم برسم و کلی خوشحال میشم
یا فلان مشتری ازم راضی بود و با لبخند از جلوم پاشده
ولی در کل اینها اون چیزی که داره اتفاق میافته اینه:
که من مرجان رو فراموش کردم
خواسته هاشو
ارزوهاشو
و خودشو
و بودنشو
نمیدونم کجا گمش کردم
ولی دیگه مرجان باهام نیس
فقط جسمشو یدک میکشم
یه ماسک برای پوشوندن یه ادم خالی و پر از تهی
بعد مدتها دارم اتاق تمیز میکنم
لباس چرک میندازم تو ماشین
و رختخواب مرتب میکنم
چند وقتیه که بعد از بیدار شدن میلم نمیکشه رو تختیمو درست کنم
رختخواب اشفته تو بعد از ظهر بیشتر ادمو وسوسه میکنه که شیرجه بزنه توش
همیشه فکر میکنم دیگران هم همه اون چیزایی که من میدونم رو میدونن!!!!....
اصلا نمیدونم واسه کدوم موضوع اینقدرپر از حرف شدم
میدونی مث چی میمونه
براتون پیش اومده که یه جای بدنتون یه زخم کوچیک ولی دردناک بشه یا جوش بزنه و شما احساس کلافگی کنید ولی ندونید واسه چیه
و بعد یهو متوجه اون زخم کوچولو بشین و بفهمین واسه اون بوده؟
حالا حکایت منه
امروز ساعت ۹.۳۰ که میخاستم حسابمو ببندم و برم بالا صبحانه بخورم
یهو رییسم اومد بالا سرم و باخنده گفت خانوم فلانی
(فامیلی و پسوند غلط فامیلیمو سر هم میکنه و به شوخی بهم میگه)
تو امروز قرار بود بری فلان شعبه
میگم :الان چیکار کنم پس؟
میگه حسابتو میبندم برو اونجا تا ۱۰ میرسی
و بدون صبحانه و با شوخی و خنده منو راهی میکنن
خلاصه اش این که منو میبرن که به یه باجه تو فلان اداره
که فقط یه کارمند داره که اونم رفته مرخصی
به کارمندی که تا اونجا باهام اومده میگم اینجا که امنیت نداره
یکی بیاد تو و پولا رو بگیره چیکار کنم؟
فقط یه اتاق بود با میز بدون هیچ دوربینی
میگه منم میدونم امنیت نداره ولی انگار نه انگارشون که کاری کنن
مشتری میاد و میره و من در فواصلش یه خرده به بی نظمی اونجا سر و سامون میدم
موقع برگشت چشمم دنبال مغازه ای که میگن کتاب ها دست دوم میفروشه
نشونش میکنم که موقع تعطیلی برم خرید کنم
موقع برگشت بسته است و میخوره تو ذوقم
اون کارمنده که خیلی هم تحویلم میگیره طرز کار با دستگاه خودپرداز رو یادم میده
که چه دستوراتی باید بهش داد و چطور توش پول گذاشت و چیکارا باید باهاش کرد
خیلی جالب بود
اومدم خونه و بعد ناهار و وب گردی از ۴ خوابیدم تا ۱۰
به مامان میگم اخه چرا بیدارم نکردی؟
شب چه جوری باز بخوابم
به شدت مزخرف گفتم
بازم موندم حرف اصلیه چی بوده
یادم نمیاد چی باید میگفتم
بفرمایید پفیلا با طعم کره
امروز به شدت روز کوفتی و مزخرف وشلوغی بود
من که از دیشب سگ شده بودم و با اینکه خیر سرم زود رفتم تو رختخواب به خاطر دل درد و گشنگی خوابم نبرده موقع رفتن هم تاکسی گیرم نیومد و مجبور شدم با شکم گرسنه و با اینکه دیرم شده بود نیم ساعت پیاده روی کنم تا به میدون شهدا برسم و ماشین سوار شم تا تشریف ببرم یه شهر دیگه که سرکار میرم
و سگ تر شدم وقتی که به مستخدممون گفتم برو برام کلوچه بخر و گفت همین الان بیرون بودم گفته بودم همه خریدهاتونو صبح بگید تا بخرم سرپرست بیاد گیر میده وبهم چشم غره رفت
و با اینکه من کلا ادم با ادبی هستم! و خیلی کم ناراحتیمو به دیگران بروز میدم و عصبانیتمو خالی میکنم از بس که عصبانی بودم و با اینکه مشتری جلوم نشسته بود گفتم به درک که نمیخری
بالاخره که من حال تو رو میگیرم
این مستخدم ما کلی مسخره است
گرچه اخرش طاقت نیاورد تا ظهر اومد عذر خواهی و مسخره بازی
ولی گفتم حالا ببین یه دفعه دیگه تو مشتری برام بفرست که اشناس بهش پرداخت کن که بشورمت و پهن کنمت تو افتاب
علاوه بر سگ شدن هورمونی گرسنگی مفرط و بی خوابی و کم خونی و هزار تا کوفت و درد دیگه باعث شده بود که اعصاب مصاب نداشته باشم
منی که خیلی مهربون و خوش اخلاق و باحوصله با مشتری برخورد میکنم فقط کافی بود که مشتری یه خرده بابت اینکه بیشتر چک پول بگیرن یا پول چک و چونه بزنه که همچین بزنم تو دهنشون....
