تبليغاتX
عادي مثل زندگي
یه سوال فلسفی منطقی جدی:

خودم:دوسش داری؟

من:اره فک کنم

خودم:پس نخواه تا دوباره خودتو تو زندگیش وارد کنی و به همش بریزی

شیر فهم شد

من:

 

 

پی اس:ما سی دی خریده بودیم که یک سری شعر محلی برای رییسمان رایت کنیم

سی دی ها اب شدند رفتند توی زمین

شما ندیدینشون؟؟

یعنی تو مغازه جا گذاشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکم آذر 1388ساعت 22  توسط مرجان  | 
تمام قفسه سینه ام درد میکنه و گلوم میسوزه حس میکنم تازه دارم مریض میشم کم کم داره نشونه هاشونشون میده

دلم یه کوچولو تنگ شده

دلم بیرون میخاد

دلم دریامیخاد

اونم فقط یه نقطه خاص

در یک روز خاص

در یک حالت خاص

توی یه هوای خاص

پیش یه.....

 

نه نه نه

دیگه نمیخام بگم پیش یه نفر خاص

نمیخام

اون منو نمیخاد

چرا رویاهامو باز با حضور اون بسازم؟

نه

نمیخام

توی همه ی اون چیزای خاص

من تنها باشم

کنار اون نقطه خاص از دریا

توی اون هوا که سوزش باعث شد فرار کنیم و بریم توی کافه کنار دریا بشینیم وسط اون همه ادم

و بیخیال اون همه ادم حرف بزنیم و بحث کنیم

دلم میخاد تنها برم  روی همون میز بشینم و زل بزنم به صندلی خالی تو

دلم میخاد توی این غم غرق بشم

دلم میخاد حسرتتو بخورم

ولی آرزوی برگشتتو نکنم

چون اگه ارزو کنم که بیای لحظه هام دردناک میشن و پر از انتظار واینجور لحظه هام از دست میره

ولی وقتی قبول کنم که دیگه نمیای

عادت میکنم به نبودنت

و اینجور لحظه هام طعم حضور تو رو میگیره

به خاطره هات بسنده میکنم

و اروم میشم و عمیق

پس

 

دلم دریا میخاد

یه نقطه خاص

روز جمعه

یه ساعت خاص

توی سوز هوای سرد که از سمت دریا میخوره تو صورتت

و ادم خودشو جمع کنه

دور بزنه

وسرش رو بندازه پایین

به ماسه های زیر پاش نگاه کنه

و اروم اروم به سمت کافه بره

و در وسط ترین میزش بشینه و چای بخوره

و زل بزنه به صندلی خالی کنارش و توی دلش حرف بزنه

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1388ساعت 12  توسط مرجان  | 
ما فکر میکنیم داریم سرما میخوریم

البته ما از دیروز احساس میکردیم نفسمان تنگ شده منتها فکر کردیم مشکل از جای دیگه است

(عمرا بتونید حدس بزنید که ما فکر میکردیم مشکل از کجاست!)

بعد امروز دیدیم گلویمان درد گرفته است و حالا دوساعت  به دوساعت داریم ادالت کلد میخوریم

باشد زنده بمانیم

ما امروز خوش خوشانمان است

ما امروز مرخصی گرفتیم

و صد البته صبح به پدر دانشگاه فحش میدادیم که باید پاشیم برویم کله سحر دانشگاه

البته ما واسه امتحان دانشگاه مرخصی گرفته بودیم

البته برگه مرخصی رو نوشته بودیم ولی در روی میزمان بود و ماهم در صندوق مشغول چک کردن پولها بودیم

که رییسمان برگه مرخصیمان را برداشته  و به ما نشان داد و گفت مال شماست؟

فردا امتحان داری؟ و خودش هم گفت موافقت میشود!!!!

