بفهمم كه اين خواستن يه طرفه از چه جنسيه و به چه دليليه و چرا تمومش نميكنم
جن.سي ،عاطفي،روحي و يا هر چيز ديگه
خودمو نگاه ميكنم و بعد اون رو
چرا نميتونم اين قضيه رو توي ذهن خودم فيصله بدم و رها بشم؟
چرا هنوز اميد دارم؟
خاطرات واقعي خيلي كمي با اون دارم
منطقي نيس اين همه بي تابي
ممكنه به از سر ناچاري باشه؟
يعني دارم خودمو گول ميزنم و واقعيت رو نديد ميگيرم و اغراق ميكنم؟
حقيقتش يكي بهم پيشنهاد داد پسر بدي به نظر نميرسيد
يادتونه در مورد چاقه و لاغره حرف زدم
لاغره بهم پيشنهاد داد
كارمند بانكه
دوستي ميخاست
اولش ميخاستم قبول كنم
ميخاستم با كمك اون اين قضيه رو فراموش كنم
قيافه پسره خيلي خوب بوود
ولي حرف زدنش چنگي به دل نميزد
شايد از استرسش بود
ولي نتونستم جلوي مقايسه اش با دوست سابق رو بگيرم
دوس سابق تقريبا اون چيزي بود كه من هميشه ميخاستم
از همه لحاظ
ولي اين....
نميدونم
از پسره مهلت خواستم واسه فكر كردن
و لي بهش "نه"گفتم
حوصله شروع دوباره نداشم
نميدونم
واقعا
ولي اينو ميدونم محبت زياد من هم يكي از عللي بود كه رابطمون به شكست منتهي شد
نميدونم چرا نميتونم جلوي خودمو بگيرم و يه جور ديگه باشم
ولي مطمئنا اين محبت براي اون بي مورد تلقي ميشد و براش تهديد كننده بود
احساس ميكنم خيلي بد رفتار ميكنم كه نميتونم بر احساساتم فائق بيام و منطقي برخورد كنم
هر چقدر كه ميخام فراموش كنم با شدت بيشتري فكرش به ذهنم هجوم مياره
ولي انگار تازگيها اون چيزي كه ازش ساختم جلوي چشمام مياد تا چيزي كه واقعيت اتفاق افتاد
هربار كه عزممو جزم ميكنم تا كل خاطرات و نشونه هاشو از بين ببرم انگار يه تيكه از وجودم باهاش ميميره و گم ميشه
يه احساس خلا به جاش وجودمو پر ميكنه
ديگه هيچ وقت مث سابق نميتونم كسي رو دوس داشته باشم حتي خود اون رو
-خبرهاي جديد:
1- يك ميليون تومن گم شده همكارم پيدا شد.به يكي اضافه داده بود و پس گرفت و بهمون ناهار داد!
2-فيلم شعبه بازبيني شد و معلوم شد 100 تومن كسري اون يكي همكارمو دزد زده
3-معاونمون زنگ زده زير اب رييسمون رو تو سرپرستي زده و رييسمون هم بالاخره عصباني شد و نامه درخواست بركناريشو فرستاد
خوشحالم
4-اون روز هم هيچ اتفاقي نيافتاد خيلي راحتتر از اون چيزي كه فكر ميكردم برخورد كردم
5-بعضي از نمره هام اومد تا حالا همه رو پاس شدم
اقتصاد 18.25!!!!!!!
6-دست شيما بابت كمكش در پروژه آز سيستم عاملم درد نكنه
7-چشم شيطون كور گوش شيطون كر احساس خوبي دارم
اتاقمو مرتب كردم
كتاب ميخونم و تو تختم دراز ميكشم و دغدغه مالي و فكري ندارم
گچه بنا به خاصيت عصر جمعه اي چند قطره اي اشك در فراق يار فشانديم!!!!!!!!!!!