تو این هیر و ویر مشتری ها هم مرضشون گرفته بود و هی گیر میدادن که چرا فلان کارمند رفته واسه صبحانه نیس و یا چرا فلان باجه خالیه
تا حالا سابقه نداشته که اینقد گیر بدن
و چون مردم ایران نافشون رو با دروغ و کلک بریدن باید حواستو بیشتر جمع میکردی که سر نوبتشون سرت کلاه نزارن
با اینکه پیر و پاتالن ولی در این موارد عقلشون خوب کار میکنه
یا ماه پیش شماره بیشتر میگیرن و به علت تشابه و احتمال خظا بهت میدن یا روزای خلوت و باید حواست جمع باشه که هم تاریخ رو چک کنی و هم نوبت رو
یه پیرمرده که مسن بود اومد یه شماره مال دیروز بهم داد
بهش گفتم مال دیروزه و پرداخت نمیکنم
برو دوباره شماره بگیر و شروع کرد به جر و بحث کردن که چه فرقی میکنه
میگم اقا میبینی که چقدر شلوغه
(۳۰۰ نفر تو نوبت بودن)
حرف تو کله اش نمیره میگم برو پیش رییس
و چون رییس همیشه طرف مشتری رو میگیره و برای اینکه شیر فهمش کنم موضوع چیه دور تاریخ نوبتش خط میکشم میگم برو رییس امضا کنه بعد بیا
اخر وقت حدود ساعت ۱.۳۰(توجه کنید از ۷.۳۰ تا ۱.۳۰ پشت هم مشتری داشت و غلغله بود)
پیرمرده از جلوم رد میشه
از کمردرد و دل درد حال ندارم
رنگ وروم پریده
تک توک مشتری تو بانکه و یه پیرمرده نگاه میکنم و هی فکر میکنم کی بود
برمیگرده بهم میگه:لذت بردی از مردم آزاری؟
عصبی میشم ومیگم حق دیگران ضایع میشه و چه معنی داره با شماره روز قبل میای
میگه پام درد میکنه
مگم دلیل نمیشه اخر وقت می اومدی خلوت باشه
حرف تو کله اش نمیره
دلم میخواست جلوم شیشه نبود و خرخره شو میجویدم
فشارم به شدت می افته و دستام میلرزه
ازش حرصم رفته
با کمال پررویی برمیگرده بهم میگه متاسفم برات
میگم اتفاقا من متاسفم براتون که حق دیگران براتون مهم نیس
مشتری جلوم سعی میکنه به روی خودش نیاره ولی فکر میکنم برای بار دوم توی این چند ماهه بود که صدامو بلند کرده بودم
شروع میکنم به غر غر کردن و از نفهم بودن خیلی ها و اینکه ادعای مسلمونیشون گوش فلک رو کر کرده
مث جنازه ساعت ۵ میرسم خونه و فکر میکنید بعد اون همه گشنگی چه غذایی انتظارمو میکشه؟؟؟
نیمرو!!!!
