تبليغاتX
عادي مثل زندگي

عادي مثل زندگي

ديشب خوابتو ديدم

تو خوابم ميدونستم كه منو نميخاي

انگار تو خواب داشتم خودمو نگاه ميكردم كه جاهايي ميموندم كه تو ديدم باشي

مث هميشه توجه اي بهم نداشتي

نگام سُر ميخوره روي انگشتاي كشيده ات

نفس راحت ميكشم هنوز حلقه توش نيس

داري كباب درست ميكني

براي اولين بار بدور از پنهان كاري  و ترس از لو رفتن ،وايسادم يه گوشه و زل زدم بهت

تو خواب دلم واسه خودم ميسوخت و ميدونستم واقعي نيس ولي چشم برنميداشتم و ميخاستم تمام لحظه ها رو ضبط كنم

ميخاي يكم استراحت كني

زل زدم به چشات

نگات بالا رو نگاه ميكنه

كم كم نگات مياد پايين تر و من مشتاق دارم نگات ميكنم

يه لحظه نگام ميكني

و من فكر ميكنم چرا چشات اينقد قهوه ايه و من فراموش كردم

اينگار تو خوابم از من كلافه اي.نگاتو از من ميدزدي و لبتو گاز ميگيري

و من محو نگاهت شدم

با دوستات داري شيطوني ميكنيد اتوبوسي كه باهاش اومديمو درشو باز ميكنيد و در ميريد و

بيدار ميشم و فكر ميكنم كاش ادامه داشت تا عكس العمل راننده رو ميديدم

دلم چقد تنگته


نوشته شده در سوم مرداد 1390ساعت 21 توسط مرجان| |

2 سال از اون روز گذشت 

امروز يكيو با همون قد و قامت ديدم دوباره

زير دست دندون پزشك بودم و چشامو ميبستم يادش مي افتادم

دوست دكتر اومد و قد بلندش شونه هاي يكم افتادش منو به اين فكر مينداخت 10 سال ديگه اونم اين شكلي ميشه

كاش ميگفتي چه جوري ميشه طلسم چشماتو باطل كرد

كاش راهي برام ميزاشتي

چه اشتباهي كردم كه قسم خوردم

كاش به عزيزترين چيزم قسم نميخوردم

تو از دست من راحت شدي و من در افسوس حتي يه سلام كوتاه از تو موندم


نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 19 توسط مرجان| |

ديدي دل به دل لوله كشي نداره....!!!!

نوشته شده در پنجم بهمن 1389ساعت 23 توسط مرجان| |

خيلي وقته كه ديگه اينجا نمينويسم،جاي جديد مدرنه واسه همين هي سعي كردم مدرن بنويسم

مدرن و منطقي و بزرگ و هزارتا كوفت ديگه باشم ولي ته دلم هنوز همون مرجان احمق و زودباور و ساده لوح بودم كه به ضربه اي اشكش مياد و به حرفي به خنده مي افته

همون كه زود خر ميشه و همه چيو فراموش ميكنه و يا چيزايي كه بايد فراموش كنه رو نميتونه فراموش كنه

تو بانك حرفامو رو كاغذ نوشتم كيه بيام تو اون وبلاگم بنويسم ولي دستم نرفت

خيلي وقته دستم نميره

دستم نميره كه بعد عوض كردن ويندوز صفحه ديكتاپمو عوض كنم و همچنان روي اون دشت ويندوز مونده

دستم نميره درو كمد رو ببندم وقتي دارم ميرم

دستم نميره به خودم برسم

دستم نميره كه لاك پامو كه نصفه اش پريده رو تمديد كنم

هرچند هر صبح حتما خط چشم ميكشم كه پف چشمم از كم خوابي و گريه شب قبل معلوم نشه

يادوتونه ميگفتم چقدر شعبه ام خوبه و همكارا و رييسم گل هستن از مرداد به يه شعبه مزخرف منتقلم كردن كه هر روزش عذابه و هر ثانيه اش زجرم ميده

نميتونم برم پيش اون همكارا قديم،رييس اشغال اينجا حتي اجازه نميده با تلفن صحبت كنيم

به مستخدممون ميگه براشون چايي نبر وقتشون گرفته ميشه و كار نميكنن

رييس و معاون زير اب زن اينجا مث يه عده سرباز صفر احمق كه حق هيچي رو ندارن با ما رفتار ميكنن.