8-دلم فيلم و اهنگ ميخاد
فيلم بدون سانسووور از كجا پيدا كنم!!!!!!؟؟؟؟؟؟
از اون فيلما نميخامااااااا
فقط يه چيزي كه به درد ديدن بخوره
9-ميگم شما نگران نشدين يه مدت من نبودم؟؟؟؟
هم از فشار عصبي كه روزش تحمل كرده بودم و هم نگران براي واريز نشدن شهريه دانشگام كه اگه واريز نميشد نميتونستم انتخاب واحد كنم و هرچي ديروز تلاش كرده بودم سايتش اررور ميداد
هم بابت نگراني براي زنگيدن صبح به رييس و گرفتن مرخصي استعلاجي
حالا مزاحم تلفني نصفه شبم بهش اضافه كنيد
بماند چه بدبختي كشيدم و مجبور شدم داداشمو بيدار كنم تا بشينه پاي سيستم تا من برم دانشگاه تا قضيه رو يه جور حل كنم
به مسئول فن اوري و شبكه ميگم وقتي زير ساختا درس نيس مگه مجبوريد اينترنتي كنيد واريز و ثبت نام و ما رو دوباره علاف كنيد تا بيايم دوباره سرتون خراب شيم
ميگه اينجا ايرانه اول كارت سوخت ميدن بعد جايگاه ميسازن
بعد گسنه و خسته و عصبي هي بين چهار طبقه بالا پايين ميرم تا بتونم واحد بردارم
11 تحويل پروژه دارم و همگروهي بي خيالم ساعت 12.15 مياد و مجبور ميشيم كه صبر كنيم تا اقايون از نهار برگردن
باهاش بحث ميكنم
اعصابم كش مياد
خسته و كلافه ام
و جلو روم يه دختر پسر جوون هستن ازدواج كردن و منو هي ياد مهندس ميندازن
شايد من اينجور فكر مكردم ولي رفتاراش و سادگي پسره مث اون بود
دلم ميخاد زل بزنم بهشون
هيچ كار خاصي نميكننا
ولي حالت تكيه دادن پسره به ديوار و سبكباري و لبخنداش مث اون بود
نامزدش ارائه داشته و اين فقط اومده بود تا همراهيش كنه
همه چيزشون عادي بود ولي نميدونم چرا اينقدر حساس شده بودم
به زور رومو برميگردونم طرف ديگه
دلم تنگ شده
و به خودم ميگم الان نه،وقتش نيس
كلافه ام
ميرم تحويل پروژه و پسره ميپيچونتم و تابلو ميشه كه خودم ننوشتم
كد برنامه رو بلد نيستم
ميام بيرون و با همكلاسيم كه برنامه رو نوشته حرف ميزنم و بعد سر هزينه كه مياد ميپرسم چقد
واسه 2 نمره يه درس 50 تومني تا حالا 46 تومن خرج كردم
حرصم ميگره
هيچي نميگم
ميزنگم به همكارم
و اوضاع شعبه رو ميپرسم
مث اينكه معاون جان مث سگ تير خورده است و منتظره كه ازمون اتو بگيره
حس بدي دارم
تا حالا دشمن نداشتم و با محبت و فكر راحت با ديگران برخورد ميكردم
راستشو بخواين يه كم ميترسم كه برام پاپوش درس كنه
حس بدي دارم كه جايي كار كنم كه يكي باهام قهره و گرچه من در بدو ورود سلاممو ميكنم ولي اون شعور خودشو كه جواب بده يا نه
ولي فكر ميكنم ايا بايد در مقابل بد رفتاري هاي اون سكوت ميكردم و يا بايد مقابله ميكردم و جواب ميدادم
حقيقتش هنوز نميدونم كار خوبي كردم يا نه و در اينده ازش پشيمون ميشم يا نه
امروز كه نرفتم خيلي سختمه كه فردا برم
گرچه بر اين باورم كه همه اين اتفاقا منو ميسازه و از اون خوش بيني من كم ميكنه و همچنين غرور و عصبانيت و خشمگين شدنم رو كم ميكنه