ولی خداییش زور داره روز مرخصی هم ساعت ۶.۳۰ بیدار بشی

و ما راهی دانشگاه شدیم در حالیکه دیروز به جای درس خواندن خوابیده بودیم

و البته با تمام اینها ما امتحانمون رو بدک ندادیم

ما سال ۸۳ دوران کاردانیمون دوتا استاد ماه داشتیم که خیلی خاطرشان را میخاستیم و درسهایشان را خوب یاد میگرفتیم و امروز از همان معلومات استفاده نمودیم

ما اگر عاشق استادهایمان شویم دکترا قبول میشویم

ولی خداییش چه حالی میده ادم خونه باشه

هر روز خدا خسته می اومدم خونه و یادم می اومد که خاک بر سرم باید به فلانی زنگ بزنم وفلان موضوع رو چک کنم و صد البته هیچ کدام را انجام نمیدادیم

البته امروز هم هوز هیچکدامش را انجام ندادیم و لی دست کم جنازه نیستیم

و بالاخره انجام میدهیم

۱-ما نگران دوست سابقمان هستیم

ایشان همینجوری همیشه فینگ فینگشان به راه بود و ما حال میترسیم که توی این بازار انفولانزا بازم مریض شوند

۲-این مریضی من تقصیر این همکارامه. خداکنه خوب شم

۳-دیروز عینک جدید زده بودم و چون هوا خیلی سرد بود و بنده نیز خریدن سویی شرت رو هی پشت گوش میندازم و هر روز صبح میگم امروز میخرم و بعدازظهر میگم ولش فردا میخرم

مجبور شدیم ژاکتی که پارسال مامان برام بافته رو بپوشم

اقایون همکارا راه به راه ژاکتمون رو تبریک میگفتن و خیلی خوششون اومده بود ازش

از رییس گرفته تا کارمندا شعبه مادر

ولی هیچکدام متوجه تغییر عینکمان نشده اند!!!!

۴-ما چه خاکی بر سرمان بریزیم با درسهایمان

۵-ما نیازمند یاری سبزتان برای ترجمه مقاله انگلیسی هستیم

البته هنوز خودمان هم من مقاله رو ندیدیم

۶-ما یه مرگمان هست

گفته باشیم که بعد نگویید نگفتی

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15  توسط مرجان  | 
اواخر اردیبهشت که قرار بود دوباره بیای پیشم و نشد که بیای

هر روز که از کنار جنگل کنار دانشگاه میگذشتم با ولع برگهای سبز کمرنگ درخت ها رو نگاه میکردم و سعی میکردم بهترین جای ممکنشو پیدا کنم تا وقتی که میای ببرمت اونجا

میخاستم از زاویه دید تو نگاه کنم

چون میدونستم چقدر از طبیعت لذت میبری

چون میدونستم چقدر ارومت میکنه

هرجای قشنگی که توصیفشو میشنیدم ادرس میگرفتم تا بیای و ببرمت

سعی میکردم مث تو نگاه کنم

و ظرافت هایی رو ببینم که هر چشمی نمیبینه و به سادگی از کنارش رد میشه

و حالا

توی محبوب ترین فصل سالم

وقتی مسافت بین دو شهر رو طی میکنم

هر روز صبح و عصر

هر بار یه زاویه جدید

تو گرگ و میش هوا یا توی افتاب ملایم

منظره ها

درخت ها و رنگهای قشنگشون رو نگاه میکنم

و حسرت میخورم که تو نیستی تا ببینی

حسرت میخورم نیستم در کنارت که با هم لذت ببریم

اون وقت تا جایی که امکان داره تو صندلی ماشین فرو میرم و به اسمون نگاه میکنم

به شکل قشنگ ابرها

به هوای ملایم پاییزی

و یه نیم نگاهی هم به درختای رنگارنگ اون دور دورا

به مزرعه های بین راه

وبعضی وقتا چشامو میبندم و تصور میکنم بازم سرم رو شونه هاته

لبخند میزنم به رویا بافیم

و باز حسرت و حسرت

منتها امروز به این فکر میکردم که چطور از محبتم به تو برای تکاملم استفاده کنم

چطور باعث شه کامل تر بشم

به برگشتت امید ندارم

باید منطقی بود

گرچه نمیدونم به چه جرمی منو گذاشتی و رفتی ولی میدونم شرایط فرقی نکرده تا بشه امید داشت تا برگردی

ولی این محبت(جرات ندارم بگم عشق) باید ثمری به جز اشک و اندوه شبانه داشته باشه

هنوز نمیدونم چطور میتونه کمک کنه عاقل تر شم

 

پی اس۱:ببخشید که خیلی رمانتیک شد

شاید اشکتون رو در اورد یا شاید هم حالتون رو به هم زد

پی اس۲:ما بسی خسته میباشیم

پی اس۳:امروز معاون جان با خدماتی شعبه مادر دعواش شد و ما بسی در دلمان برای جواب های کوبنده اقای ایکس هورا کشیدیم

ایشان بسی با ادب و مهربان و باشعور و  باجنبه و البته زیبا میباشند

و صد البته اذر ماه پسرشان از دوبی می اید و خانومشان فارغ میشود!!!!