تابستون حق نداريم به كنترل كولر دست بزنيم

حق نداريم دست به تلفن بزنيم

حق نداريم بخنديم

حق نداريم باهم حرف بزنيم

به رييس حراست گفتم اوضاع كمي خوب شد و دوباره به هم ريخت

محل كار ومشتري ها رو اعصابم هستن

خونه مامان رو اعصابمه،دوباره تحريمم كرده زياد حرف نميزنه

نمپرسه چه خبره؟

كارت چطوره؟

دور وبرم كسي نيس كه بتونيم در مورد چيزاي مشترك حرف بزنيم

تمام روز جون ميكنم تا بتونم فقط بخوابم

فقط فراموش كنم كه هستم

فقط زنده ام

فكر ميكنم و ميبينم شرايط خوبي نيس

اخرش كه چي؟؟؟

سواليه كه هر روز ميپرسم و مثلا سعي ميكنم به خودم انگيزه بدم تا اين موقعيت رو عوض كنم

هيچي

اونقدر بي تفاوت شدم كه بي هيچ نظري اجازه دادم دوستم موهامو تو حموم بزنه

وايسادم و تماشا كردم كه چطور موهام كه به وسطاي پشتم ميرسيد تا كنار گوشم كوتاه كنه

تازه ميخام عيد پسرونه بزنم

و هر لحظه كه اون قرچ قرج موهامو ميچيد به اين فكر ميكردم كه اون موي بلند دوس داشت،كه اون موي بلند دوس داشت،كه اون موي بلند دوس داشت

اين وبلاگ رو زماني باز كردم كه تو اوج نااميدي بودم و از پسري به پسري ديگه متصل ميشدم تا شايد ارامش بگيرم

و اين وبلاگ جاي همه اون مزخرفاتو گرفت

دوستاي خوبي پيدا كرده بودم كه الان باز همشونو از دست دادم

اينجا زندگي ميكردم

مينوشتم و ميخنديدم و غر ميزدم و سبك ميشدم

دوسال از افتتاح اينجا ميگذره و من يادم نبود دوسال گذشت

شش ماه بعد اون اومدو وقتي رفت دلمو هم برد

اعتراف ميكنم براي جبران نبودش باز دست به جايگزيني زدم ولي چاره ساز نبود و بار سنگينتري روي دوشم گذاشت

و حالا من در اواخر 25 سالگي هستم و حدود دوسال از عمرمو با ياد اون سپري كردم و فقط سوختم

هنوز هم اشك ميريزم و نفسم به نفسش بنده

همكارام و دوستام بهم ميگن خيلي خري

ميگم اره خرم حالا چيكار كنم؟

دلم ميخاست يه پست طولاني بنويسم و هي به اين فكر نكنم ديگران خسته شدن از زنجموره من و پراكنده شدن از كنارم

دلم ميخاست يه شروع دوباره كنم ولي انگيزه اي ندارم

ديگه نوشتن ارومم نميكنه اينقدر كه براي خودم سد و سانسوور گذاشتم

حالا زندگي رو با طعم واقعيش ميخوام

نه اونطوري كه خودم دوس دارم تصور كنم تا اسير بشم

نسبت به اول هايي كه اينجا رو مينوشتم غرورم خوردتر شده و خودم  له شده ترم

از همه طرف فشار رومه و من به كوچكترين مسكني تن ميدم كه زمان بگذره

چيزي براي باختن يا مبارزه كردن ندارم

حرفي براي گفتن،جذبه اي براي نگه داشتن و خواسته اي براي تلاش كردن

موجود فلاكت زده اي شدم كه خيلي زود تموم شده مث چوب كبريت نيمه سوخته

اعتراف ميكنم باختم.

نوشته شده در بیست و دوم دی 1389ساعت 20 توسط مرجان| |

و اين جوري بود كه مجبور به مهاجرت شديم

از اين خونه قديمي و دوست داشتني

هنوزم گهگاهي ميام و بهش سر ميزنم و گرد و غبارشو پاك ميكنم

نميزارم تار عنكبوت بگيره

ولي به يه خونه شيك و مدرن اسباب كشي كردم

باشد كه رستگار شويم.

نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1389ساعت 15 توسط مرجان| |

به شدت نيازمند يه جفت دست مردانه قوي و گرم هستيم تا از نوك انگشتان پايمان را تا نوك انگشتان دستمان را ماساژ دهد و زير لب شعر بخواند و هر از چند گاهي قربون صدقه مان برود

استخوان هاي بدنمان درد ميكند.



پي اس:عرشيا داره ميره اول ابتدايي،تو سك سك از اين بازي ها بود كه بايد براش داستان ميساخت،توش كبوتر داشت،اقا موقع انشا گفتنشون براي اينكه لفظ قلم و رسمي بگه ميگه كباتر!!!!!!!!!!!