شايد اين هم فرصتي باشه براي تكامل
كه ياد بگيريم از خودمون و حقمون دفاع كنيم حتي اگه به دعوا ختم بشه
ولي كلا حس خوبي ندارم
ترسيدم و ناراحتم
نميدونم امروز چهاردهم ماه هست يا نه ولي قرص ماه خيلي بزرگ و زيبا و نزديك بود
اونقدر كه هندزفري گذاشتم تو گوشمو و اهنگ نامجو گوش كردمو و زل زدم به ماه تا هوا روشن شد
و امروز غروب يا بهتر بگم اول شب كه داشتم برميگشتم شهرم باز به ماه بزرگ و زيبا زل زدم و نگاش كردم
ميشد قرار گذاشت در يك ساعت معين دو نفري به ماه خيره بشيم و اون مث اينه عمل كنه
ولي فكر نميكنم اون اهل اين كارا ميبود
امروز بعد اون همه تنش و دعوا و اعصاب خوردي و كلاس توجيه پروژه وقتي به شهر كوچيكم نزديك ميشدم
وقتي پرچم هاي رنگي اول ميدون شهر رو ديدم
وقتي بيلبورداي تبليغاتي شهرمو ديدم
فهميدم چقدر اين شهر نسبتا كوچيك و زيبا رو دوس دارم
من خيلي جاها بودم ولي اينجا از همه جا بهتره
و وقتي به قشنگي شهرم فكر ميكردم دلم گرفت
شاد خودخواهانه باشه
وقتي نفس كشيدن عده اي رو قطع ميكنن
وقتي خيلي گرفتار فقرن
وقتي خيلي ها عزيزانشونو از دست دادن
همه اينها رو بيخيال بشم و تنها به خودم فكر كنم
و فكر كنم كه كاش يكي خونه منتظرم بود تا در اغوشم بكشه
تا منتظر ديدنم باشه و دلش براي طعم لبام تنگ شده باشه
كه نگران غذايي باشم كه بايد با عشق براش درس كنم و تا وقتي سير شد از ته دلش يكي از اون لبخندايي كه من دوس دارمو بزنه و بگه اخيش سير شدم.خداروشكر
و من غرق وجودش بشم
چقدر دلم ميخاس اون يه نفر مال من باشه
چقدر دلم ميخاس من مال اون باشم
چقدر دلم ميخاس با صداش بخوابم و با ديدنش بيدار بشم
چقدر اون يه نفرو ميخام
اون يه نفر....
-امروز بالاخره با معاون شعبه يه دعوا حسابي كردم.مرديكه اشغال و كثافت چندش
دلم ميخاد بهش فحش بدم
از صبح تعداد كسايي كه منتظر نوبتشون بودن از 250 كمتر نشد و تا 2.30 يعني بعد از اتمام ساعت اداري هم هنوز مشتري بود كه پول ميخاس
كمبود نقدينگي بيداد ميكنه
حقوق ها مبالغ بالا و پولهاي ما همه 1000 و 500
نميدونيد از صب چقدر چك و چونه زدم با مشتري ها براي گرفتن اين پولها
حق دارن
حداقل نفري 8 بسته پول گرفتن تو اين زمونه كه مردم از فرط نداري دزد شدن
خسته بودم و گرسنه
يكي مياد كه چك ميخاد مبلغش پايينه و همكارم نميده و بعد كشمكش چند تا چك ميده
مرده ميره پيش معاون و رييس اعتراض
و معاون خرمون يه دسته پولو ميگيره و بدون اجازه كشوي منو باز ميكنه تا چك برداره
بدون اجازه
چند روز پيش باز با هم جر و بحث كرده بوديم و محل نميداديم بهم و بهش ميگه اين چك ها گوشه ندارن نميشه داد و يه حركت توهين اميز مبني بر اينكه به تو ربطي نداره ميكنه
عصباني ميشم
بي خيال چك من ميشه و ميره و سراغ همكارم و همكارم با دست مخالفت ميكنه و ولي اون محل نميدئه و چكو بر ميداره و به مرده ميده