پی اس۴:یکی محض رضای خدا یه کامنت برای ما بگذارد ببینیم که این کامنت دونی ما کار میکند

مردیم از بی محلی شما

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17  توسط مرجان  | 
اموز همکارم یه خبر خوش بهمون داد

اولش گفت باور نکردیم گفتیم برو بینیییم تو پریروز تست دادی

دوباره گفت و دوباره گفتیم دروغ میگی

خنده اش گرفت گفت به قران راست میگم

و ما ناباورانه بغلش کردیم

حدس میزنه یک ماهی هست که قراره مادر بشه

وای که چه لذتی داره

ازش هی مپرسم چه حسی داره یکی دیگه تو وجودت داره رشد میکنه

میخنده و میگه هیچی

شوهرش که ذوق مرگ شده دیگه

از صبح هی هواشو داریم از پله ها اینقد بالا نرو

یه خرده راه برو

بیا بسکویت بخور

هیچی هوس نکردی

میگه اگه میدونستم اینقد تحویلم میگیرد تا حالا سه تا اورده بودم

دلم خیلی بچه خواست

دلم زندگی واسه خودم خواست

یه تکیه گاه که مطمئن شم مال منه نه اینکه هر ان امکان رفتنش باشه

دلم این هیجان رو میخاد

یه زندگی اروم و معمولی

شادی های کوچیک

دعواهای بیخود و ناز کردن و ناز کشیدن

دلم میخاد واسه ایند مون نقشه بکشیم

و خیلی چیزای دیگه دلم میخاد

میخاستم ارزو کنم که خدایا مارو هم سر وسامون بده

و بعد حرفمو پس گرفتم و گفتم بیخود

فعلا کم دردسر داری؟

درس و پروژه و امتحان و کار

وقت داری واسه تنش های یک انتخاب به بزرگی زندگی؟

تازه تو توی فراموش کردن دوستت موندی اون وقت میخای ازدواج کنی؟

تویی که هر روز رویا برگشتنشو میبافی میخای سرتو روی بالش یکی دیگه بزاری

و جواب میدم به خودم که ادم نباید عاشق شوهرش باشه

اونم ادمی مث من که اگه یکی رو دوس داشته باشم از جونم هم براش میگذرم

نه همون بهتر که طرفو فقط یه خرده دوس داشته باشی

اصلا بی خیال این حرفا

برو بگیر بخواب

باز رویا بباف

+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1388ساعت 16  توسط مرجان  | 
عرضم به خدمتتون که ۳ هفته پیش بنده در کمال جوگیری پاشدم رفتم ارایشگاه و در یک اقدام شجاعانه اقدام به زایل کردن موهای بد ن توسط عنصر دردناک مومک کردم

البته ما از خیلی قبل تر این اندیشه پلید در سرمان بود

ولی هی وقت نمیشد

و همان موقع که عروسی دعوت بودیم و بعد از تحمل یک ماهه که دست به موهای بدنمان نزنیم تا در بیایند و شرشان را یک جا بکنیم تشریف بردیم ارایشگاه

نکته جالب توجه این بود که ما هرگاه دردمان می امد وسط جیغ و داد هر هر میخندیدیم

کلا ما کمی ک...خل میباشیم و

 بترسیم میخندیدم

دردمان بیاید میخندیم

عصبانی شویم میخندیم

و به قول همکارمان در بانک

در شب اول عروسی هم احتمالا هی میخندیدیم و طرف کلافه میشود و یکی میزند توی گوشمان

البته طرف احتمالا نمیداند در صورت انجام این کار ما ریسه میرویم از خنده

خلیم دیگر

البته درد این اقدام در حد رد شدن جریان برق از بدن میباشد به خصوص در بعضی جاهای خاص

و همکارانمان هی مارا مسخره مینمودن که اخه تو که شوهر نداری واسه چی میخای بری

و ما یک لبخند عاقل اندر سفیه ای تحویلشان میدادیم که زکی

ما کلی اینده نگر هستیم و میخاهیم این عنصر های زاید رو به کل ریشه کن کرده و در ان موقع حالشو ببریم!!!!