خدایا کمی هم به ما فکر کن
پی اس۱:امروز چه خبر شد؟؟؟؟بکش بکش که نشد خدا رو شکر؟
پی اس۲:خیلی ضد حاله که هوس پفک بکنی و چی توز موتوری نداشته باشه و مجبور شی مز مز بخری و دونه اولشو بزاری دهنت ببینی که نم گرفته است
پی اس۳:هیچی .خود سانسوری
پی اس۴:این ایمیل ها چرا قاطی کردن
من چطوری موضوع پروژه واسه استادم بفرستم؟۱
اینارو ول کنید نفس کشیدن و دستشویی رفتن هم فیل..تر میکنن
پی اس مهم:امروز از شدن منگولسمیت وقتی رفته بودم یه سری وسایل بخرم ناخوداگاه با دیدن نقاشی روی دیوار یه مدرسه یاد شعر "باز باران با ترانه"افتادم
گرچه روانشناسی که هی ازم پول میگیره و هیچی تحویم نمیده بهم گفته بود برای تمرکز حواس شعرهایی که بلد رو بخون و یا "هوب"بازی کن ولی من همینجوری خوشم اومد خودمو تست کنم ببینم چقدر حافظه شعریم خوبه و در نهایت یاد مصرع پایانیش افتادم که خیلی زیبا بود گرچه در درست بودن قافیه اش شک دارم
مصرع پایانیش اینجوری بود فکر کنم
""پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره
خواه روشن
هست زیبا هست زیبا هست زیبا"
این نکته رو خیی وقته که فراموش کردیم
نکته:چقدر شعرهای مدرشه رو حفظید
"خوشا به حالت ای روستایی"
یا"دو کاج"
از این همه تناقض
از این همه تفاوت
از این همه تفاوت بین رفتار و اعمال
از این همه پریدن بین حس های مختلف
از این همه چند شخصیتی
کاش خردادی نبودم
که یهو دل گرفت و دلم به شور افتاد
داشتم پشت سند شماره میزدم و چشام پر از اشک شد بود
امیدوارم همه چیز براش خوب باشه
براش صدقه کنار گذاشتم
پی اس۱:امیدوارم فردا خون از دماغ کسی نیاد و تومار زندگیشبدست اینها در هم پیچیده نشه
یعنی حالم خیلی خوب بود و میخندیدم ولی یهو کار خراب شد
و من موندم که با این ترس های عظیم چیکار باید کنم
یه اتفاق خیلی کوچیک اعصابمو بهم ریخت
خلقم تنگ شد و دلم گرفت
اونقدر شب گریه کردم که بالشم خیس شده بود
موبایلمو چند روزی امانت گرفته بودم ولی دلم نیومده بود پسش بدم
اهنگ میخوند و من بال بال میزدم و اشک میریختم
وای که دلم با یه تقه کوچیک میشکنه
خب چینی بند خورده است و بهش اطمینانی نیس
دلم از هجوم این همه بی کسی گرفت
پاشدم کاری رو کردم که هر وقت دلم میشکنه میکنم و همیشه جواب داده
پاشدم با همون صورت خیس و بدون وضو دو رکعت نماز خوندن برای سلامتی امام زمان
ادم مذهبی نیستم
این مذهبی نبودن به دلیل اینکه که بگم روشنفکرم نیس
شاید به خاطر اینه که مذهبی بودن یه جور زوره تو خانواده و منم لجباز برای مقابله بدون جنگ دست از مذهب برداشتم
و کم کم به همه چیزش شک کردم
تا اینکه یه بار نزدیک دوسال پیش محسن یه گندی بالا اوده بود که مغزم هنگ کرده بود
دوستم بهم گفت دو رکعت نماز بخون و من گفتم نمیتونم نماز بخونم
گفت ایراد نداره
بخون
گفتم اخه من به امام زمان اعتقاد اون چنانی ندارم
گفت بخون
و از سر استیصال خوندم
و بعد ۱۰ دقیقه محسن دوباره زنگید و خیلی اروم بود
اینگار اون نبود که پشت تلفن هوار میکشید و میخاست یکی رو بکشه
و من کم کم اعتقاد پیدا کردم
و بارها و بارها برام جواب داد
و دیشب دوباره با صورت خیس نماز خوندم
دلم میخاس ارزو کنم کاش دوستم برگرده پیشم
ولی ارزو کردم هر چی خیره پیش بیاد چه برای من چه برای اون
دو ماه پیش در همچین روزی تنهام گذاشت
و من مثلا غرور بازی در اوردم تا نفهمه دارم گریه میکنم
مغرور بازی در اوردم و بهش نگفتم از رفتنش میشکنم ولی فکر میکردم که میدونه چقدر برام عزیزه
مغرور بازی در اوردم و نگفتم بیا یه امتحان دیگه کنیم
و حالا خودمو سرزنش میکنم که کاش غرورمو براش قربانی میکردم
کاش میزاشتم بفهمه که دارم زار زار گریه میکنم و اینقد لبمو گاز گرفتم تا نفهمه که لبم خون اومد
کاش میگفتم بمونه
کاش نمیگفتم که در موردم مسئولیتی نداره و مهم نیس پشتمو خالی کنه
کاش....
ولی خوب شد که نگفتم
اینجوری فکر میکنه که من همون جور که بهش قول دادم محکم موندم و بود و نبودش برام فرق نمیکنه
اینجوری عذاب نمیکشه و نگرانم نمیشه
اینجوری من دیگه بار اضافی نیستم براش و خیالش از بابتم راحته
خیلی وقته ازش بی خبرم
کاش هیچ وقت نفهمه چقد دلتنگشم
فقط خدا کنه همیشه خوب و خوش باشه و هر جا که هست خدا نگه دارش باشه
دوماه گذشته و من به هر سختی بوده روی پای خودم وایسادم بدون اینکه به کسی تکیه کنم
گرچه دوستای خیلی خوبی در کنارم هستن که نگرانم میشن و تحملم میکنن با این اخلاقای بدم
ولی با همه اینها روزگار میگذره