من و همكارم بلند بلند غر ميزنيم
حداقل صد نفر هنوز منتظرن
بلند داد ميزنه چيه خانوم اينقدر غر ميزني
و من بلندتر جواب ميدم كه شما حق نداشتين به صندوق من بي اجازه دست بزنيد
رييس پا در مياني ميكنه و به من ميگه فعلا ساكت
از حرص دارم ميلرزم
چشام از گرسنگي سياهي ميره
حسابامونو ميبنديم و خستگي از سر و رومون ميباره
رييس ميگه چي شده بود
و اون ميگه من ميخاستم شر بخوابه و همكارم ميگه من تو كار شما دخالت نميكنم و شما هم حق نداشتين دخالت كنيد
مرتيكه عصباني ميشه و صداشو براي همكارم كه حامله است بلند ميكنه
و پاي منم وسط ميكشه
منم جواب ميدم
ميگه به تو مربوط نيس
عصباني شدم و با داد جوابشو ميدم
رييس به حرف مياد و ميگه حق با خانوماست
شما حق نداشتين به صندوق اونا دست بزني
معاون يهو جا ميخوره و مث بچه ها قهر ميكنه كه من ديگه دست به هيچي نميزنم
و دوباره بحث ميشه
و برميگرده ميگه اين خانوم حق نداشت دخالت كنه
صدام از خشم رگه دار شده
ميگم شما در كشوي منو باز نكردي و چك برنداشتي؟
با خشم ميگه چرا
ميگم پس به منم مربوطه
و ميگه من از اين به بعد مو رو از ماست در مورد شما بيرون ميكشم و از خطاهاتون چشم پوشي نميكنم
تقريبا دارم فرياد ميزنم
كه من تا حالا اشتباهي نكردم و شما هيچ سوتي در مورد من نداري
تا حالا هم منتظر بهانه بودي و به رو كشيدي
رييس ميگه ديگه تموم شد خانوم
ساكت ميشم
مث هميشه بعد دعوا بغض ميكنم
رييس مياد طرفم واسه نشون دادن حمايت و دلداري
چشام ميسوزه و ميرم طرف دستشويي و گريه ميكنم
و تو اينه به خودم فحش ميدم كه مسخره بازي در نيار
كار بيرونه و بايد تحمل داشته باشي
و ياد مزيت مردها مي افتن كه همكار مردتون نميتونه اشكتونو در بياره
ميرم تو حياط خلوت راه ميرم و راه ميرم
ارومترم
برميگردم يكي از اقايون همكار بهم ميگه نميدونستم اينقدر خشمناك ميشي و مستخدممون ميگه بدجور عصباني ميشي ها
و گرسنه و اعصاب خورد ميرم پيش همكلاسيم كه بهم ياد بده چه پروژه اي نوشته و به جز هزينه نوشتن پروژه كه هنوز حساب نكردي 16 تومن بابت 2 ساعت كرايه كلاس درس كافي نت پياده ميشيو فكر ميكني واسه 2 3 نمره اين همه خرج مي ارزيد
- در مورد كمك خواهي پست گذشته كسي كمكي از دستش بر نمياد؟
1ميليوني كه همكارم 5 شنبه كم اورد پيدا نشد ولي 100 تومني كه اون يكي همكارم چند روز قبل كم اورده بود پيدا شد
با بازبيني فيلم معلوم شد كه يه مشتري پولو دزديده
حالا كه خواستم همون موضوع و همون واژه ها رو بنويسم
به خودم گفتم بنويسم كه چي
عصر جمعه است و من از زير كارام در ميرم
بي دليل بغض دارم
منتظر يه ميل هستم كه نمياد و من بدجور دلهره دارم
خدا كنه فردا جور بشه كه اگه نشه اوضاع بدجور بهم ميريزه
خيلي نگرانم
2-بعضي وقتا گيج ميشم
نميدونم اينجا واسه خودم مينويسم
يا مينويسم كه ديگران بخونن