برای اینکه چشتون از حسودی در اد هم عرض کنم که تا الان که ۲۳ روز از اقدام فوق میگذرد حتی جوانه هم نشکفته رو تنمان

و فقط همون هایی رخ نمایی میکنن که ان موقع طفل بودن و قابل قتل عام نبودند

بالاخره پاداش اون همه درد کشیدن باید یک چیزی باشد

فقط یه اشکال کوچیک پیدا شد که سبب شد ما الان اینها را اینجا بنویسیم

و ان اینکه ما چون به شدت با کمبود وقت مواجه هستیم

وقت نکردیم مدام به تنمان روغن بمالیم و هر از چند گاهی بعضی نقطه ها شروع به جوش زدن میکنند

و حالا که هم که میخاستم برم خونه ریحان مهمونی و خواستم تاپ بپوشم دیدم بازوهایم جوش زده

البته ما کاری به کارشان نداریم و امیدواریم خیلی زود این مهمان ها هم گورشان را گم کنند

در ضمن تصریح میشود که ما ادم نشدیم و باز میخاهیم چندین بار دیگر این اقدام شنیع رو انجام دهیم تا به کل از بین بروند

باشد که رستگار شویم

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1388ساعت 16  توسط مرجان  | 
چند روزیه که دارم فکر میکنم که چرا اینقدر بی محتوا مینویسم

چرا هیچ منطق و عقلی پشت نوشته هام نیس

چرا روزا اینقدر پوچه

چرا من اینجوری ام؟

یه عالمه چیزای دیگه نوشتم

از اتفاقات روزانه امروز

از نگرفتن امتحان

از کارای بانک

از دعوا با مشتری و راننده

از دیدن یه معلم که من اسمشو یادم نمیاد و اون منو به اسم فامیل صدا کرد

از خیلی چیزا

ولی چه فایده

دلم میخاد برم یه جای خلوت بشینم و همینجور زل بزنم به فضا

بدون اینکه کسی رد شه و حواسم پرت شه یا احساس نا امنی کنم

دلم میخاد یه عالمه پیاده روی کنم

دلم میخاد داد بزنم

دلم میخاد بگم من چه موجود اشغالی ام که نقاب خوبی گذاشته

دلم میخاد خودمو از شر خودم خلاص کنم

دلم میخاد اینی که هستم نباشم

اصلا معلومه من از زندگی چی میخام؟

اصلا معلومه که چه تفکری پس این کارامه؟

معلومه مذهبی ام یا لاییک

همیشه قاطی پاتی ام

تکلیفم مشخص نیس

چی دوس دارم

اگه مذهبی ام پس اون گندکاریات چی بودن

اگه لاییکم اون عذاب وجدانه از کدوم گوری میاد

یه سری عادات وعقاید تو مغزمون فرو کردن که هر چی میخام ادای روشنفکری رو در بیارم و پس ذهنم اونارو ارزش میدونم

اینکه چه رفتاری ارزشه و چی ضد ارزش

باباجان من چرا تکلیفم مشخص نیس

این وسط تو برزخ دارم دست و پا میزنم

گاهی به اینور متمایل میشم گاهی به اون ور

شتر سواری که دولا دولا نمیشه

باید یه سری عقاید ثابت داشته باشم و یه سری ارزش که تا پای جون هم که پاش وایسم

نه عشقم عشقه نه بی بند و باریم بی بند باری

نه وفاداریم معلومه نه بی وفایی

انگار دو شقه شدم

دو ادم کاملا مجزا درون من زندگی میکنن که هر کدوم رفتارهای خودشو دارن و هیچکدوم به اون یکی محل سگ هم نمیزاره و این وسط منه بدبختم که کارهای هردوشون به پای من نوشته میشه

از بیرون که خودمو نگاه میکنم نمیتونم خودمو فهمم وای به حال بقیه

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1388ساعت 22  توسط مرجان  | 
اول از همه من قربون این وب خوشگلم برم که اگه نبود حتما من دق میکردم و لال از دنیا میرفتم

سنگ صبور به این خوبی از کجا پیدا میکردم که هرچی توش بریزم بازم جا داره و نمیزاره دلم بترکه

دو سه روزی هست که ننوشتم یعنی وقت نکردم اصلا بنویسم و حالا دارم میپوکم

یا بهتر بگم داشتم میپوکیدم

(پوکیدن فعل اصفهونیاس نه سلمان؟!)