پي اس:3 روزه اينجاست و از ديشب اعلام كرده چون من ميخواستم جمعه اتاقمو تغيير دكور بدم 5 روز اينجا خواهد موند!!!!!!

نيست كم شيطوني ميكنه مامانم واسه اينكه شرو بكنه امروز بدون حضور من تغيير دكور داد

عشق اين بچه دكور ريختن  واسه وسايل خونه است!!!!!!!


نوشته شده در سیزدهم خرداد 1389ساعت 20 توسط مرجان| |

سر صبح يه sms واسم مياد

"زاد روز نواختن ترانه زندگيتان مبارك.شاد،پيروز و سربلند باشيد"

عمرا حدس بزنيد كي اينو واسم فرستاده؟؟؟

يه خرده فكر كنيد

.

.

.

مهندس؟!

نه اشتباه فكر كردين اون در اين جور چيزا آلزايمر مزمن داره

ديگه كي؟؟؟؟

.

.

.

نميدونيد؟؟؟

بگم؟بگم؟

(من ا.ن نيستما!!!)

خب ميگم

روابط عمومي بانك،اداره امور شعب!!!!

هنوز تو شوك و در اوردن اينكه اين پيام ها رو با شماره ثابت كي ميفرسته بوديم كه يه پيام ديگه رسيد:

مشترك گرامي

(با خودم گفتم خاك تو سرم ميخاد موبايلم قطع شه،پولش زياد اومده حتما!!)

تولدتان مبارك

همراه اول همراه در شادي هاي شما

كلا هنگ كردم!!!

احتمالا ادم مهمي بودم و خودم نميدونستم!!!!!!!!


پي اس:از تمام دوستان عزيزي كه تلفني و اس ام اس و حضوري و غيابي  و كامنتي ياد من بودن و تولدمو تبريك گفتن كمال تشكر را دارم باشد برايشان در شاديهايشان جبران كنيم!

پي اس:به عنوان يه دختر 25 ساله هيچ ارزويي ندارم.خواسته دارما ولي برام مهم نيست

قبلانا ارزو داتما الان ديگه هيچي واسم جذاب نيس

ديونگيم خوب نشده اخه

نوشته شده در دوازدهم خرداد 1389ساعت 20 توسط مرجان| |

و بيست و پنج سال پيش در چنين روزي يك عدد مرجانِ 2 كيلو و 800 گرمي در مشهد به دنيا امد.

پيشاپيش به مامانم خسته نباشيد ميگويم!!!!!!!!!

نوشته شده در یازدهم خرداد 1389ساعت 22 توسط مرجان| |

گوشيمو ورميدارم و مينويسم

"خيلي دلم گرفته"

توي ليستمو نگاه ميكنم؟

كسي نيس كه روم بشه دلتنگيمو باهاش قسمت كنم

پاكش ميكنم و گوشي رو دوباره ميزارم تو جيبم.


پي اس:دمغ بودم و همكارام سر به سرم ميزاشتن تا حالم سر جا بياد

هندزفري ميزارم تو گوشم

همكارم مياد طرفم و سرمو ميزاره رو شونه اش و بازومو ميماله

چاووشي ميخونه:"بي دوست ،زندگي،مرگ از تو بهتره"

چشام پر اشك ميشه

پا ميشم ميرم حياط پشتي و گريه ميكنم

همكار حامله ام مياد اونقدر حرفاي بي تربيتي خنده دار ميزنه كه غش غش ميخندم

بعدشم از رييس اجازه ميگيريم و جيم ميشيم تا سيسموني بخريم و افسردگي من بهتر شه

اون چند دقيقه اي كه توي بغل همكارم بودم بعد مدتها فوق العاده ارامش داشتم

هميشه فكر ميكردم فقط اغوش يك مرد اينقدر اروم كننده است

ريحان كه در اين مواقع مسخره بازي در مياره و ميره رو اعصابم

خدا روشكر بابت همكاراي خوبي كه دارم

مرسي هدا جونم

نوشته شده در نهم خرداد 1389ساعت 16 توسط مرجان| |

كلا بويي از غرور و صبر و خويشتن داري نبردم

از بالا كه به خودم نگاه ميكنم دلم واسه خودم ميسوزه يه  نوع ترحم كه ادم نسبت به يه ادم عقب افتاده ذهني داره

نوشته شده در هشتم خرداد 1389ساعت 17 توسط مرجان| |

Design By : Night Melody