بايد باب ميل خودم باشه و چرت رت بگم و تا خالي شم
يا اداي روشنفكري در بيارم و حرفاي خوب و گزيده و با معني بگم تا مخاطب زيادي پيدا كنم
3-همكارم ديروز يك ميليون تومن كسر اورده
خدا كنه پيدا شه
4-پريروز رفته بودم اپيلاسيون و تو اون هواي برفي با لباس كم رفته بودم يه كتاب فروسي دست دوم و چندتا كتا بخوندم
ميخام هر ماه يه مبلغ كنار بزارم و باز كتاب خوندن رو شروع كنم
بعد از دبيرستان خيلي كم ميخونم
براي اين بار شور زندگي(دباره ون گوگ-چاپ قبل از انقلاب)-زورباي يوناني-زمستان(م-اميد)-بار هستي(ميلان كوندرا) رو خريدم
البته اومدم خونه از بس شكممو منقبض كرده بودم دچار درد وحشتناك شدم
5-دچار تناقض شخصيتي شدم باز
اين دوگانگي ها داره منو از پا در مياره
6-اين هفته دوتا تحويل پروژه دارم
يكيشو كه زحمت ترجمه شو دادم به شيما و همكلاسيم كه اين موضوع رو خودش برام انتخاب كرده خودش به خودش فحش ميده چرا اين موضوع رو انتخاب كرده كه هيچ منبعي در موردش نيس
زمانبندي كارها در ويندوز
جدا خواهش ميكنم هر كي ميتونه يه كمكي بكنه
چون شيما گفته ترجمه اش خيلي سخته و زياد اميدوار نباشم
7-هيچي.....................
امروز اخرين امتحانو دادم و فقط دو تا تحويل پروژه دارم
امتحان امروزه زياد نخونده بودم چون سر كلاس گوش داده بودم و با يه دور مرور همه چيز يادم مياومد
جاتون خالي 14 تا سوال بود در 8 صفحه
از ساعت 2 كه سرم رو پايين اوردم به نوشتن تا 3.30 كه استاد اومد سرمو بالا نياوردم
والا به خدا تا حالا استادي نداشتم كه اينقدر به خودش برسه
بوي ادكلنش كل كلاس رو برداشته بود
يه لحظه خندم گرفته بود نگاش كردم
خيلي شيك و مرتب و مودب
تو دلم گفتم كاش فلان خانوم استاد كه مزدا3 داره ولي لباس پوشيدش شبيه گداي سر چهار راست يه خرده از ايشون ياد ميگرفت
استادمون جوونه يعني 2 ماه از مهندس جان سابق ما كوچيكتره
ولي جدا از رفتار و منشش چيزي كه برام خيلي قابل احترامه طرز فكر و برخوردش با مسايله
به هيچ عنوان كم كاري و از زير كار در رفتن و حق ضايع كردن تو مرامش نيس
دلم ميسوزه و فكر ميكنه توي اين مملكت تا چند وقته ديگه ميتونه پاي اين عقيده اش بمونه و حق كسي رو نخوره
اين مملكت روند طبيعيش حق كشي و كلاهبرداريه
يه ادم سالم تا كي ميتونه تو اين جامعه دووم بياره؟
-درست در 10 ثانيه اخر راه حل يه سوال 1.5 نمره اي رو نوشتم كه از قضا درست در اومد
فقط ديگه وقت نكردم از استاد تشكر كنم
-تا وقتي كه امتحان داشتم كلي كار نكرده به يادم ميافتاد و الان حوصله انجامشون رو ندارم
-نگران يكيم كه نبايد نگرانش باشم و دارم سعي ميكنم كه خبري نگيرم و فقط دعا كنم كه اتفاقي براش نيافتاده باشه و اين دلشوره من بيخودي باشه
كل سوال كاملي كه نوشتم فقط يه سوال بود
و بقيه رو از شكم روده وجاهاي ديگه در اوردم
سه تا مراقب دختر هم داشتيم