از این روزای شلوغ که نفس برام نمیزاره

یه هفته است با ریحان حرف نزدم

مایی که هر روز باید نیم ساعت وراجی میکردیم و هی حرف میزدیم و حرف میزدیم اصلا وقت نمیکنم که زنگ بزنم براش

جونی هم برام نمونده

از وقتی هم که شعبه مامانمون قاطیمون شده که دیگه نور علی نوره وضعمون

اقایون از زیر کار در رومون که ول کردن رفتن

ما چهارتا عینهو تراکتور داریم تا ساعت ۲ کار میکنیم

یعنی یه روز اگه ساعت ۱ کارمون تموم شه ذوق مرگ میشیم

دیگه روز خلوت و شلوغ نداره

هر روز همین اش و همین کاسه است

از ۷ میشینی تا ۱ بلند شی

به اینها اضافه کنید مشتری های غر غرو و احمق رو که تا دو دقیقه داری موجودی میگیری یا خدای نکرده میری جیش کنی مختو میخورن

از اوون معاون اشغال گرفته که مثلا میخاد مارو دق بده با بچه های شعبه مادر و حتی کارمندای مرد خودمون و مستخدممون شوخی میکنی

ولی کیه که ندونه چه اخلاق گندی داره

اینو واسه این نمیگم که خودم باهاش بد شدم

قبل از اومدنش همون یکی دوماه اول کارم همکارم وصف حال یکی از همکارا که هیشکی چش دیدنشو نداره رو واسم گفته بود که دو ماه بعد اقا رو تبعید کردن شعبه ما

چندبار میخاستم به واسطه درگیریاش اخراجش کنن که مثل اینکه یه بار دوتا بچه اولش که مث اینکه معلول هستن رو پرت میکنه زیر ماشین سرپرست کل بانک که اگه میخای منو اخراج کنی اول بچه هامو بکشید

نمیخاید شما هم مث من دلتون بسوزه

مث اینکه بچه ها که اتفاقا پسر هستن و ارشد بقیه بچه ها رو برده گذشته بهزیستی و حالا هم ازش بپرسی چندتا بچه داری؟ به جای ۵تا میگه ۳ تا دختر

و البته به شدت پولداره ولی از یه قرون دوزار نمیگذره

این ادم اخلاقش گنده همه هم میدونن

علاوه بر اینها مثلا دیروز عینهو خر کار کردیم اخر وقت از سرپرستی زنگ زدن که ماها هم باید بریم جلسه سرپرست

و چشمتون روز بد نبینه

چهارنفری اول رفتیم ساندویچی و بعد هلک و هلوک رفتیم جلسه و سرپرست دقیقا ۴ ساعت تموم حرف زد

جدی و بدون اغراق میگم

از ساعت ۳ شروع کرد تا ۷

یک ریز و بدون اینکه حتی یه کلمه به درد بخور باشه و حتی یه کلمه اش به ما ربط داشته باشه

یه ساعت اول ساکت نشستیم

یه ساعت دوم من از دستشویی داشتم میترکیدم و مسخره بازی در می اوردیم و

 یه ساعت سوم رفتم دستشویی و تازه چشام باز شد و دیدم که به به که بانک چقدر همکار اقای خوش تیپ مجرد داره

ساعت چهارم داشتیم هر هر میخندیدیم و چرند میگفتیم

به شدت هلاک بودم رسیدم خونه ساعت ۸.۳۰ بود و

و تازه باید اثبات میکردم که واقعا جلسه بودم و جای دیگه نبودم

این شد که بدون شام رفتم خوابیدم عینهو خرس خوابم برد تا صبح

امروزم کلی کار و خستگی و بیچارگی و منت کشی واسه مرخصی فردا

دو تا از همکارا انفولانزا گرفتن سومی هم رفته دنبال چک هاش

گرچه فردا روز شلوغی نیس ولی با دوتا تحویلدار که نمیشه کار شعبه رو پیش برد

برگه مرخصی رو هم نوشته بودم که رییسم گفت نه باید بمونم

اخر وقت داشتیم  می اومدیم برگه مرخصی رو نشون میدم و میگم

رییسم میگه خب باشه نیا فردا برو امتحانتو بده و من ذوق مرگ میشم

رییس میگه اگه شلوغ بود خودمم تحویلداری میکنم

و موقع اومدن میگم نکنه فردا امتحان نگیره و من ضایع شم و هفته دیگه چه گلی به سرم بگیرم

نهایت تصمیم بر این شد فردا برم دانشگاه اگه امتحان بود که کل روز مرخصی بگیرم اگه نبود برم بانک و مرخصی ساعتی رد کنم

از ۵۰ صفحه جزوه با فونت ریز فقط ۱۰ صفحه خوندم خیلی  هم سخته

 

 

 

حقیقتش تا حالا باورم نمیشد که رفته

ولی وقتی به هم بودنمون فکر میکنم انگار مال سالها پیشه

دلم خوش بود که شاید این دوری یه دوری موقت باشه و زود برگرده ولی تقریبا مطمئنم که برگشتی در کار نیس

اون کاملا منو فراموش کرده

حتی خیلی قبل تر از اینکه رابطمون به ظاهر تموم بشه

خودش گفته بود که دلش واسه خودشم تنگ نمیشه چه برسه به من

خوبه خاطراتی که باهم داریم کمه وگرنه خفه میشدم از این همه دلتنگی

هر روز که از جلوی تالاری که قرار بود باهم بریم عروسی و نرفتیم رد میشم یاد مکالمه ای می افتم که  وقتی داشتیم از جلوش رد میشدیم داشتیم

امروز وقتی رسیدم میدون شهدا

یاد اولین دیدارمون افتادم

داشتم دنبالش میگشتم و با تلفن باهاش حرف میزدم

اون منو زودتر دیده بود

و من هنوز دور خودم میچرخیدم

از پشت سرم اومد و با محبت سلام کرد

دستش پر بود ولی به زور شده دستشو بالا اورد و دست داد باهام

یاد کافی شاپی که چند دقیقه نشستیم تا تصمیم بگیریم کجا بریم

یاد قهوه خوردنمون

نگاه های محبت امیزش

کنجکاوی من

و خیلی چیزای دیگه

حقیقتش این تنها پسری نبود که من باهاش دوس بودم

بنابراین پسر ندیده نبودم که واسه اون اینجا ننه من غریبم بازی در بیارم

ولی نمیدونم چی باعث شد اینجوری بشم

چی باعث شد از کوچکترین اشتباهی که مرتکب شدم نگذرم و هر روز خودمو بازخواست کنم

چی باعث شده که هنوز منتظر باشم

امروز وب یکی(میتیل) رو یک لحظه خوندم

در مورد عشقش و نحوه اولین دیدارشون بود

که یه عالمه مسافت رو رفته بود و چیکارا کرده بود

منم یه همچین تجربه ای داشتم ولی تلخشو

همه چیزو برای اومدنش مهیا کرده بودم

همه جارو تمیز کرده بودم

تلفنش قطع بود و نمیتونستم ازش خبر بگیرم روم نمیشد زنگ بزنم خونشون

منتظر بودم که ۵ شنبه بیاد ولی نیومد

تمام عصر از کنارگوشیم تکون نخوردم که زنگ بزنه بگه اومده ولی زنگ نزد

بهش میل زدم که بی انصاف لااقل خبر میدادی

جواب داد قرار بود اگه بیام خبر بدم نه اینکه وقتی نمیام

و من رفتم توی وان حموم پر اب گرم دراز کشیدم

اشکام با اب مخلوط میشد

به بدنم نگاه میکردم

به نظرم زیبا می اومد

۲ ساعت تموم توی اب خوابیده بودم

فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم

و عاقبت به هیچ جا نرسیدم

اگه زودتر گفته بود نمیاد من میرفتم پیشش

ولی هیچکدوم از اینا نشد

امروز که گریه ام گرفت رفتم تو تخت و گریه کردم

دلم میخاست یکی دست بزاره رو شونه ام بگه بسه

چقدر گریه میکنی

هیسس

اروم باش

تو خوب میشی

ولی هیچکی نبود و از خستگی بیهوش شدم

یک ساعت بعد بیدار شدم ارومتر بودم

 

من دوباره میتونم بلند شم

میتونم حتی شده تنها ادامه بدم

میدونم که خیلی شخته و له میشم ولی میتونم

امیدوارم بتونم

 