اين حقيقت رو ياد اوري ميكنم كه اساتيد و مراقب ها و معاون ها و روسا خانوم خيلي خشن و سختن
نميدونم همين افراد بالايي از جنس مذكر،براي افراد مذكر سختگيرن يا نه
ولي تجربه ثابت كرده كه وقتي مراقب زن بالا سرته بي خيال تقلب بشي
كلا اميدواريم پاس بشه
بنده به شدت نا اميد و خستم
خسته شدم وقتي به دوستام ميرسم فقط خبر بد در مورد ايران رد و بدل ميشه
فقط ترس از اينده و مشكلات اقتصادي و سي..اسي و هزار كوفت ديگه
و هر روز نگران اينيم كه فردا چي ميشه
شنيدين 52هزار نفر از عسلويه اخراج شدن؟
قطر حالشو ميبره از ميدون گازي مشترك
و واقعا چه بدبختيم ما
دلم ميخاد اينجا نباشم
دلم ميخاد ايراني نباشم
2 فرداي ديگه افغانستان هم رامون نميده
نابغه هم نشديم كه فرار مغزها كنيم
هيچي
فردا هم امتحان دارم
كتابهايي كه شايد مسير زندگيمو عوض كردند
چون شايد ناخود اگاه رفتار و كنشي رو تو ذهنم مقبول و درست جلوه دادند كه روزي به منصه ظهور رسيده و شاهد بودم كه گند زده به همه چيز
و بعد ها فكر كردم كه فلان عكس العمل و يا رفتار باعث فلان مشكل شده
و وقتي جلوتر ميرم و واكاوي ميكنم كه چرا اون رفتار رو نشون دادم و بعد كلي گشتن و جستجو كردن، فهميدم كه يه روزي توي يه كتابي اين رفتار انجام شده بود و نتيجه اش خوب شده بود و من هم تقريبا همون عكس العمل رو نشون دادم و همه چيز خراب شده
نميتونم بگم كه اونقد ساده لوح بودم كه هوشيارانه اين اعمال رو انجام دادم
نه
ولي خيلي از ارزشها و رفتار ها و طرز فكر هايي كه الان دارم محصول كتاب هايي كه قبلا ميخوندم
و همچنين خيلي از عذاب وجدان ها و احساسات بدي كه دارم
در بعضي از شرايط انسان امادگي پذيرش ارا و نظرات ديگران رو داره و اگه خوب بيان بشه توي ذهنت ميشينه و زمينه ساز بقيه رفتار هات ميشه
و من وقت نكرده بودم كه اين ارزشها و رفتارها رو هرس كنم
يا شايد اينقدر ريشه گرفتن كه تبديل به عادت شدند و خيلي خيلي سخته تا دست ازشون برداشت.
هرچقدر هم كه سعي كني روشن فكر باشي و اسير عادتي نباشي و خودتو رها كني
ولي شب كه داري ميخابي
وقتي كه بابت كارهايي كه شايد طبيعي باشه خودتو بازخواست ميكني و به خودت تلقين ميكني كه ادم خوب و درستي نيستي
اين ارزشها كه به ظاهر نفي ميكنيشون،ملاك قضاوت ميشه برات
قضاوت دختر خوب از دختر بد
دختر خوب كه فقط يه بار عاشق ميشه و پاي عشقش ميشينه و وفاداره و از خود گذشتگي ميكنه و صداشو واسه هيشكي بلند نميكنه و خواسته جسمي و جن..سي نداره و با وقاره و صداش در نمياد و متينه و تا قبل از ازدواج با هيشكي نيست و نميزاره كسي دست بهش بزنه و اين احساساتو نداره و هيچ وقت خودش پا پيش نميزاره و اختيار دلش با خودشه و نمازشو ميخونه و درسشو ميخونه و موفقه و به همه كمك ميكنه و پاشو جلوي پدر و مادرش دراز نميكنه و سر و گوشش نميجنبه و وفاداره
و دختر بد....