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1388ساعت 19  توسط مرجان  | 
چند روزیه که وقت نکردم بنویسم کلی حرف میخستم بزنم ولی بعد میگم

تو بانک وضع خرابه

خیلی خسته کننده شده

سرم به شدت درد میکنه و کلی درگیری هم تو بانک دارم

یادتونه دو روز پیش گفتم با معاون مزخرف بانک میخام دعوا بگیرم

دو روزه که باهم درگیریم

قضیه از اینجا شروع شد که اقای گیج دیروز ۱ میلیون تومان اشتباه برای همکارم واریز کرد

بزارین یه خورده قضیه رو توضیح بدم

صبح قبل از باز شدن در بانک واسه مشتریها

یه مقدار پول بسته به موجودی خزانه به تحویلدارها میدن و این پولها رو ورود میدن به سیستم

یعنی اون پولی که داده میشه موجودی تحویل داره و واسه همینه که یه تحویلدار نمیتونه به پولای تحویلداره دیگه دست بزنه و یا پرداخت کنه

و اخر وقت تحویلدار باید موجودیشو تحویل بده و باید موجودی فعلی و پرداخت و دریافتی های مشتری هاش با دریافتی از صندوق یکی باه

در غیر این صورت اگه کمتر باشه تحویلدار باید کسری رو از جیب پرداخت کنه و اگه زیاد باشه باید بده به رییس تا نگه داره یا صاحبش پیدا شه و یا در مواقعی که کسر میاد ازاون گذاشته بشه

ومعمولا به ما یاد ادن مبلغ پرداختی به هرکس رو با ذک نوع پولی که دادیم پشت سند بنویسیم

ووقتی اول صبح واست ۱ میلیون زیاد ورود داده باشن اخر وقت ۱ میلیون کم میاری!

وسط روز که همکارم موجودی گرفت معلوم شد یک میلیون اشتباه ورود داده شده

و معاون کوفتی که عشق ریاست داره و واقا دوزار هم سرش نمیشه و با تمام اشتباهاتش در شمارش بازهم از رو نمیره و خودش مبالغ رو وارد میکنه

اصلا گردن نگرفت که اشتباه کرده و رییسمون هی حرص خورد

من اومدم موجودی بگیرم و چون نیاز به کد مدیر و یا معاون داره از کد اون استفاده کردم

(تو شعبه های دیگه کارمندا کد مدیر و یا معاون رو ندارن و این کار قانونی نیس ولی ما داریم دیگه!)

و اشتباها از کدش خارج نشدم و در نتیجه با کد معاون ۷ تا سند زدم و اخر  وقت موجودی معاون منفی بود و تا اصلاح سند توسط رییس معاون شعبه رو سرش گذاشت که چه معنی داره اینا از کد من استفاده میکنن و یه عالمه حرف دیگه

و ما هم محل سگ بهش نزاشتیم

اینم هی گفت و هی گفت

خلاصه حوصله ندارم همشوبگم و اخر وقت موقع خداحافظی من خداحافظی نکردم و رفتیم

اروز اقا جواب سلام منو نداد

من با تمام هارت و پورتم خیلی بهم بر میخوره که یکی جوابمو نده

اعصابم خورد شد

و دردسر شروع شد

یه نخ کش (۱۰ تا بسته )۲۰۰۰تومنی رو باز کردم و وقتی شمردم دید ۹ تاس

یعنی به جای ۲ میلیون ۱.۸۰۰ بود

به رییسم گفتم

کلی دعوا کرد که چرا قبل از پاره کردن باندش نشمردی

و حالا چه طور ثابت کنیم

حسابمو که بست دید ۲۰۰ تومن کم دارم و هیچکدوممون توجه نکردیم که ما فرض کردیم اون بسته کامله و باز ۲۰۰ تومن کمه

مسئول پول رسانی اومد اونم کلی غر که چرا نشمردی و باز کردی

اعصابم خورد شده بود

رفتم صبحانه بخورم میلم نکشید و فقط یه چایی خوردم

بانک هم غلغله

تا ۱.۳۰ که خلوت شد حسابمو بستم دیدم ۴۰۰ تومن کمه

۲۰۰ تومن همون بانده بود ولی ۲۰۰ تومن بقیه کجا بو؟!!!