حتي اگه از نظر بقيه خوب باشي ولي كافيه يه سري خصوصيت بد داشته باشي مخصوصا در مورد مسايل جن.سي و عاطفي.اون وقته كه هيچ رقمه از خودت نميگذري
مدام خودتو با ديگران مقايسه ميكني و از قضاوت ديگران در مورد خودت هراس داري
مدام خودتو بازخواست ميكني
مدام به خودت توهين ميكني ولي با اين حال خواسته ها و نياز ها و افكارت هنوز سر جاشون هستن
ديگه به خودت اطمينان نداري و خودتو لايق نميدوني
شايد اقدام پست قبل هم در همين راستا بوده
ولي فكر ميكنم اين ارزشها و ملاك هاي خوب بودن كه در ذهنم نشسته ،مهمترين عامل اين كمبود اعتماد به نفس و اشتباهات مكرريه كه انجام دادم
شايد اگه فقط كمي به خودم اطمينان داشتم و خودمو پايينتر نميديدم و خودمو لايق بهترين ها ميديدم خيلي كارها رو نميكردم
نميدونم كي بالاخره موفق ميشم از سايه شوم اين ارزشها دروغي خلاص بشم و واقعيت خود و جامعه و انسان رو اونطور كه هست ميبينم و از شر قضاوتهاي دروغي خلاص ميشم؟
ولي هنوز نميدونم چه رفتارهايي درسته و چه رفتارهايي غلط
چه موقع چه رفتارايي رو بايد بروز بدم
خيلي از رفتارهايي كه انجام ميدم با فكر همون لحظه ام بهترين رفتاره و بعدا متوجه ميشم اشتباه بوده
البته اين نكته رو هم ميدونم كه همه چيز نسبي هستش
بسته به مكان و زمان و شخص مقابل و مقتضيات اون لحظه است
شايد بايد فكر فعال و بازي داشته باشم تا در لحظه بتونه بهترين تصميمو بگيره
اينكه يه اشتباه دوبار تكرار نشه هم كار سختيه
چون اگه سخت نبود يكي از ملاك هاي بزرگ شدن و عاقل بودن ،نبوود
چون هيچ وقت تو عمرت تو دوتا موقعيت كه از هر لحاظ شبيه هم باشن قرار نميگيري
معمولا موقعيت ها مختلفن ولي تو هنوز همون ادم سابق هستي با همون تفكرات و مث يه تابع كه ورودي بهش ميدي و افكار و ذهنيت و خاطرات گذشته باعث ميشن دوباره يه جواب به عنوان پاسخ صحيح بهت داده بشه كه زمان مشخص ميكنه كه باز اشتباه بوده
زندگي چقدر پيچيده است...
پي اس1:دلتنگي عصر روز جمعه ام دوباره داره شروع ميشه
پي اس2:فردا امتحان دارم و تازه دارم كشف ميكنم موضوع در مورد چيه؟!
محض رضاي خدا حتي يك جلسه هم سر اين كلاس شركت نكردم
كاري رو كردم كه طي 6 ماه گذشته نتونسته بودم انجامش بدم
هرچند گريه امونم نميداد
و نصفه شب تشنه ات بشه و زورت بياد پاشي بري اب بخوري
و صبح طي يه عمليات غافلگيرانه موبايلتو خاموش كني و باز بخوابي وچون حوصله نداشتي ساعتتو كوك كني و ساعت بدبخت از شر عرشيا در امان نبوده و باز ساعت و كوكش به هم خورده
ميگري ميخابي
كه باباجان با يه عمليات انتحاري ،كه انگار ميخاد طي عمليات غافلگيري تو ودوست پسرتو تو تخت دستگير كنه در اتاق باز كنه و به تويي كه چسبيدي به سقف بگه ساعت 6 شده پاشو
در عرض ايكي ثانيه حاضر ميشي و ميري و اين بار با "چاقه"* هم ماشين ميشي و هندز فري ميزاري تو گوشتو لم ميدي و به "هيچي"فكر مي كني
خسته و كلافه اي و وارد شعبه كه ميشي حال و حوصله لبخند نداري
هنوز پاتو درس و حسابي تو شعبه نزاشتي و به وسط شعبه نرسيده
رييست ميخنده ميگه كجا خانوم؟!
ميگم چي؟؟
با خنده ميگه امروز بايد بري فلان جا
اه از نهادم بر مياد
واي نه
اونجا وحشتناك شلوغه.به من چه نيرو اضافي ميخان
و طي يه سري گفتمان ها با سرپرستي مث بچه ادم سرمون ر پايين ميندازيم و به شعبه مورد نظر رفته و خود را دوباره معرفي ميككنيم
و نامردي نميكنن و ميزارنت پشت باجه
نشون به اون نشون كه رييس باجه اومد جاي من نشست تا من 5 دقيقه صبحانه بخورم
و ابدارچي كوفتيش معلوم نبود كجائه
يه چايي نداد بخورم
و عينهو تراختور تا 1 كار كردم
ديدين روز اخر پرداخت فيش موبايل بانك ملي چه شلوغه
دقيقا مث همون
يعني سرمو بالا نياوردم
شكلات خوردن و دستشويي رفتن پيش كش
اگه اين 3 روز مرخصي تو شعبه خودمون بودم اينقدر كار نميكردم كه امروز كردم
و در كمال خوشبختي فقط 2000 تومن اختلاف داشتم اونم فداي سرتون
اصل احتمال هم ميگه وقتي اون همه سند ميزني احتمال خطا هم هست
من فقط ميترسيدم يه عالمه باشه
وسطاش ديگه حاليم نميشد چقدر گرفتم و چقد بايد پس بدم
رييسه كه از كارم راضي بود و گفت خيلي خوب بود
حالا جالبش اينه اخر وقت كارتي كه يه مشتري داده بود و ادرس موبايل فروشيش بود رو ديد
ميگم مشتري داد
با خنده ميگه نگير خانوم اينا ميگن دختره كارمنده و خوبه و از اين حرفا
خنديدم ميگم پير مرد بود
ميگه خب شايد پسر داشته باشه
ريسه رفتم
ديگه نگفتم پيرمرده چقدر منو تحويل گرفت و هي خانوم مهندس خانوم مهندس ميگفت
ديگه داشتم مي اومدم خونه چشام سياهي ميرفت
نزديكيهاي خونه يه خانومه از كنارم رد شد
اصلا نگاه نكردم
يهو ديدم داره به فاميلي صدام ميكنه
برگشتم ديدم بعلههه
مامان خواستگار سابقم هستن
فكر نميكنم در موردش حرف زده باشم
طرف مهندس الكترونيك وضع خوب فقط اصلا به من نميخورد
حالا بماند سوالاي كه من روز خواستگاري پرسيدم دست مايه مسخره كردن من توي بانك شده
نميگم عمرا چي گفتم
ميميريد از خنده
جواب رد داده بودم و پسره به همكارش گفته بود كه رفتم خواستگاري و جواب رد داده و همكاره هم نامردي نكرده گفته بيا خواهر منو بگير!!!!
و در عرض 1 ماه عروسي كردن
(پسره به منم گفته بود كه عروسي گرفتن و كراوات زدن و اين حرفا رو دوس نداره،كلا زن ميخاست.فرقي نميكرد كي.ايشالا كه خوشبخت بشن)
حالا مامان همون پسره
دو دفعه منو بغل و بوس و قربون صدقه
ميگم خوبه من جواب رد داده بودم بعد اينا رفتن زن گرفتن.طوري رفتار ميكنن انگار من هنوز جواب نداده رفتن جاي ديگه
مامانه قبل اينكه حتي منو ببينه به خاطر خونوادم گفته بود ما هر چند سال كه بخوايد صبر ميكنيم و فقط دختر شما
من هر چي گفتم شايد به خاطر شغلمه مامان قبول نكرد
خانومه بهم ميگه استخدام شدي؟حقوقت خوبه!!!!!!
خلاصه اين بود ماجرا امروز
منو اگه فردا دوباره بفرستن يه شعبه ديگه ميميرم!!!!
من امروز هيچي درس نخوندم
*:چاقه و لاغره دو تا همسفر بنده تا سر كار هستن ويادم بياريد بعدا در موردشون براتون بگم
پي اس1:حوصله دوباره خوندن و يرايش ندارم.غلط و غولوط ها و منظورمو خودتون حدس بزنيد ديگه
افرين