منو میبین دیوانه شدم

از صبح به دلم افتاده بود که یه چیزی میشه

همکارام پشت سندامو نگاه کردم و دیدن دقیقا ۲۰۰ توم به دو نفر زیاد دادم!

من میگم اخ چطور ممکنه؟

من پول ها رو که دارم میدم ۳ بار میشمرم چطور این اشتباه رو کردم

فشارم افتاده بود

و منم که کم خواب باشم و گرسنه یکی بهم بگه تو به گریه می افتم

من نشستم کنار و ۳ تا همکارم هی دارن زیر و رو میکنن که چی شده؟

خداییش همکارام عالین

رییسم اومد و بهش گفتن و من نگاه میکنه میگه واقا کم اوردی؟

سرمو میزرم رو دستامو

دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم

اشکام میان

رییسم میگه ا خانوم فلانی پیدا میشه

حوصله ندار

میرم دستشویی و در رو میبندم

و همکارام هنوز در تکاپو که ببینن چی شده

تو اینه واسه ودم شکلک در میارم

میگم دیونه ای دیگه

مث بچه ننه ها

صدای مستخدممون رو میشنوم که میگه بیا پیدا شد

فکر میکنم که شوخی میکنه

چند دقیقه بعد میام بیرون

و میفهمم که بعله

معاون احمقمون پولا رو اشتباه وارد کرده

عوضی یه عذر خوایم ازم نکرد

و تازه گردن هم نگرفت

ماهم هی غر غر کردیم که یعنی چی

هر روز هر روز اشتباه و هی تنمونو میلرزونه

خلاصه اینکه اونم عصبانی

موقع رفتن با ماها خداحافظی نکرد

بعد رفتنش به رییسم میگم یعنی چه؟این چرا اینجوریه؟

قابل توجه که ایوشن تو کل شهر با همه کارمندای این بانک قهرن

و دوبار تا مرز اخراج رفتن

رییس گفت یه خرده دیگه تحمل کنید درخواست میدم بره

خلاصه اعصابمون خورده

امروز فهمیدم  ۵ شنبه میان ترم دارم

ازمایشگاه سیستم عامل هم پروژشو قبول نکرد

رسما مث خر تو گل گیر کردم

 من خیلی بچه ننه ام؟

بقیه حرفا واسه بعد

 

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1388ساعت 23  توسط مرجان  | 
شعبه مادرمون رو میخوان تعمیر کنن و به مدت یک هفته دو تا شعبه ها رو دارن یکی میکنن!!!!

سه تا از باجه های ما رو دادن به اونا

به مهندسی که اومده کار سیستم ها رو راه بندازه میگم:

نمیشه از اینور باجه ها رو بدین به اونا تا ما بریم مرخصی؟

اینجوری اقایونمون که ته میشینن میرن ددر دودور

کلی وضع مسخره ای میشه

مشتری هامون که همینجوری نمیتونن بفهمن کدوم باجه صداشون کرده و شمارش و یک و دو ... بلد نیستن حالا باید بین دو تا شعبه تفکیک قایل بشن

بدتر از همه جای دو تا رییساس

بیجاره رییس اون شعبه هنوز جا نداره

عمرا بشه این معاون عمرا محترم رو از جاش بلند کرد

من بالاخره به این مرتیکه یه چیزی میگم

امروز خیلی خودمو کنترل کردم که جوابشو ندم

اینقدر ادم چندش و مزخرف وپول دوست و عوضی

در ضمن ما از اون شانس ها نداشتیم که امروز اخرین روزمون باشه

کماکان توی زمین خدا ول میگردیم و جا اشغال میکنیم

تا خدا چه بخواهد

فردا با باباجان میرویم سر کار

اصلا حوصله شو ندارم

احتمال اینکه با رانندگی مزخرف ایشون به لقا الله برسیم خیلی بیشتر است

ما هر کاری میکنیم نمیتوانیم مانند بقیه دخترها با بابایمان خوب باشیم

و ایشان نیز بسی حرص میخورن از اینکه من با بقیه خیلی خوب برخورد میکنم  نوبت ایشون که میشه گارد میگیرم

گرچه چیزی که عوض داره گله نداره

کلا گور پدر زندگی

اینو گفتیم تا لال از دنیا نریم

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1388ساعت 22  توسط مرجان  |